عاشقتم خواهر جونم (۱)

    یه خواهر دارم به اسم الهه؛خیلی خیلی دوسش دارم؛اون اوایل که داستانهای سکس خواهر و برادرا رو میخوندم باورش واسم سخت بود که چجوری یه خواهر و برادر میتونن با هم سکس داشته باشن ولی وقتی داستانهاش رو تو سایت شهوانی خوندم و فیلمای سکس خواهر و برادرای ایرونی رو دیدم کم کم باهاش کنار اومدم....!
    پدر و مادرم واسه مراسم ختم یکی از اقوام رفته بودند شهرستان و منو خواهر جونم به خاطر درس و اینا خونه مونده بودیم....!!
    هوا تازه گرم شده بود و هنوز کولر رو سرویس نکرده بودیم...!
    یه شب از شدت گرما از خواب بیدار شدم و رفتم آب بخورم،آب خوردم و رفتم که بخوابم که یاد داستانهای داستان خونه افتادم
    همین باعث شد یواشکی برم دم در اتاقش خواهرم و سرک بکشم؛
    الهه دوسال ازم کوچیکتره؛موهای طلایی داره؛ودوتا سینه به اندازه پرتقال؛ خیلی خوشگله؛ بدنش صافِ صافه حتی یدونه مو هم نداره؛
    از همون بچگی عادت داشت تا جایی که میتونست لباساشو در میآورد و میخوابید...!
    اون شب هم با یه دامن مشکی و یه تاپ سفید رو تختش خوابیده بود؛یه لحظه به یاد داستانهای شهوانی افتادم و تصمیمم رو گرفتم؛
    به یه بهونه رفتم کنارش و رو تختش دراز کشیدم؛متوجه حضورم نشد؛پشتش به من بود دستم رو گذاشتم رو بازوش و یه کم نوازشش کردم؛خیلی دوسش داشتم؛عاشقش بودم واسه همین نمیخواستم کاری کم که فک کنه دلیل دوستداشتنم سکسه؛بی خیالش شدم آروم از رو تختش پاشدم و از اتاقش اومدم بیرون...
    صبح طبق معمول پا شدم که برم دانشگاه؛رفتم تو اتاق الهه که بیدارش کنم بره دبیرستان...!
    همین که رفتم تو اتاقش صحنه ای رو دیدم که تو عمرم ندیده بود...!
    به پشت خوابیده بود و کف پاهاش رو گذاشته بود روی تخت....!از دم در قشنگ کسش پیدا بود؛خیلی خشگل و کوچولو و ناز بود...!
    یواش یواش رفتم جلو و دستم رو گذاشتم رو شکمش و آروم تکونش دادم
    —الهه خانوم پاشو عزیزم مدرست الآن دیر میشه...
    خوابِ خواب بود و اصلاً تکون نمیخورد همین باعث شد من جرئتم رو بیشتر کنم
    اون یکی دستم رو آروم گذاشتم روی پاش و دوباره صداش زدم
    —الهه خانوم...از سرویس جا میمونیا...
    جواب ندادنش داشت دیوونم میکرد؛دلو زدم به دریا و دستم رو آروم گذاشتم روی اون کس خوشگلش و با انگشت شست کشیدم لای چاک کسش؛مثل پنبه نرم بود...هیچ صدایی ازش در نیومد... ولی یه تکون کوچیک خورد که من دستمو برداشتم دلم میخواست زبونم به جای انگشتم میرفت لای کسش...
    دوباره عذاب وجدان گرفتم و بی خیالش شدم و بلند گفتم
    —من نباید با خواهرم اینکارو بکنم
    مثل همیشه که عصبانی میشم یه دست به موهام کشیدم و دوباره رفتم سروقت الهه جونم...
    —پا شو بچه؛مگه تو درس و مدرسه نداری؟
    این دفعه واقعاً میخواستم بیدارش کنم ...
    —داداشی...
    همیشه وقتی میخواست خَرَم کنه اینجوری صدام میزد
    —پاشو دختر لنگ ظهر شد...!
    —داداش؛نکنم دیگه...بذار بخوابم...!
    از طرز جواب دادنش کیرم راست شد؛ولی بهش محل نذاشتم
    —پاشو دختر مارو از کار و زندگی انداختی...من مگه بیکارم؟پاشو هزار تا کار دارم...
    —یعنی دخترای دانشگات بیشتر از من ارزش دارن؟
    شروع کردم به قلقلک دادنش...
    —این چیزا به شما ربط نداره فضول خانوم؛دیگه از این حرفا زدی نزدیا...
    همونطور که داشت میخندید با التماس میگفت
    —چشم؛چشم؛ببخشید دیگه نمیگم...
    —آفرین حالا پاشو زود حاضر شو برو که از سرویست جا نمونی
    —داداشی...
    —خَر نمیشم...کارت رو بگو...
    —میرسونیم؟؟؟؟
    —نه...!!!
    —جون الهه....!!
    —خَر شدم ولی دیر بیای رَفتَما...!!
    وقتی رسوندمش دم در مدرسش یه بوسم کرد و گفت
    —داداشی...دوسِد دارم...
    پیاده شد و رفت؛
    اون روز تموم شد و دو باره شب شد ولی دیگه نرفتم به اتاقش سرک بکشم؛به سختی خوابم برد


    نصفه های شب بود حس کردم یه دستی دور گردنمه؛یکی از چشمامو باز کردم دیدم الهه س....!
    —اینجا چیکار میکنی الهه....؟


    --دلم واست تنگ شده بود....!!
    --باریکلا به من؛
    —شوخی کردم من تنهایی میترسم اومدم پیش تو بخوابم....
    با یدونه شورت کنارم خوابیده بود
    —لباسات کوپس؟؟
    —با لباس خوابم نمیبره....!
    —خب اینجوری خوابت میبره؟
    —آره...
    —تو خوابت میبره ولی من خوابم نمیبره...


    --مشکل من نیست....!
    اینو گفت و چشماشو بست...
    منم چشمامو بستم
    یهو چرخید طرفم و گفت
    —داداشی...
    —بله...
    —بغلم میکنی؟
    چرخیدم طرفش و دستم رو بردم زیر سرش و دست دیگم رو انداختم دور کمرش...
    —یه چیزی بگم؟
    —بگو نفس داداش...
    —دوسِد دارم...
    محکم کشیدمش تو بغلمو گفتم
    —منم دوستت دارم آبجیِ گلم...
    گردنمو بوسید منم گردنشو بوسیدم
    —جای سحر خالی...
    —سحر کیه...؟


    --سحر هم کلاسیمه...!
    —خب ...
    —خیلی ازت خوشش اومده.....!هی بهم میگه منو با داداشت آشنا کن...!
    —خب چرا تا حالا چیزی بهم نگفته بودی؟
    —چون ....میخوام .....فقط... مال خودم باشی...
    محکمتر بغلش کردم و گفتم
    -من همیشه مال تو ام عزیزم
    یواش لبشو بوس کردم
    اااااااااااووووووومممممممم


    و در نهایت کردمش اگه دوس دارین بقیه اش رو بدونین تا قسمت بعد با ما همراه باشید؛


    نوشته: داریوش

  • 6

  • 27




  • نظرات:
    •   shadow69
    • 2 سال،3 ماه
      • 1

    • ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺗﻮﺻﻴﻔﺎﺗﻲ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻫﺮﺕ ﻛﺮﺩﻱ ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﺷﺒﻴﻪ ﻛﻴﺮﻩ ﺑﻌﺪﻩ ﺟﻘﻲ؟ﻣﮕﻪ ﺩﻭ ﺗﺎﺗﻮﻥ ﺍﺯ ﻳﻪ ﻳﻮﻥ ﻧﻴﻮﻓﺘﺎﺩﻳﻦ ﺑﻴﺮﻭﻥ
      ﻧﻜﻨﻪ ﻧﻄﻔﺘﻮﻧﻮ ﭘﺎﺭﺗﻨﺮﺍﻳﻪ ﺟﺪﺍ ﺑﺴﺘﻦ
      ﺑﺎ ﺷﻮﺭﺕ ﻧﺎﻣﻮﺳﻦ؟
      ﺑﺒﻴﻦ ﺷﻤﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺻﻮﺭﺕ ﺟﻘﺘﻮ ﻣﻴﺰﻧﻲ ﻣﻴﮕﻢ ﻳﻪ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﺩﻓﻌﻪ ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻲ ﻳﻪ ﺟﻖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺳﺮ ﻫﻢ ﻛﻨﻲ ﻳﻪ ﺟﻮﺭﻱ ﺑﻨﻮﻳﺲ ﻛﻪ ﻃﺮﻑ ﭘﺎ ﻧﻤﻴﺪﻩ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺰﻭﺭ ﺭﺍﺿﻴﺶ ﻣﻴﻜﻨﻲ ﺍﻳﻨﻄﻮﺭﻱ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺗﺤﺮﻳﻚ ﻣﻴﺸﻲ ﻳﺤﺘﻤﻞ
      ﺑﺰﺍﺭ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﻧﻔﺮ ﻣﻦ ﺑﮕﻢ ﺑﺮﻭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺴﻴﺤﺎﺭﻭ ﺑﺨﻮﻥ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻓﺎﺯﻩ ﻛﻴﺮﻱ ﺟﻖ ﺯﺩﻥ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﻣﺤﺎﺭﻡ ﺑﻴﺎﻱ ﺑﻴﺮﻭﻥ


    •   Robinhood1000
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • عالی بود ادامه ش بنویس


    •   Hidden.moon
    • 2 سال،3 ماه
      • 1

    • عالی بود؟!!!!!؟؟؟؟؟!!!!


      دیسسسلایک


    •   poor_girl
    • 2 سال،3 ماه
      • 1

    • باهلش کنار اومدی؟؟؟؟؟؟؟؟
      امام زمان ظهور کن توروخدا تا داداشم نیمده به فنام بده:(


    •   jaghnavard
    • 2 سال،3 ماه
      • 1

    • خواهرت شب قبلش با دامن و تاپ خوابیده،بعد امشب که اومده پیش تو با شرت بوده . گفته من با لباس خوابم نمیره؟! (dash)
      اونی که تو بهش میگی خانواده و توش زندگی میکنی احتمالا جاکش خونه ی نقی و شرکاس ....داداشی که به فکر کردن خواهرشه...خواهری که شب تو اتاق خودش با دامن میخوابه و فردا شب پیش داداشش با شرت میخوابه و میگه با لباس خوابم نمیره...خواهری که علنن نصف شب با شورت کنار داداشش میخوابه و کوسکشی داداش رو میکنه و میگه جای سحر دوستم خالی!!!...داداش جقی،آبجی لاشی و خانوم بیار،حتما مامانت هم توی محل بهش میگن مامان اشرفی و باباتم یه پیت حلبی میذاره زیر کونش میشینه جلو در و ژتون میفروشه !!! (biggrin)

      اون دیگه خانواده نیست....جنده خونس...کوسکش خونس!!!


    •   fuker man_k22
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • و در نهایت دسته خر خر ملانصرالدین جق جقیانی تو کون ادم خالی بند همش کس شعر بودبی بروبرگرد تازه اگه صفر درصد هم راس باشه بی همه چیز نباید بنویسی
      بی غیرته لاشی


    •   Sh1376r
    • 2 سال،3 ماه
      • 1

    • نظر chimann لایک
      موافقم تنها راه حل واسه همچین حروم زاده های فقط همونه


    •   KamiKirMame
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • نگارشت خوب بود و توصیفت هم همینطور


    •   hidden2000
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • ادامه اش رو نمیخواد بنویسی مادر به خطا اون بابای کوسکشت بایست تو فاضلاب خالیت میکرد


    •   بی_ادعا
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • چن روز نبودم باز گو خوریتون شق کرده
      د اخه کیری مامی سرم تو کص مامیت پدسگ هروم ظاد چرا این قد بی مامی بازی در میاری؟
      همو اولش میگفتی کیرتون نو کص ددم تموم میشد بره دیگه شوماها میخاین فقط ما کانت بزاریم عشق کنین کصکش بی مامی (dash)


    •   amir_20
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • سوا از اینکه فهمیدم خیلی کص لیس و بی ناموسی و اینکه قوه ی تخیلت کیری قویه....


      اون تیکه اخرت خیلی بود (rolling) (rolling) (rolling) (rolling)


    •   BLOODZ
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • نکبت. همین فرمون بری جلو پس فردا میخوای رو دخترت سیخ کنی. اینم از دستاورد های چهل سال تفکیک جنسیت.


    •   صدف هستم
    • 2 سال،3 ماه
      • 1

    • دهنت سرویس بیب (hypnotized)


    •   Pilot.pilot
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • خیلی پست و کثیفی


    •   Me_unique1
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • داداچ ننویس (dash) برو بشین درستو بخون


    •   kayvandastvar
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • چه بی ناموس هایی پیدا میشن.معلومه خیلی بی غیرت و بی ناموسی


    •   hamid14021
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • حروم لقمه مار و کیر کردی خودت رو سوراخ کون
      باقیش رو بنویس مردک جقی


    •   parii_kos
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • ريدي داداش ريدي
      در نهايت كردمش ????


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو