داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

عاشقی سالار

1399/04/20

دوستان من تازه با این سایت آشنا شدم

و این داستان سرگذشت زندگی من و بهترین اتفاق این زندگیم هست
و چیزی که توجهم رو جلب کرد اینه که نویسنده ای که نمیتونه خوب تعریف کنه فوش میشنوه و بیشتر میگن دروغه
من هم تا جایی که میتونم نوشتم و اسکل نیستم بیام این همه خودم رو واسه فوش خسته کنم و بنویسم

دستام می‌لرزید دستام عرق کرده بود و بلیط که تو دستم بود کم کم داشت خیس میشد.
دو دل بودم.
من احمق دارم چیکار میکنم.
چرا باید برگردم ؟ من اینهمه درد،غربت، بی پولی نکشیدم ، و حالا تا اینکه خودم رو به یه جایی رسوندم و واسه خودم کسی شدم باید از همه چیز دست بکمشم و برگردم
یعنی خاطرات منو میکشوند سمت خودش یا داشتم بالاخره غرور خودم رو زیر پام میذاشتم .
هرچی که بود اما منو بدجور گمراه کرده بود.


از ۱۲ سالگیم تو گاراژ داییم کار میکرد که خودم با زور بازوم کار کنم و بجایی برسم اما پدرم این علاقه و شوق منو نادیده میگرفت.
از خانواده پولداری بودیم تو تبریز و همه پدرم رو میشناختن .

من هر روز بعد اینکه از مدرسه میومدم خیلی سریع تکالیفم رو تموم میکردم و بدو بدو میرفتم گاراژ داییم.
هر روز تا عصر اونجا مشغول کار میشدم
کار یاد میگرفتم چون علاقه داشتم اما هر شب که داییم منو میرسوند پدرم منو دعوا میکرد که چرا پسرم من باید مکانیک بشه این اسم و رسم رو شما دوتا داداش باید به دوش بکشید.
هر روز بد تر از دیروز و بد اخلاقی تر از فردا این بچگی من بود.
بالاخره موقع انتخاب رشته تحصیلی رسیده بود که به زور منو مجبور به خوندن رشته تجربی کردن. دیگه خسته شده بودم از این همه دخالت تو زندگیم .گرفتم دیپلم رو که اصلا برام ارزش نداشت و بعد گرفتن سنگین ترین دعوای من و پدرم اتفاق افتاد . باید باهاش روبه رو میشدم .

-پدر: یعنی چی که نمیخوای ادامه تحصیل بدی
"همین که گفتم این زندگی منه خودم میدونم
-زندگی خودت کدوم زندگی به لطف منه که تورو آدم حساب میکنن
" کیرم تو اسمت و فامیلت چرا منت میزاری
(اون لحظه بود که گرمی دست پدرم رو صورتم احساس کردم .
هه نوازشم نکرد یه چک افسری مشتی خوابوند زیر گوشم).

  • از خونه من گمشو بیرون پسریه بیشعور
    "باشه میرم
    لباس هام رو جمع کردم و خواستم برم که مادرم به زور منو نگه داشت
    'گفت نمیزارم بری
    "ولم کن مامان
    -ولش کن زن بزار گمشه بره پسره نمک نشناس
    "ولم کن من رفتم
    -هوی… دیگه حق نداری پاتو از این در بذاری تو گمشو برو
    "نه سر خاکم بیا نه سر خاکت میام

رفتم ! ، رفتم شاید منم بتونم راحت زنگی کنم بدون هیچ دخالتی

رفتم پیش داییم
میدونستم پدرم بهش سپرده که بهم کار نده
اما من واسه کار نرفتم
رفتم همه پول هایی این همه سا واسش شاگردی کردم رو ازش بگیرم

بعد گرفتن پولام
گفت میخوای چی کار کنی پدرت حتی نمیذاره تو این شهر آب هم بخوری چه برسد کار. جلوی منو نمیتونست بگیره اما به روح مادرم قسمم داده پسرم
گفتم عیبی نداره دایی میخوام برم سربازی

و رفتم اعزام به خدمتم رو گرفتم
۲ سال خدمت کردم بدون حتی رفتن به یک روز مرخصی
تنها یه بار مادرم با کلی تحقیق اومد پیدام کرد با داداشم اومده بود دیدنم
و
گفتم ببین مامان دیگه راه من از شما جدا شد
'خر نشو بعد خدمتت چی کار میخوای بکنی بیا با پدرت آشتی کن
"اگه بمیرم بگن بهش سلام بدی خوب میشی میمیرم اما بهش سلام هم نمیدم
تو هم برو نمیخوام بیایید هر موقع خواستم خودم زنگ میزنم

بعد تموم شدن سربازی دیدم واقعا پدرم کاری کرده که نتونم تو تبریز کار کنم
بعد دوستم گفت بیا برو ترکیه اونجا هم خوبه هم راحتی هم کار میکنی پول خوب هم بهت میدن برو اونجا دور از خانوادت یه ادرس داد و گفت فامیلی مارو بگو ردیف میکنن کارت رو
به حرفش گوش کردم بلیط گرفتم به سمت ترکیه
وقتی سوار اتوبوس میشدم حتی اشک هم نریختم که دارم میرم خودم بودم و غرورم
تو اتوبوس کنارم یه دختر نشسته بود
باهاش آشنا شدم تمام جریان زندگیم رو بهش گفتم.
گفت کمک میکنه تا کار پیدا کنم.
(نمیدونم چرابیخیال جایی که دوستم پیدا کرده بود شدم)
^راستی اسم من نازلی اسم تو ؟!
"سالار اسم منم سالاره بعد دست دادن واسه آشنایی زندگی جدید من شروع شد

نازلی مادرش اهل تبریز بود و پدرش اهل استانبول یه برادر داشت به اسم علی که منو بهش معرفی کرد
علی مکانیک ماشین های هم سبک هم سنگین بود و بیشتر مشتری ها هم کامیون سوار های ایرانی بودن
علی هم بهم کار داد هم جای خواب توی گاراژ اما فقط با کار کردن تا عصر نمیشد زندگی رو تو ترکیه گذروند بعد چند ماه کنار ساحل یه کافه اجاره کردم که توش غدا و مشروب و… سرویس میدادم همه چی داشتم تو کافه
بعد چند ماه و دو جور کار مختلف خودم رو پیدا کردم ( خیلی سختی کشیدم تو ترکیه) نه تو فکر سکس و دختر بودم نه ازدواج فقط کار

.
.
بعد چند سال کار کردن کلی دوست پیدا کرده بودم علی برگشت ایران گاراژ رو من برداشتم و کافه رو بزرگترش کردم

یه روز گاراژ رو بستم و رفتم استراحت کنم تا برم کافه
(شبا تو کافه صبح ها تو گاراژ .صبح هارو شاگردم کمال کافه رو میگردوند )
رفتم کافه مشغول شدیم آخر وقت بود همه مشتری ها رفته بودن کمال داشت صندلی هارو جمع میکرد تا بریم خونه که یه آقایی اومد تو و
گفت داداش ببخشید هنوز سرویس دارید
کمال گفت داداش داریم جمع میکنیم مگه چی میخوای
گفت کباب یا یه چیز خوردنی بچه ها گشنن
سرم رو بلند کردم که بگم عیبی نداره بشینید حاضر کنم بیارم
که یهو دیدم داداش خودمه سینا بغض گلوم رو گرفت خشکم زد نتونستم تکون بخورم بعد ۹ سال دیدن برادرم بهترین اتفاق تو اون ۹ سال بود… هر دوتامون خشکمون زد



من سالار باهم دیگه ۳ سال فاصله سنی داشتیم من بزرگ تر از سالار بودم
از بچگی باهم دیگه دعوا میکردیم بعد دو دقیقه بهم دیگه فوش میدادیم و آشتی میکردیم
سالار خیلی شلوغ بود یک دندنه بود و همیشه دنبال تفریح های خودش بود
وقتی ابتدایی رو تموم کرد میرفت کار میکرد و پدرم رو عصبانی میکرد
و همیشه پدرم سرش داد میزد که نباید کار کنی.
همیشه وقتی به همدیگه آرزو هامون رو میگفتیم همیشه میگفت میخوام خودم کار خودم رو داشته باشم

بعد گرفتن دیپلمش باهام حرف زد و گفت "میخوام به بابا بگم پول بده یه گاراژ واسه خودم باز کنم

  • نمیخوای بری دانشگاه
    "نه میخوام برم که چی شه
    *بابا نمیزاره بعدشم میخوای چیکار کنی
    "گفتم که میخوام گاراژ بازکنم واسه خودم کار کنم
    *نمیشه یعنی بابا اجازه نمیده
    "زندگی منه یا اون به اون چه ربطی داره
    بالاخره باید باهاش حرف بزنم باید باهاش روبه رو شم و بگم چی میخوام

اینو گفت و رفت پایین پیش پدرم
بعد چند دقیقه بازم صدای پدرم بلند شد که
میگفت -اصلا نمیشه مردم بهت میخندن پشت سرمون حرف میزنن
میگن پسر فلانی با این اسم و رسم با این همه پول رفته شده مکانیک
سالارم میگفت "مردم گوه میخورن زندگی من به اونا چه ربطی داره

همین طوری داشت دعوا هاشون بالا میگرفت
پسری که متولد ۶۷ بود ببین چجوری جلو کسی که همه تو شهر واسش سر خم میکردن وایستاده بود و داشت از زندگیش دفاع میکرد یا شاید هم داشت به فناع میداد

  • یعنی چی که نمیخوای ادامه تحصیل بدی
    " همین که گفتم این زندگی منه خودم میدونم
  • زندگی خودت کدوم زندگی به لطف منه که تورو آدم حساب میکنن
    (سالار بدجور از منت گذاشتن بدش میومد و چند باری هم با من گهر کرده بود واسه منت گذاشتن من براش)

سالار بدون توجه به اینکه داره با کی حرف میزنه یه فوش به پدرم و فامیلیش داد
که جواب پدرم بهش یه سیلی سنگین زیر گوشش بود
تابحال ندیده بودم پدرم رو کسی دست بلند کنه حتی رو مادرم. اما صبرش سر اومده بود
سالار گفت" تو با این کارت بزرگترین اشتباه زندگیت رو رقم زدی
-از خونه من گمشو بیرون پسره بیشعور
"باشه میرم

سالار از اتاق بیرون اومد و بدون توجه به من مادرم اینا(مهمون داشتیم تو خونه همسایه ها و خالم اینا ) رفت بالا تو اتاقش لباس هاش رو جمع کنه مادرم رفت تو اتاق با پدرم حرف بزنه
مادرم گفت 'چرا این پسر رو اذیتش میکنی آرزو هاش رو ازش گرفتی بس نبود واست

  • مگه نمیشنوی چی میگه این همه سال زحمتش رو کشیدم میگه میخوام مکانیکی باز کنم
    ’ خوب مگه چی میشه حمایتش کنی ، آخه چرا زدیش ؟
    -این پسر من نیست نمیتونه باشه دارم بهش میگم خوشبخت شو میگه نه من بد بختی رو دوست دارم

تو همین جر و بحث های پدر مادرم داداش با یه ساک کوچیک اومد پایین مادر به زور نگهش داشت اما سالار اونم کنار زد
مادرم گفت 'یه کاری بکن مرد

  • ولش کن زن بزار گمشه بره پسره نمک نشناس
    سالار درو باز کرد که بره پدرم
    گفت- هوی دیگه حق نداری پاتو از این در بزاری تو گمشو برو
    هیچ وقت این جمله سالار از یادم نمیره
    "نه سر خاکم بیا نه سر خاکت میام
    اینو گفت رفت و مادرم زد زیر گریه و پدرم بدون حتی احساس ناراحتی رفت سر میز کارش
    مادرم رو به زور از زمین جمع کردیم
    یک هفته ای غذا هم نمیخورد
    تا اینکه داییم گفت سالار رفته سربازی

خیلی گشتیم تا پادگانش رو پیدا کنیم
رفتیم دیدمش گفت راه منو شما جداست
اما مادر تو واسم فرق داری

مادرم فکر میکرد حالا که پیداش کردیم ازش هم باخبریم دیگه جای نگرانی نیست
اما واسه دومین بار که رفتیم ببینیمش
نیومد بار سوم هم همین طور.
بعد گفتن از اینجا دادنش جای دیگه رفتیم اونجا بازم نیومد مارو ببینه
هر بار که میرفتیم و اون سرباز جواب نمیام سالار رو واسمون میاورد مادر پیر تر میشد گریه میکرد و شکسته تر.
انتظار چیز بدی بود .
پدرم تو این دوسال که سالار رفت سربازی نه مثل مادرم اما اونم پیر شد
موهای سفید مادرم راحت تر دیده میشد تو سرش
گذشت بعد دوسال که گفتن سربازیش تموم شده مادرم کم کم عادت میکرد و میگفت خواسته خودشه و باید احترام بزاریم به تصمیمش

بعد دیگه کلا خبری ازش نشد که مرده یا زندس
۹ سال گذشت من ازدواج کردم اسم زنم زینب بود صاحب دوتا بچه شدم یه دختر یه پسر
دیگه نبودن سالار واسمون عادت شده بود اما همیشه جای خالیش حس میشد گریه های یهویی مادرم نمیزاشت بیشتر عادت کنیم
هر سال واسه تفریح مسافرت میرفتیم استانبول پدرمون اونجا یه ویلا خریده بود
سال ۹۷ بود که رفته بودیم استانبول شب بود بچه نمیخوابیدن زینب
گفت سینا پاشو بریم ساحل بگردیم بچه ها هم نمیخوابن بریم یه هوایی هم بخوریم
*باشه حاضر شین بریم

موقع قدم زدن هم داشتیم در مورد سالار حرف میزدیم
که دخترم گفت بابا من گرسنمه
گفتم باشه الان میرم واسه هممون کباب میگرم
دیدم کنار ساحل یه کافه هست که چراغش هنوز روشنه رفتیم دیدم یه پسر داره صندلی هارو مرتب میکنه
گفتم داداش ببخشید هنوز سرویس دارید
گفت داریم میبندیم مگه چی میخوای
گفتم کباب یا یه چیز واسه خوردن بچه گرسنه شدن

یهو آقایی که پشت صندوق وایستاده بود سرش بلند کرد تا چیزی بگه
من خشکم زد زبونم بند اومد رسما گریه ام گرفت
و تنها چیزی که از دهنم ناخودآگاه بیرون اومد این بود (داداش)
رفتم جلو و محکم بغلش کردم بوش میکردم و محکم به خودم فشارش
میدادم چند لحظه ای اینجوری خشکمون زده تو بغل هم باچشم های گریون



ناخود آگاه هم دیگدو بغل کردیم
این همه سال به روی خودم نمیاوردم اما واقعا دلم براش تنگ شده بود

گفتم "تو اینجا چیکار میکنی؟
*عوضی اینو من باید از تو بپرسم یا تو دیوث میدونی چقدر دنبالت گشتیم میدونی چقدر نگرانت بودیم تو این سالها لامصب
وای خدایا نگاش کن از منم بلند تر شده قدت کی انقدر بزرگ شده گوسفند
(فوش دادن به همدیگه جهت شوخی جزو سلام علیک منو داداشم بود)
"خوب دیگه آدم تو سختی ها بزرگ میشه نه تو ناز نعمت مثل تو که پوستت از پوست دخترم لطیف تره
زدیم زیر خنده تو همین حال بودیم که
یهو یه خانم زیبا با قد بلند صورت زیبا و بانمک که هر دوتا دستش رو یکی از بچه ها به مالکیت گرفته بودن اومدن تو گفتن سینا زود باش منتظر تو هستیم اگه چیزی ندارن بریم تو خونه یه چیزی درست میکنم

هنور تو شوک بودم که داداشم حلقش رو نشونم داد وای یعنی این دوتا قند عسل برادر زاده های منن
اومد جلو تر گفت باتو هستم ها
داداش خواست که معرفی کنه
زود پریدم وسط حرفش
گفتم خانوم ببخشید بعد چند سال ادم برادرش رو دیده اونم شما نمیذاری دو دقیقه باهاش خلوت کنیم
گفت وای شما هم ترکین ببخشید اما ایشالله یه وقت دیگه میایم بچه ها خوابشون میاد
سینا پاشد گوشیش رو درآورد یه عکسی بهش نشون داد
گفت *این کیه
دادشت سالار
*آفرین
خوب چیشده مگه
گفتم"هیچی نشده اون سالار تو عکس منم
زینب خشکش زده بود و داشت همه چیز رو یکی یکی تو ذهنش مرتب میکرد یهویی بغلم کرد
گفت وای چقدر از دیدنت خوشحالم بالاخره نه موردم و تورو دیدم باید به مامان خبر بدم خیلی خوشحال میشه.

وقتی اسم مادر رو به زبونش آورد خودم رو گم کردم
"اونم اینجاس
سینا گفت*نه اونا تبریزن
"باشه زنگ نزنین ها
چرا اخه مامان خوشحال میشه
"گفتم نه
نفسام سنگین شده بود انگار داشتم خفه میشدم
کاش سرم رو بلند نکرده بودم
زینب عکس مادرم رو نشونم دادم
باعث این صورت تویی میدونستی؟
مادرم پیر شده بود اما بازم زیبا بود
"نمی تونم من نمیتونم باهاش حرف بزنم
آماده گیش رو ندارم

سینا زینب و بچه هاش رو فرستاد برن خونه تا تنها باشیم و حرف بزنیم
موقع رفتن زینب گفت اون عکس رو تو ذهنت مثل یه اسکرین نگه دار بعد حرف بزن
نمیدونم چرا اما مثل اینکه زینب از من دل خور بود

سینا اومد شاگردم واسمون یکی از میزهارو اماده کرد
دوتا داداش مست کردیم حرف زدیم
کمال یه ماشین واسه سینا گرفت فرستاد خونش
من با اون حال که انگار دنیا رو سرم خراب شده بود قدم زدم و رفتم خونم

فردا اول وقت سینا تو گاراژ بود
*باید با ما برگردی
"نه نمیتونم
*اگه به فکر ما نیستی به فکر مادرمون باش
" باشه بهش فکر میکنم
سینا شماره و آدرسش رو داد گفت حتما بیا

بعد رفتن فقط صدای زینب تو گوشم بود
(باعث این صورت تویی )

رفتم خونه هی فکر هی فکر که چی کار کنم
شاید موقع برگشتنم بود
با نازلی تماس گرفتم
"سلام خوبی
^مرسی بی وفا
"میشه بیای خونه باید کمکم کنی
^چیزی شده ؟
"بیا تا بگم
نازلی اومد کل ماجرای دیشب رو براش تعریف کردم
^سالار میدونی تو تنها چیزی که اینجا نگهت داشته اول غرورته دومیش آرزوهاتن اما باید غرورت رو کنار بزاری
اون مادرت بابد بری ببینیش برگرد ایران اگه مادرت واست مهمه
"نمیدونم چیکار کنم
^برگرد
"مثل اینکه چاره ای جز این ندارم
^اره
"پس یه کاری واسم میکنی
^صد در صد بگو
"برو ایران یه خونه خوب تو یه جای آروم واسم بخر با علی حرف بزن یه گاراژ واسم بگیره بقیش رو خودم وقتی اومدم راست و ریس میکنم
^باشه میخوای تا تبریزم کولت کنم
"نه بابا راضی به زحمت نیستم
^دیوونه باشه بسپارش به من حلش میکنم
"پولش هر چقدر لازم داری بگو واست میفرستم
^عیبی نداره اما یه ماهی طول میکشه
"عیبی نداره


رفتم خونه سینا در رو زدم باز نکردن
خونه نبودن اونجا وایستادم
بالاخره اومدن سینا منو دید خوشحال شد
زینب گفت برمیگردی
"آره
*واقعا کی
"تا چند ماه دیگه
بریم تو پس
کلی حرف زدیم شام خوردیم با بچه ها بازی کردم موقع رفتن سینا گفت اومدی ایران زنگ بزن ما فردا میریم
"باشه
بعد چندماه نازلی و علی همه کار هارو انجام داده بودن و من باید بلیطم رو میگرفتم
وقتی چشم رو باز کردم تو فردوگاه بودم و بلیط تو دستم دودل بودم
سوار هواپیما شدم اما بد جور استرس داشتم که قراره چه اتفاقی بیوفته .

زود یه مسکن خواستم از مهماندار پرواز
بعد خردن قرص فقط خوابیدم و دختری رو تو خوابم میدیدم که تا بحال هیچ وقت ندیده بودمش نمیدونستم کی بود اما هی میگفت آقا آقا یهو از خواب پریدم دیدم مهماندار داره صدام میکنه که داریم فرود میایم کمبربند خودتون رو ببندید.نمیدونم اما چرا قزافه دختره دیگه یادم نمیومد .
پیاده شدیم چمدون هام رو تحویل گرفتم که یه آقایی اسم من رو رو کاغد نوشته بود رفتم گفت منو نازلی خانوم فرستاده این از کلید ناشین که جلوی تاکسیرانی پارک شده و اینم از تلفن همراهتون نازلی خانوم دادن بهتون بدم .
گرفتم و تشکر کردم الان کجا باید برم با نازلی تماس گرفتم گفت برو تو مپ ادرس رو ثبت کردم برو خونه.
حرکت کردم فکر که میکردم انقدر ها هم عوض نشده بود بعد که وارد شهر شدم دیگه این تصورات رو از ذهنم پاک کردم
واقعا عوض شده بود.
رفتم پیدا کرد واقعا جای خوبی بود
استراحت کردم به گاراژ سر زدم .
بعد چند هفته ادرسم رو به سینا فرستادم اومد
*کار خوبی کردی که برگشتی
"ایشالله که بتونم همه چیو درست کنم
*پول داری یا بدم
"نه آوردم خودم اصلا احتیاجی ندارم
شب زینب رو بفرست غذا بپزه خودتون هم بمونین باید حرف بزنیم‌
*کجا میری
"میرم تو شهر بگردم
*باشه
شب واسه خونه کلی خرید کردم واسه بچه ها اسباب بازی گرفتم واقعا عجب جایی شده بود تبریز .
رفتم درو که زدم بازشه رفتم تو حیاط
ماشین تو پارکینگ پارک کردم (خونه دوبلکس بود )پیاده شدم خرید هارو برداشتم دیدم یه دختر داره بدون هیچ توجهی به من سرش رو انداخته داره میره بیرون قیافش رو هم درست حسابی ندیدم انگار من اونجا نیستم رفت و منم رفتم تو شام خوردیم هدیه های همه رو دادم گفتم بشینین صحبت کنیم
"زینب اول از تو شروع میکنم یه کاری باید برام انجام بدی
با کمال میل
"میخوام مامان رو ببینم
باشه حل میکنم هر وقت بگی میارمش با یه نقشه
*باید از قبل یه کمی از ماجرا رو بهش بگیم یهو دیدی واسه پنهون کاریمون همه مون رو با دمپاییش زد
اون رو بسپار به من
"خوب داداش همین ببینم چی کار میکنین بابا رو هم بگین بیاد
*اونم با من

بعد دیدن مامان و دلتنگی ، گریه و…
این ماجرا ها زینب گفت حالا که آشتی کردین پدر و پسر و مادر یه مهمونی برگزار کنیم
"برگزار کن ببینیم چی میشه زن داداش

زینب ترتیب مهمونی رو داد کلی مهمون دعوت کرد هر کسی هم خواست میتونست با خودش دوست یا مهمونش رو بیاره یه جمع شلوغ که من خیلی ازش خوشم نمیومد اما باید تحمل میکردم

تو گاراژ بودم که داداشم زنگ زد
گفت *واسه خودت یه دس کت و شلوار درست حسابی بخر زینب میگه لباس های تو کمدت خیلی سادن
"باشه میگیرم
عالی جناب زود بیا میخوام واست دوست دختر پیدا کنم
"پس نمیام
میکشمت به خدا یه عالمه تدارک دیدم واست
"باشه میام زود میام کت و شلوار میگرم میام واسه زه زحمت انداختن تو هم کادو میگرم
بابا لازم نیست وظیفس اما تو یه سکه برام بخر
"پرو باشه خدافظ

رفتم لباس خریدم حرکت کردم به سمت خونه
رسیدم جلوی در از چیزی که دیدم تعجب کردم یعنی اینجا ایران عجب صد رحمت به ترکیه واقعا شاعر درست میگفت دختر ایرونی تکه واقعا راست

رفتیم تو هنوز تو شوک بودم کلی بزن بکوب خورد و خوراک و… آشنا شدن با دوستای پدرم و مادرم و مهمونا واقعا
دیگه کم کم داشتم خسته میشدم از این مهمونی
رفتم تو حیاط رفتم تو پارکینگ داشتم با ماشین ور میرفتم که دختری توجهم رو به خودش جلب کرد عجب پاهایی داشت پاهایی زیبا بدنی سفید لباسی پوشیده بود که بدنش تو اون لباس مثل بلور می درخشید عجب اندامی یعنی این کیه
وقتی برگشت صورتش رو دیدم وای چقدر زیبا بود چشمای درشت گونه هایی داشت ادم میخواست گازشون بگیره

سرم رو انداختم پایین چقدر این صورت برام آشنا بود
اومد جلو گفت •من تابه حال مهمون به این پرویی ندیدم
"با منی
•نه با دیوارم
"مگه من باهات کاری کردم که اینجور حرف میزنی
•تو اومدی مهمونی یا اومدی ماشین مردم انگولک کنی
"داشتم نگاهش میکرد یهو توجه رو به خودش جلب کرد با ماشین کاری نداشتم
•در کل زشته درسته ماشین زیبایی اما…
"باشه دست نمیزنم شما چرا نمیرین تو
•راستش خسته شدم جاهای شلوغ خستم میکنه
"اومدی بیرون چیکار
•اومد یه هوایی بخورم تو خیلی شلوغه تو چرا اومدی بیرون
"منم مثل تو
•راستی تو این سالار که میگن رو دیدی
"چطور مگه؟
•خوب راستش دوستم هر موقع میخواست نشونم بده فقط پشتش رو میدم تا صورتش رو
"نه منم ندیدمش
سلین سلین کجایی دختر از صبح دارم دنبال تو میگردم
•من اینجام ت شلوغ بود اومدم بیرون بعد با این آقا هم صحبت شدم
خوب بیا معرفیت کنم ایشون برادر شوهر من سالاره سالاری که تازه پیداش کردیم
•وای وای ببخشید من نمیدونستم نشناختمتون
"اشکالی نداره بریم تو
از خجالت سرخ شده بود نمیدونم چرا اما دوست داشتم فقط باهاش حرف بزنم
خیلی دختر خشگلی بود
دیدم یه پسر اومد کنارش گفت عزیزم کجا بودی
•بیرون بودم
گفت باشه با سالار آشنا شدی راستی آقا سالار ایشون نامزدم هستن سلین
"اره باهاش اشنا شدم مبارک باشه
نمیدونم چرا بدجور حالم گرفته شد وقتی فهمیدم نامزد داره تو مهمونی حواسم بهش بود سعی میکرد از پسره فاصله بگیره نمیزاشت خیلی بهش دست بزنه و تو مشروب خوردن کم زیاده روی میکرد بعدا دیگه کلا ندیدمش
وقتی همه رفتن مادرم گفت من میمونم اینارو جمع میکنم گفتم نه میخوام یکم تنها باشم خسته شدم فردا به یه کمکی زنگ میزنم میاد خونرو مرتب میکنه
گفت باشه
هنه که رفتن واقعا به این آرامش نیاز داشتم شیشه ویسکی رو برداشتم نشستم رو کاناپه و یکمی واسه خودم ریختم با چند تکه یخ خوردم واقعا چقدر خونه ساکت بود پاهام رو دراز کردم و داشتم به سلین فکر میکردم به زیبایش‌ یعنی من عاشق این دختر شدم یا …
که صدای کفش پاشنه بلند منو از فکر در آورد برگشتم دیدم سلین داره میاد چرا نرفته انگار سرش گیج میرفت رفتم کمکش کرد اومد نشست
"فکر میکردم همه رفتن
•وای ببخش منو من یکم حالم بد شد زینب گفت برو بالا بخواب باید برم
"کجا با این حالت منم نمیتونم رانندگی کنم بمون صبح زینب هم میاد با اون برو
•نه باید برم وای سرم درد میکنه خوابم میاد
"پاشو بریم بالا تو بخواب برات یه دمنوش یا قهوه بیارم حالت یکم خوب شه
بردمش بالا یه آبی به دست و صورتش زدم گفتم تو کدام اتاق بودی
اتاق منو نشون داد
بردمش تو دراز کشید بهش گفتم دراز بکش برات یه قهوه بیارم
رفتم آورد خورد یکم حالش خوب شد گفتم لباس تو کمد من هست لباسات رو عوض کن من بیام
دیدم تلفنم زنگ میزنه رفتم پایین تلفنمو جواب بدم دیدم زینب سراغ سلین رو گرفت بهش گفتم حالش خوب نیست اینجا خوابیده فردا میاین دیگه با تو برمیگرده
گفت باشه رفتم دیدم لباس عوض کرده اما داره گریه میکنه
درو زدم رفتم تو گفتم چیزی شده مشکلی هست
•نه چیزی نیست ولش کن
"بیین من خودم مستم بگی هم فردا چیزی یادم نمیاد که واسه کسی تعریف کنم
•نامزدم دوسش ندارم اما میخوان به زور منو بهش بدن
"خوب نامزد نمیکردی
•نیستیم اما چون پدرم میخواد به زور بده دیگه خودش رو نامزدم معرفی میکنه
(تو دلم خیلی خوشحال شدم که نامزد نیستن)
•از پدرم متنفرم
"کل زندگیم رو براش تعریف کردم و گفتم تو هم مثل من باید بجنگی
فقط گریه میکرد واقعا عاشقش شده بودم ناخودآگاه بغلش کردم و نوازش میکردم اونم فقط گریه میکرد
اشک هاش رو پاک کردم گفتم نمیخوام این صورت رو گریون ببینم و یهویی از رو لپاش بوسش کردم تعجب کرد گفت چرا اینکارو کردی
دوباره بوسیدمش اما این بار از روی لبهاش
ساکت بود و اصلا حرکتی نمیکرد
وقتی ولش کردم گفتم ببخشید
•چرا این کارو کردی
"نمیدونم
•چرا مگه من چیه تو هستم که این کارو کردی
"راستش رو بخوای وقتی دیدمت ازت خوشم اومد وقتی اون پسر خودش رو نامزدت معرفی کرد ناراحت شدم
حالا که ماجرا برام تعریف کردی از روی خوشحالی بوسیدمت ببخشید
همین طوری داشت بهم نگاه میکرد انگار بازم دلم میخواست ببوسمش اما بیشتر از قبل یهو دوباره بغلش کردم و دوباره بوسیدمش اما این بار سلین هم باهام همکاری میکرد نمیدنم ولی داشتم گریه میکردم وقتی که باهاش داشتم لب بازی میکردم
از هم جدا شدیم و گفتم لباسامون رو دربیاریم
گفت نمیدونم تو میدونی
تیشرتی که تنش کرده بود رو در آوردم و دوباره اون لب های خوش طعمش بوسیدم همدیگه رو بغل کرده بودیم رو تخت دراز کشیدیم و داشتم گردنش رو لیس میزدم لاله گوشش رو میک میزدم
آروم آروم میرفتم پایین نمیخواستم هیچ جایی رو از قلم بندازم
سینه هاش رو فشار میدادم سوتینش رو باز کردم عجب سینه های بزرگ و سفیدی داشت با نوک صورتی مثل تشنه ای تو بیابون اب پیدا کرده داشتم سینه هاش رو میخوردم لیس میزدم
•اااامممم آره جون گازشون بگیر بخور بخور گازشون بگیر آره همین جوری
به خوردن سینه هاش ادامه میدادم و با اسرار های سلین روبه رو میشدم
شکمش رو زبون میزدم وقتی رسیدم به نافش زبونم رو توش کردم که سلین سینه هاش رو محکم به هم فشار داد
از خوردن شکمش سیر نمی شدم
رفتم پایین تر کصش رو بو میکردم
از رو شرتش که ابی رنگ بود لبام رو فشتر میدادم اما هنوز وقتش نبود کناره های کصش رو زبون زدم و رفتم سراغ پاهاش عجب پاهایی داشت انگشتاش مثل بلور می درخشید با لاک سیاهی که زده بود زیبایش رو چند برابر کرده بود
کمی به پاش خیره شدم و انگشتش رو کردم تو دهنم و شروع کردم به میک زدن انگشتاش پاش رو گاز میگرفتم واقعا خیلی خوش طعم بودن با خوردن روناش رسیدم به کصش خواستم آروم شرتش رو از پاش دربیارم که مانع شد گفت من دخترم گفتم فقط میخوام بببنمش
اجازه داد آروم از پاش در اوردم شرتش رو انداختم تو دهنم بعد از دهنم درش آوردم وای عجب کصی داشت سفید سفید گوشت خالص صکرتم رو نزدیک کصش کردم قشنگ بوش کردم
میدیدم که نفسای سلین بالا رفته
وقتی لبام رو گذاشتم رو کصش یه قوسی به کمرش داد شروع کردم به لیس زدن کصش عجب طعمی داشت چوچولش رو لیس میزدم تنش مور مور میشد اونقدر زبونم تو توکصش چرخوندم که دوبار ارضا شد و فقط داد میزد بکن توش کیرم رو دادم دستش برام ساک میزد خیلی حال میداد هر از گاهی گازش میگرفت اما وقتی سرش رو میزاشت تو دهنش دوست داشتم آبم بیاد قشنگ برام ساک میزد گفتم داره ابم میاد برام میخوریش گفت نه بدم میاد یه دستمال ریختم رو دستمال ولو شدم روش گردنش رو لیس میزدم و تو گوشش میگفتم دختر من عاشقت شدم
اونم میگفت دوس دارم صبح نشه و این عشق ادامه پیدا کنه منم عاشقتم دیونه
دوباره رفتم سراغ کصش دوباره لیس میزدم پاهاش رو قفل میکرد همین که دوباره کیرم بلند شد گذاشتم رو کصش گفتم این بره تو تو مال من میشی گفت آره گفتم بلند تر گفت آره
آروم آروم سرش رو حل دادم تو کصش گفت سالار درد داره یکم آروم گفتم نگران نباش یکم دیگه محکم تر حل دادم توش که داد زد درش بیار سر کیرم خون بود پاکش کردم دوباره افتادم روش کردم تو کصش خواست جیغ بزنه که لباش رو بوسیدم گفتم به خاطر من تحمل کن خیلی طول کشید که جا باز کنه کم کم داشتم تلنبه میزدم و سینه هاش رو میخوردم وای این دختر عجب چیزی بود
تند تر تلنبه میزدم و داشتم به صورتش نگاه میکردم مظلوم بود و زیبا دلبر که میگن همینه اخه من داشتم چی کار میکردم این دختر سفره دلش رو پیشم باز کرد بهم اعتماد کرد منم دارم باهاش سکس میکنم دیگه تلنبه نزدم چشاشو باز کرد گفتم نمیتونم صورتش رو آورد بالا یه لب گرفت گفت خودم دوس دارم بیا یه امشب رو بیخیال همه چیز باشیم زود باش ادامه بده
این حرف رو که زد محکم ترین تلنبه رو زدم تو کصش که گفت بی جنبه این کارا چیه دیگه خندیدم و ادامه دادم
افتادم رو سینه هاش دوباره خوردمشون
پاهاش رو انداختم رو شونه هام انگشتاش رو میک میزدم
پوزیشن رو عوض کردم حالت داگ استایل وای عجب سوداخی داشت صورتی یه لیس جانانه از کصش تا سوراخ کونش زدم و رو کونش قفل کردم کونش رو لیس میزدم و با دستم چوچولش رو تکون میدادم
عجب لذتی داشت اوف عجب سوراخی صدای سلین دوباره بلند شد اووم آره بخورش آه جوون لیس بزن اوووم
حیلی حال میداد دوباره کردم تو کصش تلنبه پشت تلنبه کونش جوری میلرزید انگار ژله بود نمتونستم بزارم این کون اینجوری بمونه باید فتحش میکردم
انگشتم رو رو گذاشتم دهن سلین گفتم خیسش کن قشنگ توف مالیش کرد گذاشتم رو سوراخ کونش کم کم فشار دادم بره بعد که یکمی جا باز کرد دومیش رو فرستادم تو درش آوردم گذاشتم رو سوراخ کونش هی عقب جلو میکردم برش گردوندم یکم برام ساک زد دوباره گذاشتم رو سوراخش آروم فشار دادم با هزار موقتا رفت تو آروم آروم تلنبه میزدم تا جا باز کنه سیلین هم میگفت تند تر بکن اووووف
یکم تند کردم خودش خسته شد گفت بخواب اومد نشست سرش رو با دستش گذاشت رو سوراخ کونش بعد نشست تا تهش رفت توش جیغ میزد خودشو بالا پایین میکرد خودشو خم کرد سرمو گرفت •دهنتو باز کن باز کردم نوک سینه شو گذاشت تو دهنم گفت بخورش
وای عجب حالی میداد سینشو داشتم میخوردم گردنشو لیس میزدم
دوباره تو بغلم گرفتمش چرخیدم انداختمش رو تخت حالا افتادم به جونش از تو کونش درآوردم کردم تو کصش افتادم عین وحشی ها تلنبه میزدم
حس کردم داره آبم میاد در گوشش گفتم داره میاد اونم گفت بزار بیاد محکم تر تلمبه زدم پاهاشو دور کمر قفل کرد گفت بریز توم تا قطره اخرش رو ازت میخوام
سلین قبل من ارضا شده بود چندتا تلمبه دیگه زدم بعدش افتادم روش چشام داشت سیاهی میرفت تمام آبم رو ریختم تو کصش دیگه زوری برام نمونده بود
سلین ساکت بود تو بغلش ولو شده بودم
بغلم کرد و نوازشم میکردم روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم
سلین گفت •از فردا همه چیز عوض میشه
"آره من بیشتر از امروز عاشق میشم
دختر این همه سال به هیچ کس نگاهم نکرد اون چشمات چیکار کرد بامن
•بهترین اتفاق زندگیم بودی تو این ۲۷ سال
دیگه حرفی نزدیم، فقط خواب تو بغل همدیگه این سکوت و آرامش رو میتونست حفظ کنه
صبح زود بیدار شدم سرم گیج میرفت فکر میکرد خواب دیدم سرم رو که بر گردوندم دیدم نه سلین واقعا کنارم عین بچه ها خوابیده بود بوسیدمش و تنش رو بو کردم عاشقش شده بودم
پاشدم برم دست صورتم رو بشورم که لکه خون رو دیدم و سکس دیشب یادمون افتاد با ناراحتی دست و صورتم رو شستم خونه وضعش داغون بود میز رو چیدم و فکر میکرد چه گوهی بخورم که پدر سلین نامزدی رو بهم بزنه واقعا تو گوه گیر کرده بودم
یادم افتاد پدر سلین با پدرم دوست صمیمی هستن
زود به پدرم زنگ زدم
"سلام بابا خوبی
-سلام صبح بخیر مرسی خوبم چیزی شده چیزی لازم داری
"نه راستش میشه بیای پیشم حرف بزنیم
فقط تنها بیا
-باشه الان میام
"خونه ای
-نه داشتم میرفتم شرکت
"باشه بیا

پدرم رسید اومد تو کل جریان رو براش تعریف کردم که دوسش دارم این دختر اون پسر رو دوس نداره پسره هم خیلی عیاشه چند بار با چشمای خودش دیده سلین منم دوسش دارم میخوام بعد این همه سال یه خواهشی کنم با پدرش حرف بزن نامزدی رو کنسل کنن بعدش واسه من برو خواستگاری
-اصلا میدونی چی میگی
"بابا تورو خدا دوسش دارم
-پسر من عاشق شده دختری شده که نامزد داره و میگه تو نامزدی به هم بزن بعد واسه من بگیرش (با عصبانیت)
"بابا تنها خواستم اینه خواهش کردم ازت
-باشه چرا که نه این موضوع رو حل شده بدون پسرم پدرش از خداشم باشه که تو دومادش بشی مادرت هم سلین رو دوس دارمثل دخترش میمونه
"مرسی
بعد چند هفته بالاخره نامزدی رو کنسل کردن
بعد چند ماه بالاخره منو سلین ازدواج کردیم
الان که خودم فکر میکنم میبینم دیدن داداشم اون شب برام یه اتفاق خوب رو رقم زد

این سر گذشت زندگیم بود که سعی کرد بیشتر جاهارو خلاصه نویسی کنم

پایان.

نوشته: •Salar•


👍 3
👎 21
17635 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

897751
2020-07-10 21:25:42 +0430 +0430

آدم باشین و اسم شهر تو داستان ننویسین که باعث تصور ذهنی بد بشه


897753
2020-07-10 21:26:03 +0430 +0430

سالار جان تو یک مریض روحی هستی و من بهت فوش نمیدم.انشالله خدا شفات بده.دوستان برا سلامتیش دعا کنید.

7 ❤️

897754
2020-07-10 21:26:45 +0430 +0430

نخوندم
یه نگاه کلی بهش انداختم و چندتا غلط دیدم
فحش
هُل(فشار کوچک!)هول(ترس)
بذار
از روشون بنویس
سالار؟چه اسم با مسمایی ولی…


897759
2020-07-10 21:33:41 +0430 +0430

قلمت خوبه ولی متن طولانی معمولا خواستار نداره


897762
2020-07-10 21:35:29 +0430 +0430

نفهمیدم،ینی همون شب اول که واسه اولین بار دیدیش ترتیبشو دادی؟؟

5 ❤️

897778
2020-07-10 22:03:06 +0430 +0430

ضمن عرض ادب و احترام بخاطر داستان بلندتون، باید خدمتتون عارض بشم که سکانسای گفتگوی پسر و دختر در سریالهای کیری صدا و سیمای ما از داستانتون سکسی تره.


