عزیز

    عزیز از دلشوره آروم نمیگرفت. مدام راه می رفت، شماره رضوان رو می گرفت و زیرلب ذکر میگفت.
    _عزیز نگران نباش بشین. هرجا رفته کم کم پیداش میشه.
    _آخه مادر این دختر سابقه نداشت تا این وقت شب بیرون باشه. گفت تا 6 کلاس دارم الان ساعت از 9 هم گذشته......
    .......................................................
    رضوان دختر دانشجویی بود که یکی از اتاق های خونه قدیمی عزیز رو اجاره کرده بود و الان دوسالی بود اونجا زندگی می کرد. با اومدنش هم عزیز از تنهایی دراومده بود و هم ما کمتر نگران اون بودیم.


    عزیز چهارتا پسر داشت و تنها دخترش که بچه آخرش بود رو چندسال پیش تو یه تصادف از دست داده بود. رضوان رو از همون روز اول مثل دختر خودش دوست داشت و از ماه سوم دیگه اجاره هم ازش نمیگرفت.
    با اینکه درآمدی نداشت از همون پول کمک خرجی که پسرهاش هرماه بهش میدادن به رضوان که خونواده فقیری داشت، کمک هم می کرد. رو شماره های صفحه کلید گوشی نوکیا قدیمی که براش خریده بودیم، شماره رضوان رو تو کلید "1" ذخیره کرده بود.


    رضوان دختری ظریف و کمی لاغر با قدی متوسط و پوستی سفید بود. خیلی تودار و ساکت بود. سکوت و کم حرفیش باعث میشد همه در موردش بگن: چقدر این دختر مظلومه!
    مهربون بود و خیلی به عزیز محبت می کرد. روزهای اول ارتباط نزدیک اونها باعث رنجش عروس ها و حتی نوه های دختری عزیز شده بود ولی رضوان کم کم با اخلاق خوب و ساده و بی ادعا بودنش همه رو جذب خودش کرد.


    در کنار همه اینها عزیز به من که اولین نوه اون و پسری 25 ساله بودم هم علاقه زیادی داشت. قبل از اومدن رضوان بیشتر اوقات من کارهای عزیز رو انجام میدادم و مدام بهش سر میزدم.


    مدتی بعد از اومدن رضوان وقتی طبق عادت خواستم بخشی از حقوقم رو واسه کمک به عزیز بدم، با صدای بلند و جوری که رضوان هم تو آشپزخونه متوجه بشه گفت:
    _مادر جون این پولاتو جمع کن که هرچه زودتر دستت رو بزارم تو دست یه دختر خوب و نجیب تا هردو سروسامون بگیرین!!
    این بار اول نبود که عزیز از ازدواج ما دوتا حرف میزد. می گفت وقتی به سن من برسی، خوب و بد آدمها را با یه نگاه به چشماشون میفهمی. شما دو تا قسمت همدیگه هستین و من دلم میخواد عروسی شما رو ببینم.


    حرفهای عزیز وعلاقه خودم به آشنایی بیشتر با رضوان درنهایت منجر به شروع رابطه و دوستی بینمون شد.
    دوستی که قرار شد بین خودمون بمونه وهیچکس حتی عزیز متوجه این رابطه نشه.


    یکی دوماه طول کشید تا یخ رضوان آب بشه و بتونم باهاش خودمونی بشم و از هر دری حرف بزنم!
    شش ماه از دوستیمون گذشته بود و دیگه از پیام دادن و زنگ زدن به لب گرفتن تو ماشین و بغل کردن و مالیدن همدیگه تو خونه عزیز رسیده بودیم. دیگه همه فکرمون پیچوندن عزیز و تنها شدن بود و هروقت عزیز نبود رضوان ازم میخواست برم پیشش.


    مدتی گذشت وعطش و میل زیاد هردومون به بودن و خوابیدن کنار هم باعث شد یه شب بعد از خوابیدن عزیز، پیش رضوان برم. عزیز طبق عادت سرشب میخوابید و صبح زود هم بیدار می شد. رضوان با وجود نگرانی و استرس زیاد درنهایت با اصرار و دلگرمی من راضی به اینکار شد.


    اونشب ساعت 12 رضوان در حیاط رو برام باز گذاشت. آروم با گذر از حیاط بزرگ خونه وارد اتاق رضوان شدم. لب تخت نشسته بود و سلام کرد.


    به سمتش رفتم دستامو رو شونه هاش گذاشتم و بی معطلی روی تخت خوابوندمش و بغلش کردم. دیدن صورتش تو نور کم آباژور کنار تخت و برق چشمای خمارش تو تاریک‌روشن اتاق اشتیاقمو براش بیشتر میکرد. هردو با عطش زیاد غرق بوسیدن هم بودیم. شکستن سکوت شب با ناله های آروم و پیچ تنش کنار تنم بیشتر تحریکم میکرد. انگشتام بی اختیار روی تنش راه میرفتن و تک به تک اعضای بدنش رو نوازش میکردن تا آخر روی رون پاش قفل شدن. دامن حریرشو از روی تن لطیفش کنار زدم و رونهای سفیدشو به چنگ گرفتم. صدای آه خفه‌ای که کشید باعث شد بیام روی بدنش و دامنش رو از تنش دربیارم. پوست سفیدش تو تاریکی اتاق برق میزد. با کمک خودش پیراهنش رو هم از تنش درآوردم و با آزاد کردن سینه‌هاش از بند سوتین با اشتیاق و ولع شروع به خوردن سینه‌هاش کردم. کم کم لباسهای خودم رو هم درآوردم تا هردو لخت توی بغل هم باشیم و لذت آغوش تن به تن رو بچشیم.


    روش دراز کشیده بودم و با حرص و اشتیاق جای جای تنشو بوسه میزدم و‌ میمکیدم. اون هم با فشار باسنم به خودش و گاز گرفتن بازو و سینه هام لذتش رو نشونم میداد. هر لحظه صدای نفس نفس زدنهاش کنار گوشم بیشتر و بیشتر میشد.....
    با وجود قول و قرارامون دوست داشتم به سمت فتح دروازه بهشتیش برم، اما نمیخواستم کنار دخترونگی رضوان اعتمادش به خودمم ازش بگیرم و یه خاطره پر از ترس براش به جا بذارم.


    شرتشو از تنش بیرون کشیدم. ترس و نگرانی تو چشماش دودو زد. بوسیدمش و گفتم:
    عزیزم قولمون یادم نرفته.
    یکم شکاف کسشو باز کردم و کیرمو بینش گذاشتم و بالا پایین کردم همزمان لبها و‌سینه ها و گردنشو میخوردم. رضوان که مثل من غرق لذت بود بعد از چند دقیقه با گاز گرفتن لبام ارضا شد و تو بغلم آروم گرفت. غرق نوازش صورت و بازوهاش بودم که خزید و سمت کیرم رفت. دیدنش بین پاهام برام خیلی لذتبخش‌تر و ناب‌تر از ساک زدن ناشیانه‌اش بود.
    سینه‌های نقلیشو‌ میمالیدم و‌آروم تو دهنش تلمبه میزدم؛ احساس کردم یکم خسته شد و نفس کشیدن براش سخت شد. روی شکم خوابوندمش و لای کون جمع و جور و ظریفش چند دقیقه ای تلمبه زدم و ارضا شدم.


    با همه نصفه و نیمه بودن این هم آغوشی، لذتش برام از صدتا سکس بیشتر بود. کنارش دراز کشیدم و انقدر موها و صورتش رو نوازش کردم که خوابش برد. اونقدر معصوم و‌خواستنی که باورم نمیشد همین چند لحظه پیش بینمون چه اتفاقایی افتاد!
    از اون روز به بعد دیگه هر هفته یک شب رو تا دم صبح با هم میگذروندیم و روز به روز به هم وابسته تر می شدیم. عزیز هم از رفت و آمدهای زیاد من به اونجا کم کم متوجه علاقه من به رضوان شده بود و مدام میگفت: مادر جون تو که سر کار میری، خوب زودتر با پدرت حرف بزن تا مرغ از قفس نپریده بریم سراغ خونواده رضوان!


    جواب من هم به عزیز همون قول و قرارم با رضوان بود: عزیز حالا بزار اون درسش تموم بشه و من هم تو این مدت یه پولی پس انداز کنم. بعدش چشم......


    تو همون روزها هروقت به خونه میومدم همیشه رضا برادرم که دو سال از من کوچیک تر بود رو درحال صحبت با پدر و مادرم تو اتاقشون می دیدم. صحبت هایی که با دیدن من قطع می شد و بیشتر وقتها رضا با حالتی عصبانی از اتاق بیرون میومد و از خونه بیرون می زد. واسم این رفتارهای رضا عادی بود و چیزی نمی پرسیدم. فکر میکردم مثل همیشه دنبال تیغ زدن پدرم و گرفتن پول واسه شروع یه کار جدید و نابود کردنشه.


    تا اینکه یه روز ازعزیز شنیدم، مادرم ازش خواسته از رضوان نظرش رو در مورد ازدواج با رضا بپرسه.....
    تازه فهمیدم اون بحث ها و حرف های رضا با پدر و مادرم سر پول نبوده. باورش برام سخت بود. بعد از کلی کلنجار با خودم تصمیم گرفتم مدتی از رضوان فاصله بگیرم تا راحت تر بتونه جواب پیشنهاد رضا رو بده.
    با علنی شدن موضوع تو خونمون دیگه رضا مدام از علاقش به رضوان می گفت:
    _یا این یا هیچکس! شما این دختر رو واسم بگیرین من از سگ کمترم دو ساله بهترین زندگی رو براش مهیا نکنم!
    مادرم می گفت: آخه بچه! کی به یه سرباز فراری زن میده! هنوز داداش بزرگت ازدواج نکرده. تو احترام سرت نمیشه؟! نه؟؟
    رضا که از لحن صحبتهاش معلوم بود علاقش به رضوان واقعی و قصدش جدیه می گفت: مادر من! این اُمُل بازیها رو بزار کنار! دیگه دخترها هم واسه شوهر کردن تو صف نمی شینن.


    تو اتاقم بودم و بند بند وجودم با شنیدن حرفهای رضا و صحبت از علاقش به رضوان آتیش میگرفت.
    پدرم ازش خواست صبر کنه تا اول نظر رضوان رو بدونن و بعد هم تا وقتی خوب در مورد اون و خونوادش تحقیق نکردن هیچ قدمی برنمیداره.
    نمیدونستم چیکار کنم. میخواستم از رضا متنفر باشم ولی نمیتونستم. اون گناهی نکرده بود. عاشق دختری شده بود که نمیدونست با برادرش ارتباط داره.


    دلم واسه رضوان و شنیدن صداش لک زده بود ولی به اون هم نمیتونستم زنگ بزنم. هرروز منتظر زنگ عزیز به مادرم واسه گفتن جواب منفی رضوان به رضا بودم. ولی خبری نمیشد. این بی خبری بیشتر عذابم میداد و هزار فکر و خیال ناجور به سرم میزد.
    نکنه رضوان قبول کنه؟ نکنه علاقش به من دروغ بوده؟ نکنه به عزیز از رابطش با من بگه؟ نکنه.... نکنه....
    تو همین فکرها بودم که رضا وارد اتاقم شد. روی تخت نشست و گفت:
    _تا آخر عمر نوکریتو میکنم! برو بابا رو راضی کن واسم این دختر رو بگیره..... حرف تو رو گوش میده. من دست خودم نیست. زود عصبی میشم و از کوره در میرم. اگه داداشمی، الان میخوام واسم برادری کنی....
    نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بی صدا از چشمهام اشک سرازیر شد. گفتم باشه من باهاش حرف میزنم. فقط بگو از کجا میدونی این دختر بهت جواب مثبت میده؟ اصلا مگه میشناسیش؟


    _تو بابا رو راضی کن من اگه شده صدبار میرم خواستگاریش تا خودش و خونوادش رو راضی کنم. به خدا دختره خوبیه! من چند ماهه زیرنظر دارمش. برنامه کلاسی و ساعت رفت و آمد هر روزش به دانشگاه رو حفظم از بس تو این مسیر دنبالش کردم.
    من میخوامش. تو دیگه مثل بابا و مامان رفتار نکن. بفهم حالمو لعنتی!


    دیگه تحمل و صبرم تموم شده بود. وقتش بود برم و رضوان رو ببینم.
    عصر فردا به خونه عزیز رفتم. عزیز با دیدنم بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید. بی اختیار تو بغلش کمی اشک ریختم و رو زمین کنارش نشستم. درحال ریختن چایی با سماور قدیمی گوشه اتاقش گفت: چند باری رضا اومد اینجا و سراغ رضوان رو گرفت. منِ پیرزن گفتم حتما واسه جوونی و هیز بودنشه! نمیدونستم خبریه و آقا عاشق شده!
    _عزیز! اون چه گناهی کرده مگه؟ رضوان کجاست؟ من حالم خوش نیست میخوام باهاش حرف بزنم و برم زودتر.
    _می دونم مادر. رضا دلش پاکه. ولی من جیگرم کبابه واسه این دختر. شما پسرها هر کدوم به عشقتون نرسین، دو ماه بعد میشین عاشق یکی دیگه! ولی این دختر بدبخته که نه خواب داره و نه خوراک. الان صداش میکنم بیاد....


    _نمیخواد عزیز. اگه اشکال نداره خودم میرم پیشش.
    _باشه مادر. پس بزار من اول بهش بگم. یه موقع لباسش ناجور باشه زشته ننه!
    با رخصت از عزیز وارد اتاق شدم! عزیز هنوز از در دور نشده بود که رضوان بی تفاوت به نگاه عزیز، خودش رو تو بغلم انداخت و شروع به گریه کرد. عزیز با چشمای نگران آروم آروم به سمت اتاقش رفت....
    _من نمیخواااام زن کسی غیر از تو بشم. چرا به خونوادت نمیگی ما همدیگه رو دوست داریم؟؟
    _گریه نکن... منم نمیخوام کسی جز تو زن زندگیم باشه. فکر میکنی دوست ندارم همه بدونن بهت علاقه دارم؟ خودتو جای من بزار. الان بگم خونواده و برادرم چه حالی میشن؟؟؟ گفتنش چه سودی داره الان؟؟
    _میدونم به خدا.... خوب تو بگو چیکار کنیم.
    _اگه دلت با رضا نیست، زودتر نظر و جواب منفی خودت رو بهشون بگو. رضا ده روزه منتظر جواب توست.
    _من که همون روز اول به عزیز گفتم جوابمو. عزیز هم چند بار به مادرت گفت این دختر دلش جای دیگست!


    نمیفهمیدم چرا خونوادم هنوز به رضا چیزی از جواب منفی رضوان نگفته بودند. شاید به خاطر اصرار رضا هنوز امید داشتند رضوان رو راضی کنن.
    اونروز یکساعتی با رضوان دردودل کردیم. موقع رفتن بهم گفت:
    نگران شوهر کردن من به رضا نباش! کسی نمیتونه من رو به زور شوهر بده. من زندگی رو فقط با تو میخوام.
    _من چوب دو سر سوخته ام رضوان. با رسیدن به تو دل برادرم رو میشکنم و با نرسیدن بهت همه رویاهام نابود میشه.
    ..........................................
    یک هفته بعد از اونروز بود که عزیز نگران بهم زنگ زد و میگفت رضوان هنوز خونه نیومده. اومدم پیشش.......
    من عصر با عموت رفتم دکتر برای زانوهام. وقتی برگشتم نبود...
    _عزیز جون نرفته شهرستان پیش خونوادش؟ تو اتاقش نرفتی؟ وسایلش سر جاشه؟
    _مگه میشه بی خداحافظی بره این دختر! آخه.... نمیدونم والا.....بیا این کلید اتاقش.... بزار خودمم باهات بیام....
    در اتاق رو باز کردم. اتاقی که توش پر بود از خاطرات خوب و لحظه های ناب من و رضوان الان خالی خالی بود....
    _عزیز.... رفته.... رضوان رفته...... همه وسایلش هم برده.......


    عزیز راست میگفت..... می گفت عشق یعنی گذشت....
    می گفت هیچ آدم خودخواهی نمیتونه عاشق بشه. می گفت عشق حسابش با دلتنگی و دلبستن جداست.
    تو پیچ در پیچِ عاشقی ما، من، رضا و رضوان هیچکدوم عاشق نبودیم. ماها فقط سه تا آدم وابسته و دلبسته بودیم.


    تنها عاشق واقعی اما، "عزیز" بود که بعد از رفتن رضوان، یه شب کنار قاب عکس دخترش از غصه دق کرد......


    نوشته: مهران

  • 176

  • 10




  • نظرات:
    •   boy.t0p
    • 2 هفته،5 روز
      • 14

    • داستانت خیلی پرحس و روون بود. و مثل همیشه اخرش غیرقابل پیش بینی.


    •   Sassanid-Knight
    • 2 هفته،5 روز
      • 8

    • دقیقا همون چیزی ک از مهران انتظار میرفت
      لایک سوم هم از طرف من


    •   Ares.1
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • برعکس تصور همه ، برای فهمیدن کیفیت یه داستان ، اول باید آخرش رو خوند
      اگه خیلی با عجله و بی کیفیت نوشته شده باسه ، اکثرا آخرش اینجوریه که ؛ اگه خوشتون اومده بازم مینویسم ، یا حالا سکسمون رو داخل فضاپیمای آدم فضاییا هم هست ک دفعه دیگه تعریف میکنم
      اینجور پایان ها ، نشون دهنده ی ذهن عجول نویسنده برای نوشتن سرسرانه ی مطلبشه و ارزش کار رو کم میکمه


    •   Ares.1
    • 2 هفته،5 روز
      • 7

    • اما راجب داستان ، فوق العاده بود
      تمام معیارهای رمان های ماجرایی و عاشقانه رو داشت
      پارت بندی مناسب
      صحنه سازی و دیالوگ های بجا
      کاراکترهای مناسب و استفاده از جمله بندی عالی و مرتبشون
      دقت ب جزییات رفتار و بروز احساسات هر کاراکتر
      و یه سری چیزا ک زبون از بیانش قاصره
      فوق العاده بود


    •   sina.ssss
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • خیلی توپ بود رفیق. دمت گرم.


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 هفته،5 روز
      • 12

    • چقدر خوب بود
      دو بار خوندم و فکر میکنم بازم باید بخونمش
      حتما دوباره میخونم
      اصلا حالم عوض شد نصف شبی
      تنها چیزی که الان به ذهنم میرسه که بگم اینه :


      دمت گرم


    •   hasti_nox
    • 2 هفته،5 روز
      • 6

    • خیلی خوب بود..مخصوصا اخرش :)


    •   ali80xx
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • خیلی قشنگ نوشتی واقعا احساساتی شدم و لذت بردم.ولی چرا رفت؟
      به نظرمن که دل رضوان مهمتر از داداشت بود


    •   Aida_moongirl98
    • 2 هفته،5 روز
      • 12

    • حرفی واسه گفتن نمیمونه؛داستان و امضای مهران گویای همه چیزه!


    •   mahdi@milf
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • واقعا عشق واقعی همون عشق مادر به بچه هاشه. باقیش کشکه. ایول


    •   mina.hisss
    • 2 هفته،5 روز
      • 9

    • یه جوری منو با داستانت یاد مادربزرگ خودم انداختی که نتونستم کامنت نزارم.
      واقعا لذت بردم دوست عزیز.


    •   ehsan9000
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • یاد بی بی تو قصه های مجید افتادم!!
      ولی جدا خیلی خوب بود.


    •   eyval123412341234
    • 2 هفته،5 روز
      • 13

    • چه داستان قشنگی! واقعا لذت بردم مهران عزیز :-)


    •   eyval123412341234
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • چه داستان قشنگی! واقعا لذت بردم مهران عزیز :-)


    •   ARYA52
    • 2 هفته،5 روز
      • 8

    • مهران جان دمت گرم
      بعد از مدت ها یه داستان قشنگ و معنا دار خوندم
      مهم نیست که داستان واقعی هست یا ساخته پرداخته ذهن نویسنده مهم اینه که باورپذیر و دلنشین باشه
      حیف که نمیشه بیشتر از یک لایک داد لایک بیستم نوش جان قلم گرمت


    •   ARYA52
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • شادی خانوم جای داستان های شما هم خیلی وقته که خالیه :)


    •   ARYA52
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • شادی خانوم جای داستان های شما هم خیلی وقته که خالیه :)


    •   Different man
    • 2 هفته،5 روز
      • 9

    • وابستگی و عاشق شدن ی مرز مویرگی دارن که همیشه آدما رو به اشتباه میندازن! و این وسط خیلیا قربانی میشن و بفاک میرن...


      نمیدونم چرا با آخر داستانت دلم گرفت...


      بیخیال


      لایک 24 با محبت فراوان تقدیمت مهران عزیز


    •   SEXI_GIRL75
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • قلم خوبی داری ادامه بده


    •   arminfitness
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • ما میایم داستان بخونیم کیرمون سیخ شه تو اشکمونو در میاری


    •   kokarostam
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • حال نداد


      انتظار داستان سکسی داشته باشی ولی یک فیلم هندی برات تعریف بکنند، بخصوص آخرش که کاملا هندی بود، رضوان گفت هرگز به جز تو با کسی دیگه ازدواج نمیکنم ولی ول کرد رفت؟ غیر منطقی بود. زحمت کشیدی، دستت درد نکنه ولی از نظر من اصلا جالب نبود.


      ها کـُکا


    •   kokarostam
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • حال نداد


      انتظار داستان سکسی داشته باشی ولی یک فیلم هندی برات تعریف بکنند، بخصوص آخرش که کاملا هندی بود، رضوان گفت هرگز به جز تو با کسی دیگه ازدواج نمیکنم ولی ول کرد رفت؟ غیر منطقی بود. زحمت کشیدی، دستت درد نکنه ولی از نظر من اصلا جالب نبود.


      ها کـُکا


    •   Elenajoon
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • خیلی زیبا نوشتی


    •   SSAa699
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • بازم مثل همیشه فوق العاده بود
      گل پسر ..


      دیوونه دوس داشتنی لایک35 (rose)


    •   Meh-Meh
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • بازهم ی داستان دیگ
      باز هم ی نویسنده با نام مهران
      خداییش خسته نشدین خودتون عمش مهران مهران مهران


    •   Sin_shin
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • حرفی نیست،جز این که مثل همه ی داستان ها خوب بود :(


    •   ali80xx
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • اینقد خوب بودش که هر وقت بهش فکر میکنم اشکم جاری میشه.هروقت میخونمش خیلی حسرت میخورم


    •   ark745
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • بسیار زیبا و پر از احساس.


    •   مسیحی۰
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • عشق حسابش با دلتنگی و دل بستن جداست،
      عشق یعنی نفس برای زندگی،آب برای ماهی،
      کائنات برای خدائی.
      لعنتی به چشمان خیسم قسم، عشق خود خود خداست.


    •   ناصر39
    • 2 هفته،4 روز
      • 7

    • دوستان می دونند که چند روزی هست که من وقتی یک داستان آبکی و بدون محتوا می خونم - دیگه نه گیر می دهم که چرا از کاندوم استفاده نکردی ! دیگه نه گیر می دم چرا اینقدر ذهنت مریض هست ! و نه حتی تحریر می کنم دیسکلایک ! صرفا از آقا سامان یاد می کنم که چرا بدهیش رو نمی ده و یا چرا فلش رو پس نمیاره !!!!
      اما این مربوط به داستان های آبکی هست و بس !
      نه چنین داستانی محکمی که هم باور پذیر هست و هم جذاب . مهران عزیز بعد از قهر ، اخراج یا هر موضوعی دیگری که باعث شده چند تن از نویسندگان خوب دیگر در سایت نباشند و همچنین مک کاری تعداد دیگری از نویسندگان خوب نظیر سپیده ی عزیز ، فعلا تنها نویسنده سایت خودت هستی - ممنون که زمان میزاری و علیرغم گرفتاری ها - بازهم قلم رو کنار نزاشتی - با افتخار لایک


    •   Naz10100
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • واو چه تراژدیی! بی کفایتی از خودت بود که هی دست دست کردی، مگه آدرس خونشو نداری؟ این مثل رمان های آبکی میمونه که هی میخوان کشش بدن . . . چه بی مزه واقعا


    •   Matinisf
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • وای لعنتی عجب داستانی نوشتی.بدنم مور مور شد.واقعا شیر مادرت حلالت


    •   Scorpion6969
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • پسر عالی نوشتی .
      مثل یک نویسنده با تجربه
      لحظه لحظه مخاطبتو با برنامه همراه خودت توی داستان بردی
      بهت پیشنهاد میکنم حتما به نگاشتن ادامه بده و یک رمان بنویس


    •   Mahdi5050
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • بهترین داستانی که تو سایت خوندم (ok)


    •   Mahsaa_66
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • خدا خیرت بده مادر، دلمونو حال اوردی با داستانت... آفرین..
      جقی های محترم نویسنده سایت یکم از آقای مهران یاد بگیرید جون عزیزتون


    •   Surosh.007
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • بازم مهران بازم داستانای بی نظریش...فوق العاده بود


    •   king.artoor
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • مادر...تنها موجودی ک خداوند از خلقتش پشیمون نشده...


    •   boko+net
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • این سریالو ورژنای متفاوتشو حتی تو زبونای مختلف دیده بودم . من اومدم ادامه سریال سامان و فلش یهویی رو ببینم !


    •   zamankhan400
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • قشنگ بود.خیلی قشنگ.تقریبا نزدیک به قلم خودم


      ادامه بده نویسنده خوبی میشی


    •   Salima
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • داستان عالی بـــــــــــــــــــــود ... (rose)


    •   mmd-tolooei1398
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • بسیار زیبا و دلنشین


    •   sepideh58
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • لایک 60
      با اینکه قبلا خونده بودم باز هم خوندنش خالی از لطف نبود .نگارش مثل همیشه خوب بود و عالی و خیلی دلم گرفت از خوندنش..باز همون حس قبل ...همون دلگیری و دلتنگی
      باز هم بخونیم ازت رفیق


    •   هیرسا۱
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • مهران جان دست مریزاد . بنظرم یکی از داستان های زیبای چند وقت اخیر این سایت بود . از دوستانی که دستی بر قلم دارند هم تقاضا میکنم با نقد صحیح مهران عزیز رو در مسیر زیبا نوشتن قرار بدن . تا حدودی یاد حکایت خودم افتادم با این تفاوت دختری رو که دوسش داشتم و از بستگان بود بدون داشتن کوچکترین لمسی و تماسی باهاش فقط بخاطر اینکه داداش بزرگم عاشقش شده بود قیدشو زدم و فقط خدا میدونه که چی کشیدم .


    •   As-pikc
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • لعنتی


    •   TheAmirPooya
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • اعصابم خرد شد بابا


    •   nilajooni
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • وای مهران جان ببخشید من وقت نکردم تا الان بخونم داستانت رو
      ولی خب قول دادم اولین فرصت رقص قلم زیبات رو هنر زیبای خاص خودت ب شمار بیارم
      اول کامنت دادم بعد ک خوندم نظرم هم میگم


    •   nilajooni
    • 2 هفته،2 روز
      • 11

    • چقد غمگین ):
      و چقدر زیبا
      لایک ٨٨


      یاد ی چیزی افتادم
      سالها پیش ک من هنوز ١٠ سالمم نشده بود یکی از فامیلهای دورمون با پسرخالش ازدواج کرد
      خاله اش اینا دست و بالشون تنگ بود ولی سرویس طلای قشنگ و سنگینی رو برای نامزدی اوردن
      شب عروسی برادر داماد از سربازی برگشت ولی هیچکس بهش نگفت عروس کیه
      صبح برادر داماد رو حلقه اویز تو اتاقش پیدا کردن
      مادرش تو گریه هاش گفت اون سرویس رو برای دختر خالش خریده بود ک بعد سربازی بره خاستگاریش ولی من نامرد تا فهمیدم داداشش میخواد دختره رو هیچی نگفتم و براش گرفتمش
      نامردی زیاده
      داستانت هم زیبا بود


      ولی انصافا من اینو برا ادمین میفرستادم میگفت فاقد تم سکسیه یا میگفت طولانیه یا عمگینه یا اهانت ب شعور مادربزرگها در خوابه یا.....


      اخرشم میگفت پوزش


    •   داریوشم
    • 2 هفته،2 روز
      • 3

    • سلام
      بالاخره بعد از عمری یه داستان خوب خوندم،صحیح و روون و ساده نوشتی که به دل میشینه،قلم خوبی داری،بازم بنویسی میخونم و ... مرسی


    •   گازیبالا
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • دمت گرم عالیییییییی بود


    •   ک+ک+ک
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • حالم گرفته شد لعنت به عشق دست و پنجت درد نکنه(ایکاش از ازل این آشنایی ها نبود یا اگر بود درپی اش جدایی ها نبود)(از سوز محبت چه خبر اهل هوس را این آتش عشق است نسوزد همه کس را)اینم تقدیم نویسنده (rose)


    •   Weed-m@n
    • 2 هفته،2 روز
      • 5

    • لایک برازنده خودتو قلمته عالی بود حال کردم ولی ی چی حالمو گرفت تو داستانام عشق و عاشقی عاقبت خوشی نداره


    •   Master.shoja
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • مهران عزیز
      دوست خوبم لذت بردم از خوندن خط به خط داستان در مورد چیره بودن شما در نویسندگی که قطعا شکی نیست پس تعارف کنار میزارم از شما بابت این نوشته زیبا تشکر میکنم.


    •   Abbas07
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • داستانت قشنگ بود و این تنها کامنت من برای داستان که میزارم


      خوشم اومد با داستانت میدونی از جغ زدن چند نفر جلوگیری کردی خخخ???❤❤?


    •   ملكه_قلابي٢
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • خيلي هم عالي!!!


    •   amiralixyz
    • 2 هفته
      • 2

    • فوق العاده بود


    •   Mehrdadil
    • 2 هفته
      • 2

    • اگر نويسنده اجازه بدهد ورژن دو اين داستان رو بنويسم
      تو اين فضا
      رضا از رابطه برادرش با عشقش با خبر بشه
      رضا رو مدتى گوشه گير و افسرده كنيم و بعدش بخودش بياد و هدفمند بره بسوى موفقيت
      از اين طرف ازدواج راوى با رضوان و الباقى دو سه تا بچه و سختى زندگى و از همه مهمتر بخاطر ازدواج در سن پايين و جوانى نكردن، خيانت راوى و دل زدگى رضوان از بي وفايي ....
      خيليها شايد فكر كنند اين ورژن خيلى تخمى تخيلى باشه
      ولى اين واقعيت عشق خركى و ازدواج در سنين پايين براى آدمهاست


    •   shiraz-m-m
    • 2 هفته
      • 1

    • قلمت طلا مهران جون یه شاهکار دیگه به ویترین داستانهات اضافه کردی، 115 مال منه


    •   فرید 59
    • 2 هفته
      • 1

    • به جرات بگم اولین باره دارم داستان قشنگی می خونم نمره ات ۲۰


    •   Niusha_sh
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • جالب بود ممنون از قلمت مهران جان.درسته پایان خوش نداشت ولی خب خودمونم میدونیم زندگی واقعی خیلی وقتها پایان خوش نداره. با آرزوی بهترینها برای شما...قلمت مانا


    •   samiridi11
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • خیلی کیری و تخمی بود اونهایی که میگن قشنگه اگه اسم و زن و دختر جلشون بیاری آبشون میاد


    •   mano_babam
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • لزم میخام


    •   Pki
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • باسلام رضاهستم سیودوساله شش ساله ازدواج کردم دوتابچه دارم خیلیم زنمم دوست دارم ازاین مردای معمولی هستم یه راستش یه مدته عاشق زن برادرخانمم شدم دیت خودم نیست هزاربارباخودم گفتم زن وبچه دارم فراموش کنم ولی هربارمیادخونمون یامیبینمش بیشترتحریک میشم اسمش مریمه سبزه چشای درشتی داره قدمتوسط ولی استایلش بیسته راستشوبخواین یک بارم پیامکی بهش گفتم دوسش دارم ولی جوابای خوبی ندادمثلا توزن داری وبچه داری زشته انتظارنداشتم حتماکسی تورو فرستاده منوامتحان کنی وازاین حرفا اما یه مدته رفت وامدش به خونمون زیادشده جوری تیپ میزنه انگاربراعروسی اومده البته لباس بازنمیپوشه ولی خیلی ارایش میکنه لباسای مختلف میپوشه زیادمنوزیرنظرمیگیره چندبارپیش زنم گفته بودشوهرخوبی داری مثل اچارفرانسست یامثلا تویک ماه گذشته سه بارزنگ زدبرم براتعمیرکولورو شیرابشون خلاصه احساس میکنم منتظره من چیزی بگم راستی اینم بگم بچه دارنمیشن برادرزنمم ازاون مردای کم احساسه توکارای فنی هم هیچی بلدنیست به شدت زن ذلیله حساب کتاب همه چی دست مریم زنشه ولی راستش توظاهرکه همدیگه روخیلی دوس دارن خلاصه میخوام شماراهنمایی کنیدچه جوربهش نزدیک بشم یادلشوبدست بیارم خواهشافوش ندیدحاضرم کل داراییموبدم البته بجززن وبچه هام برایه بارم شده مال من باشه


    •   erfanehbaghaei
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • عالی


    •   erfanehbaghaei
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • عالی


    •   خرس.وحشی
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • عالی بود


    •   mahyartx
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • خیلی فوق العاده بود
      میشه گفت جز معدود داستانیی که تو شهوانی ارزش خوندن دارن:)
      فقط با اخرش یکم مشکل دارم .به نظرم رضوان واقعن عاشق بود که تونست به خاطر عشقش از همه جی مخصوصا معشوقش بگذره و بره
      جون اگه میموند یا تو هر روز با دیدنش عذاب میکشیدی و یا اگرم ازدواج میکردید پیون تو با داداشت یا حتی خانوادت قطع میشد
      در اخر اینکه مارو از قلمت محروم نکن و باز برامون بنویس:)


    •   Ck_47
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • خیلی قشنگ بود این خاطره یا داستان هرچی که میگید .. واقعا به دل میشینه


    •   Ck_47
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • خیلی قشنگ بود این خاطره یا داستان هرچی که میگید .. واقعا به دل میشینه


    •   00.05
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • رفتن رضوان رو درک میکنم چون برای منم همین مسئله پیش اومد دو برادر بی خبر از همدیگه بهم ابراز علاقه کردن بااینکه به کوچیکه علاقه داشتم ولی به هردوشون جواب رد دادم کوچیکه گفت باشه و عقب کشید ولی بزرگه قانع نشد و گفت میتونم نظرت رو عوض کنم
      اینکه ازهردوشون گذشتم درسته یانه اینکه اگرپافشاری میکردم و یکی ازبرادرهارو مجبورمیکردم تو روی اون یکی بایسته چه اتفاقی میافتاد آیا دو برادر ازهم دورمیشدن آیا بعدها مشکلی پیش نمیومد اگر یکبار با برادرش بخندم سوتفاهمی بوجود نمیومدیانه و کلی اگر و شاید و ای کاش که وقتی میبینمشون ویا هروقت بحث ازدواج و خواستگاری میادوسط مغزم پر میشه ازاین سوالات و فرضیه ها ولی به هرحال ازهم دور شدیم من به تحصیلم ادامه میدم اونیکه علاقه داشتم بهش الان دوست دخترداره و متاسفانه خواهریکی از دوستای منه و بزرگه ولی هفته ای یکی دوبار پیام میده بااینکه بلاک شده
      داستان شما خیلی جالب بود برام آقا مهران یکی از خواننده های ثابت داستان هاتونم مرسی از قلم زیباتون ?


    •   Watcher
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • سناریو فیلم هندی با میکس یکم سکس واسه جذب مخاطب ؛/


    •   حسام_آنالیست
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • عالی بود دمت گرم


    •   PesarHashary
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • تو مدت که عضو سایت شدم تا حالا کامنت نذاشتم ولی واسه این داستان قشنگ نتونستم خودم رو کنترل کنم . . . واقعا زیبا و پر احساس بود.
      دم خودت و ذهنت گرم


    •   SiberMx
    • 1 هفته
      • 2

    • مثل همیشه داستانات زیباست مهران


    •   Takmard
    • 3 روز،10 ساعت
      • 1

    • چقدر ساده و قشنگ مینویسی مرد
      داستانات فوق العادن ن بویژه همین ... که دستمو گرفت و هزارتوی یه عشق ناب رو نشونم داد
      پیام آخر داستانت یکی از بهترینای سایت بود
      عشق عزیز برنده شد !
      راستی مهران ، بهترین شطرنجبازا آخر بازی قدرتمندی دارن !
      و شطرنج تو با ذهن خواننده غوغا میکنه
      لایک


    •   فرهاد.60
    • 2 روز،14 ساعت
      • 1

    • داستانت قشنگ بود و نقد چندانی نیست. منتها گوشی نوکیا های قدیم روی دکمه شماره یک، نمیشد شماره ای را ذخیره کرد. از دکمه دوم شروع میشد. یه دونه نوکیا قدیمی محض همینجوری دارم!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو