عاقبت رابطه با دختر همسایه

    سلام.ماجرایی رو که من میگم عبرت آموزه و قسمت های سکسی کمی داره پس اگه حوصله داشتید حتما بخونید و عاقبت رابطه با دختر غریبه رو بدونید و ببینید چه بلایی سرم اومده؛


    من پونزده سالم بود یک نوجوان ساده بودم تو محله ما هیچ دختر مناسبی نبود که باهاش رابطه داشته باشم.یه روز صدای کامیونی رو شنیدم، رفتم از پنجره آپارتمان به کوچه نگاه کردم.کامیون اسباب کشی بود و یک ماشین سمند مشکی هم جلوترش در حال حرکت بود.رسیدن و دیدم جلوی آپارتمان روبرویی پارک کردن،منم که یکم فضول هستم چایی ریختم و نشستم به تماشای اونا.یک مرد،یک زن و دوتا بچه از ماشین پیاده شدند.بهشون نمیومد مذهبی باشند نه زنه و نه مرده و بچه هاشون.اونا یک دختر زیبای نوجوان که بعدا فهمیدم 14 سالشه و یک پسر کم سن داشتند که بهش میومد 9 ، 10 ساله باشه.لباسای شیکی پوشیده بودند بخصوص که زنه و دختره که لباسای تقریبا سکسی و چسبون پوشیده بودند.مرده با راننده وسایل خونه جدید رو وارد میکردند دختره هم که داشت با مادرش حرف میزد و پسرشون هم داشت سلفی میگرفت.کارشون تموم شد و وارد ساختمون شدند.باورم نمیشد که بالاخره یه دختر خوشگل و نوجوون تو محلمون هست یا اگرم بود من نمیدونستم.هر جور شده باید عاشقش میکردم.خوشبختانه این همسایه جدیدمون اهل معاشرت و دوستی بودن البته خط قرمزهایی هم داشتند که دور دخترشون کشیده بودن و اونو توی دایره خط قرمز حبس انفرادی کرده بودند.خونواده ما و خونواده اونا باهم دوست شده بودند و رفت و امادمون باهاشون زیاد شده بود.ما طبقه 6 اپارتمانمون بودیم و اونا طبقه 4 اپارتمان روبرویی که برای من همیشه عدد 4 عددخوش شانسی هست بودن.
    وقتی که مهر ماه رسید من بخاطر اینکه دوم دبیرستان(کلاس دهم) میرفتم نیازی به سرویس نداشتم و با اتوبوس به مدرسه میرفتم.یه بار پنج دقیقه دیر تر از خونه زدم بیرون و اون دختر هم با اون یونیفورمش که همیشه برای من مثل یونیفورم مهمانداران خانوم هواپیما هست توجهم رو جلب کرد و باهم همزمان راه افتادیم.من با استرس به سمت دختره رفتم چون من روم نمیشه.
    +سلام
    -سلام
    +یه چیزی
    -چی میخوای بگی چیز مهمیه؟
    +یجورایی.ببین میخوای باهم دوست بشیم؟
    -تو خیابون اگه بفهمن ما دوستیم میگیرنمون پرتمون میکنن یه جایی.
    +تو نگران نباش.کسی هم ندید بدید نیس فوقشم میگیم خواهر برادریم،نه؟
    -متاسفم واقعا شرمندم
    +بیا حداقل همو تا اتوبوس همراهی کنیم
    -ببین،منم خیلی دوست دارم با یه پسر مثل تو باشم ولی نمیشه اگه خونوادم بفهمن انگار بمب اتم ترکیده
    +نترس.تا وقتی من هستم هیشکی جرئت نداره بهت چپ نگاه کنه.
    -اگر کسی چپ نگاه کرد چی؟اگر بابام بفهمه منو میبره کوه دماوند و از دهانه اتشفشان منو پرت میکنه داخل.
    +تو از کجا میدونی؟
    -خودش بهم گفت
    +مگه الکیه؟فوقش یه نصیحتت میکنه دیگه پدرم تا اینقدر وحشی؟
    -نه.من نمیتونم
    منم که دیگه امیدی بهش نداشتم که بتونم باهاش دوست بشم و دنبال یه راهی میگشتم تا تصرفش کنم.رسیدیم به اذر ماه و خواستم شانسمو امتحان کنم.یه رفیق دارم به اسم افشین که تو مخ زدن نابغست.تلفن بهش زدم
    +سلام افشین
    -بله بفرما
    +میتونی کمکم کنی
    -تو چی کمکت کنم
    +ببین.یه دختر توی همسایگیمون هست نمیدونم چجوری مخشو بزنم تو میتونی راهنماییم کنی؟
    -برو برو بینم توهم.میخوای برات مثل این فیلم گانگستریا که رو تخته سیاه نقشه میکشن برای توهم نقشه مخ زدن بکشم؟!
    +نه حداقل یه نصیحتی یه چیزی بم بگو.
    -باشه فقط بگو کجا همو ببینیم
    +تو کافیشاپ نزدیک خونتون
    -خیلی خب.ولی پولم با خودت بیار.اگه نیوردی مجبوری برای کارکنانش یه کف دستی بریا از من گفتن بود.
    ساعت یادم میاد 9شب بود رفتیم کافیشاپ یه دوتا قهوه سفارش دادیم و نشستیم روی صندلی روبروی هم و جلومون یه میز دایره ای چوبی بود که با فضای کافه جور بود.کافیشاپش هم دیواراش از یه نوع چوب بود کلا اگه میرفتی داخلش حس میکردی که توی این فیلمای کلاسیک آمریکایی دهه 80 داری بازی میکنی.
    +چه کافه قشنگیه اولین باره میام اینجا
    -ولی من گه گاهی با دوست دخترام میام اینجا یه قلیونی میکشیم.
    +الکی لاف نیا
    -نه واقعا تا حالا شده بت دروغ بگم
    +نه یعنی،یعنی حداقل تا الان حس نکردم که دروغ بگی ولی بگو چجوری بهت اجازه میدن که با دوست دخترات بیای؟
    یه خنده ای کرد و گفت:
    -هی.تو که با اینجا که اشنا نیستی پس حرفم نزن.من با این یارو(صاحب کافه)رفیقم.هر کاری دلم خواست میکنم.
    +بعد واکنش مردم چیه؟
    -من به هیچی اهمیت نمیدم.مردم هر چی دلشون بخواد بارت میکنن.
    +خیلی خب.چنتا دوست دختر داری؟
    -تا دلت بخواد.کل دخترای تهرانو مال خودمه.
    +اره جون عمت.
    -هههه.الکی یه چیزی پروندم.یه دو سه تایی دارم.دیگه اگه بازم بخوام زیادی میشه.
    ویتر برامون دوتا قهوه اورد.تلخ بود یکم شکر زدم بهش ولی افشین شکر نزد.
    +قهوش تلخه چجوری تو بدون شکر میخوری؟
    -هه وقتی تو نمیتونی یه قهوه تلخ بخوری انتظار داری دختر جذب کنی؟
    +چه ربطی داشت الان؟
    -زنجیره غذایی به گوش تو خورده؟
    +آره
    -خب اینم مثل اونه.
    +چه ربطی داره تو جواب منو بده؟
    -خیلی خب فهمیدم.تو میخوای یه راه هزارساله رو یه شبه بری ولی باشه،راهنماییت میکنم.ببین،اول تو باید عشقتو به دختر مورد نظرت نشون بدی.میتونی با یک دسته گل رز خوشبو یا یه جعبه شیرینی که من پیشنهاد میکنم شیرینی دانمارکی باشه به استقبالش بری.براش خرج کنی،هرچی دلش خواست براش بخری و هر وقت اشتباهی انجام داد اول تذکر بهش بده اگر دوباره تکرار کرد با جدیت باهاش برخورد کن نه اینکه سرش داد بکشی یا بزنیش.
    +رفیق دمت گرم چه توصیه خوبی کردی
    -آهان یادم رفت بگم،اول کار نباید بهش زرتی شماره بدی یا بگیری،تو هدایاتت اسم و شمارتو براش بفرست تا هر جور شده بتونی بدستش بیاری.
    قهومونو خوردیم و بهم گفت:
    -برو بخواب تا صبح بهتر بری مدرسه
    +ولی قهوه خوردم خوابم نمیبره
    -یه دوغی بخور و بگیر بخواب.
    رفتم خونه و مادرم گفت:
    -باز با رفیقات تا این موقع بیرون بودی
    +حالا چیکار داری کجا بودم.رفتم با رفیقم افشین کافی یه قهوه ای خوردیم.
    -قهوه خوردین؟این موقع شب خوردین که صب نتونی بری مدرسه؟
    +سعی میکنم بخوابم
    ولی هر چی خواستم بخوابم نتونستم دوغم تو خونه نداشتیم بخورم.
    صب شد،رفتم مدرسه و بعد از زنگ تفریح اول خیلی خستم شده بود.اون زنگ ریاضی داشتیم منم رفتم نیمکت اخر گرفتم خوابیدم ولی معلم فهمید و به خونوادم گفتن.بابام منو از مدرسه برداشت برد خونه.یه چن ساعت خوابیدم البته زنگ گذاشتم رو دوازده چون میدونستم دختره دوازده و نیم یا در همین حدودا برمیگرده خونه.وقتی زنگ خورد بلند شدم یه چایی خوردم و رفتم یواشکی یکم پول از خونه برداشتم و باهاش یه دسته گل رز خریدم که اون موقع ارزون بود و پولم میرسید که بخرمش.برگشتم خونه و قسمتی از ورقه خطاطی(همینا که ورقه هاشون لیزه و با قلم و جوهر روش مینویسن)به اندازه ای که اسمم و شمارمو روش بنویسم برش دادم و با ماژیک روش با دست خط زیبا نوشتم و چسبونمش لای گلا که بعدا وقتی رفت خونه ببینتش.خلاصه یکم اونورتر کوچه ایستادم تا اینکه دختره رو دیدمش.سریع رفتم پیشش و گفتم سلام بر فرشته آسمان
    -سلام اون چیه که پشتت قایم کردی؟
    +حدس بزن چیه؟
    -چیه؟
    سریع گلو گرفتم جلوش
    -وااای خدای من ممنونم عزیزم.
    +قابل تورو نداشت گلم
    -چقدر خوشحال شدم
    +خیلی دوست دارم ببینم تو خوشحالی
    -صبر کن یه لحظه.مگه ما با هم نسبتی داریم؟
    +معلومه که داریم،همسایه ایم،هم محله ایم،هم شهریم و فامیلیم
    -چجوری فامیلیم؟؟
    +این همه خونوادهامون باهم ارتباط دارن فامیل نمیشیم؟
    -راستش،آره میشیم
    +خب محبت هم وظیفه ایست که اعضای فامیل به همدیگر دارند
    -خب بهتره برم که کسی شک نکنه.
    +بای بای.
    رفتیم خونه.ساعت تقریبا 6 عصر شده بود از یه شماره ناشناس پیامک گرفتم(با پیامک بهم پیام میدادیم)
    -سلام بهرام
    +سلام،اسمت چیه؟
    -آتوسا،همونی که تو بهش گل دادی
    +اها فهمیدم.از اشنایی با شما خوش وقتم
    -منم همینطور
    +میخوای از حالا باهم باشیم
    -خیلی دوست دارم تا حالا با پسرا نبودم میخوام باتو تجربش کنم.
    +منم همین طور.تا حالا با دخترا نبودم میخوام باتو تجربش کنم
    -پس من نیمه گمشدمو پیدا کردم
    +گمونم همینطوره.
    گوشیم دکمه ای بود یادش بخیر چه خاطراتی باهاش داشتم.
    فرداش که خواستیم بریم مدرسه باهم قدم میزدیمو جک میگفتیم تا 13 بهمن شد.خونوادم بخاطر چهلم پدربزرگم رفتن سر خاک و منم به دوس دخترم پیام دادم بیاد خونه ما و اونم گفت باشه اول یکم خونوادمو بپیچونم بعد میام.چن دقیقه گذشت تا صدای در خونمونو شنیدم.رفتم باز کردم و اومد تو کلی سلام و احوال پرسی کردیم و اینا.رفتم براش چایی ریختم و نزدیک یک ساعت و نیم باهم داشتیم درد و دل میکردیم.بعد که هم دیگر حسابی درک کردیم همو بغل کردیم سفت.بعد شروع کردم به لب گرفتن لبم روی لبش.میمکیدم و میخوردم لباشو واقعا لذت میبردم که لبای زیبایی داشت.دستم رو در دست اون فشار دادم واقعا میشه تضاد رنگ رو حس کرد.پوستم سبزشت و پوست آتوسا هم سفید.واقعا مثل این بود که جریان هوای سرد به جریان هوای گرم برخورد کنه.حسابی از هم لب گرفتیم.داشتیم همینجوری لب میگرفتیم تا اینکه یکی اومد درو شکوند.پدر دختره بود!لب گرفتن مارو دید.قلبم داشت از جا کنده میشد.اومد یقه منو گرفت و پرتم کرد روی زمین.حسابی تا میتونست منو کتک زد و تو دهنم مشت میزد.اکثر دندونام ریخت و دهنم پر خون شده بود.با لقت تو شکمم محکم میزد و با یه چیزی زد پای راستمو شکوند.بی هوش شده بودم و وقتی که بهوش اومدم توی بیمارستان بستری بودم.نمیتونستم حرف بزنم پدرم اومد پیشم و گفت کدوم **** این بلارو سرت اورده بهم بگو پدرشو در بیارم.یه کاغذ بهم داد و گفت روش بنویس.منم با سختی نوشتم سجاد همسایمون.بعد از روز ها که بستری بودم وقتی که مرخص شدم برادرم بهم گفت
    -خوبی بهرام
    +نه دکتر گفته دندون مصنوعی بگذار.
    - میدونی پدرت چکار کرده؟
    +نه نمیدونم
    -یادته اون روز که بابا بت گفت کی اینکارو باهات کرده و توهم براش نوشتی سجاد؟
    +اهان یادمه
    -بابامون رفته کشته طرفو بعد به جرم قتل عمد اعدامش کردن.
    زدیم زیر گریه خیلی ناراحت بودیم بعد ازم پرسید چرا این اتفاق افتاد از اول توضیح بده.
    +من با دختر همسایه دوست شده بودم و چن روز پیش وقتی چهلم پدربزرگ بود همه رفته بودن سر خاک من دختره رو دعوت کرده بودم
    -خب ادامه بده
    +بعد شروع کردیم به لب گرفتن یه چن دقیقه
    -نمیدونم چی بگم ،خب بگو.
    +هیچی دیگه پدرش زد در خونمونو شکوند و منو حسابی مث سگ زد بیهوش افتادم
    -اخه بخاطر یه دختر چرا خودتو باباتو فدا کردی احمق!
    خیلی ناراحت بودم و افسرده.بعد از گذشت سالها و تموم کردن دانشگاه هنوزم افسردم موهام کم کم دارن سفید میشن همش به خودکشی فکر میکنم آهنگ غمگین هی گوش میکنم و روزا کارم شده سر فلکه بشینم و به زن و شوهرا یا دوس پسر و دوست دخترای مردم نگاه کنم و حسرت بخورم و شبا هم میرم رو پشت بام ساختمون تشک میندازم و به ستارگان نگاه میکنم.دیگه از دخترا متنفر شدم و هیچ فکری هم بهشون نمیکنم و میخوام تا اخر عمر تنهای تنها بمونم.رفیقام با شوق و ذوق میان داستان سکسشون با دوست دختراشونو تعریف میکنن منم فقط بهشون میگم خوش بحالتون و جمع رو ترک میکنم.الانم من توی پیکان زرشکی پدرم این داستان رو مینویسم و اشک میریزم.
    پایان


    نوشته: بهرام تنها

  • 2

  • 34




  • نظرات:
    •   ChitiBoy
    • 1 ماه
      • 4

    • از این جور کوستانهای تخیلی حالم بهم خورده دیگه
      قهرمان
      بابا آلپاچینو
      برد پیت
      توی خط قرمز بود و تو بردیش تو خط آبی؟
      باید عاشقش میکردی؟
      دادا، کمتر بزن تا چشمات از شبکیه بگای سگ نره


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 9

    • بهرام جان سکس نداره برای چی میذاری اینجا وقت مارو میگیری؟
      بگم خدا لعنتت کنه خوبه؟کون پشم؟
      دیسلایک موفق باشی؛


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 20

    • اولا خانواده ای که اینقدر دخترشون محدود باشه به قول تو با لباس سکسی تو کوچه وای نمیسه تو دبیرستان هم براش گوشی نمیخرن که با هر کی دلش خواست رابطه برقرار کنه
      دوما باباش هالک نبود که درو بشکنه حتما چند تا ضربه زده و شما قاعدتا با اولین ضربه لب گرفتنو بی خیال شدین یارو تانک نبوده که با اولین ضربه درو بشکنه بیا تو!! سوما جلسات دادگاه ماهها طول میکشه درضمن حمله اون فرد به تو و بستری کردنت در بیمارستان رو هم در نظر میگیرن حتی اگر حکم اعدام صادر بشه یکسال طول میکشه که وزارت کشور حکم رو تایید کنه مگه تو چند سال تو بیمارستان بودی که این همه اتفاق افتاد!! نمیتونی هم بگی تو کما بودی چون اسم یارو رو به بابات دادی.. تو خودتو خر فرض کردی یا مارو؟؟


    •   Alirezapa2
    • 1 ماه
      • 1

    • بهرام جان داستان غم انگیزی بود .... پدر دختره حرمت نون و نمک شما رو نگه نداشت که بخاطر یه لب گرفتن شما رو اسقاط کرد حتما دخترش رو کشته ... چی بگم


    •   اسکلخان
    • 1 ماه
      • 4

    • داستان مربوط به چه سالیه مرد حسابی کشت کشتار راه انداختید مگه فیلم هندیه


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 13

    • جزو محالاته که یکیو به این سرعت اعدام کنن
      تو دیگه واقعا دیسلایک داری . یا ننویس یا بازم ننویس دیگه.


    •   qwee021
    • 1 ماه
      • 2

    • چوس ناله های ی ذهن جقی بود ن سر داش ن ته داش دختره ی جوری پا داد ک جنده ی محلمون پا نمیده بد اون رفیق لاشیش از خودش جقی تره تو اگه روزی 3 وعده بزنی اون 23 دفعه شیرین میزنه
      اخه کس مغز جقی بابای اون دختره جنده از کجا فهمید دخترش خونه ی تو داره میده ک بیاد درو بشکونه
      دیکه ننویس لدفن (sick)


    •   Aryo20
    • 1 ماه
      • 3

    • فیلم هندی نگاه نکن، مگه چند سال بیمارستان بودی که باباتم اعدام کردن، میزدی ظنز بیشتر لایک میگرفتی


    •   erf806088an
    • 1 ماه
      • 1

    • اين چه داستني نوشتي از خنده پاره شدم ????


    •   MFM_iran
    • 1 ماه
      • 1

    • زرشک!


    •   mamali888
    • 1 ماه
      • 3

    • از خودم خجالت میکشم ک نصف شبی نشستم و چرت و پرتهای یه بچه ۱۲ ساله رو خوندم.
      بزغاله اگه یه نفر رو ب جرم قتل بگیرن حداقل ۲ سال طول میکشه تا اعدامش کنن (البته ب جز شرایط خاص) اونوقت بابای گورب گور شده تو رو زرتی اعدام کردن؟
      البته ناگفته نمونه پدری ک تو نکبت از اسپرمش ب وجود اومده باشی حقش بود خودش طناب دار رو میبست ب تخماش و از کیر خودش رو دار میزد.
      بالاخره پس انداختن کوسخلی مثل تو ننگ کمی نیست


    •   ghasmagha
    • 1 ماه
      • 3

    • به کیر اقا که خودکشی کنی یه دروغگو جقی کمتر


    •   reza.heatlove
    • 1 ماه
      • 1

    • یه جوری تعریف کردی فک کنم واسه 20 سال پیشه
      خو دیوس سلفیو از کجا در اوردی الان چند سالته پفیوز (dash)


    •   پگولاخ
    • 1 ماه
      • 1

    • بچه جون توالان از پشت كير خر و ازجلو كون مرغ حالت رو جا مياره


    •   afshin 21
    • 1 ماه
      • 2

    • اخه پسر خوب در عرض چند روز که تو بیمارستان بودی چجوری باباتو اعدام کردن...
      نتیجه گیری داستان دروغی


    •   afshin 21
    • 1 ماه
      • 1

    • خوب جقول بیا جواب اعضا روبده
      وگرنه داستانه بعدیت میشه (تاوان دروغ) که بروبچ شهوانی از بالا و پایی آبادت کردن.


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه
      • 5

    • عمو جون پسر گلم از 6 طبقه ك با پاركينگ ميشه 7 و هر طبقه دو مترو نيم تا سقف،به عبارتي ميشه 17 مترو نيم، بعلاوه فاصله بين زاويه بين ديد تو و حياط اپارتمان و كوچه ميشه حدود 21 متر.جقي دومتري رو نميبيني تو،مذهبي نبودن لباس تنگ ميپوشن؟ بلاخره باباش غيرتي بود يا نه؟ درضمن پسر عمه من 5 سال پيش سر يه دعوا ناموسي بعد 13 سال حبس اعدامش اومد! كوني ميگه بايد عاشقش كنم ك اين طرز تفكر فقط مال اون پسراس ك دنبال سكسن بعدم ادعا ميكنه بلد نيست! تو زنجيره غذايي تو اون پايين پايين زير خواب همه اي بدبخت كرما هم ميرن تو كونت ميان بيرون! اين شصت برعكس هم بكن اون تو!


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه
      • 1

    • اما اصل داستان: باباش اومد ديد دخترش پيشمه گرفت منو كرد بعدم داد ساك بزنم ك دندون زدم بدش اومد زد دندونام ريخت و باز داد دهنم. بعد ي چوب كرد تو كونم ك بيهوش شدم،تو بيمارستان بابام گفت كي تورو كرده نوشتم سجاد،بعد داداش پرسيد اصل ماجرا رو اونم بعد اينكه فهميد منو رو تخت بيمارستان كرد! گف كوني بابا رفت پيش سجاد خواست بزنش زورش نرسيد ريختن با داداشا و پدرش كردنش بعد چون در شكسته بود اومدن تو خونه منو مامانم كردن،من در رفتم اومدم اينجا مامانم كه هيچي عادت داشت محلو اباد كنه حال كرد بابا هم از بس كردن مرد! الانم تو ماشين بابام زير سجاد دارم داستان مينويسم موهامم مش سفيد كردم چون سجاد جونم دوسداره!


    •   sexybala
    • 1 ماه
      • 2

    • کوس گفتی ای کوس گفتی مثل یک کسخول گفتی


    •   Hello_world
    • 1 ماه
      • 1

    • رمان نوشتی گله من ?


    •   20Amirkhan20
    • 1 ماه
      • 2

    • شبیه خواب دیدن
      چون تو کشور ما پروسه اعدام این مدلی دوسال طول میکشه
      خواب لولو نمیبینی الان؟


    •   m...h...a...
    • 1 ماه
      • 3

    • میخاسی تصرفش کنی؟؟مگه جومونگی؟؟مگه اونا امپراتوری هان بودن؟؟


    •   esy20
    • 1 ماه
      • 1

    • ریدی به معنای واقعی کلمه کستان مسخره ای بود سجاد با لودر اومد تو خونه (rolling)


    •   Scott12
    • 1 ماه
      • 0

    • پشمام. باباش هالک بود؟
      بابات کشتش بعد یهو اعدام شد؟15سالتون بود
      کافی شاپ رفتین؟
      دو سه تا دوست دختر داشت رفیقت؟من یدونه رو به زحمت دارم.
      دختره همون روز اول قرار بوس بوس؟مواد زدی؟استاد میشه کلاس (چگونه در اولین قرار دختران سرزمین رو مورد گایش قرار دهیم) برامون بزارید؟


    •   Ice_flower
    • 1 ماه
      • 1

    • ماها رو چی فرض کردی اخه!!!
      مگه تو چند روز یا ماه تو بیمارستان بودی!!!
      مگه قوه قضایه همینجور الکی و به سرعت نور حکم صادر میکنه و زرتی اعدام میکنه!!!
      این دیگه آخرش بود....


    •   mfali
    • 1 ماه
      • 1

    • آخه کسکش خر،تو چند سال تو بیمارستان بودی که باباتو اعدام کردن،فکر کردی همه مثل خودت خرن
      بابای دختره اومد درو شکست!مگه گوریل انگوری بود باباش کیرم تو دهنت شل مغز با این داستانت


    •   Saeed_mashhadi
    • 1 ماه
      • 2

    • دختره گلارو تو کونش جا داده بود وقتی رفته بود خونه


    •   Vashkin
    • 1 ماه
      • 2

    • عجب
      تو این فاصله که تو ترخیص بشی اعدام شد بابات. عجب عجب
      خوبه کما نرفته بودی


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 3

    • بهرام تنها، بمیری تورو ایت دیگه چی بود؟خداییش خیلی خندیدم.نمیدونم چرا برچسب طنز نداشت فقط؟؟؟
      مسئولین رسیدگی کنن


    •   Reza1019
    • 1 ماه
      • 1

    • چند خریدی کس خلتو،، تو این فاصله ک تو بیمارستان بودی تا مرخص شدنت بابات رفت یارو رو کشت بلافاصله اعدامش کردن؟؟؟؟؟؟مگه زود پزه؟


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 ماه
      • 1

    • بابات یارو رو زد کشت بعد زرتی هم زدن باباتو کشتن اون هم بدون تشریفات قانونی!!!
      کوووووووووووووووونی دیگه یک بچه هم میدونه کلی طول میکشه تا حکم قطعی بشه انتر خان


    •   Nikolfidas
    • 1 ماه
      • 1

    • به کیرم


    •   love.yavar500
    • 1 ماه
      • 1

    • سلام دیس لایک بهت دادم ولی حیفم اومد این ونگم .اگه از تراوشات یه ذهن مهن جغی درنظر نگیریم . پسر جون یک لحظه هوسرانی یه عمر پشیمانی . واواقعا متاسفم ازاین اتفاق نا گوار ولی خود کرده روتدبیر نیست .وبا عقل ومنطق جور در نمی اید داشم مخ وپخ مرخص و تا بخوان یک روبفرستند گل دار چندسال طول میکشه وپس چاخان ننویس به خواب اصحاب کهف رفته بودی که این همه زموون طولانی بوده که اق جونت رواعدام ومدام کردن بابای طرف دختره هرکول بوده که در شکسته وخلاصه زده لش وشل وپلت کرده وبعد ریق رحمت روسرکشیده وغزل خداحافظی خونده .هر جور فک می کنم جور درنمیاید


    •   MeIl
    • 1 ماه
      • 1

    • اقا اذیتش نکنین گناه داره شیرینی دانمارکیش قشنگ بود


    •   Kosdat
    • 1 ماه
      • 1

    • میخواستم بهت فحش بدم ولی با اخرش خندیدم کیرم دهنت پسر خوبی باشه دیگه کس شعر ننویس


    •   Fatalbokon
    • 1 ماه
      • 1

    • شُخمی :(


    •   mohammadaziizii42
    • 1 ماه
      • 0

    • چی زدی راستشو بگو که این جوری توهم زدی


    •   Ali7910
    • 1 ماه
      • 0

    • بابا خارتو گاییدم با این کصشری ک نوشتی بخصوص اونجا که رفیق فیکت گفت شیرینی دانمارکی ببر و توی "هدایاتت" شمارتو بزار :|
      فک کنم با دختر هالک رل زده بودی درو اینجوری شکسته کصکش (dash)


    •   xX-KHAFAN-Xx
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • حاجی تو سوپر های هندی اینجوری نیست طرف در عرض سه ثانیه در بشکون که شما نتونید لبتون رو جدا کنید نبینه
      بهد پدرتم نگفته با دختر مردم چیکار داشتی و اصلا هم با پدر دختره صحبت نکرده در کسری از ثانیه به دوشکا بستتش
      سینمای هند میخواد واسه کارگردانی دعوتت کنه تاه استار کصمغز ترین دورغ گوی سال هم به تو تعلق گرفتع


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو