عالیجناب

    1397/8/21

    محتوای داستان گی می باشد .


    سه تا کلاسم باهم تداخل پیدا کرده بود مگه میشه :/
    من چجوری به سه کلاس همزمان تو یه ساعت برسم ؟!...اینم از همون معماهایی بود که نمیتونستم تو ذهنم حلش کنم ،هضمش کنم ...
    فحش بدم دیگه ...این بهترین راهه :/
    فحش دادن بهترین راه نیست ...بهترین راهه در بی راهی ...
    من محدودم ! محدود به تخیلات فکری و ذهنی دوست داشتنی خودم ...
    ماها عجیب دوست داشتنی هستیم
    دانشگاه که رسیدم مستقیم رفتم سمت انتشارات
    شروع کردم :منو از کلاس سه بیار دو
    منو از کلاس سه بیار یک و...
    تصورم از دانشگاه کلا عوض شد :|لطفا
    عصبانیتمو نگا نکن ...هه امیر حالا جرات پیدا کن میون این همه شاخ برو کلاستو پیدا کن :|نه آشنایی نه دوستی نه فامیلی ...
    خجالتی بودم شدید ...
    قیافم داد میزد که ورودیم
    تخیلات خودمو داشتم من ذهنم محدود نمیشد سمت دخترا ...من جایی وارد شدم که همشون برام حکم جنس مخالف و داشتن!
    زندگی سخت بود با من سخت تر میشد ...
    _ورودی هستی؟
    +بله
    _ورودی؟
    +بله
    بالاخره کلاسموپیدا کردم ...
    شیمی خوندن سخته اما همه ی معادلاتش، همه ی محلولاش، همه ی ترکیباش دیوانه کنندس ؟میفهمی ؟!دیوانه کننده ...
    در زدم و وارد شدم استاد هنوز نیومده بود ...اما کلاس پر بود
    رفتم نشستم ...یاد حرف مامانم افتادم که
    اگه پرو نباشی اگه خجالتی باشی و حرف نزنی اونجا میبلعنت:|
    اما من خوشبختانه موفق به حرف زدن با همکلاسیا نشده بودم! ...
    برا من سخت بود مثل محلولی که نفهمیدنش رو کنج طاقچه مغزم داشت دالی میکرد و هر آن اعصاب منو به هم می‌ریخت ...سرو صداشون رومخم بود ...
    استاد چرا نمیاد ؟یعنی چی پس ؟ساعت کم موند ۱۱شه ، باید تا الان میومد...
    استاد که اومد ته دلم آروم شد
    امیر راحت شدی الان همه ساکت میشن ...
    سکوت خیلی بهتره
    به جای گوش دادن به درس برا خودم کلاس مقایسه را انداخته بودم
    امیر الان بین این پسر و دختربه کدومش حس داری ؟
    با هر منطقی رفتم جلو
    با هر منطقی که میشد ...دیدم نه نمیشه نمیشه به والله نمیشه ...پسر خیلی بهتره اره بهتره
    داشتم دیونه میشدم:/ دلم میخواست محکم کتابو بکوبم تو مغز استاد...
    بسه بسه تحلیل ...من تحلیلمو کردم
    کلاس ذهن من تعطیل شد !
    تعطیل کنید زندگی رو ...
    با کافه کراش آشنا شدم مال دانشگاه بود ...اونجا هر پسری از هر دختری خوشش میومد مشخصاتشو اونجا می‌گفت و ....و برعکس
    بااین که میدونستم توشون هیچ پسری از پسری خوشش نمیاد و کلا مال ما نیست کلا از جنس ما نیست اما با یه عطش خاصی پیامارو میخوندم ...
    منتظر معجزه بودم :|
    کم کم پسرا منو تو اکیپشون را دادن
    دیگه دانشگاه که میرفتم ترس اینو نداشتم با کی حرف بزنم کجا بشینم با کی ناهار بخورم ؟!:/
    اسمش حسام بود... هر جا وا میستاد سرشو بالا می‌گرفت چن نفر دورش میکردن :|
    اونوق من ...
    دخترا عاشقش بودن
    قیافش زیاد خوب نبود اما نمی‌دونم ...


    هی ....
    نمیدونم


    به من می‌گفت زبونتو کدوم دختری لیسیده تموم کرده
    یه حرکتی بکن یه حرفی بزن بفهمیم زنده ای ...
    رشتش شیمی بود ... فقط تو دوتا درس باهم بودیم ...ترم پنج بود اما قیافش بزرگتر نشون میداد
    میدونستم گی نیست میدونستم حس من بیخودیه اما دلخوشی شیرینی بود ...
    هر آن تو فکرش بودم تو دانشگاه دنبالش می گشتم تو کراش دنبالش میگشتم ...
    من تموم شده بودم
    فکر حسام بودم و حسام
    زندگیم اون بود ...انگاری غرق شده باشم تو دریای اون ...انگار دریا ساکت شده تا غرق شدنمو تماشا کنه ...ساکت نباش کنارم حسام ...لطفا!
    وقتی نیست زندگی هیچه
    زمان ایستاده ...زمان ایستاده!
    اصلا تو امپراطور، تو عالیجناب، تو شاهزاده ...یکم بهم توجه کن
    من خیلی خستم حسام ...توروخدا حسام ___
    با خودم حرف میزدم تا آروم بشم ...
    ...اینطوری بغض کردن انصاف نیست ...اگه حسام اینطوری بغض کردنمو میدید یه پس گردنی بهم میزد و می‌خندید و می‌گفت چته بابا جمع کن خودتو ببینم ...


    چن ماه گذشت ...وقتش رسیده بود دلمو بزنم به دریا ...دریا کجاست ؟!تو ذهنم تو روانم تو جسمم ...منو محاصره کرده
    من تو محاصرم ...محاصره ای که امپراطوریش دست دیگرانه
    تو عالیجناب منی !....
    رفتم تو کافه، رو حسام کراش گذاشتم ناشناس و فرستادم برا ربات ...
    مشخصاتشو نوشتمو و گفتم من ازت خوشم میاد بدون تو نمیتونم زندگی کنم ....A#
    خب مشخصه که الان همه فک میکنن دختری :|
    روم ریپ زد و گفت نمیشناسمت مشخصات بده
    گفتم ایدیمو میدم ادمین، اگه میشه بیا پیوی ...
    یه شماره مجازی ساختم و ایدیمو بهش دادم ...
    اومد
    _سلام
    چی باید میگفتم ؟!میگفتم من پسرم من همون امیرم ...اصلا قراره چه واکنشی داشته باشه؟
    نکنه نامردی کنه به همه بگه
    نکنه قبول نکنه و باهام تند برخورد کنه
    خیلی بغض داشتم خیلی ...
    تشنه ی یه ساعت حرف زدنش بودم
    تنها و تنها با خودم ...نه با دوستاش که امیرم هراز گاهی مخاطب قرار بگیره
    مختص خودم ...
    براخودم میخاستمش ...
    گفتم :میشه یکم باهم حرف بزنیم ؟بعدش من خودمو معرفی کنم
    گفت: اوکی .
    خیلی چیزا ازش پرسیدم
    گفتم تو رفیق بازی مگه نه؟
    گفت اگه زن بگیرم میذارم کنار ...همیشه که اینطوری قرار نیست بمونه :/
    اما من میخواستم اینطوری نگه
    گفتم آره سخت شده آخه دوس پسر قبلی من بعدا گی دراومد براهمین میپرسم ...
    میدونستم تعجب میکنه و شاید چند لحظه ای سکوت ...
    که دیدم ویس فرستاد ...می‌خندید ...
    گفت :نه بابا من گی نیستم هر چی باشم گی دیگه نیستم والله ..
    انگار دنیا رو سرم خراب شد ..
    گفتم واقعا گی نیستی؟
    که گفت ویس بده ...
    دیگه نزدیک بود لو برم ...احساس کردم شک کرده ...
    گفتم فردا تو دانشگاه می‌بینمت فعلا بای
    گفت :
    من که عکستم ندیدم از کجا بشناسمت لاقل عکستو بده ...
    +دیگه به درد نمیخوره
    _چرا
    +چون تو گی نیستی
    تو ویس گفت:باز یه گوساله ای شوخیش گرفت و بلاک کرد ...
    چقد سخت بود اون لحظه ها ...
    حسام این یه ساعت برام دنیا بودا حسام ...
    حسام من عاااااشقتم ...گریه کن که فقط گریه به کارت میاد بدبخت ..بدبختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
    عشق بوسه ای وسط پیشونی ....یه زخمی که تا همیشه میمونی ...به جون خودت درد بی درمونی ....عشق یه غم قشنگ پرطرفداری ...حیفه تو که فقط مردم آزاری ...میای و میری چه بیکاری ...


    آهای عالیجناب
    عشق فرشته ی عذابش... عشق حریف تو نمیشه این قلب بی صاحابش ...
    منو دیونه میخاد ...تو اینجوری خوشی عشق ...
    ولی بازم دمت گرم چه زیبا میکشی عشق.


    اگه خواستین ادامشو می‌نویسم ...


    نوشته: امیر

  • 14

  • 4




  • نظرات:
    •   Echech
    • 4 ماه،1 هفته
      • 2

    • تماما چرتتتتتتت


    •   loverider
    • 4 ماه،1 هفته
      • 2

    • خیلی قشنگ بود ولی متاسفانه حس ماهارو کسی درک‌ نمیکنه ادامشم بنویس


    •   Amir_78
    • 4 ماه،1 هفته
      • 3

    • قشنگ بود...


      شاید کمی و کاستی داشت ولی حس نابت توش موج میزد!


      بنویس ادامش رو


    •   ناصر39
    • 4 ماه،1 هفته
      • 0

    • اگه ادامه داره که حتما بنویس
      چون طوری نوشتی که الان سررشته افکار مخاطب دست خودت هست نه مخاطب
      هم می تونی حسام رو به چنگ بیاری - هم می تونی گند بزنی به خودت رفیق ! - خلاصه ببینم چی می کنی با خودت و حسام


    •   bache.koooni
    • 4 ماه،1 هفته
      • 0

    • خییییلی عالی بود حتماااا بنویس ادامشو


    •   nilajooni
    • 4 ماه،1 هفته
      • 1

    • چقده قشنگ بود
      ادامه بده
      لایک پنج تقدیمت


    •   melissa_taaj
    • 4 ماه
      • 0

    • بدک نبود قشنگ بود
      مشتاقم ادامه شو بخونم لایک:)


    •   Unpredictable
    • 4 ماه
      • 0

    • دووووسش داشتم امیر جان!لطفا بنویس،منتظرم بدجور


    •   Ahoorakhan
    • 4 ماه
      • 0

    • عالی بودددد


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو