عاشقی و ازدواج نیما

1393/05/29

گاهی وقتها خیلی ناراحت بود اونقدر زیاد که با خودم فکر میکردم افسرده به دنیا اومده! افسرده اما مهربون و فهمیده. کم میشد چیزی و نادیده بگیره اما اگه میگرفت از روی نفهمیش نبود. اوایل خیلی تلاش میکردم بشناسمش خیلی گرم و مهربون بود همیشه از حرارت لحن و نگاهش از خود بی خود میشدم . خیلی سفت و خود ساخته بود , تک تک ثانیه هاشو خودش قبل از اینکه اتفاق بیوفته تو ذهنش میساخت . اما جالبیش این بود که توی همه ی این ثانیه ها بازیگر یه تراژدی بخشش بود . تو این تراژدی, بخشش دیگران رو اینقدر بزرگ جلوه میداد که انگار دریایی از طلا رو به وجودشون روونه کرده بود. شاید در واقعیت هم همینطور بود! پارادوکس حضور کینه توی وجودش موج میزد . همیشه میدونست چطوری بدی ها رو توی صندوقچه ی نابخشودنیهای بخشیده شده پنهان کنه که بید نزنن. توی وجود هیچ مردی این بخشش و کینه کنار هم نیست و من بزرگترین چیزی که توی وجود همسرم بهش پی بردم همین بود!
تا حالا شده کسی رو ببینین که احساس کنین صورتش واستون آشناست و دلتون بخواد ساعت ها بهش زل بزنین! ؟ من احساس میکردم قبل از به دنیا اومدنم وقتی جنین بودم یه همچین تصویری از فرشته ای که قراره بهم زندگی بده داشتم و این تصویر الان مجسم شده. چشم های مشکی با اندازه ای متوسط ولی بسیار خوش فرم , ابروهای پهن, بلند و مشکی که هر بار که میرفت آرایشگاه به یه فرمی درشون میاورد , گاهی صاف و بدون حالت , گاهی هشت و گاهی گرد . البته به ندرت پیش میومد ابروهاشو گرد بر داره چون فکر میکرد قیافش خیلی مظلوم به نظر میرسه و اصلا اینو دوست نداشت ! صورت سفید و صافش زیبایی شو دو چندان میکرد . از همون اول که زنم شد زیبا بود ولی هرچی پیش میرفت زیباتر میشد! نمیدونم دلیلش چیه ولی به نظرم همه ی زنها بعد از ازدواج زیباتر از روزهای اولشون میشن . شدیدا به صحبت کردن باهاش تمایل داشتم یه آرامش عجیبی بهم میداد اصلا دلم نمیخواست چشم از چشمهاش بردارم . آروم و پر انرژی, نجیب و گرم بودن. اونقدر گرم حرفهاش میشدم که گاهی یادم میرفت به لبهاش نگاه کنم , یعنی اصلا زیباییش بهم مهلت نمیداد. وقتی میخندید یاد دهنش میوفتادم و دلم میخواست ازش کام بگیرم انگار تمام عشق و بخشش اونجا بود و من با یه بوسه میتونستم همشو مال خودم بکنم!
اندام قشنگی داشت , خودشم میدونست ولی هیچوقت هواسش بهش نبود. یکی دیگه از جالبترین چیزهایی که نمیدونستم این بود که زنها نمیدونن چقدر از نظر مردا جذابن ! یه بار توی حرفامون گفت که اوایل فکر میکرده به نظرم زیبا نمیاد و میخواست بدونه چی شد که عاشقش شدم!؟ منم جواب دادم : همیشه هواسم بهش بوده ولی چون همیشه محکم بودی میترسیدم علاقه ام رو بهت نشون بدم. و جالب اینجا بود که نمیدونست چی توی اخلاق و ظاهرش اونو جدی و محکم نشون میداد ! منم نمیدونستم ولی همیشه فکر میکردم این حیله ی زنهاست واسه ایجاد تمایل بیشتر توی مردها اما حالا میفهمم کاملا غریزیه این رفتار.
از همه ی زیبایی هاش گفتم , از تمام علاقه ام بهش گفتم و الان نوبت میرسه به اولین بوسه مون. خانوادگی رفته بودیم شمال , شب شد و دوتایی رفتیم لب آب , روسری صورتیش افتاده بود روی شونه هاش , موهاشو از وسط باز کرده بود و از دو طرف آزاد بود, یه رژ صورتی کمرنگ زده بود , وقتی نگاش میکردم ابروهاش زیباییش و داد میزد , چشمم افتاد به دوتا خط بالای دهنش و بدون اینکه تو اختیارم باشه با انگشتام لمسش میکردم و محو معماری صورتش بودم وقتی هواسم جمع شد دیدم لبامون به هم گره خورده و چشماش پر از اشک لذته . همونطور که دستام تو موهاش بود گفتم دوسم داری؟ دستشو کرد تو موهام و صورتمو چسبوند به صورتشو لب پایین مو با دندونش گرفت و گفت پشیمونم از این که زودتر زنت نشدم بعد سر دماغشو با یک شیطنت خاص زد به سر دماغمو گفت دیوونتم ! اون شب که بهترین شب زندگیم بود تا دو ساعت بعدش پیشم بود و بعد رفتیم بخوابیم اون پیش بقیه ی زنها و من پیش بقیه ی مردا, احساس خوشبختی میکردم و اونجا بود که فهمیدم تا حالا خوشبخت نبودم و هیچی نداشتم !
مدتی بعد از اون شب رویایی با هم عروسی کردیم واقعا واسه هردومون سخت بود حتی واسه 1 ثانیه از هم دور باشیم . شب اول زندگی مشترکمون مثل همه ی زن و شوهرای دیگه پر از عشق و درد و تازگی بود , یه تازگی با طمع گس که رفته رفته به شیرینی تبدیل شد . تا یکسال اول روزمون از شب هامون شروع میشد , اول همخوابی بعد خواب بعد حمام بعد صبحانه بعد هم جفتمون سر کار, اون 5 ساعتی زودتر از من میرسید خونه رو مرتب میکرد غذا میپخت واسه شام و ناهار فردا. یه روز توی تابستون که هردومون واسه ناهار خونه بودیم ناهار و خوردیم و من رفتم بخوابم اونم ظرف ها رو جمع کرد و شست و بعد از 15 دقیقه اومد کنارم خوابید , همیشه تو خونه با شلوارک و سوتین بود البته زمستونا یه بافتنی گشاد و یقه باز هم میپوشید, یه بوسه زدم روی کمرشو خوابیدیم چند دقیقه بعدش به حالت آویزون نشست لب تخت و گفت خیلی گرمه لعنتی! پا شدم دیدم دمر دراز کشیده روی سرامیکا که یخ کنه ! خندم گرفت رفتم پیشش دراز کشیدم گفتم شیطون جا به این خنکی پیدا کردی و بهم نمگی بیام پیشت؟ بعد ازش یه لب گرفتم و طبق عادت همیشه سر سینه شو گذاشتم دهنم اونم با یه حالت مهربون تو صورتش بهم نگاه میکرد و لبخند میزد . فهمیدم بازدم داغم گرمای تنشو بیشتر میکنه سرمو کشیدم عقب و شرع کردم با اون لوسی که تو صورتم موج میزد فوتش کنم چیزی نگذشت که دیدم دستام زیر سرشه و روش خوابیدم و اون ارضا شده و منم دارم ارضا میشم. اینجوری شد که نطفه ی اولین پسرمون بسته شد و 9 ماه بعد ارشیای بابا به دنیا اومد. وقتی ارشیا رو تو بقل سوده دیدم زانوهام سست شد و افتادم زمین و با گریه از خدا تشکر میکردم…

نوشته: نیما م


👍 0
👎 1
15873 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

432059
2014-08-20 15:51:14 +0430 +0430
NA

:|
اینهمه از همسرت گفتی، والا من یاده این زنا افتادم میخوان برا دخترشون شوهر گیر بیارن میشینن هی از وجناتش میگن :|
کامل نخوندم :| حس کردم میخوای زنتو قالب کنی :| :))
مسخر بود بنظرم

0 ❤️

432060
2014-08-20 16:12:35 +0430 +0430
NA

من فقط فهمیدم اصلا تو جذب کردن مخاطب به ادامه داستان موفق نیستی. نگارشت ضعیفه.

0 ❤️







Top Bottom