897816
2020-07-11 03:06:19 +0430 +0430

ریدم تو سرگذشت کیریت
من عادت ندارم پای داستان ها نظر بدم ولی اعصابم کیری شد که این همه وقت گذاشتم داستانت رو کامل خوندم

2 ❤️

897817
2020-07-11 03:40:13 +0430 +0430

اسمت سالاره بعد تو 3 سال از سالار بزرگتری کیرم تو مغزت (dash)

3 ❤️

897837
2020-07-11 05:16:45 +0430 +0430

خب باید بگم ۲ الی ۳ جا از جهت داستان خارج شدی و اینکه داستانت هم پیوسته نبود و خب دو سه جاش هم حالا اگه کل داستانت تخیلی نباشه اون دو الی ۳ جاش تخیلی بود و نتونستم با منطقم جورش کنم اول اینکه دختره تو یه شب بت پا داد و توهم یهویی اول کار بوسش کردی و فقط گفت چرا !!! و اصلی ترین چیز اون نازلین بود که نمیدونم چرا مثل خر به تو داشت کمک میکرد بیاد برات کار و کاسبی راه بندازه یا حتی بلیط ایرانت رو هم برات بگیره اخه مثلا کع جی دختره فقط دلش میخواسته به تو کمک کنه مگه بیکاره !!
و خب داستانت رو تا سکس کردنت خوندم و دیگه نخوندم خوشم نیومد دیس

5 ❤️

897845
2020-07-11 05:38:14 +0430 +0430

طبق آمار فقط کساییکه بد مینویسن فحش نمیخورن بلکه کساییکه طولانی هم مینویسن فحش میخورن(rolling)


897865
2020-07-11 06:38:01 +0430 +0430

مشخصه داستان از یه رمان خارجی برگرفته شده بود دوما حاجی تو یه شب خداییش با دوتا کلمه نمیشه کص کرد شایدم اون دختره جنده بود در کل اول داستان با آخر داستان اصلا مطابقتی نداشت کیر دوستان تو نازلی و سلینت

2 ❤️

897877
2020-07-11 07:31:25 +0430 +0430

دس ب قلمت خوبه حیف ک غلط املایی داشتی
داستانت واقعا خوب بود
حسش کردم


897878
2020-07-11 07:52:59 +0430 +0430

دلیل سفرت به ترکیه خوشمزگیه سالاره یا نع.
اوووه چقدر نوشتی؟

4 ❤️

897885
2020-07-11 08:42:56 +0430 +0430

دلم یه همچین زندگی میخواد.

1 ❤️

897889
2020-07-11 09:10:58 +0430 +0430

قشنگ بود لذت بردم
لایک

2 ❤️

897908
2020-07-11 10:28:37 +0430 +0430

زیباترین داستانی بود که خوندم تا حالا
مرسی از داستان زیبات

3 ❤️

897928
2020-07-11 12:03:58 +0430 +0430

چون ب تازگی ب این سایت آشنا شدی میگم دیگه ننویس…ممنون

4 ❤️

897942
2020-07-11 13:05:25 +0430 +0430
NA

افا من نمیتونم وارد بخش چت بشم چراااااا

0 ❤️

897958
2020-07-11 14:44:34 +0430 +0430

2 قسمت ن باید تو 3 قسمت مینوشتی و اسم شهرو نگو؛دیگه در این حد انتظار میره ظاهر بشی که اینو بفهمی

2 ❤️

897964
2020-07-11 15:16:53 +0430 +0430

داستان طولانی و بی محتوا

3 ❤️

897966
2020-07-11 15:19:56 +0430 +0430

دلیل سفر ما خوشمزگی سالاره

3 ❤️

897974
2020-07-11 16:26:54 +0430 +0430

دهنت سرویس گردن درد گرفتم چقدر طوللانی بود ولی خوب بود

2 ❤️

897976
2020-07-11 16:39:31 +0430 +0430

چقدر طولانی بود؟
هرچی خوندم تموم نشد.
خلاصه گویی هم چیز خوبیه ها

5 ❤️

897984
2020-07-11 18:45:47 +0430 +0430

مگه سالار اسم‌ کیر نیست؟

2 ❤️

898002
2020-07-11 19:48:00 +0430 +0430

دوستان نویسنده از فش خوردن ناراحت نشدید و قبول کنید و خودتون رو اصلاح کنید.من‌خودم به شخصه به هیچ فردی فش نمیدم به داستان خیلی فش میدم‌چون اکثرا کصشعرن داستانا ولی به خود فرد نویسنده نه.این داستان فوقالعاده بود واقعا عالی بود کاری با راست و دروغش ندارم ولی بین داستان های اخر و در کل عالی بود عالی.واقعا با احساس و زیبایی بود و با طولانی بودنش‌کلش رو خوندم و لذت بردم حتما ادامه بده حتمااا اگه واقعی بود که خوشبخت هم بشید.باز هم‌میگم عالی واقعا عالی یکی چند تا هم غلط جزئی بود که زیاد مهم نیست و میشه اصلاح کرد.خسته نباشی واقعا عالی لایک میدم ولی ارزش ۱۰۰ تا لایک داشت واقعا عالی خدا قوت پهلوون

0 ❤️

898316
2020-07-12 15:16:28 +0430 +0430

داداش بهترین و جذاب ترین داستانی بود برام تو کل شهوانی دمت گرم عشقت پایدار باور کردم داستانتو
ایشالله ب پای هم پیر بشین
و ها ادامه بده بازم بگو موفق باشی لایک

0 ❤️

898345
2020-07-12 19:59:04 +0430 +0430

تاجایی که با سلین توخونه ات تنها نشده بودین روخوب نوشته بودی ولی مثل سریالهای ایرانی فقط خواستی جمعش کنی (dash) (dash)

0 ❤️

898559
2020-07-13 09:34:50 +0430 +0430

چشام زد بیرون چخبره داستان ارباب حلقه ها کمتر از این بود

1 ❤️

898562
2020-07-13 09:40:14 +0430 +0430

Tik tak1313داداش چی دقیقاً حس کردی

0 ❤️

898617
2020-07-13 15:08:14 +0430 +0430
BSY

آدمی که واقعا عاشق کسی باشه نمیاد درمورد سکسش با طرف بنویسه. پس گوه نخور و دیگه شر ننویس به اسم سرگذشتت

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom