عروس باش، عروسک نباش (۲)

    ...قسمت قبل


    باریکه نوری که از بین پرده سنگین اتاق به چشمم می خورد وادارم کرد غلت بزنم. به جای خالی یاشار نگاه کردم و دلم فشرده شد. من، یه دختر ساده رو چه به خواستن نخواستن های یاشار، من با قهرمانای داستانام خوش بودم، همونایی که برای دیدن پوست زیتونی رنگ پرنسس قصه ها روزها و شب ها می تاختند، کوهها رو پشت سر می ذاشتن، دیوها رو می کشتن تا فقط گوشه چشمی از دلداده ببینن. حالا می دیدم شایعه سیاه بختی ام همچین هم بی راه نبوده. من این حجم کشیدن و پس زدن رو نمی فهمیدم.
    آخر شب دیشب زنها و دخترهای فامیل، دف زنان و کل کشان من و یاشار رو که با پوزخند به این به قول خودش مسخره بازی ها نگاه می کرد تا اتاق حجله همراهی کردن. با وارد شدن به اتاقی که عزیز با ذوق آماده کرده بود یاشار محکم در رو کوبید و شروع کرد با حرص کراوات اش رو باز کردن. دخترها همچنان پشت در آواز می خوندن و دست می زدن و کل می کشیدن. چند ثانیه ای که گذشت یاشار گفت: اینا بس نمی کنن این مسخره بازی رو؟
    با لپای سرخ می دونستم که چرا همچنان پشت در شلوغه، عزیز دیشب بهم گفته بود. ولی چطور می تونستم به یاشار بگم؟ با مِن مِن و لکنت گفتم و یاشار با چشمای گشاد شده از شنیدن کلمه دستمال با دو قدم خودش رو رسوند پشت در: جمع کنید بساط مسخره تون رو، یالا بینم
    صداها قطع شد، پچ پچ ها بلند.
    - اوغلوم رسمه
    - رسمه که رسمه، جمع کنید بساط تون رو تا نزدم همه چی رو داغون نکردم
    عزیز سعی می کرد آرومش کنه. از رسوماتی گفت که همیشه بوده، که برای خوبی خود دختر هم هست. یاشار داد می کشید که اگه زن منه خودم می دونم خوب و بدش چیه، اگه بد باشه هم خودم می دونم به بقیه ربطی نداره. با فریادهای اون و هیس هیس گفتن های عزیز بالاخره پشت در خلوت شد.
    من انقدر دستام رو بهم فشار داده بودم که بند بند انگشتام سفید شده بود. وقتی یاشار غرغر کنان اومد تو دیگه رنگی به صورت نداشتم. با اخم رفت و خودش رو روی تخت انداخت. چند لحظه که گذشت سرش رو آورد بالا: بیا بشین اینجا باید یه چیزایی رو حالی ات کنم.
    آروم نشستم کنارش: ببین، من مرد زن و زندگی و عروسی و این چیزا نیستم، به دلایلی به این ازدواج تن دادم که اون اش هم به خودم مربوطه. نه تو دست و پام باش، نه چیزی ازم بخواه. همونطور که قبلا زندگی می کردی، همونجوری باش.
    شروع کرد با حرص کراواتش رو درآوردن و دگمه های لباسش رو باز کردن: من عادت ندارم صبح که بلند می شم یکی پیشم مونده باشه.
    به صورتم نگاه کرد، اگه اون لحن تحقیرکننده و اون صورت عصبانی رو نمی دیدم، حتما با گفتن اون کلمات گریه می کردم. صورتش یه کم مهربون شد از جاخوردگی احمقانه و حال به هم زن من: خیلی خوب قیافت رو اونجوری نکن، یاد عزیز می افتم (لبخند زد) و این حرفایی که زدم اصلا معنی اش این نیست که از حق شوهر بودنم می گذرم.
    دستش رو آورد بالا و طره مویی رو که رو صورتم افتاده بود لمس کرد: نمی دونستم موهات انقدر قشنگه، انقدر سیاه، انقدر پر. سرش رو آروم آورد جلو: نگران دستمال که نباید باشم ها؟
    انقدر محکم جا خوردم که نتونست جلوی خودش رو بگیره، قهقهه زد و من و گرفت تو بغل: آلما .... آلما ....
    کنار گوشم گفت: برگرد تا زیپت ....
    ادامه نداد. سرش رو برد عقب و تو چشام نگاه کرد. دست انداخت و تاج بالای سرم رو با کمی تقلا باز کرد و گذاشت روی عسلی. کنار پام زانو زد و کفشام رو درآورد. بعد آروم روی مچ پام رو نوازش کرد. یواش یواش دستش رو بالاتر آورد. با لمس پام تمام تنم مور مور شد. لرزشی که به تنم افتاد باعث شد لبخند ملایمی روی لبهاش نقش ببنده. محکم زانوم رو تو مشتش گرفت و بعد ول کرد. نشست کنارم. دستش رو قاب صورت پایین افتاده من گرفت و لباش رو گذاشت رو لبم. تمام تنم گر گرفت. ناخودآگاه خواستم دستم رو روی صورت گر گرفته ام بزارم که روی دستاش فرود اومد. این حرکت من رو گذاشت به حساب بیشتر خواستن و شروع کرد تمام لبم رو به دندون گرفتن و مک زدن. نفس های سنگینش، دستای محکمش و سیبیلی که بالای لبم رو خراش می داد همه و همه تازه بود. تازه کشف کردن یک مرد. تازه کشف کردن خودت، بدنت. اینکه چقدر چیزی که سالها دربارش خوندی می تونه لذتبخش باشه، بوسیده شدن، چشیدن یه جسم نرم که طعمی نداره ولی شیرینه، شوره، ترشه، همه طعمی هست اما تلخ نیست.
    با فشاری که به تنم داد روی تخت افتادم. همونطور که به بازی لبها ادامه می داد دستش رو پایین آورد و کمرم رو فشار داد. سرش رو بالا آورد: آلما ....
    سرخ شده بود. چشماش داغ و وحشی. با یه حرکت پیرهنش رو درآورد. جای یه زخم دیگه روی سرشونه اش بود ولی بیشتر از این نذاشت نگام بچرخه، دوباره همه صورتش جلوی دیدم رو گرفت. تو بارها و بارها بوسیدنم برم گردوند و به آرومی زیپ لباسم رو باز کرد. به قدری با ملایمت که همه خاطرات بدی هاش رو پاک کرد. و من با تصویری از چشم های سرخ، لبهای پرتوقع، دستهای گرم و بدن داغ با دنیای دختر بودن خداحافظی کردم. با خون پررنگی که میان نفس های پر صدا، لبخند رو به لبان این مرد آورد. و من فهمیدم که می شه در میان ترس و درد، لذتی بی همتا تجربه کرد. لذت شنیدن اسمت وقتی بی طاقت گفته می شه، همون لحظه تصمیم گرفتم زن باشم به جای مادر.
    تو سکوت بعد از هوای سنگین هم آغوشی داشتم برای خودم عاشقانه ها می بافتم که ...
    - اینکه دستمال لازم شدی خوبه، ولی بی تجربگی ات خسته ام کرد
    معنی این حرف خیلی بعدتر، وقتی دیگه لباساش رو پوشیده بود و داشت می رفت به ذهنم اومد.
    - من اتاق خودم می خوابم. اگه عزیز ازت چیزی پرسید می گی خروپف می کردم رفتم.
    تازه بعد از عوض کردن ملافه، پوشیدن لباس و یه دل سیر گریه کردن چشمام داشت گرم می شد که دوباره در باز شد و طوفان تازه زندگی ام این بار تنم رو نه ملایم، که با خشونت، با حرص مال خودش کرد. خسته شد، خسته ام کرد و باز هم نزدیک صبح رفت.
    برای اینکه سوالی برای کسی پیش نیاد دیگه نخوابیدم و صبح خیلی زود خودم رو مثل هر روز به آشپزخونه رسوندم. عزیز داشت یه سینی بزرگ رو پر از انواع خوراکی ها می کرد.
    - اِ مادر، چرا انقدر زود پاشدی؟ عروس خانم، لازم نبود شما بیایید
    منو بوسید و من خسته و درمونده از یتیمی، از بی مادری و از نداشتن گوش جوانی که بتونم از شبی که گذشت باهاش بگم هق زدم. عزیز مادرانه بوسیدم، صورتم رو شست و مثل مرغ مادر در گوشم قدقد مهربانی سرداد. بعد هم با کلی نصیحت سینی پر شده رو داد دستم که به شوهرم برسم.
    با سینی سنگین به سمت اتاقش می رفتم که صداش رو شنیدم صدام می زد. صدا از اتاق دیشب می اومد. با پا در رو باز کردم و داخل شدم.
    - کجایی؟ زود حاضر شو باید بریم بیرون
    - صبحونه آوردم
    - نمی خورم، زود باش کلی کار دارم، من بیرون تو ماشینم، اومدیا
    با بغضی که از نفهمیدن این مرد، از ندیده گرفته شدن تو گلوم بود سریع حاضر شدم. ولی تو همون فاصله هم صدای بوق ماشین رو می شنیدم که منو هول می کرد.
    تو ماشین که نشستم با حرص غر زد که تا حالا کجا بودم. وقتی یه مقدار از خونه دور شدیم جرات کردم و پرسیدم که کجا می ریم.
    سیگاری آتیش زد و دستش رو به پنجره ماشین تکیه داد: دیشب بهت گفتم، من اصلا نمی خوام روال زندگی ام به هم بخوره، تو به اندازه کافی همه معاملاتم رو به هم زدی، دیگه نمی خوام چیز دیگه ای پیش بیاد.
    گیج بودم، گیج تر شدم.
    با دیدن تابلوی مطب زنان هم چیزی دستگیرم نشد. فقط یه چیز رو خوب فهمیدم. از این به بعد باید همسرم رو با زنای زیادی شریک بشم. چنان با خانم دکتر صمیمی احوال پرسی و شوخی کرد که انگار اون زنشه و من دوست دختر. ولی کجا زبون کوتاه من و قلب لرزونم اجازه اعتراض می داد.
    - یکی دیگه؟ بابا بزار یه نفسی بکشم من، آخر سر باید در مطب و گل بگیرم با این شاهکارای تو. سر صبحی منو کشوندی مطب واسه قتل ؟
    - نه جون تو این بار اون جوری نیست، اومدم واسه پیشگیری
    هر دوشون بدون توجه به من به قهقهه می خندیدن. خانم دکتر همونطور شوخی کنان من رو برد تو اتاق. وقتی یاشار هم خواست داخل بشه دستش رو گذاشت رو سینه یاشار: نه دیگه، اینجا جای جنابعالی نیست، بمون بیرون تا کارمون تموم شه
    - زنمه پری، ما که با هم این حرفا رو نداریم
    خانم دکتر هاج و واج موند: زنته؟ تو کی زن گرفتی؟
    - دیشب
    - مسخره بازی درنیار
    - جون تو، دیشب عروسیم بود، امروز هم عروس خانم رو آوردم واسه آموزش پیشگیری. فقط جون خودت یه کم آموزشش هم بده، خیلی صفر کیلومتره.
    و خندید. خانم دکتر برگشت و این بار دقیق تو صورتم نگاه کرد. اخماش تو هم بود. نه مثل من که قیافه بیچاره ها رو داشتم. خانم دکتر با اخمای درهم و دستای نامهربون معاینه ام کرد. بعد هم نشست پشت میزش. یاشار در زد و اومد تو.
    - بهترین چیزی که می تونم پیشنهاد بدم و مطمئنه عمله، برای بستن لوله ها
    - نه، جراحی نمی خوام، اونجوری مجبوره بخوابه بیمارستان، نمی خوام عزیز چیزی بدونه
    - خوب نورپلانت هم هست، می تونم همین الان براش کار بزارم، صددرصد نیست ولی جواب می ده
    اونا سر حامله نشدن من بحث می کردن. بغض داشت خفه ام می کرد. انقدر آب دهنم رو قورت داده بودم که دهنم خشک خشک شده بود. گریه نمی کردم. هیچ وقت پیش این زن گریه نمی کردم. یاشار تو حرفاشون یه لحظه برگشت و نگاش افتاد بهم.
    - حالت خوب نیست؟
    هیچ چی نگفتم. سرم رو برگردوندم. ضعف داشتم، از دیشب چیزی نخورده بودم.
    - صبحونه نخوردی؟
    - حتما فشارش افتاده
    یاشار رفت بیرون و با یه لیوان آب قند برگشت. نخوردم، لج کردم و سرم رو پایین نگه داشتم. اصرار نکرد. خانم دکتر شروع کرد به کار. بین کارش هم توضیح می داد که چه کاری باید بکنم. کی باید دوباره مراجعه کنم و از این حرفا. یاشار ساکت بود. وقتی کار خانم دکتر تموم شد مثل تمام این مدت بی حرف آستینم رو پایین کشیدم و راه افتادم سمت در. شنیدم که تند از دکتر خداحافظی کرد، قول داد که میره ببیندش و دنبالم اومد. بازوم رو از عقب گرفت، همون بازوی دردناک رو. آخی گفتم.
    - کدوم گوری داری می ری؟
    روزه سکوت گرفته بودم. من از دیشب کاش لال شده بودم، کاش کر بودم، کاش کور بودم. کاش همون دیشب مرده بودم.
    - مگه با تو نیستم؟ کجا سرتو مثل گاو انداختی می ری؟
    - ....
    - من حوصله بچه بازی ندارما، بتمرگ تو ماشین.
    با ضعف سرم رو به شیشه تکیه دادم. چشمام سیاهی می رفت. یه چیزایی می شنیدم ولی نمی فهمیدم. صدای بوق ماشین ها، صدای حرف زدن یاشار با موبایل، صدای دستفروش ها. یه جا نگه داشت، پیاده شد و یه کیک و شیر برام گرفت. اونا رو تقریبا تو دستام پرت کرد. نخوردم.
    جلوی خونه پیادم کرد، حتی نخواست تا عمارت منو برسونه، رفت که به کارهای کس نگو برسه. با سرگیجه خودم رو رسوندم به عمارت. عزیز نگران اومد جلو. گفتم که یاشار منو برده بود بیرون صبحونه بهم بده. قربون صدقه اش رفت و منم خودم رو به اتاق خودم رسوندم. فقط تونستم دراز بکشم و دیگه چیزی نفهمیدم.
    روزهای بعد از اون رو به سختی یادم میاد. انقدر که دیر می گذشت، انقدر که بد می گذشت، انقدر که سخت می گذشت. عزیز ساکت شده بود. دیگه غرغراش به یاشار که به زنت برس قطع شده بود. تا قبل از عروسی یه درد داشتم اونم ازدواج نکردنم بود. بعد اون هزار درد داشتم، زنی که خواهان نداره. زنی که حتی یه مهمونی پاگشا نداشته چون مردش حاضر نیست همچین جاهایی پا بزاره.
    دیگه پا توی اتاق حجله نذاشتم. ولی این باعث نشد که شبا درب اتاقم رو باز نکنه و خودش رو بهم تحمیل نکنه. اگه بعضی از اون شبا نبود از حجم عشق و وازدگی که حس می کردم دیوونه می شدم. بعضی وقتا شوق نگاهش، نرمی دستاش و آرامشش بهم القا می کرد که دوستم داره، که منو می خواد. ولی خیلی زود با بی اعتنایی ها و ندیدن ها این توهم خاموش می شد. می خواستم حالا که نمی تونم مادر بشم حداقل زن خوبی براش باشم. ولی من از زن بودن چی می دونستم؟ درست کردن غذاهای خوشمزه که به زور خونه می اومد و هول هول می خورد؟ درست کردن شیرینی های خوش آب و رنگ که تو چشماش هیچ بودن؟ پوشیدن لباسای رنگ و وارنگ که لبخند تمسخر رو به لباش می آورد؟ اینا دستورالعمل های عزیز بود، پس من از کی یاد می گرفتم چی کار کنم؟
    روزها براش نامرئی بودم، انگار از قصد منو نمی دید، حتی دیگه مثل قبل باهام سربه سر نمی ذاشت. ولی شبها. صدای راه رفتن آروم و گربه وارش رو می شنیدم که دستگیره در رو پایین می داد، بی صدا خودش رو به تخت می رسوند، پتو رو می انداخت زمین و خودش می شد گرمای شبهای سردم. همیشه وقتی دوباره لباس می پوشید تا بره بی صدا گریه می کردم. بعد هم آغوشی ها شده بود کابوس زندگیم. یک دفعه سرما، یک دفعه تنهایی، یک دفعه حس بد نخواستن. عادت کرده بودم وقتی می رفت بالشم رو از زیر سرم بردارم، بغلش کنم، برم زیر لحاف و تا وقت خواب ببارم. روزهای خالی، شبهای بارونی و تن خسته باعث شده بود لاغر بشم. عزیز دیگه هیچ چی نمی گفت. پشیمونی رو تو چشاش، تو پچ پچ هاش با آقا و توی فین فین های صبحگاهی می دیدم. باید کاری می کردم، ولی چی کار؟
    یه بار که با عزیز تو شهر خرید می کردیم تابلوی یه روانشناس رو دیدم. یهو یاد حرفی که تو مطب دکتر زده بود افتادم. این که خانم دکتر آموزشم بده. هیچ وقت پیش همون آدم نمی رفتم ولی می شد برم پیش یه دکتر دیگه و ازش کمک بخوام. آخه اصلا چطوری می تونستم بگم که در این مورد کمک می خوام؟ حتما چیزی بود که یاشار دوستش داشته باشه و من بتونم یاد بگیرم.
    تو مطب هراسون نشسته بودم. وقتی منشی اسمم رو خوند همون موقع می خواستم فرار کنم. ولی فکر دیشب که چطور آلما آلما گفت و بعد به اندام لاغرم تیکه انداخت باعث شد عزمم جزم بشه.
    خانم دکتر نشسته بود و به من که ساکت سرم زیر بود نگاه می کرد: چی شده عزیزم؟ حامله ای؟
    سرم سریع بالا اومد و سر تکون دادم.
    - پس چیه؟ مشکلی داری؟
    - بله
    - ازدواج کردی؟
    - بله
    - خوب مشکلت چیه؟
    - خب .... خب ...
    - ببین عزیزم، حتما شنیدی که می گن دکتر محرمه، فکر کن منم یکی از دوستای صمیمی ات، هر حرفی و مشکلی داری بگو
    من و دوست صمیمی؟ اشک تو چشام حلقه زد.
    - مادر یا خواهر نداری؟ کسی باهات نیست؟
    به کیفم چنگ زدم و از مطب فرار کردم. این مشکل فقط یه راه حل داشت، اونم خودم بودم. خودم باید تغییر می کردم. باید کاری می کردم که روزها هم به چشمش بیام. اگه می شدم یکی مثل خانم دکتر، اگه می شدم یکی از زنایی که همسایه ها می گفتن برای مهمونی میان .... اصلا باید می رفتم به اون مهمونی. باید یکی از اون مهمونی ها خودم رو بهش نشون می دادم. ازش می ترسیدم، نمی دونستم عکس العملش چیه، ولی مگه چیو از دست می دادم. خودش رو؟ مگه خودش مال من بود؟ می خواست بزنه، اگه بعدش اونی که من می خواستم می شد ارزش داشت. شروع کردم به دخترای توی پیاده رو نگاه کردن، به اینکه چی پوشیده بودن، چطوری آرایش کرده بودن. بعضی ها خیلی توی چشم بودن، چیزی که من اصلا خوشم نمی اومد، ولی فکر کنم همونایی بودن که یاشار دوست داشت. با همه بیزاری ام پا تو یکی از پاساژها گذاشتم و لباسی که نه مدلش رو می پسندیدم و نه رنگش رو، فقط به صرف حرف فروشنده که همه این روزا این مدلی می پوشن خریدم. مغازه بعدی لباس زیر بود. رنگهای تحریک کننده، روی پوست سفید. یه لباس خواب، براق و سفید، نرم و مواج. یه لباس تور زرد با ست زیرش. مغازه بعدی لوازم آرایش. از خیر رنگ های تیره گذشتم و رژهای قرمز و صورتی، سایه های طلایی و عسلی. خریدم و خریدم. کلی لباس خونه باز و روشن، چند تا شلوار لی تنگ و چسبان برای اولین بار به جای اون شلوارای تیره و پارچه ای. دو سه جفت کفش پاشنه بلند که حتی نمی تونستم باهاشون بایستم چه برسه به راه رفتن، ولی مهم نبود. اگه شکافتن اتم هم بود، یاد می گرفتم.
    با همه اون خریدا یه ماشین دربست گرفتم سمت عمارت. تو راه برگشت چشمم به تابلوی آرایشگاه افتاد. از بعد عروسی مدام برای بند و ابرو می رفتم، ولی چیز بیشتری نیاز بود. موهامو دوست داشت، بارها ازشون تعریف کرده بود پس نمی تونستم به اونا دست بزنم، ولی شاید می تونستم این بار مدل دیگه ای ابرو بردارم و از خانم آرایشگر در مورد مدل های آرایشی می پرسیدم. ولی این مرحله بعد بود. باید قبل مهمونی این کار رو می کردم. تقریبا یک ماه از آخرین مهمونی می گذشت پس به همین زودی ها باید یه مهمونی دیگه می گرفت.
    نمی دونم چرا ولی نمی خواستم عزیز خریدهام رو ببینه. شاید خیلی با چیزی که من بودم فرق داشت. عزیز سنتی من هیچ وقت با رژ لب آلبالویی کنار نمی اومد. با هزار بدبختی و پنهان کاری خریدها رو به اتاقم رسوندم. رفتم حموم. یکی از تی شرت و شلوار لی هایی که خریده بودم پوشیدم. همیشه حتی توی خونه به خاطر احتمال آمد و رفت مردا حجاب داشتم. با دست لرزون موهام رو سشوار کشیدم و با یکی از گل سرهایی که خریده بودم بالای سرم جمع کردم. کمی رژ، کمی ریمل، مداد توی چشم و با دعایی زیر لب از در اتاق رفتم به سمت آشپزخانه.
    عزیز داشت با آشپز کارهای شام رو انجام می داد. سلام دادم. عزیز با چشمای باز نگاهم کرد ولی هیچ چی نگفت. غم نگاهش، تائید و انکار ظاهرم نذاشت چیزی بگه. شروع کردم به درست کردن سالاد و نگاه گاه و بیگاه عزیز رو به جون خریدم. همین موقع ها معمولا پیداش می شد. آقا هم اومد پشت میز و من شروع کردم به چیدن میز. عزیز و آقا سعی می کردن با گفتن حرفهای معمولی جو رو آروم کنن. سروصداش از جلوی در اومد و کف دست من شروع کرد به عرق کردن. اومد، یه نگاه کوتاه بهم کرد و نشست پشت میز. همین.
    عزیز شروع کرد از پسر تازه به دنیا اومده یکی از فامیل با آقا حرف زدن. من بغض خوردم، بغض خوردم، با هزار لیوان آب. مثل همیشه تند تند غذا خورد، از عزیز تشکر کرد و رفت. نگاه غصه دار عزیز بیشتر از بی اعتنایی یاشار اذیتم می کرد. برخلاف همیشه که می موندم و تو جمع کردن کمک می کردم با یه بهونه سردستی بلند شدم و به اتاقم پناه بردم. چراغ رو روشن نکردم. رفتم کنار پنجره قدی و نگاه دوختم به تنها دوست زندگیم. چشمام رو هی پاک کردم و هی دستام سیاه و سیاه تر شد.
    با یه تصمیم آنی پریدم و در اتاقم رو قفل کردم. آرایشم رو پاک کردم، لباسای راحت خودم رو پوشیدم و خزیدم زیر پتو و چشم دوختم به دستگیره در اتاق. دیرتر از همیشه، وقتی همه اهل خونه مدتها بود خوابیده بودن، وقتی هنوز بعد ساعتها چشم از در برنداشته بودم دیدم که دستگیره پایین اومد. در باز نشد و دستگیره چند بار بالا و پایین. صدای آرومش رو شنیدم:
    - آلما .... در و چرا قفل کردی؟ باز کن این در و ... آلما ...
    چند باری صدا کرد، صداش عصبانی شده بود. بعد لگدی به در کوبید و رفت. بالاخره تونستم نفس بکشم. فکر کنم از همون لحظه ای که دستگیره پایین رفت من نفس کشیدن یادم رفت.
    اون شب خواب های پریشونی دیدم. تمامش هم به این ختم می شد که یاشار رفته. صبح زودتر از همیشه پریدم از خواب. آروم برای اینکه کسی رو بیدار نکنم قفل در روز باز کردم، هنوز پامو تو راهرو نذاشته بودم که دستامو قفل کرد و پرتم کرد تو اتاق.
    - حالا دیگه انقدر جرات پیدا کردی که در رو من قفل می کنی؟
    وای چشماش وحشتناک بود. همونجا بود که برام تداعی یه گرگ رو کرد. ترسیده تا پنجره عقب عقب رفتم. برگشت، در رو قفل کرد و از همونجا تی شرت اش رو از تن درآورد و پرت کرد روی زمین.
    - تو جغله بچه حالا می خوای با من دربیافتی؟ تو ....
    رسید به من. گردنم رو فشار داد و با انگشت شصت چونه ام رو داد بالا: دیشب چه غلطی کردی؟
    همه جراتم رو دادم به صدام: نمی خواستم بیای.
    انگار تعجب کرد که جوابش رو دادم. فشار بیشتری به فکم آورد: از کی خواستن نخواستن تو مهم شده؟
    سه بار آب دهن قورت دادم تا تونستم عادی حرف بزنم: دیگه نمی خوام مثل آشغال باهام رفتار شه
    نگاش مدام تو صورتم چرخید. فکش رو روی هم فشار می داد. بعد با حرص صورتم رو ول کرد. برگشت و از زمین تی شرت اش رو برداشت و رفت سمت در: اگه یه بار دیگه این در قفل باشه با لگد می شکونمش.
    اولین واکنشم این بود: پس چرا رفت؟
    تمام طول روز به اینکه کار درستی کردم یا نه فکر می کردم. کاش می شد این نگاه دلسوزانه رو از عزیز گرفت.
    یکی دیگه از لباسای نو رو پوشیدم و رفتم شام. برای اولین بار به غذاش دست نزده بود. باهاش بازی بازی می کرد.
    - اوغلوم دوست نداری؟
    - چرا عزیز خوبه
    - دخترم درست کرده، دستش طلا
    نگاهش رو دوخت به من. سعی کردم بهش خیره بشم ولی چند ثانیه بیشتر دووم نیاوردم.
    - دستت درد نکنه آلما
    مگه می شه یه دستت درد نکنه انقدر به آدم بچسبه؟ ما زنا چقدر ساده دلامون تکون می خوره.
    از پشت میز بلند شد و رفت. داشتم بشقابش رو جمع می کردم که سرش رو کرد تو آشپزخونه: آلما حاضر شو بریم بیرون.
    چراغونی نگاهم همه باغ که نه، همه شهر رو روشن کرد. عزیز خوشحال بشقابا رو ازم گرفت و گفت عجله کنم. لباسای نو پوشیدم، همونایی که تو تن دخترای این روزا می دیدم. ولی اصلا نگاهم نمی کرد. نگاش به خیابون بود و سیگار دستش.
    - کجا دوست داری بریم؟
    خدا جون، مرسی.
    - سینما
    خندید: حالا چرا سینما؟
    - خوب دوست داشتم یه بار منو ببری
    ملایم خندید: خیلی فنچی، عیب نداره، شد سینما
    مهم نبود که تمام مدت سرش رو تکیه داده بود به صندلی و سقف سینما رو نگاه کرد، مهم نبود که وقتی دستم رو دور بازوش حلقه کردم عکس العملی نشون نداد، مهم دستای پر از خوراکی من بود و حال خوشم. وسط اون فیلم درام و غم انگیز دوست داشتم بلند بلند بخندم.
    بعد از فیلم هم سر راه تو اون سرما برام بستنی خرید که هر لیسش بدل شد به خوش ترین خاطره عمرم. وقتی رسیدیم همه خواب بودن. فکر کردم باز هم می ره تو اتاق خودش ولی پشت سرم اومد تو اتاق و در رو بست.
    ساده بودم که فکر می کردم از این به بعد همه چی خوب می شه. دوباره از فردا نامرئی شدم. ولی چیزی تو شبا تغییر کرده بود. درست از همون لحظه ای که تو اوج رابطه مون اسمش رو با ناله تو گوشش خوندم. انگار دیوونه شد، برای اولین بار قربون صدقه ام رفت. وسط یه رابطه پرشور یهو آروم گرفت، ملایم شد. از فردا شب وقتی می اومد یه وقتی رو اول به خودم می داد، بی حرف ناز می کرد، با موهام ور می رفت، ولی باز هم نمی موند. ازش خواستم، گفتم بمون پیشم، نگاش دوباره طوفانی شد: اولین بار بهت گفتم آلما، عادت ندارم تو خواب یکی به دست و پام بپیچه و صبح کنار یکی دیگه از خواب بلند شم.
    منی که به یک نگاه گرم، به یک صدا کردن ملایم راضی بودم حالا با دیدن این مهربونی های شبانه دیگه راضی نمی شدم، بیشتر می خواستم، خیلی بیشتر می خواستم. روزاش رو می خواستم، همه اش رو می خواستم، بعضی وقتا خودخواهانه آرزو می کردم کاش اتفاقی براش بیافته و کلا بمونه خونه پیشم.
    وقتایی که می رفت سفر، وقتی دیگه همون شبا رو هم نداشتم کلافه و گیج می شدم. هیچ وقت کادویی برام نخرید ولی چی می تونست بهتر از چند شب نبودنش و یهو نصفه شب پیدا شدنش باشه؟ اونقدر ذوق می کردم که به خندش می انداختم.
    عزیز که می دید یه کم بهتر شده ازم می خواست ته و توش رو درآرم که کارش چیه، ولی همون بار اولی که پرسیدم پشیمونم کرد: غلط اضافه ممنوع، تا به روت خندیدم فکر کردی کاره ای شدی، این چیزا نه به تو نه به اونایی که شیرت کردن بیای سراغ من ربطی نداره، شیر فهم شد؟
    عزمم برای رفتن به اون مهمونی جزم بود. ولی وقتی گفت دو روز دیگه مهمونیه یخ کردم. جهنم، باید می فهمیدم اینجا وقتی ما نیستیم چه اتفاقایی می افته، باید خودم رو بهش نشون می دادم.
    وقتی عزیز جمع کرد و منتظر من بود با کلی رنگ به رنگ شدن از دروغی که می گفتم بهش حالی کردم که یاشار ازم خواسته این بار مهمونی بمونم. عزیز خوشحال شد، پیشونی ام رو بوسید و بعد هم با آقا رفتن.
    رفتم اتاق و در رو قفل کردم. پرده ها رو هم کشیدم تا نفهمه کسی توی اتاقه. لباس مهمونی جدید رو پوشیدم، آرایش ملایمی کردم و منتظر نشستم تا صداها بالا بره. چند بار مهمونا خواستن وارد بشن و با قفل بودن در بی خیال شدن. وقتی صداها به اوج خودش رسید با ترس، با دستا و پیشونی عرق کرده در رو باز کردم. از ورودی راهرو نگاهی به سالن انداختم. شلوغ بود. زن و مرد تو هم می لولیدن. یه عده اون وسط در حال رقص که نه، مالیدن خودشون به هم بودن. بقیه در حال حرف و نوشیدن. با نگام دنبالش کردم و کنار خانم دکتر پیداش کردم. نگاهش مست مست بود. سر گذاشته بود کنار گوش خانم دکتر و دستاش پشت کمر لختش. و من شبیه هیچ کدوم از اون زنا نبودم و چه بدبختم. ولی الان وقت کنار کشیدن نبود، خودم رو به آشپزخونه رسوندم. نگاه بقیه مثل این بود که من مستخدم اونجام و واقعا هم لباسم بیشتر شبیه مستخدمهایی بود که اطراف می چرخیدن.
    با حرص و بغض و ترس چند لیوان آب خوردم. نگام به جام هایی بود که پر می شد و خالی برمی گشت، ولی جرات امتحان کردن این یکی رو نداشتم. شایدم باید این کار رو می کردم؟ وقتی خانم دکتر اینطور بی پروا لیوانش رو خالی می کنه شاید یاشار این طوری بیشتر می پسنده. یکی از اون قرمزها رو برداشتم. بوش کردم. وای خدا این دیگه چی بود؟ یه کم زبونم رو زدم بهش. ای وای، اینا چطوری اینو می خورن؟ سرم بالا اومد و یاشار رو دیدم که همراه خانم دکتر به سمت راهروی اتاقا می رفتن. هول دنبالشون رفتم. دیدم که رفتن تو اتاق مهمان. با عجله خودم رو رسوندم به پشت در اتاق. صدای خنده، بعد هم صدای یه آه بلند، بعد صدای خنده های ریز. اصلا نفهمیدم چی کار کردم. در رو با ضرب باز کردم. رو کاناپه ته اتاق خانم دکتر نیمه لخت دراز بود و یاشار نشسته روی زانوهاش در حال باز کردن دگمه های پیرهنش. هر دوشون هاج و واج مونده بودن. یاشار لب زد: آلما .....
    با بغض رفتم جلو و تمام مشروب رو خالی کردم رو زنیکه. بعد هم با جیغ لیوان رو کوبوندم زمین و دویدم سمت اتاقم. و همون شب بود که به فرار فکر کردم.


    ادامه...


    نوشته: butterflyir و Takmard

  • 26

  • 0




  • نظرات:
    •   Robinhood1000
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • عالییی بود، هیجاناتش داره بیشتر، میشه، لذت بردم، نگارشت توی قسمت اول روی ادبیات قدیم میچرخید،،[موی جعد]، [ مشاطه] و...بود.خوشم اومد ایول
      لایک اولی صاحاب داستان زده؟؟ خخخ
      آفرین 2


    •   ماهایا9595
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • ما منتظر بقیه اش هستیم
      هیچ جا نمیریم همینجا هستیم (clap)


    •   Takmard
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • درود بیکران به دوستان نازنینم
      خیلی به بنده لطف دارین
      زیر قسمت اول نوشتم
      بازم میگم در برابر محبت همتون کرنش میکنم و دست همتونو میبوسم
      البته میگم این کار متعلق به خانم بترفلای هستش و بنده فقط افتخار نقدش رو داشتم
      و ایشون به بنده لطف داشتن که نام منو زیر داستان خوبشون قید کردن


    •   Takmard
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • Chimann عزیز
      شما درست میفرمایین
      من تا حالا کاری ارائه ندادم
      اونم بروی چشم حتما


    •   miss_smile
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • kheyli ham khob o awli
      moafaq bashi khanom gol ✿✿
      しÏĸ㉫ 9


    •   Takmard
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • هاله جان - سودابه عزیز - fancyme نازنین - رابین هود گل - شاهزاده دوست داشتنی - ماهایای بزرگوار
      منم مثل شما تحت تاثیر قلم شگرف خانم بترفلای قرار گرفتم
      قطعا ایشون روح زنانگی رو به طرز خارق العاده ای منتقل کردن
      واقعا میگم خوندن داستان های این چنینی واسه همه پسرها و مردها ضروریه
      چون از عمق ژرفای وجود یک زن درک بهتری پیدا میکنن و اینکه یک زن صرفا تندیس سکس و لذت نیست


    •   sepideh58
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • بسیار عالی بود الان خوندمش فضاسازی شخصیت پردازی سیر روایی داستان اتفاقات به جا و دیالوگهای قوی جای حرفی نمیذاره دستت جفتتون درد نکنه
      هرچند شخصیت هایی مثل یاشار برام بشدت غیر جذابن اما چیزی از ارزش داستان کم نمیکنه لایک (rose)
      داستان خوندن سر کلاس هم تجربه جدید و هیجان انگیزیه (biggrin) وقتی اینهمه چشم دختر و پسر منتظرن تدریست رو شروع کنی و تو داری شخصیت یاشار رو تجزیه و تحلیل میکنی (biggrin)


    •   Takmard
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • سپیده عزیز و گل
      دست شما درد نکنه البته همه تعریفاتون بحساب پروانه واریز میشه
      اما خب اینم افتخار خوبیه که یه استاد دانشگاه پای کار آدمو امضا کنه
      لایکتون لایک (biggrin)


    •   sepideh58
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • تک مرد جان چوبکاری میکنی
      شما ماشالا استاد هستی نقدهای سازنده ای که این مدت زیر داستانهای سایت ازت خوندم بی نظیر بود
      بنظر من وجود خودت و کامنت هات و تعریفت از یه داستان ارزش و اعتباری برای داستان به حساب میاد باعث افتخاره که مورد توجه شما بودم استاد بزرگوار (rose)
      امیدوارم لایق اینهمه تعریف ازت باشم


    •   Takmard
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • sepideh58
      دوست نازنین شما شرمنده میفرمایی
      از داشتن دوستای خوبی مثل تو سایر خوبان بخودم می بالم
      و خب این هنر و دستپخت محشربترفلای باعث نذری خورن منم شد یه جورایی (biggrin) (biggrin)

      بازم ممنونم و امیدوارم از کارهای خوبتون توی سایت بهره مند شیم


    •   Aylar990
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • لايك ١٢ تقديم قلم پرشور و زيبات پروانه جوني (rose)
      دلم ميخواد ياشارو خفش كنم (dash)
      اين آلما چرا اينقدر ضعيفه؟؟يه ذره جسارتشو بيشتر كن من يه كم كمتر حرص بخورم ;)
      در كل مثل هميشه پرفكت عزيزم :-*


    •   ملكه_قلابي
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • بنظرم اينجا زد و بنده !!بعضي داستانها رو همينجوري فحش ميدن و بعضيا همينطور لايك ميشه
      ي قصه هس به اسم عروس فرانسوي من ١٨ سالم بود خوندم،،،دقيقن اين داستان از روي اون كپي شده و ايرانيزه شده!!


    •   روح بیمار
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • از یاشار خوشششم اومد (devil) (cool) ژوووون چه تیکه ای...
      این افکار آلما چه گوگولیه (inlove)
      مرسی تکمرد جان و پروانه عزیز, صحنه ها و شرح احساس شخصیت اولش فوق العاده ست!
      مرسی برای این نوشته زیبا .لایک 14 تقدیم شد (rose)


    •   sepideh58
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • آرش از یاشار خوشت میاد؟:-/چرا؟


    •   روح بیمار
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • سپیده ی عزیزم!
      از شخصیتهای منفی یا خاکستری داستانا یا فیلما بیشتر از شخصیتای مثبت خوشم میاد.. (biggrin) داستان یا فیلم از اونا جون میگیره !


    •   Pourya1979
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • چقدر فضای این داستان باورپذیر و عمیق هست. باید بخاطر خلق این فضا به پروانه و تکمرد تبریک گفت. تلاشهای یک زن ساده سنتی برای تبدیل شدن ظاهر خودش به یک زن مدرن. دریغ از این که آدمهای اطراف یاشار مدرن نیستند بلکه مبتذلند. ولی چطوری آلمای داستان میتونه فرق بین این دو تا رو تشخیص بده و اگه پاش لغزید و به خطا رفت چطوری میشه سرزنشش کرد؟ میشه یه قربانی که گناهی نداره. این قصه میلیونها دختر و پسر این کشوره که نه سنت درستی بهشون نشون داده شده و نه زندگی مدرن مبتنی بر عقل. هم سنت هامون مبتذله و هم تظاهر به مدرن شدنمون. بازهم از نویسنده عزیز پروانه خانم و ادیتور بزرگوار تکمرد ممنونم.


    •   Takmard
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • آقا آرش عزیزم ؛
      آقا پوریای گل ؛
      لطف دارین خودتونم که ماشاا... استادین و تردیدی در اون نیست
      مرسی وقت گذاشتین


    •   Arash_salt
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • :(...یاشارو تو قسمت اول خیلی دوست داشتم...کسی رو برام تداعی میکرد...
      ولی این قسمت خیلی دلم برایِ آلمایِ داستان سوخت..آلما...:(
      لایک ۱۶ تقدیمت پروانه جان..منتظرِ ادامش هستم(rose)


    •   Arash_salt
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • عذر میخوام که فراموشت کردم تکمردِ عزیز!..(rose) همکاریتون عالی و بیقصه..داستان هم روون و زیبا...:) خسته نباشین...


    •   Takmard
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • Arash_salt فدات عزیزم
      البته خب زحمتشو پروانه کشیدن و شما به من خیلی لطف دارین
      دست مریزاد خوشحالم پسندیدین


    •   Takmard
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • Minemalyon ؛ دوست خوبم
      شما محبت دارین و بابت نگاه قشنگتون سپاسگذارم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو