عاشقی به مرور زمان (۱)

1399/10/25

اخطار: این داستان خیلی طولانیه و خیلی حوصله میخواد خوندنش و همشم تخیلات یک جقیه… صحنه های سکسی هم تو این قسمت نداره اصلا

من و سامان از بچگی با هم خیلی جور بودیم. تو مدرسه هوای همو داشتیم، تو دبیرستان با هم تقلب میکردیم (و البته گند کاریهامون که خب نمیشه گفت چون سرشون خیلی به گا رفتیم! به همون تقلب بسنده کنید.)، با هم برا کنکور خوندیم و حتی یه دانشگاه توی تهران آوردیم! بعد یه مدت توی خوابگاه زندگی کردن تونستیم پدرامونو راضی کنیم که سر کیسه رو شل کنن و اشتراکی یه خونه برامون بخرن. بابای من وضعش زیاد خوب نبود. یه زمین بهش ارث رسیده بود که اونو فروخت نصف پول خونه رو داد. بقیه پول زمین هم داد خودم که ماشین بخرم. (شاید بگین عجب بابای باحالی که البته باحالم هست ولی خب کلا با باباش مشکل داشت و میخواس از شر زمینه خلاص شه برا همین راحت قید زمینه رو زد). اما بابای سامان پولش از پارو بالا میرفت برای همین به هیچ جاش نبود و سریع دست تو جیبش کرد و نصفه دیگه رو داد.

خلاصه پولو گرفتیم و یه خونه آپارتمانی توی طبقه ششم یه آپارتمان خریدیم. خونه خوبی بود. دو خوابه و باکلاس! ولی خب کسی که قبلا توش زندگی میکرد چرک به تمام معنا بود. یه روز تموم افتادیم به جون خونه و سابیدیمش تا تمیز شد. بعدم اثاثیه رو چیدیم. خلاصه که چیز توپی شد.

سامان مشکل مالی نداشت اصلا و خودش بهم میگفت خورد و خوراکو نیاز نیست پول بدم ولی من اصلا دوس نداشتم آویزون باشم برا همین یه کار اینترنتی دست و پا کردم که درآمدش نسبت به وقتی که میذاشتم براش عالی بود.

یه مدت گذشت و زندگی چرخید. من ماشین خریدم، سامان رل زد، چند تا ترم دانشگاهم گذشت. ولی زندگی داشت کم کم یکنواخت میشد برام. ینی کار زیادی نداشتم که انجام بدم. اوج خوش گذرونیم شده بود اینکه با سامان وقت بگذرونم یا برم تو پارکی که زیادم از خونمون دور نبود بشینم رو یه نیمکتی که نشون کرده بودم (آهنگ گوش بدم، کتاب بخونم، فکر کنم، یا هر چیز دیگه ای). من بعد اینکه از آخرین دوست دخترم سر تهران اومدن جدا شدم، دیگه رل نزده بودم و زیاد هم براش مشتاق نبودم. برای همین سرم به رابطه هم گرم نبود و کلا وقتم آزاد بود.

یه روز که نشسته بودم رو نیمکت همیشگی و منتظر سامان بودم، یهو دیدم یه دختری اومد و نشست روی نیمکتی که جلوی من بود (یه ۲۰ متر اونور تر) و یه کتاب باز کرد و شرو کرد به خوندنش. از دور نگاش میکردم. تو خودش بود. انگار داشت کتاب می خوند ولی خب به نظر من تو افکار خودش غرق بود، آخه هر از چن گاهی سرشو بالا میاورد و به افق خیره میشد. احساس می کردم تو شلوغی پارک سکوتی میشنوه که هیچ کس نمیتونه بشنوه. محو نگاه کردنش بودم که سامان بی خبر اومد و زد رو شونم، قشنگ هرچی رشته افکار داشتم جر وا جر کرد.

_ای کلک! داری چش چرونی میکنی؟! سگ تو روحت چه صلیغه ایم داری!
+خفه شو بابا تو فکر بودم.
_عَره عَره…! زمین صافه، بانو الکسیسم پرده داره، پروژه هم خودش درست میشه…!
+باشه بابا اصلا هرچی تو بگی. فقط خفه شو بریم این پروژه کوفتیو انجام بدیم تموم شه شرش کنده شه!

تقریبا ۱۵ سالی میشد که با سامان رفیق بودم. خیلی خوب منو میشناخت حتی بهتر از خودم و این به این دلیل بود که از بچگی باهم بزرگ شده بودیم. راست میگفت! داشتم به اون دختری که روی نیمکت پارک برا خودش نشسته بود نگاه می کردم. تنها کسی که میتونست بفهمه و اتفاقا فهمید تو کف دختره هستم سامان بود. حتی خودمم تو اون لحظه فک نمیکردم به دختره حسی داشته باشم. البته باید حقو به من داد تو این موضوع، آخه دختر تکی بود. انگاری برای بقیه نامرئی بود و فقط من اونو میدیدم. موهاش لخت و قهوه ای بود. از اون لختایی که به سختی میشه بستشون. اینو میگم چون یه دسته از موهاش هی میومد تو صورتش و هر دفه مجبور بود بزنتشون کنار تا بتونه کتابشو بخونه. کامل مشکی پوشیده بود! مثل من! (آخه کمد لباسی منو نگاه کنی تا چشم کار میکنه مشکیه) از شالش بگیر تا مانتو و شلوارش، حتی دست بندش! انگاری حالت دارک مودشو فعال کرده بودن. فقط کفشش مشکی نبود. کفشای صورتی ای که اگه از من بپرسی تناقض بزرگ و قشنگی محسوب میشدن. نمی تونستم ازش دل بکنم چون خیلی متفاوت بود، ولی خب دل و دماغ رابطه رو هم نداشتم! پس بیخیال شدم و با سامان رفتیم دنبال کارای پروژه دانشگاه. برام جالب بود یه دختر کامل مشکی بپوشه آخه معمولا اگرم کسی مشکی بپوشه یا داغ داره یا یه قرمزی چیزی همراهش میپوشه.

قد من خیلی بلنده! خیلی بلنده ها! ۱۹۵ تاس! همه بم میگن دکل مخابرات که البته بدم نمیگن. سامان نزدیک ترین قدو به من داره، اون ۱۹۰ تاس برای همین وقتی باهم میریم پیاده روی شبیه سفید برفی و هفت کوتوله به نظر نمی رسیم. خلاصه… اومدیم از جلو دختره رد شیم. من سرمو بردم تو گوشیم (الکی مثلا نگاش نمی کردم و برام مهم نیست) که یهو یه شاخه درخت اومد تو صورتم -_- داغون شدما! نمیدونم کجای درخت رفت تو چشمم. سامانو بگی همه تیکه ای پروند و هرهر می خندید. فک کنم همین باعث شد دختره متوجهم بشه. خلاصه که کلی خجالت کشیدم. آخه کدوم پسری دوس داره جلوی یه دختر خوشگل اینجوری چلفتی به نظر برسه؟!

خلاصه گذشت و ما هم کارای پروژه ی کوفتیو انجام دادیم تموم شد رفت (بگذریم که اون استاد حرومزاده کلی ایراد الکی گرفت. بگین کص ننش چون فقط به دخترا نمره داد).
یه روز اومد که از صبحش اصلا حوصله هیچ کاری نبود. یادمه سامانم نبود که بریم یه جایی یه گهی بخوریم که حوصلمون سر نره (با خانواده پاشده بودن رفته بودن شمال). منم شیر یا خط مینداختم که چیکار کنم که یهو به ذهنم خورد برم پارک ولی خب دختره کلا از یادم رفته بود. منم یه کتاب برداشتم و پیاده راهو گز کردم و رفتم پارک.

عصر بود و یه نسیم ملایمم می وزید. نشستم رو همون نیمکت همیشگی که معمولا می نشستم. پامو انداختم رو پام، گوشیمم خفش کردم چون اصلا حوصله هیچ کسو نداشتم (البته کسیم کاری بام نداشت معمولا ولی خب نمی خواستم کسی کیر کنه تو تنهایی اون روزم) سرمو بردم تو کتاب.
بعد یه مدت که سرمو بالا آوردم دیدم دوباره نشسته روبه روم! بازم موهای قهوه ایش هی میومد تو صورتش و مثل دفه قبل مشکی پوشیده بود. سرمو بعد چن ثانیه نگاه کردنش بردم تو کتاب آخه خیلی ضایع بود نگاش کنم درصورتی که کتاب دستمه.

اون چن روزی که سامان نبود و هی حوصلم سر میرفت، عصرا میرفتم پارک رو نیمکت می نشستم. هر روز نزدیک ساعت 5 و نیم تا 6 میومد و رو نیمکت رو به روی من می نشست. هر دفه هم با یه کتاب متفاوت میومد. حدودا یه هفته کارم این شده بود که عصرا برم بشینم رو نیمکت پارک تا اینکه سامان از (به قول خودش) جهنم برگشت. یه چن روز نرفتم پارک چون هم با سامان می رفتیم دور دور و هم امتحانات ترم شروع شده بودن.

دوباره گذشت و ترم جدید دانشگاه شروع شد. یکم قبل اولین کلاس با سامان کص گفتیم و خندیدیم تا کلاس شروع بشه که یهو دیدم همون دختره از جلومون رد شد و رفت. منم پشمام ریخته بود که این اینجا چیکار میکنه… وقتی رفتیم تو کلاس با کمال ناباوری تو واحد زبان تخصصی دیدمش! با خودم گفتم وات د فاک؟!؟!؟! نه تنها تو دانشگاه ما بود و من تا حالا ندیده بودمش بلکه تو کلاس ما هم هست؟؟! نکنه تعقیبم میکنه؟! (انگار فیلم هندیه که دختره کراش میزنه رو پسره بعد تعقیبش میکنه) تو کف بودم که استاد اومد و شرو کرد زر زدن. داشت مخمو میخورد! ینی فقط میخواستم خفه شه! یه سری از استادا فقط بلدن کص بگن! یهو بین کص گفتنش گفت حضور تو کلاس من اختیاریه ولی امتحانمو خیلی سخت میگیرم یه جوری که نباشین میوفتین پس به نفعتونه باشین و این کصشرا. منم سریع یه پیام دادم به سامان و گفتم خبر مهمی شد اس بده و همون موقع پاشدم رفتم بیرون. (اینم بگم که من و سامان واحدامونو تا حد امکان با هم برمیداریم که اگه یکیمون حوصله کلاسو نداشت راحت بپیچونه) البته منم زبانم در حد عالیه برا همین استاده تخمم هم نبود.

رفتم یکم کص چرخ زدم تا تا سامان بیاد. بعد کلاس که داشت میومد از دور نیشش معلوم بود. انگار به خر تیتاب داده بودن…

_کاوه ینی پشمام! به معنی واقعی کلمه پشمام! این استاده این طور که چن تا از بچه ها میگفتن خیلی سگه! وقتی پاشدی رفتی همه پشماشون ریخته بود! استادم مونده بود! حتی اسمتو بعد که رفتی پرسید…
(حرفشو قط کردم و نذاشتم بازم حرف بزنه)
+چرا باید اسممو بپرسه؟! مگه خودش نگفت اختیاریه؟
_چرا ولی فک کنم میخواد بات لج بیوفته، آخه معمولا کسی خایه نمیکنه اینکارو کنه! قشنگ با این کارت گفتی کیرم تو کلاست و درست و خودت!
+خب کسیم اسممو گفت؟
_نه بابا! من که داشتم ریز ریز میخندیدم همه هم غریبه بودن تو کلاس، کسی نمیشناختت.
+خب پس تخمت. راستی! بیا بعد کلاس بریم با ماشین یه چرخی بزنیم…
_کاوه کصخلی؟ گفتم که امروز بعد دانشگاه با مریم میخوایم بریم بتابیم که!
(سامانم مث من بیکاره. کلا یا با من بیرونه یا با مریم که دوس دخترشه میرن کافه ای، رستورانی، ماشینی، خونه خالی ای، جایی…)
+گفتم شاید قضیه کنسله (کص گفتم یادم نبود بم گفته باشه)… اوکی خوش باشین پس…

بعدشم یکم کص گفتیم و خلاصه بعد دانشگاه سامان رفت پیش مریم و من موندم و من! عصر بود و منم حال و حوصله خونه رو نداشتم برا همین یه راس رفتم پارک و نیمکت و داستان همیشگی. هندزفری گذاشتم تو گوشم و آهنگ پلی کردم. رفته بودم تو فکر که یهو دیدم یکی جلوم سبز شد! سرمو یکم آوردم بالا دیدم یه جفت چشم قهوه ای و یه لبخند ملیح داره یه چیزی میگه که نمیشنوم (به خاطر آهنگ)، همون دختره بود!

یکی از هندزفریا رو از تو گوشم درآوردم و گفتم " ببخشید، نشنیدم چی گفتید! " خندید و گفت:
_ببخشید مزاحم آهنگتون میشم، امروز صبح تو دانشگاه دیدمتون. تو کلاس زبان با هم تو یه کلاسیم.
(منم که الکی مثلا یادم نبود و یکم باید فکر میکردم تا بشناسمش…)
+آهاااااان! آره شرمنده به جا نیاوردم… کاری داشتید؟
_کار که نه فقط خواستم بگم بعد کلاس استاد خیلی زوم شد روتون و دنبال اسمتون بود. فک کردم بهتره بدونید.
+(با خنده) آره میدونم. کلاغه خبر آورده!.. ای وای ادبم کجا رفته…بفرمایید بشیند! (اون یکی هندزفریم درآوردم و پاشدم و با دست تعارف کردم که بشینه)

وقتی کنارش وایسادم تا شونه هام بود. دختر قد بلندی بود ولی هیکلشم خیلی خوب بود. نمیدونم چرا متوجه قد بلندش نشده بودم تا اون موقع!

_نه مرسی، مزاحم خلوتتون نمیشم!
+شوخی میکنی نه؟! مزاحم کجا بود! البته اگه خودتون میخواین از خلوتون لذت ببرین اصراری نیست.
اینو که گفتمو…بنگگگ…یه هدشات تمیز! سری گفت:
_نه نه! منظورم این نبود…!
+(سری حرفشو قط کردم و گفتم) پس گمونم نیمکتی که من روش میشینمو تازه رنگ کردن و میترسین لباساتون خراب شه…!
_(خندید و گفت:) باشه باشه! ولی باید برم خونه زود.

بالاخره نشست کنارم و گرم حرف زدن شدیم…اسمشو پرسیدم و یکم باهاش خودمونی تر شدم. بعد یه رب الی نیم ساعت گفت که دیگه نمیتونه بیشتر بمونه و باید بره. منم اصرار کردم که برسونمش. اولش میگفت مزاحم نمیشم و این حرفا ولی بالاخره راضیش کردم. تا ماشینم که چندان دور نبود قدم زدیم و بازم باهاش کپ زدم تو راه. (اینم بگم که من ماشینم قدیمیه، نه پراید و پیکان پکیده ها! چون تو کونمم کنن سوار پراید نمیشم…یه بیوک سفید دارم). رسیدیم به ماشین و منم خواستم سکسی بازی در بیارم. یکم جلوتر رفتم و در ماشینو براش باز کردم. یهو در اومد گفت: “واو…! چه جذاب! شوالیه و اسب سفیدش!” بعدشم سوار ماشین شد و درو براش بستم.

خونش زیاد دور نبود از خونه ما. تو ماشین هم حرف زدیم. بعد حدود ده دقیقه رسیدیم. تقریبا تو اون لحظه تو کف همه چیش بودم! از تیپ لباس پوشیدنش و طرز حرف زدن و رفتارش بگیر تا چشمای قهوه ای و انداماش و قد بلندش و رنگ رژلبش و موهاش! همه چیش عالی بود این دختر! وقتی رسیدیم دم خونشون کلی ضد حال خوردم که باید بره. کلی تشکر کرد که رسوندمش و خداحافظی کردیم و پیاده شد. یهو با خودم گفتم کاوه چیکار داری میکنی؟! برو یه شماره ای چیزی بگیر ازش! چقد خری تو پسر!! سری در ماشینو باز کردم و با صداش کردم. وقتی برگشت ببینه چیکارش دادم مغزم اتصالی کرد که چی بگم. یهو در اومدم گفتم " یه چیزی یادت رفت! " (خودمونی شده بودیم برا همین از سوم شخص کشیدم بیرون کلا. مخصوصا از همون لحظه شوالیه و اینا)
انگار گیج شده بود. یه نگا انداخت تو کیفشو دید همه چیزو برداشته. پرسید " چیو؟! "
منم سریع گوشیمو در آوردم و کانتکتام (مخاطبام) رو باز کردم گذاشتم رو سقف ماشین و گفتم…
+شمارتو…!
(ینی کیرم تو مغزم که اون لحظه فکر بهتری به ذهنم نرسید و انقد لوس شمارشو گرفتم)
خندید و اومد شمارشو زد. همین جور که شمارشو میزد گفت " فیلمم که زیاد میبینی…"
منم کصخل تر از قبل گفتم " آره…تازه کجاشو دیدی؟! می خوای یکی پیدا کنم یه روز با هم ببینیم؟ "
گفت “سقفا نریزه! دیگه چی؟” منم نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم " سلامتی! پس بت پیام میدم هر وقت که وقت کردی با هم ببینیم"

(اینو که گفتم گوشیمو داد و دیدم اسمشو به انگلیسی نوشته مهسا و یه قلب هم گذاشته جلوش.)
بعد که گوشیمو داد، ادامه داد:
_باشه بابا حالا تو پیام بده بقیشو بعدا تصمیم میگیرم
+چرا من اول پیام بدم؟ مگه خانوما مقدم تر نیستن؟
_آقای نابغه! تو شماره منو داری نه من…
+خب بده منم شمارمو برات بزنم
_(خندید و گفت:) خیلی خوش به حالت میشه که!
+خب بشه! مگه بده؟!

اونم دوباره خندید و گوشیشو داد. منم یکم کصخل بازی در آوردم و اسممو “مای لاو” سیو کردم براش و گوشیو دادم بش.
گوشیو که دید یهو گفت “نه بابا! چه زود پسر خاله میشیا! همون داداشی سیوت میکنم اصلا”
منم خورد تو ذوقم (پسرا میدونن من چی میگم :/) ولی با خودم گفتم نباید کم بیارم، بذار یکم دست پاچش کنم تا بفهمه وقتی کسی ازش خوشش میاد بش نگه داداشی…
گفتم “همه داداشیا باعث میشن گونه هات گل بندازن؟!” و جوابم داد چون خیلی هول شد و سری تو دوربین گوشیش خودشو نگا کرد. (قرمز نشده بود ولی تا بهش گفتم قرمز شد) سری گفت: “حالا هرچی! اصلا همون کاوه سیوت میکنم ولی دیگه بیشتر از این پرو نشو”. بعدم نذاشت جوابشو بدم و سری ول کرد رفت تو ساختمونشون.

قشنگ معلوم بود اونم مثل من که بهش حس داشتم یه حسایی داره نسبت بهم. هم خندم گرفته بود از رفتارش هم یه حس عجیبی داشتم ، آخه بعد مدت ها داشتم عاشق یه دختر میشدم. سوار ماشین شدم ولی خب خونه نرفتم اون شبو چون میدونستم سامان برنامه داره و نمی خواستم مزاحمشون بشم. پس برنامه اون شب من شده بود شب گردی تو شهر…

ادامه دارد…
مرسی که وقت گذاشتید و خوندین. خیلی سعی کردم اشتباه نداشته باشه متنم ولی اگرم داشت به بزرگی خودتون ببخشید… سعی میکنم قسمت بعدی رو هم زودی بنویسم و براتون بذارم

نوشته: سوسک بالدار (کاوه)


👍 3
👎 2
2801 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

786341
2021-01-14 01:03:10 +0330 +0330

هر روز تو یه پارک صاف جلوت مینشست !صاف نیمکت روبرویی! اینجاش که قشنگ مشخصه از هالیوود کش رفتی آمیتا باچان خدمتت میرسه ولی کسشعر ترین قسمتش این بود که تو کلاستون بود ندیده بودیش؟؟ میشه پسری دخترای همکلاسیشو هر کدوم شیش دست تو مخش نکرده باشه؟؟

2 ❤️

786394
2021-01-14 08:03:40 +0330 +0330

برادر دانشجو بیسواد
سلیقه
این کلمه ای که نوشتی صلیغه رو برام معنا کن

2 ❤️

786403
2021-01-14 10:45:02 +0330 +0330

باید یه نامه به حراست دانشگاه بنویسم !

1 ❤️

786411
2021-01-14 12:44:18 +0330 +0330

تا اینجا بد نبود…لایک تا ببینیم بعدا چی میشه

1 ❤️

786705
2021-01-16 10:20:15 +0330 +0330

در جواب دوست گرامیshahx-1 باید بگم که اول کار نوشتم که داستان واقعی نیست و هالیوودیه
و در قسمت دومم توضیح خواهم داد که چرا ندیده بودمش تو کلاس

در جواب شبهای روشن سنت پترزبورگ عزیز هم باید بگم کاملا حق با شماس و کیرت تو مغزم…خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم و سعی میکنم کمتر بیسواد باشم

0 ❤️

786893
2021-01-17 13:55:23 +0330 +0330

داستانت زیبا بود، منتظر قسمت بعدی هستم

0 ❤️







Top Bottom