عروسک بازی

    1397/11/23

    هویج های حلقه شده رو تو قابلمه میریزم و موهامو که از لایه کلیپس بیرون میانو روی پیشونیم می ریزن و باز می کنم و دوباره می پیچمو محکم بالایه سرم می بندم
    خیار و کاهو ها رو با همون آبکشی که توشن بر میدارمو تویه سینی میزام و واسه اینکه به بیرون دید داشته باشم روی اپن میزارم و مشغول خرد کردن کاهوها میشم
    نگاهم به در اتاق کشیده میشه
    پوست گوشه ی ناخنمو با دندون میکنم با خودم میگم یعنی ممکن قضیه رو فهمیده باشه ؟!
    حتما فهمیده وگرنه هیچوقت انقدر زود خونه نمیاد
    صدای روشن شدن سشوارو که می شنوم دستام از حرکت وایمیسه
    باز بی فکر عمل کرده بودم ، چیو می خواستم به خودم ثابت کنم
    اگه همه چی همون جوری که فکر میکردم بود ؟اگه خیانتش بهم ثابت می شد چیکار می کردم؟شهامت ترکشو داشتم؟
    یه صدای ضعیف تو سرم می گه آره می تونی همین حالا ترکش کنی
    که از این همه شک و تردید خسته شده ولی انقدر صدا و حرفاش از خواسته ی قلبم دوره که نمیتونم باورش کنم
    از اتاق که بیرون میاد یه تیشرت توسی روشن پوشیده که با پوست و چشمای روشنش ترکیب دلچسپی ایجاد کرده
    نمی دونم چندبار برای حفظ خونسردیم از ده تا یک می شمارم که با حس گرمای تنش و پخش شدن نفساش رو پوست گردنم ناخودآگاه شونمو بالا می کشمو گردنمو خم میکنم
    آروم می خنده و سرشو رو شونم میزاره
    زبری ته ریشش پوستمو قلقلک میده
    هر وقت دیگه ای که بود دلم واسه اینکه دستمو تو موهاش ببرمو نوازشش کنم میرفت ولی الان ذهنم انقدر درگیر بود که نتونم از کنارش بودن لذت ببرم
    دست راستش رو از رو اپن بر می داره و آروم انگشت اشارشو پشت دستم میکشه
    چاقو رو تو دست عرق کردم فشار میدم و با کلافگی به حلقه کردن خیارا ادامه میدم
    یادمه یه جا خونده بودم اینکه کار تو با گذشته تموم شده به این معنی نیست که کار گذشته هم باهات تموم شده
    اصلا چطوری می تونی تمومش کنی وقتی قدمایه محکمش با اون هیکل بی نقصش تو اون کت و دامن سورمه ای رسمیش مدام دورت می چرخه و با اون نگاه نافذش که زیر و بم حالت و احساساتتو از میمیک صورتت میخونه بهت خیره میشه؟
    وقتی از بیست و چهارساعت روز بیشترین وقتتو با اون می گذرونی نه من؟
    چونه اشو روی شونم فشار میدهو نفسشو تو گردنم فوت میکنه
    انگشتشو نوازش وار از روی دستم میکشه و سمت کف دستم راهیش میکنه
    می دونم می خواد مشتمو باز کنه ولی نمی خوام با لمس خیسی دستام آتو دستش بدم اما وقتی دوتا انگشت دیگش به کمک انگشت اشارش می ان با یه فشار کوچولو انگشتامو از دور چاقو باز می کنن و چاقو رو از دستم بیرون می کشن و رویه تخته می اندازه.
    آروم تو گوشم زمزمه می کنه دستات عرق کردن که دلبر
    دلبر یه زمانی با شنیدن این کلمه چه عشقی می کردم
    با مهارت تمام یه لبخند طبیعی تحویلش میدم
    درست شبیه همونایی که هشت ماه پیش با ذوق بهش می زدم
    و می گم : -یادم رفت امروز بهش کرم بزنم
    صدامو تو گلوم خفه می کنم و همه تلاشمو می کنم که ذهنم سمت این نره که امروز یادم رفت هر کی که تو گذشته بوده رو بذارم تو گذشته بمونه
    که نگم رفتم تا ببینم کیو با کی چی و با چی طاق زده
    لبش پایین گوشم می شینه و زبونش کوتاه پوستمو خیس می کنه و بین دندوناش می کشه
    -اهوم حتما واسه همونه
    نفسم بند میره از طرز ادای کلماتش از لحنش حین گفتن همین دو حرف
    از فکر اینکه نکنه میدونه امروز کجا بودم؟
    زبونشو از پشت تا زیر گوشم می کشه و نرمه گوشمو با لباش میگیره
    از صدا و گرمی نفساش موهای تنم سیخ میشه و با حرکت زبون و لبش رویه گردنم حس میکنم بین پاهام خیس میشه
    دست چپش رویه گردنم میشینه و سرمو به سمته چپ میکشه و گردنمو مک میزنه
    نفسم حبس میشه و بدنم از اون حالت انقباض بیرون میاد .
    سفت شدن کیرشو حس می کنم ، به عادت همیشه باسنمو عقب و بهش فشار میدم .
    بازومو چنگ می زنه و تنمو به خودش تکیه میده
    سرش پرو ایین تر میاره و شونم و می بوسه
    بند تاپمو پایین تر میکشه و لباش جایه بندنازک تاپ میشینه
    بازومو بیشتر بین انگشتاش فشار می ده جوری که مطمئنم فردا رد انگشتاش رویه پوست سفید و حساسم می مونه و کبود میشه ، بازومو میکشه و بین دستاش می چرخوندم
    حالا دقیقا بین دستاش تو حصار کوچیک بازوهاش سینه به سینش وایسادم
    سینه پهن و برجستش تند تند بالا و پایین میره
    لب هاش به آرومی مسیر شونه تا قفسه سینمو طی می کنه و سمته سینم میره
    چشمام بسته میشن و اه ارومی از بین لبام خارج می شه
    دستش رویه گردن بلندم تا شونم نوازش وار میکشه و اون یکی بند تاپمو رو بازوم می اندازه و شونمو می بوسه و پوستمو بین دندوناش میکشه
    با صدای افتادن تخته و چاقو روی زمین چشمام و باز می کنم که دستاش دوره کمرم حلقه می شن و بالا می کشنم
    کمی به عقب هلم میده که کمرم به سطح سرد و چوبی پشتم برخورد می کنه
    بالا تنه برهنم حالا بین دستاش و سرش روی سینم قرار گرفته
    عقب میره و تیشرتشو از تنش بیرون میکشه
    سرش رویه صورتم خم می شه و بوسه کوتاهی رو لبام می ذاره و و قبل از اینکه حواسمو جمع کنم یا حتی چشامو باز کنم لبشو روی سینم میاره و سینمو مک میزنه
    میلرزم اینبار نه از سرما بلکه از حسی که مثل جریان الکتریسیته از سلولایه تنم عبور میکنه .
    بین دستاش پیچ و تاب می خورمو با فشار دادن دستش رویه شونه ام از افتادنم جلوگیری می کنه
    بینیشو بین خط سینه هام میکشه و اون یکی سینم و چنگ میزنه فشار سرانگشتاش و دردی که از فرو رفتن ناخناش تو پوست نازک سینممی پیچه باعث می شه باسنو کمرم رو کمی بلند کنمو چند سانتی خودمو عقب بکشم
    که سینم از اسارت لباش ازاد میشه
    دستش سمته کمره دامن مشکیم میره ، جنس کشیو نرمشبهش اجازه میده بدون نیاز به باز کردن زیپ پایین بکشدشو پایین پاهام بیفته
    این بار هر دو دستش به سینه هام چنگ میشه و با فشاری که بهشون میاره ناله ارومی می کنم که روم خم میشه و شقیقمو می بوسه
    جوون عروسکه من
    دندونامو از حرص بهم فشار میدم و ناخنامو رو بازوش میکشم
    می دونه از این کلمه متنفرم
    دستاشو از روی سینه هام به سمت کمرم میبره و منو سمت سینش میکشه
    بدون کفشایه پاشنه بلندی که همیشه می پوشم با موهای بهم ریخته و چشایه اشکیم کنارش شبیه یه دختر کوچولویه سردرگمم
    دستشو زیر چونم میفرسته و سرمو بالا میاره
    با لذت و با همون نگاه مالکانه همیشگیش از بالا به پایین نگاهم میکنه و با شصتش چونه و لبمو لمس میکنه
    خیره به چشمام لب میزنه عروسکه من ...دلبر کوچولویه من
    چونم رو بیشتر فشار میدهو کوتاه لبامو میبوسه و با دست دیگش شورتمو پایین میکشه
    دستش رو که به وسط پام می فرسته تکون شدیدی می خورم که با فشردن تنش بهم باز بدنمو به سطح سرد و سخت چوبی پشتم میچسپونه و مهارم میکنه
    حرکت دستاش مثل داروی بی حسی تموم قدرت مقابلمو میگیره پاهام سست میشنو یه دستمو دوره گردنش حلقه میکنم و دست دیگم شونشو چنگ میزنه
    چشمام سیاهی میرن و اه می کشم
    با شدت گرفتن حرکت دستش گردنشو ول میکنمو به پهلوش چنگ میزنم
    ماهرانه انگشتشو بازی میده ، با حرکت آروم انگشتاش انگار از زمین فاصله میگیرم که ضربه ی محکم دستش به وسط پام مثه وقتی حواست نیستو دوتا پله رو جا می زاری و میپری ازش تویه دلمو از اون حس دیوونه کننده خالی می کنه
    از دردی که تو تنم می پیچه بی توجه به اینکه ممکنه پایین بیفتم خودمو عقب میکشم و پاهامو بهم فشار میدم که دستشو زیر پام می فرسته و کمرمو صاف می کنه، با یه دست جفت پاهامو پامو بالا نگه می داره و با دست دیگه به سیلی زدن رویه کسم ادامه میده
    رو تنم خیمه میزنه
    گیج از اون حس سقوط و درد عمیقی که تا مغز استخونام می پیچه چشمامو می بندم و ناله آرومی میکنم ، انگاری جون از تنم رفته
    نفساشو ، حرکت چرخشی زبونش رویه نوک سینم رو حس می کنم و نمی کنم
    لباش که یکی در میون سینه هامو مک میزنه و دستاش که بازیشون میده
    الان که می دونم کاراش فقط تنبیه دروغی که نباید می گفتم مثل یه عروسک فقط منتظرم که خسته شه و این بازی رو تموم کنه
    با فشرده شدن سینم بین انگشت شصتو اشارش نیشخند تلخی رو لبام می شینه و نگامو سمتش می کشم
    به چشمایه آبیش که حالا سفیدی دورش پر رگه های خون شده و از عصبانیتو حرص برق میزنه خیره میشم
    نوک سینه هامو گاز میگیره و دندوناشو محکم فشار میده قطره اشکی که از ظهر به زور تویه چشمام نگهش داشتم میچکه
    که خیره بهم دندوناشو با حرص تو تنم فشار میدهو عقب می کشه
    از روم بلند میشه و ازم فاصله می گیره دستش تو موهاش میره و موهاشو چنگ می زنه و میز شیشه ای ناهار خوری رو هل می ده و برعکس می کنه که صدای مهیب خرد شدنش دستامو سمت گوشام میبره ولی صداشو واضح تر از همیشه می شنوم که با صدایی که به سختی کنترلش میکنه که بالا نره میگه
    چقدر باید بگذره تا بفهمی که من پفیوز کافیه نگات کنم تا بفهمم تو اون سر کوچیکت چی می گذره
    که من اشغال وقتی تو رو دارم نیازی ندارم که برگردم عقب
    احمق من اگه اون و می خواستم پی این نبودم که تو بیشعورو ادمت کنم که وسط این همه بگایی و جنگ اعصاب بشینم بچه داری کنم میفهمی یا نه
    چقدر دیگه باید بگذره تا بفهمی من دیر یادم میره این کاراتو ها؟ که هربار با اینکارات گه نزنی به اعتماد و زندگیمون ؟
    که منو از انتخاب کردنت پشیمون نکنی ؟ که من و جلو چهارتا بدتر از خودت کوچیک نکنی؟
    خستم انقد که به باز وبسته شدن لباش توجهی نکنم و از کنارش رد شم و از اشپزخونه فرار کنم
    می دونم راست می گه
    همیشه می فهمه ولی مسئله اینکه همیشه یه قدم ازم عقب تره که کاری که نباید و میکنم و اون میفهمه درست مثل دختر سرکشی که همیشه قانونای باباش رو دور میزنه تهش باباش می فهمه و مچشو میگیره و ماجراهای بعدش انقدر طولانی که شاید بعدا تعریف کردم ...


    نوشته: دَردَم

  • 15

  • 7




  • نظرات:
    •   mrsx1100
    • 6 ماه،1 هفته
      • 1

    • خب باشه


    •   Ali.b1998
    • 6 ماه،1 هفته
      • 1

    • اک هی


    •   خوشگلخانم
    • 6 ماه،1 هفته
      • 1

    • باورش نکن لطفا .


    •   Dardam
    • 6 ماه،1 هفته
      • 0

    • خوشگل جانم داستان کاملا تخیلیه
      هر چند دوست دارم باورش کنم ولی نمی تونم همه مردا خیانت میکنن نکنن هم یه شیطنتایی دارن مگه خلافش ثابت شه


    •   EVIL BURNED
    • 6 ماه
      • 1

    • نظری نیست


    •   sick_joker11
    • 6 ماه
      • 2

    • کت و دامن؟حاجی من نفهمیدم پسر بودی پسر بود پسری میخوای پسر باشی دختری رفتی دادی نفهمیدم :(


    •   arsalantakta
    • 6 ماه
      • 2

    • یعنی کیرم تو تخیلاتت این دیگه چی بود


    •   kokarostam
    • 6 ماه
      • 2

    • کیری
      تا اونجا خوندم که گفتی کت و دامن سورمه‌ای... فهمیدم که کس‌شعر نوشتی و ادامه ندادم. شاشیدم توی دامن خودت.

      ها کوکا


    •   Dardam
    • 6 ماه
      • 1

    • جوکر جان راوی داستان خانومی که به شوهرش شک می کنه
      اون تیکه هم مربوط به همون خانومیه که فک می کنه همسرش داره با اون بهش خیانت میکنه


    •   iman.shahvanii
    • 6 ماه
      • 2

    • بالاخره كي كيو كرد؟؟؟
      سروته نداشت داستانت
      خيلي بي معني و بي ربط بود


    •   sepideh58
    • 6 ماه
      • 1

    • دختر بچه بودن خیلی دردناک و عذاب اوره ...دردناکتر اینکه یه قدم ازت عقب باشه ...دردناکتر اینکه نتونی باورش کنی
      قلمت خوب و روونه. ..قبل از ارسال بخون تا بدون غلط باشه لایک


    •   Mr.Shelby
    • 6 ماه
      • 2

    • قابلیت نوشتن رو دارید منتها از جملات طولانی و تفسیر های پشت سر هم استفاده میکنید. میفهمم قصد تصویر سازی در ذهن خواننده و ذکر جزئیات رو دارید ولی بعضی جاها کلمات پی در پی و جملات طولانی خسته کننده میشه. در ساختار متن بیشتر توجه کنید و سعی کنید مختصر و مفید بنویسید. باید بدونید که داستان در کدام قسمت کشش جزئیات ریز و طولانی رو داره و کجا نه ... در ضمن در حق ه‌کسره لطفی بکنید و در جای درست ازش استفاده کنید نه همه جا :) موفق و مؤید باشید


    •   shiraz-m-m
    • 6 ماه
      • 2

    • سکوت میکنم،دیس لایک


    •   Dardam
    • 6 ماه
      • 1

    • مرسی سپیده جان
      متاسفانه داستان و زمانی که آپ شد و دوباره خوندم متوجه شدم غلط املاییاش خیلی زیاده
      بابتش شرمنده شدم و بازم مرسی از تذکر به جات


    •   Dardam
    • 6 ماه
      • 1

    • مستر شلبی عزیز مرسی که انقدر با دقت خوندین از نظراتتون هم درباره این داستان هم قبلی خیلی استفاده کردم
      درسته توصیفای زیاد و نابه جا متن رو یکم دچار خشکی و خسته کنندگی کرده در صورتی که متاسفانه مفیدم نبوده و خیلیا متوجه موضوع اصلی نشدن
      درباره ی ه کسره و خلاصه نویسی هم حتما روشون بیشتر تمرکز میکنم ممنون


    •   Robinhood1000
    • 6 ماه
      • 2

    • درود، موضوع اجتماعی خوبی بود. این درد خیره شدن های منفی توی زندگی، بجای زیبایی های مثبت در زندگی ها، شده آفت و بلایی که حل ناشدنی باقی می مونه. (rose) ی جای داستان به کفش پاشنه بلند اشاره داشتی که نمیدونم خواستی چیو باهاش ثابت کنی!؟ یکی دیگه ام، پاراگراف اول از تیشرت طوسی با چشای روشن گفتی اما همون چشم رو در پاراگراف آخر، چشای آبی معرفی کردی. اگه قبل آپلود ی بار میخوندی دقت میکردی متوجه می شدی. آفرین 10 (rose)


    •   Aamirzaa
    • 6 ماه
      • 1

    • نمیخواد ماجراهای بعدش و تعریف کنی


    •   Dardam
    • 6 ماه
      • 1

    • مرسی رابین هود عزیز
      کفش پاشنه بلند بخاطر اشاره به اختلاف قد بود
      بعدم چشم آبی روشن محسوب میشه دیگه
      مرسی که انقدر با دقت خوندین


    •   Dardam
    • 6 ماه
      • 0

    • امیر رضای عزیز مطمئن باش که ادامه شو لود نمی کنم


    •   hesabdar22
    • 6 ماه
      • 1

    • بدترین درد در زندگی بی اعتمادیه زن به شوهر و برعکسش زندگی تلخ و بی روح میشه متاسفانه
      موفق باشین


    •   arashdlove1776
    • 6 ماه
      • 0

    • نظر شما چیداستانتو واقعا دوس داشتم مخصوصا طرز بیانش واقعا حزفه ای بود.مشکلتون هرچی هستو کنار بزار و ب زندگیت برس ک بعدا پشیمون نشی
      امیدوارم زندگیه سکسی و شادی داشته باشین


    •   aliaaz
    • 6 ماه
      • 1

    • آموزش آشپزی بود یا داستان سکسی


    •   Dardam
    • 6 ماه
      • 0

    • حسابدار عزیز مرسی


      آرش عزیز ممنون ،خوشحالم که خوشت اومده
      البته قبلا هم گفتم یه تجربه نبود و یه داستان خیالی بود


      علیاز عزیز کمی از هر دو :))))


    •   Takmard
    • 6 ماه
      • 0

    • داستانت از آغاز تا اونجایی که درگیر لاسیدن و عشقبازی میشین خوب پیش رفت اما یهویی خواستی یه خروار حرف و واگویه رو لابلای سکس بگنجونی که اینکارت در کنار خط ممتد سکوت مرد و کرخی دیالوگ و ... تلفیق چندان دلچسبی ارائه نمیده و در واقع داستانت تصویر سازیای طولانی و سنگینی ارائه میده ...
      اواخر داستانت دوباره خودتو پیدا میکنی و اوج هنرت اونجایی که میگی دختر سرکشی که قانونای باباشو دور میزنه یه حقیقت ناب فانتزی رو میکنی...
      و توصیه م به تو با استعداد اینه که تو روند قصه از آسفالت به خاکی و دریا بزن تا کارت براق تر بشه حتی اگر دلنوشته هات صرفا یه خاطره زن زولکانه باشه ...!
      لایک


    •   aliaaz
    • 6 ماه
      • 0

    • علیاز چیه a.a.z


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو