عاشق عشق

    1398/6/26

    سلام خدمت دوستان خوب شهوانی، محمد هستم 18 سالمه
    داستانی که میخوام براتون بنویسم مربوط میشی به وقتی که من14سالم بود.
    راستش من قیافه جذابی ندارم و به قول خودتون شاید کله کیری باشم ولی به هر حال،اعتماد به نفس خوبی دارم


    داستان: ما یه همسایه داشتیم که مامانم خیلی باهاشون رفت و آمد داشت و هر روز اونجا بود . همسایمون یه دختر داشتن که خیلی سکسی و زیبا بود و منم بعضی وقت ها که همراه مامانم میرفتم خونشون همه حواسم به دختره بود و شیفتش شده بودم ( اینم بگم که حس شهوت من از 14 سالگی شروع شد ولی قبلا خیلی عادی با هم بازی میکردیم)


    یه روز که طبق معمول مامانم رفته بود خونه همسایمون، ما هم داشتیم تو کوچه بازی میکردیم من سریع رفتم خونه و گوشی تاشو که بابام ازش استفاده کرده بود و خراب شده رو آوردم نشون فرناز دادم، گفتم ببین چقدر قشنگه و از این صحبتا که بهم گفت: میشه بدیش به من؟
    منم که دیدم خیلی ذوق کرده و اینکه گوشی هم خراب بود دلیلی ندیدم که ممانعت کنم.
    گوشی رو بهش دادم و یکم دیگه حرف زدیم و بازی کردیم و رفتیم خونه.
    1 روز گذشت و فرداش وقتی که میخواستم از خونه بیام بیرون دیدم که فرناز گوشی رو داره نشون دوست هاش میده و میگه:که هدیه تولدمه و داداشم برام خریده و گفته روشنش نکنم و... خلاصه تا میتونست پز میداد. من که پشت در داشتم تماشا میکردم ، همین که دوستاش رو رد کرد رفت از در اومدم بیرون و تا من دید سلام کرد و رفت داخل منم رفتم با رفیقهام بازی و برگشتم خونه.


    چند روز عادی میگذشت و این دختره دیگه به همه گفته بود که گوشی هدیه تولد گرفته و اینا.


    تا اینکه بابام اومد و گفت: که محمد این گوشی رو ندیدی؟ منم گفتم: همین که خراب بود؟
    گفت: آره دادمش به فرناز


    تا همین رو گفتم، گفت: چرا دادی ؟ میخواستم درستش کنم و برو ازش پس بگیر. خلاصه با کلی خجالت رفتم ازش گرفتم و پرت کردم جلوی بابام. گفتم: بیا خوبه؟
    هیچی نگفت و منم رفتم تو اتاقم .


    تقریبا 3 یا 4 ماه گذشت ، بابام برام یه گوشی نوکیا خرید و من خیلی خوشحال شدم و همش به دختر همسایمون نشون میدادم و... (شاید عجیب باشه ولی ما عقب مونده نبودیم که برای یه گوشی ذوق کنیم ،ولی خوب لذت اینکه یه گوشی برای خودت داشته باشی با همچین خانواده سختگیر واقعا خوشحال کننده بود.)یه روز که دوباره مامان هامون داشتن با هم درد و دل میکردن دوباره با هم بودیم ولی اینبار گفتم : بیا خونمون. و کسی هم خونمون نبود و بابام هم رفته بود سر کار. مامانم هم که خونه همسایمون بود.


    رفتیم تو اتاقم و اون رفت رو تخت و نشست من تلوزیون
    رو روشن کردم و نشستم رو مبل.


    بابام برای ماهواره رمز گذاشته بود و من رمزش و بلد بودم و رمزش رو زدم و فرناز گفت: مگه شما ماهواره دارین؟ گفتم: آره، دوست نداری؟ گفت: چرا دوست دارم ولی تو خونمون نداریم و فقط فامیلامون دارن و پدر و مادرم میگن که خوب نیست و این چیزا.
    گفتم: بیخیال تلوزیونه دیگه.
    (بر خلاف چیزی که تا حالا نوشتم چشم و گوش ما کاملا باز بود و خودمون رو میزدیم به نفهمی و کوسخولی.)


    خلاصه یه ربع ساعت داشتیم برنامه کودک می دیدم که یهو صدای در خونمون اومد و من خیلی سریع همه چیز رو جمع کردم و زدم شبکه 3 و داشت اخبار میگفت.


    تا اون موقع هیچ حسی نسبت به فرناز نداشتم تا اینکه فرداش مامان من و مامان فرناز رفتن جمعه بازار. نه من میدونستم که کسی خونه فرناز این ها نیست و نه اون میدونست که کسی خونه ما نیست.
    گرسنه شده بودم و بابام همه ناهار رو خورده بود و دلم ساندویچ میخواست رفتم در خونه فرناز این ها رو زدم وگفتم :مامانم اینجاس؟ گفت: نه
    مگه مامانم نیومد خونه شما؟ گفتم:نه
    گفت حالا چی کارش داری؟


    گفتم هیچی، گشنم بود گفتم ازش پول بگیرم و یچی بخرم بخورم


    گفت حالا بیا تو ما نهار هنوز اضاف هس و منم تعارف کردم و...
    بلاخره رفتم تو برام یه بشقاب استامبولی کشید و یه ظرف کوچیک ماست و.. سبزی خوردن و...


    وقتی دولا شد تا غذا رو برام بزاره رو زمین یه لحظه چشمام به چشم های مشکیش قفل شد 1 یا 2 ثانیه نگاه هامون به هم بود تا دید من دارم نگاش میکنم سریع غذا گذاشت زمین و بلند شد و یه لبخند ریز زد و رفت تو اتاقش تا من بتونم راحت غذا بخورم.
    در حین خوردن غذا همش فکرم به اون چند ثانیه نگاهمون بود خیلی برام عجیب بود ته دلم یه جوری میشد و قلبم تند تند میزد.
    غذا رو خوردم تشکر کردم و داشتم میرفتم که صداش کردم و گفتم: فرناز دستت درد نکنه خداحافظ .
    سریع پرید بیرون گفت: داری میری؟ گفتم : آره
    گفت: من یه کاری دارم میتونی برام انجام بدی؟
    گفتم: چیه؟
    گفت: نقاشیم رو بلد نیستم بکشم بلدی یادم بدی؟

    منم با اینکه چیز زیادی بلد نبودم موافقت کردم و رفتم تو اتاقش باید نقاشی یه لاکپشت رو میکشید یکم براش کشیدم و حوصلم نشد گفتم بقیشو خودت بکش باید یاد بگیری مداد رو گرفت و داشت میکشید ولی بلد نبود درست نمیکشید و هی خط خطی میشد و هی پاک میکرد و داشت میرید به همه چیز.
    بهش گفتم : چرا اینطوری میکنی؟
    گفت: بلد نیستم خوب .
    دستش رو گرفتم و مثل معلم ها دستش رو حرکت دادم و کشیدم همینطور که دستش تو دستم بود گرمی دست کوچیک دخترونش رو حس میکردم بعد از اینکه تموم شد گفتم: دیدی؟ کاری داشت؟
    ازم تشکر کردی و یهو برای اولین بار بوسم کرد (روی گونه ) و گفت :خیلی ممنون محمد
    سرخ شدم و یه لبخند زدم و با صدای لرزون و حس عجیب گفتم: کاری نکردم . و رفتم خونه.
    رفت و آمد های مامانم که هر روز بیشتر میشد و حس عاطفی بین من و فرناز هم بیشتر میشد
    و بیشتر میتونستیم تنهایی هم دیگر رو ببینیم.
    یه روز دیگه دوباره ما دوتا توی خونه تنها شدیم و از تلفن خونشون زنگ زد خونمون و گفت: سلام میای پیشم؟ تعجب کردم و پرسیدم :برای چی؟
    گفت: هیچی همین طوری!
    گفتم: خوب تو بیا خونه ما چه فرقی داره؟
    گفت: اگه فرقی نداری پس تو بیا
    گفتم: باشه
    موهام رو شونه کردم و رفتم و در زدم و گفتم : سلام گفت: سلام بیا تو..
    رفتم تو و پشت سر من داشت میومد و یه بوی عطر خونه رو پر کرده بود گفتم: بوی چیه؟ گفت: عود روشن کردم.
    سرمو تکون دادم و گفتم: چه بوش خوبه!
    یه لبخند زد و گفت : بشین .
    نشستم و تلوزیون رو روشن کرد و رفت یه لیوان آب پرتقال آورد
    و اومد دقیقا کنار من نشست با فاصله خیلی کم در حدی که فقط به هم نچسبیده باشیم تو فاصله کمی که داشت گرماش داشت دیوونم میکرد و چون یکم قدم ازش بلند تر بود میتونستم وقتی که نشسته کنارم سینه هاشو ببینم سینه های خوش فرم و سفتی داشت وسایزش فکر میکنم 60-65 بود و خیلی زیبا بود به هر حال خیلی نگاه بهشون نکردم و نمیخواستم بفهمه که دارم دید میزنم . یه موج عاطفی خیلی خیلی زیاد یهو از بدنم رد شد فقط تو اون لحظه و اون حسی که داشتم دوست داشتم وحشیانه بغلش کنم! حس کردم باید یه چیزی بگم. گفتم: فرناز
    گفت : بله؟
    با من و من ساختگی از خودم گفتم: خیلی دوست دارم......


    5_6 ثانیه نگاهش رو به زمین دوخت بعد سرشو آورد بالا و به سینم نگاه کرد و گفت : منم دوست دارم... بعد سرشو کامل آورد بالا و تو صورتم نگاه کرد.
    همین که مستقیم چشم تو چشم شدیم خیلی آروم لب هامو نزدیک لب هاش بردم یه بوسه کوچیک از گوشه لبش گرفتم و رفتم عقب،از روی مبل بلند شدم و بهش اشاره کردم که بیاد جلو بهش گفتم عاشقتم و دوباره لب هامون تو هم قفل شد چون اختلاف قد داشتیم باید یکم تلاش میکرد تا با هم مچ بشیم و همین منو دیوونه تر میکرد.


    گرمی سینه هاش که با بدنم تماس پیدا میکرد دیگه داشت نابودم میکرد برای همین دیگه طاقت نیاوردم و یه دستم رو گذاشتم رو سینه هاش و با دست دیگم موهاش رو چنگ میزدم
    تقریبا 10 الی 11 دقیقه تو لب هم بودیم تا اینکه بهش گفتم : میشه لباست رو در بیاری؟
    سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت .با دستم دوباره سرشو آوردم بالا و گفتم : ببخشید اگه ناراحت شدی.
    خودشو انداخت تو بغلم و هیچی نگفت و فقط زیر لب لبخند میزد (هیچ لذتی تا حالا بیشتر از اون موقع نداشتم ) بعد که از بغلم اومد بیرون بهم گفت : روت رو کن رو به دیوار. همین کار رو کردم وقتی میخواستم برگردم گفت : چشم هات رو ببند و ترو خدا نگام نکن. همین کار رو کردم نمیخواستم کاری کنم که ناراحت بشم اومد خودش نزدیک من شد و دستمو گذاشت رو شونه هاش و بی حرکت موند چشمام بسته بود گرمی لبش رو حس کردم و همراهی کردم دستم رو آروم از رو شونش بر داشتم و به طرف سینه هاش بردم و لمسشون کردم. نسبتا کوچیک بودن اندازه تقریبا یه لپ لپ!
    ولی فوق العاده گرم بودن.
    با دست هام خیلی چیز ها میدیدم! هیچ حسی رو عوض نمیکنم باهاش. بهش گفتم : بسه ممکنه مامانامون بیاد لباست رو بپوش، پوشید.
    نگاش کردم خجالتی بود رنگش قرمز شده بود یه بوس رو پیشونیش کردم و به بغل سفتش کردم و ازش خداحافظی کردم و اومدم خونه شب خوابم نمیبرد و همش به فکر کار های امروزمون بودم . 4 سال گذشته من و فرناز هنوز هم عاشق هم هستیم هیچ وقت دست به پایین تنه آون نزدم و اون هم هیچ وقت درخواست نکرده هنوز هم همدیگر رو دوست داریم دیوونه هم هستیم. قراره 8 ماه دیگه عقد کنیم . عشقتون پایدار. ☺


    نوشته: محمد

  • 6

  • 6




  • نظرات:
    •   گروهبان_گارسيا
    • 1 ماه
      • 4

    • ديس اول
      براى اينكه شايد ديگه ننويسى


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 7

    • دیوووووووس من ۱۴ سالم بود فکر میکردم منو لک لکا انداختن پایین تو سکس داشتی؟؟؟


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 5

    • براتون ارزوی خوشبختی میکنم عشقتون پایدار........


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 3

    • شاید کله کیری باشی ولی اعتماد به نفست بالاست؟؟؟؟ (dash)
      آدم چطور میتونه کله کیری باشه ولی اعتماد به نفسش بالا باشه؟
      رفیقات کله کیری صدات میکنن؟
      کلی به همون تیکه خندیدم خدا لعنتت کنه کله کیری.
      دیسلایک.
      موفق باشی


    •   darya54
    • 1 ماه
      • 2

    • اینکه تو این دوره رمونه ابتقدر بامرام و عاشق پیشه هستین و طرفتونو فقط برای سکس نمیخواین ،خودش بالاترین امتیازه.
      در واقع جزو نوادر روزگارین که‌ کم کم داره نسلتون منقرض میشه.
      ازتون ممنونم بابت به اشتراک گذاشتن این حس قشنگ و خالصتون.
      عشقتون همیشگی


    •   Artemisi
    • 1 ماه
      • 3

    • دهه هشتادیا بچه هاشون تو راهه شصتیا هنوز دارن دنبال نیمه گمشدشون میگردن (biggrin)


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 1 ماه
      • 4

    • گوساله ابله تصوری بجز لپ لپ برای سایز ممه نداری !!!
      این نشون میده که همون ۱۴ ساله که گفتی هستی نه بیشتر


      قراره ۸ ماه دیگه عقد کنید !!؟؟؟
      اینو مطمئنا گفتی که بهت فحش ندن که خوب اشتباه کردی


      تصور کنید یه بچه الاغ جقی ۱۸ یا ۱۹ ساله که ازدواج کرده، میره به باباش میگه: بابا پول بده کاندوم بخرم ، بابا پول بده واجبی!! برای زنم بخرم ، بابا پول بده شورت گل گلی بخرم . انتر


    •   m...h...a...
    • 1 ماه
      • 1

    • اولش فک کردم طنزه...اگه برچسب طنز زده بودی برات لایک میزدم...تنها جای واقعی داستانت اونجا بود که گفتی کله کیری هستی.. (rolling) (rolling) (rolling)


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 1

    • چی بگم ؟
      موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 1

    • خخخخ.لایک دادم بهت چون مطمئنم داستانت واقعی بود و از اول داستان مطمئن بودم که بخوای نخوای باید باهم ازدواج کنید.آخه دقیقا من یاده خودم و خانومم افتادم و ایشون زحمت کشید بنده رو تور کرد. (biggrin)


    •   Gayaneh
    • 1 ماه
      • 1

    • همانا ایمان نیاوردید به معجزه آب پرتقال (biggrin)


    •   shrm
    • 1 ماه
      • 1

    • خوشبخت بشید


    •   Ice_flower
    • 1 ماه
      • 0

    • عشق!
      کلمه باحالیه فقط همین.
      خوش باشید در هر جا و در هر صورتی


    •   daei1670
    • 1 ماه
      • 0

    • عشقتون پایدار...
      ی سوال فقط اینکه چطور شهوتت کنترل میکنی ؟ یعنی جقی هستی ؟؟؟؟؟


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه
      • 0

    • سن ايچ بود؟ لپ لپ جايزش چي بود؟ مامانت رفتو امدش هي بيشتر ميشد اونوقت باباي دختره كه ازش نگفتي كجا ميرفت؟


    •   Mahdi076
    • 1 ماه
      • 0

    • زیبا.بود
      میشد جمله بندیات رو بهتر کنی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو