عالیجناب خیرالله

    1397/12/22

    قبل از شروع ذکر دو نکته رو لازم میدونم. اول اینکه این یه خاطره گی هست دوست نداری نخون . دوم اونایی که دنبال یه جلقنامه و محرک سکسی می گردن بدونن که من با رویکرد تحریک جنسی اینو ننوشتم .


    ـ داری کجا میری هومن ؟
    ـ جای دوری نمیرم مامان فقط می خوام یه نگاهی به اطراف بندازم
    ـ باشه ، زودتر بیا می خوایم صبحونه بخوریم
    از پله ها اومدم پایین . منظره درختای کهنسال کاج و زبان گنجشک و هوای لطیف و نغمه پرنده ها صفای خاصی داشت یک حیاط یا بهتربگم باغ وسیع با استخر و آلاچیق زیبا .
    تو ضلع جنوبی باغ انباربزرگی خودنمایی میکرد .که درش قفل بود .
    مالک ویلا دوست و شریک شغلی پدرم بود . به پیشنهاد خودش سوئیچش رو داده بود تا در سفرمان به شمال چند روزی رو اینجا بمونیم .
    در حال خودم بودم که ناگهان صدای زنگ در آمد. کمی بعد در باز شد و صدای یا الله ...
    مردی لای در بود با دیدن من سلام کرد . جوابشو دادم . خودش توضیح دادکه من باغبون آقای ربیعی ام . میام واسه کارای باغ
    داشتم برمی گشتم .مادرم روی ایوان ایستاده بود. با دست اشاره کرد : هومن بجنب ، بابا منتظره . داد زدم : درو کی وا کرد ؟ مادر بدون پاسخ رفت تو هال .
    بزودی جمع سه نفره مان روی میز صبحانه شکل گرفت.
    پدرم گفت : من درو وا کردم ، این همون خیرالله ست دیگه . همون که ربیعی می گفت نگهبان و باغبون ویلامه ، تازه خودش کلید همه جارو داره . از روی ادب در زد.
    بعد مختصری در مورد جاهایی که می خواستیم بریم صحبت کردیم . و نمک آبرود . اونم به اصرار من . چون راستش تله کابین واسه یه پسرهفده ساله مث من خیلی می تونست هیجان داشته باشه.
    اون روز تا غروب کلی گشتیم . دریا ، پارک جنگلی . یه ناهار سنتی هم تو یه رستوران تو نوشهر . عصری هم رفتیم نمک آبرود تله کابین سواری . و شام مختصری هم خوردیم
    خلاصه روز خوبی بود . ساعت تقریبا 10 شب بود که به ویلا برگشتیم. از خستگی فقط دوش گرفتیم و خوابیدیم .
    تقریبا ساعت 10 صبح بود که زنگ در بصدا در اومد . گوشی آیفون رو برداشتم . همون یارو نگهبانه، خیرالله بود گفت نون آوردم واسه تون .
    خودش درو باز کردو اومد تو . من روی ایوان وایساده بودم . ودر فرصتی که او به سمت من می آمد وراندازش می کردم .مردی بود حدودا 45 ساله ، با پوستی سفید و.جثه و قد متوسط . چشمان سیاه و نافذی داشت و از روشنایی سیمایش معصومیت می بارید. انگار کمی می لنگید.. سلام کردم

    نانو ازش گرفتم . تشکر کردم و بفرما زدم بهش . بنظرم کمی خجالتی اومد.
    با صدای مردونه و گیرایی گفت : چیزی از بیرون می خواین بگین براتون بگبرم . گفتم یه دقه واسا. رفتم تو نونو گذاشتم رو میز آشپزخونه . بابام گفت . خیرالله س ؟ گفتم آره . میگه چیزی از بیرون نمی خواین ؟ گفت نون باگت داشتیم . بهش بگو فعلا نه . برگشتم بیرون . خیرالله ایستاده بود وبا چشمان نافذش نگاه میکرد . قلبم لرزید برق نگاهش تا اعماق جسم وجانم رسوخ کرد.او یک کارگر.،یک باغبان میانسال بود ولی انگار همه استاندارد های یک مرد جذاب رو از نگاه من داشت. فقط شنیدم که گفت باید نهالارو آب بدم . و بلافاصله برگشت . یک نگاه سریع به نمای عمومی باغ ردیف درختای قشنگ و سایه دار،ایرانیتای رنگی بالای بوم انبار وگلای آویزون روی دروازه و آلاچیق انداختم . واقعا قشنگ بودن.
    بی اختیار مکث کردم و دور شدن خیرالله رو تا جایی که لای شاخ و برگا گم شد دنبال کردم . صدای مادرم منو بخودم آورد. که: بجنب دستو روتو بشور صبحونه بخوریم . دیر شد
    بعد از صبحانه می خواستیم بدیدن یکی از اقوام برویم . ولی من اصلا پایم نمی کشید. یه حس درونی منو وادار می کرد بمونم . این بود که هرچه پدر و مادر اصرار کردند قبول نکردم . خستگی دیشبو بهونه کردم و با هر ترفندی بود اونارو راضی کردم که بمونم و ( استراحت ) کنم .
    خلاصه .همچی که ماشین بابا از در بیرون رفت. درو بستم . و با همون لباس خونگی به دنبال خیرالله گشتم . باغ بزرگی بود و در وهله اول نتونستم پیداش کنم . یهو شلنگ قطور آبی رو دیدم و در امتداش از ردیف درختا و بته ها گذشتم . صدای شرشر آب نزدیک شدنم به خیرالله رو نوید میداد . پام دمپایی بود و حواسم بود خیس نشم . که صدایی منو بخودم آورد :
    اوه ... آقا پسر ...چطوری ، سلام
    خیرالله شلنگ تو دستش بود و بهم لبخند میزد . سلام کردم
    شلنگو ول کرد . دو قدم به سمتم اومد و دستشو دراز کرد . باهاش دست دادم . گرمی دست مردونه و کلفتی انگشتاش یه لرزشی بجانم انداخت .
    ـ اینجا چیکار می کنی ؟
    ـ اومدم یه گشتی بزنم
    ـ بابا مامان خونه ن
    ـ نه رفتن میهمونی
    ـ تو نرفتی چرا؟
    ـ همین جوری . حوصله نداشتم
    لحظاتی به سکوت گذشت . خیرالله شلنگ آبو زیر گودال کم عمق درخت جابجا کرد و با چابکی دور شد . چند لحظه بعد با کنده سبک استوانه ای شکل درختی برگشت و انو طوری گذاشت که سطح تمیز و هموارش بالا باشه . گفت بشین .
    ازش تشکر کردم و نشستم. پرسیدم : آقا خیرالله چندتا بچه داری ؟
    ـ دوتا . یه پسر یه دختر ، پسرم سربازه. دخترمم امسال دیپلم میگیره
    ـ خدا نگه داره
    خیرالله روی پای راست ایستاده بود و زانوی چپش رو بالا آورده بود و می مالید. گفتم زانوت درد می کنه آقا خیرالله ؟
    گفت آره . مدتیه
    دکتر رفتی
    ـ نه هنوز نه
    در یک آن نقشه ای شیطانی به ذهنم رسید و گفتم : دریا رفتی ؟
    ـ دریا ؟ چیکار میکنه ؟
    ـ ماسه های داغ دریا درد زانو رو از بین می بره . آفتاب و ماسه داغ
    ـ باشه . امتحان می کنم . ولی دریا رفتن حوصله می خواد . باور کن تابستون میاد میره ما دریا نمیریم
    ـ آره . ولی واسه شما هدف درمانیه نه تفریح .
    چند لحظه به سکوت گذشت . خیرالله شلنگ رو به درخت دورتری کشده بود . دنبالش رفتم و گفتم
    ـ بیا با هم بریم دریا . من واست ماسه بریزم یه هوایی هم می خوریم .
    ـ لبخندی زد و گفت . الان ؟
    ـ آره .
    ـ باشه من این چنتا درختو آب بدم .گفتم چه خوب ، پس منم میرم آماده شم .
    قلبم به تپش افتاده بود . شور احساسی خاصی در دلم غوغا می کرد . یعنی به این آسانی میشد خیرالله رو خام کرد ؟ باورم نمیشد. چند دقیقه بعد لباسمو پوشیده بودم و دیدم که خیرالله هم شلنگو جمع کرده داره میکشه و میاره . جلوی در انبار که رسید کلیدی از جیبش در آورد ، در انبارو وا کرد و شلنگو برد تو . بعد اومد بیرون و رو به من کرد و گفت
    هنوز اسمتو به من نگفتی ...و لبخند زد
    گفتم هومن .
    - آقا هومن موتور بلدی ؟
    - آره . ولی چون سنم کمه گواهینامه ندارم .
    ـ نه عیب نداره . یواش یواش میریم . اینجا که پلیس نداره . دوباره رفت داخل انبار . منم رفتم تو . یه موتور هوندای ایرونی اونجا بود . همانطور که اونو می آوردیم بیرون توضیح داد که این خیلی قدیمیه . ولی آقا ربیعی اونونفروخته . گاهی لازم میشه. بعد ایستاد و مثل یک پدر نگام کرد و گفت

    ـ درارو کلید کردی ؟
    ـ آره .
    همین لحظه گوشیم زنگ خورد . برداشتم مادرم بود . ازم پرسید که اوضاع چطوره و گفت خونه رو بهم نریزم و واسه ناها چی بخورم
    عینک آفتابیمو زده بودم و کلاه لبه دارم رو رو سرم گذاشتم . یه ساگ کوچیک حوله و لباس زیرم آورده بودم .
    تا درب ورودی قدری فاصله بود . خیرالله اشاره کرد . بشین
    نشستم و هندل زدم . خیرالله خودشو رسوند . درو وا کرد. ماشینی رد میشد که قدری خاک هوا کرد و با صدای کر کننده موزیکش آرامش محل رو شخم زد. : آهای عالیجناب عشق...
    خیرالله درو کلید کرد و روی ترکم نشست. راه که افتادیم ساگو ازمن گرفت. گفتم کمی بیا جلوتر . از تماسش با پشتم و از حضور و نفسش کیف می کردم .بعد از کوچه ما یه خیابون مشرف به جاده اصلی بود از اونم گذشتیم . اونور جاده چند رستوران و چلوکبابی خودنمایی می کردن. به محض رسیدن ، نگه داشتم و گفتم : اول نهار .
    چهره اش قدری درهم رفت و گفت : نمیشه . چون خونه منتظر منن .
    اصرار کردم که غذای مختصری می خوریم و تو میهمان منی
    با سردی پذیرفت . داخل که شدیم کارکنانش با خیرالله سلام علیک کردن . میشناختنش.
    بعد ناهار راه افتادیم . گفتم جایی بریم که ساحلش ماسه زار باشه . گفت آره . میریم اون پایین یه کوچه هست که ساحلش خوبه

    خلوتم هست . قلبم با جمله آخرش تپید . یعنی چیزی فهمیده بود ؟ یعنی احساسی به من داشت ؟ بی اختیار صدای دکلمه شاملو در گوشم پیچید : همه لرزش دست و دلم این بود که عشق پناهی گردد ، پروازی نه ، گریزگاهی گردد.
    به انتهای کوچه که رسیدیم دریای آبی و با عظمت لبخند میزد . نسیمی که بوی دریا رو داشت . بوی صدف ،فلس ماهی ،خزه ...بوی ماهی گندیده و تجزیه شده روی ساحل و البته بوی آب دریا ...
    نگاهی به اطراف انداختم . کسی نبود . ساحلی خلوت بود . یک ماسه زار داغ و ایده آل.
    موتورو تا جایی که ممکن بود جلو بردیم . لباسامونو گذاشتیم روش . حالا دیگه هردوتامون فقط یه شورت تنمون بود . خیرالله بدن ورزیده ای داشت . فوری یه جایی کنار موتور نشست. پاهاشو دراز کرد شروع کرد به ماسه ریختن رو زانوش . منم کنارش نشستم . قدری که ریخت گفتم خوبه حالا دراز بکش بقیه ش با من . روی زانوهاشو پر از ماسه کردم ولی در فرو رفتگی زیر شکم و روی کیرش ماسه ای نبود . از زیر شورت پایه دار نخی سایه کیرش معلوم بود . خیرالله با شرم مخصوصی گودی زیر شکمو نشون داد که یعنی اینجا رو هم پر کن
    طوری که تحریک بشه ماسه داغو می ریختم رو کیرش . تو حالت دراز کش یه دستشو گذاشته بود زیر سرش و با دست دیگه جلو چشاشو گرفته بود واسه آفتاب . پاشدم و از تو ساگ دستی عینک آفتابیو دادم بهش .
    بعد از پنج دقیقه جاشو عوض کردم برای ماسه گرم و داغ تازه . ماسه های داغ و تشنه تو مشتم بودن . چه سرنوشت مشترکی .
    آنها در فاصله 3تا4 متری از دریا تشنه آب بودند و منم در فاصله یک متری از خیرالله تشنه عشق .چه کارزار سختی در پیش رو داشتم بخاطر یک عشق ممنوعه می بایست از خط قرمز آبرو ،شرع ،قانون ،اخلاق وعرف جامعه بپرم . خیرالله اما شروع کرده بود در مورد معایب و فواید اجاره دادن اتاق به مسافرا توضیح دادن . بعضی محلی ها تابستون که میشه خونه شونو اجاره میدن میدونی بد نیستا ولی درد سرم داره..
    خیرالله تند و تند حرف میزد و منم حین ماسه پاشی به تناوب دست میزدم به کیرش . طوریکه مثلا تصادفی بود . خیرالله می گفت پارسال همسایه م خونه شو اجاره داده بود . مسافر سگ آورده بود همه جارو نجس کرد
    منم دستمو درست روی کیرش گذاشته بودم و به ملایمت فشار میدادم . در ظاهر وانمود می کردم که محو حرفاش شدم . و همه چیز اتفاقیه . کم کم سفتی کیرش رو و حرکتش وبالا اومدنشو حس کردم .
    خیرالله ادامه داد. واسه همین امسال دیگه به سگ دارا اتاق نمیده .منم امسال یه اتاقمو اجاره دادم ...
    دلم از شور عشق غش رفته بود. کیر خیرالله ماسه ها رو کنار زده و تمام قد بلند شده بود حدود هفده الی هیجده سانت میشد . سر بزرگش که وزن و گرمای ماسه قرمزترش کرده بود از زیر شورت سفید بخوبی پیدا بود دیگه طاقتم بسررسیده بود کمر کلفت کیرشو با دستم گرفتم . قلبم داشت از سینه میزد بیرون . خیرالله دیگه حرف نزد ... حالی برمن رفت که قابل وصف نیست در یک آن به سبکی یک تکه پر شدم از هزار تالار آینه گذشتم . مثل یک قوی سپید به زلالی آب چشمه تن زدم . مثل پروانه تا باغی پر از شقایق پریدم .دستم مثل زنبور از شهد کیر خیرالله می مکید. . . دوست داشتم درهمین حال زمان متوقف بشه و به جاودانگی بپیوندم
    .

    ناگهان خیرالله دستمو به نرمی کنار زد و نشست . گفتم کسی نیست که . ترسیدی ؟ گفت نه . گفتم پس چی . گفت خوب نیست . گفتم واسه چی . بگو واسه چی . ازمن خوشت نمیاد . در حالی که سرشو انداخته بود پایین با صدای خفه ای گفت . نه چرا . تو پسر قشنگی هستی . گفتم پس چی ؟ گفت آخه من نیم ساعت پیش نون و نمکتو خوردم . یهویی اشک تو چشام حلقه زد . بی اختیار بغلش کردم . صورتشو بوسیدم و گفتم . اون مال خیانته . من که خودم راضیم .
    چند لحظه گذشت . دیدم بلاتکلیف و گیج شده . گفتم خیرالله جان در بیار ببوسمش . اونم کیرشو در آورد.مثل حالتش در زیر شورت دراز و گوشتالو بود با سری تپل .بجای بوسیدن مکیدمش . اوف اوف می کرد . بعد با نرمی منو از خودش جدا کرد و گفت پدر مادرت کی میان ؟ گفتم شب
    گفت پس بریم خونه . اینجا اگه کسی ببینه رسوایی داره . بعدش رفت سمت آب . فقط تا حدی که ماسه ها رو بشوره خودشو شست.. منم همین کارو کردم . پس از اون من لباس زیرمو عوض کردم . اونم با حوله من شورتشو در آورد و بدون شورت شلوار پوشید . سوار شدیم و راه افتادیم . از کوچه باریک که میگذشتیم خیرالله عینک منواز چشش برداشت و گذاشت رو چشم من و خندید که : حالا میگن خیرالله کلاسش رفته بالا . بعد دستشو دورم حلقه کرد و منو محکم بخودش ، به شکم و سینه ش چسبوند. جسور شدم و گفتم چه کیر قشنگی داری
    گفت . خوشت میاد ؟ گفتم آره . دوست دارم باهاش بازی کنم . دوباره منو کشید سمت خودش و گفت خوردیش کیف کردم . راستش تا حالا کسی کیرمو نخورده بود . از همه چی بهتره . گفتم پس چرا نذاشتی ادامه بدم ؟ گفت . الان میرسیم خونه . اونجا خطرناک بود .چند دقیقه بعد جلوی دروازه ویلا بودیم . خیرالله درو وا کرد رفتیم تو و بعد درو بست . من تا جلوی در انبار روندم . بعد در انبارو وا کرد و منم با موتور رفتم داخل و موتورو گذاشتم رو جک . خیرالله شورت خیسشو رو زین پهن کرد و منو بغل کرد فقط تنونستم عینک و کلامو بذارم رو موتور . لبامو و چشامو با ولع بوسید و بعد دوباره ازم لب گرفت . اینبار با شدت همو بغل کردیم و لبای همو مکیدیم و خیرالله زبونشو تا جایی که می شد زیر کام و دهنم می دووند . و بعد دست گذاشت رو شونه م و منو به پایین کشید . نشستم . زیپشو باز کرد کیرش بشکل عجیبی قد کشیده و کلفت شده بود با خایه های بزرگ .تند تند تکرار میکرد بخورش بخورش . کیرشو گرفتم و شروع کردم ساک زدن . صدای آخ جون و ناله هاش انبارو پر کرده بود . اونم سر منو نوازش می کرد.دو دقیقه بعد ، کارو قطع کردیم
    وسایلو برداشتیم . انبارو بستیم و اومدیم خونه . میز صبحونه همونجور مونده بود . رفتیم تو اتاق خواب هردومون لخت شدیم . و رو تخت همو بغل کردیم . بعد من خوابیدم و کمی باسنمو دادم بالا . خیرالله قدری سرکیرشو خیس کرد و اونو بدرم مالید . از برخورد سر گوشتالو و گرم کیرش به سوراخم هیجانزده بودم و قلبم می تپید. خیرالله کمی فشار داد و هی تکرار میکرد دردت اومد بگو . چند بار فشار داد و بعد کمی زانوی دردناکشو مالید و گفت روغنی ،کرمی چیزی نیست ؟
    گفتم بذار ببینم. از تخت اومدم پایین که چی پیدا می کنم. رو میز صبحونه یه تکه کره مونده بود که با دمای محیط نرمو آبکی شده بود یه فیلم کلاسیک یادم اومد بنام آخرین تانگو در پاریس که تو یه صحنه ش مارلون براندو دوست دخترشو تو حموم با یه قالب کره گاییده بود . کره رو برداشتم بدو رفتم تو اتااق خواب . شروع کردم کره رو مالیدن به کیر خیرالله . اونم خندید و قدری از اونو به سوراخم مالید. دوباره شروع کردیم . خیرالله سر کیرشو گذاشت دم سوراخم و با احتیاط فشار داد. و کمی مکث کرد من از درد خودمو جمع می کردم ولی اون هی منو دلداری میداد گاهی هم منو قسم میداد تو رو به فلان کس ...بذار بره تو . طاقت بیار . نترس . مردی ماشاالله . خلاصه کیرش کمی کوچیک شد و انگار کمکی از سرش رفت تو .خیرالله در هر فرصت پشت گردنمو گاز می گرفت و فشارو بیشتر می کرد . خیلی درد داشت . ترسیده بودم و از شدت درد خودمو به جلو می کشیدم . نمی تونستم . انگار هردومون بی تجربه بودیم . خیرالله از کردنم ناکام مونده بود ولی واسه خالی کردن خودش با ریتم منظمی به در بسته ضربه میزد تدریجا نفسش تند تر و تند ترش شد و از ته جیگر گفت جان...و لای باسنم از آب داغ منی اش پر شد. و منم واقعا نفهمیدم کی راحت شده بودم .
    بعد که لباس پوشیدیم .دو لیوان نوشیدنی خنک خوردیم و بهم شماره دادیم.موقع خدا حافظی خیرالله زد به پشتم و گفت :هومن ، بهتر از صد زن . منم گفتم عالیجناب خیرالله .و دوتایی خندیدیم.تازه آخر داستان بود که موبایل خیرالله زنگ خورد و ازش پرسیدن چرا دیر کرده . قبل از جدا شدن بهم شماره دادیم و قرارشد سر فرصت با هم هماهنگ کنیم.
    بعد از برگشتن پدرو مادرم ما دو روز دیگه اونجا موندیم و در این دو روز سه بار دیگه م منو خیرالله تو تاریکی شب ته باغ خلوت کردیم و من براش ساک زدم . موقع ترک اونجا پدرم بابت زحمات خیرالله ( ) بهش پاداش داد.
    چندوقت پیش آقای ربیعی اون ویلا رو فروخته ولی منو خیرالله هنوز با همیم .


    نوشته : هومن

  • 6

  • 5




  • نظرات:
    •   مهتاب عشق
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • منم با رویکرد در بخش نظرات می گم لطف کن تعیین تکلیف نکن برای خواننده ی داستان که چی بخونه و چی نخونه .
      عالیجناب هومن کون


    •   sexplicitation
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوب بود آقا! خیلی خوب بود! این‌که نگفتی چقدر خوشگلی و کونت چقدر گرده، این‌که طرف رو تو راضی کردی و نه اون مثل حشریا دنبالت بوده و... خیلی خوب بود. نوش جونت!


    •   TopMen.ir
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • خیلی خوب بود.بقیه شم بنویس لطفا


    •   loverider
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • چرت بود.اگه نمیدونی عشق چیه حداقل با کیر مقایسش نکن بگو تشنه کیر بودی نه عشق.قصد توهین ندارم ناراحت نشو


    •   ناصر39
    • 2 ماه،2 هفته
      • 5

    • ترویج سکس با کودکان و نوجوانان بزرگترین جنایتی هست که یک نویسنده می تونه انجام بده ! مشخصه که سن نویسنده قانونی هست اما کارش نهایت وحشی گریه ! شخصیت هومن رو یک کونی تمام عیار جلوه می ده و نه یک گی ! شخصیت خیرالله یک آدم بلاتکلیف با چشمانی معصوم و پسری هم سن و سال هومن و پر از پارادوکس!سکس بدون کاندوم! مادری شلخته که حتی میز صبحونه رو جمع نمی کنه !این نویسندگان سم مهلکی برای این سایت هستنند !


    •   berserk24
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • عالیجناب کیر!


    •   ژوسف
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • قدیما ما پدرو مادرمونو می پیچوندیم خانوم بیاریم خونه.
      اولش فکر کردم میخواد خیراله بیچار رو بکنه اینجور با اب وتاب تعریف کرد.خخخخخ


    •   shiraz-m-m
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • همه چیز عالی بود از نوع نگارش گرفته تا دیالوگ های زیبا،قلم خوبی دارین جناب،با کمال احترام لایک سوم تقدیم شما


    •   Amir_78
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • خوشم نیومد
      هم نگراشت خوب نبود و مدام رو سوم و اول شخص عوض میکردی و هم جاهایی از داستان حس ناواقعی بودن به ادم میداد و هم اگه همه چیز اوکی و راست بود کارت خوب نبود که سکس با یه مرد زن و بچه دار تو شرایطی که اصلا نمیشناسیش و نمیدونی که طرف حتی گی هست یا نه!!!


      سعی کن با کسی باشی که تورو بخاطر خودت بخواد نه اندام و حرفه ای گریت تو سکس!


    •   خوشگلخانم
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • چه شاعرانه کونو به باددادی !


    •   Zhazha
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • باور کن کلی تایپ کردم باز پاک کردم، ولش کن.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو