عسل بابا (1)

1393/05/01

سلام. من عسل هستم 16 سالمه و حال ندارم از هيکلم تعريف کنم. تمام داستاني که مي خونيد بر اساس واقعيت نوشته شده. من در يک خانواده تقريبا مرفه بزرگ شدم، تک فرزند خونه و دختر لوس بابا و مامان. توي دبيرستان دختر شوخ و پررويي هستم و بايد بگم که معلمي نبوده که منو ننداخته باشه بيرون. اما در عين حال درسم هم خوب بود و به همين دليل هنوز اخراج نشدم!!! بگذريم… بريم سر اصل مطلب… باباي من مهندس عمرانه و تو کار ساخت و سازه و خودشم خيلي خوش هيکل و سکسيه آخه از جوونياش ميره باشگاه. کيرش نه کوچيکه نه بزرگ، اما کلفففففته و گوشتي…(بعداً فهمیدما) اين باباي ما يه زن داره که از يه ور ميشه مامانم! مامانم 44 سالشه و بابام هم44 ساله… مامانم هم تو خونه هميشه مشغول آب کردن چربي هاي اضافس و رسيدن به هيکلش… تيپ و قيافش تو کل فاميل حرف نداره…خلاصه اينکه اين مامان من کوني داره که چشم همرو به خودش خيره مي کنه، يک کون با عرض معمولي ولي بيرون زدگي وحشتناک اما سينه هاش متوسطن. البته تو آموزش پرورش هم کار میکنه… کون من هم به مامانم رفته و همين باعث شده که وقتي با ماماني ميرم بيرون چشم ملت تو کس وکونه منو مامانه. نوک سينم از نوک سينه مامان بزرگتره و چون تو خونه زياد سوتين نمي بندم از رو تاپ يا تيشرت معلومه. من با سکس و لز خييلي حال مي کنم. تو سن 14-15 سالگي خيلي با خودم ور ميرفتم ،تو حموم، دسشويي،موقع خواب خلاصه هر جا که ميشد. اما اين آتيش شهوت هر روز بيشتر مي شد، اين شد که رفتم تو نخه بچه هاي کلاس. من عاشق کونم و به همين دليل قشنگترين کون کلاسو که اسمش مهساس رو با بدبختي آوردم تو خط. اما کارامون تو مدرسه بود و رو مانتو و شلوار… اولش خيلي دختر خجالتي بود و همين منو بيشتر تحريک ميکرد که باهاش ور برم. اون هم مثل من و همه ی دخترا با ور رفتن حشری می شد. واسه همین وقتي دستم به کونش مي رسيد مهسا مال من ميشد… خلاصه اينکه اين مهسا خانوم من کون خوش فرمي داره اما خوب حال نمي داد، بلد نبود کون منو خوب بمالونه ولي چاره اي نبود . با بچه هاي ديگه هم اگه راه بدن يه دسمالي مي کنم البته به شوخي و اونها هم به شوخي…!!! اما اين هم برام کافي نبود ، دلم کير مي خواست. يه کير کلفت که بره تو کونم و جرش بده. ازون کيرايي که تو فيلم سوپر نشون مي دن، اما دريغ که نه من بلد بودم و نه کسي دورو برم داشتم. هيچکس به جز بابايي… اما بابايي تويه فاز ديگه بود و به من به چشم دختر کوچولوش نگا ميکرد… تصميم گرفتم تا به بابا بفهمونم که من بزرگ شدم و يه سري نقطه هاي خاصي از بدنم به خارش افتاده… اين شد که يواش يواش دست به کار شدم… گفتم که مامانم شاغله و به خاطر شغلش گاهي 3-4 روز ميره شهرستان هاي ديگه براي بازرسي مدارس و آموزش و پرورش… گاهي ممکنه در طول 1 ماه 3 يا 4 بار بره و بياد. بنابراين تصميم گرفتم تا وقتايي که مامان خونه نيست بابا رو حشري کنم… اول با پوشيدن لباس هاي تنگ شروع کردم،قبلا تو خونه به لباس هام توجه نمي کردم و هر چي دم دست بود مي پوشيدم ، اما حالا مي گشتم و تنگ ترين شلوار هايي که داشتم رو تنم مي کردم. من همين جوري کونم گندس ، وقتي شلوارارو مي پوشيدم کونم چند برابر بزرگتر نشون مي داد جوري که خودم رو هم حشري مي کرد. بابا معمولا ساعت 5-6 مياد خونه.اما داستان منو بابا از اينجا شروع ميشه. يادمه بار اول که استارت کارو زدم مامان از صبح رفته بود ماموريت و تا 4 روز ديگه هم خونه نميومد. من هم ظهر که از مدرسه اومدم رفتم حموم و نهارو لالا که شد 6نيم . خوشبختانه بابا نيومده بود، واسه همين وقت داشتم کارم رو عملي کنم ، واسه اينکه خيلي تابلو نشه يه تيشرت سفيد که تا زير خط کونم بود و يه شلوار کشي قرمز که از 2 سال پيش داشتم و حسابي واسم تنگ شده بود رو پوشيدم. زير تيشرت چيزي نبود. يه شرت سورمه اي رنگ که اونهم تنگ و لا پايي بود پام کردم. از ظاهر چيز خاصي معلوم نبود اما اگه تيشرت رو بالا ميدادي رنگ شرتم از رو شلوار معلوم بود و خيلي سکسي جلوه ميکرد.آخه شلوارم به خاطر تنگ بودن زيادي، رنگ داخل رو کاملا نشون مي داد. بالاخره بابا 7نيم بود که رسيد. مي دونست که مامان نيست، بعد از اينکه يه دوش سريع گرفت واسش چايي بردم و يکم باهاش حرف زدم. من سوالاي رياضي رو از بابام مي پرسيدم، واسه همين بهونه ي خوبي بود. بعد نيم ساعت که به بهونه ي درس رفته بودم اتاقم با يه کتاب رياضي اومدم بيرون تا از بابا که داشت روزنامه مي خوند سوال کنم. نشستم پيشش و دو سه تا سوال پرسيدم.اون هم کامل جوابم رو داد ، بعد بهش گفتم که من همين جا رو فرش دراز ميکشم و بقيه سوالارو حل مي کنم تا اگه سوالي رو بلد نبودم دوباره ازت بپرسم. با توجه به جايي که بابا رو مبل نشسته بود من جايي رو انتخاب کردم که اگه بخواد بتونه از کنار روزنامه هيکل منو ديد بزنه… رفتم و به شکم روي زمين دراز کشيدم ، جوري که پاهام سمت بابا بود و سرم جلوي شيشه کمدي بود که ميشد پشتم رو ببينم. اينجوري مي تونستم ببينم که بابام چي کار ميکنه. موقع خوابيدن جوري که متوجه نشه شلوارم رو بالا کشيدم تا خط کسو کونم قشنک معلوم باشه . يه مدتي گذشت و من مثلا سرم به کتاب گرم بود ، اما گاهي از شيشه آينه مانند کمد، بابا رو ميديدم که داره روزنامشو مي خونه و حواسش نيست. به بهونه ي خاروندن کونم يکم تي شرتم رو دادم بالاتر جوري که احساس کردم گردي کونم تو اون شلوار تنگ معلوم شد. يکمي هم خودمو تکون دادم که توجه بابا بهم جلب بشه… بعد از يه دقيقه به شيشه نگاه کردم که ديدم بابا داره به کونم نگاه مي کنه. چون فک ميکرد که نميتونم نگاهش کنم به کونم زل زده بود. تصويرش از شيشه خيلي واضح نبود. من هم که مثلا سرم تو کارم بود با دسته راستم کونمو يکي دو بار خاروندم. دوباره نگاش کردم که اينبار دستشو از رو شلوار به کيرش رسونده بود و داشت مي ماليد. منم حشري شده بودم از اينکه بابامو حشري کرده بودم خوشحال. بعد چند دقيقه بلند شدم و رفتم تو اتاقم. اون شب اتفاق خاص ديگه اي نيفتاد تا فردا…
فردا تمام مدت تو مدرسه به اين جريان فکر مي کردم و داشتم نقشه ي جديدي مي ريختم. حالا بايد خودم رو کمي راحت تر نشون مي دادم. اون روز بعد از مدرسه ، اومدم خونه و دو ساعتي لباس هام رو مي پوشيدم و در مي آوردم. هيچکدوم اون جوري که مي خواستم نبودن. با خودم قرار گذاشتم که فردا بعد از مدرسه برم و يه سري لباس بخرم.هيکل من يکم از سنم بزرگتره و مامان هم يکم کوتاه تره، واسه همين بعضي وقتا من لباساي مامانو مي پوشيدم. واسه همين رفتم سراغ کمد مامان. به به ، چه شورت و سوتين هايي … يکي از يکي سکسي تر و خوشگل تر و کوچيکتر! اما دنبال يه شلوار سفيد بودم که تا زير زانو هست و خيلي سکسيه. گيرش آوردم. وقتي پوشيدم و تو آينه خودم رو ديدم خييييلي حال کردم، واقعا همه جاي آدمو ميندازه بيرون! نکته ي جالبش اين بود که خشتکش اونقد بالا بود که اگه شلوارو کاملا مي کشيدم بالا ، موقع خم شدن چاک کونم تا نصفه ميزد بيرون… بهترين چيز ممکن… از لباساي خودم يه پيراهن راه راه کوتاه که تا زير ناف ميادو انتخاب کردم.
رفتم حمومو يه سفيد کاري حسابي کردم. تا اومدن بابا مشغول تمیز کردن خونه و غذا درست کردن بودم که بابا جونم اومد.با وجود اون لباسای سکسی رفتارش تغییری نکرد که یکمی زد تو حالم.البته عادی بود براش. اما منم اینقدر حشری هستم که کوتاه نیام و همه ی زورمو بزنم. ساعت 8 نیم 9 بود که با خودم گفتم وقتشه. با جارو برقی رفتم تو اتاق بابا اینا، نشسته بود جلو لپ تاپش داشت کارشو می کرد.منم مثلاً مشغول جارو کشیدن بودم ، تا اینکه رو دو زانو نشستم تا لبه ها و زیر تخت بابا اینارو جارو کنم، جوری نشستم که پشتم به بابا بود و همینجوری شلوارم از پشت اومده بود پایین، یه خورده ور رفتم و بلند شدم، نمی خواستم بهم شک کنه. بعد رفتم بغل میز کامپیوتر، همونجایی که بابا نشسته بود و اینبار روبروی بابام نشستم تا جارو بکشم، اینبار اینقدر خم و راست شدم که بابا قشنگ سینه هامو ببینه(آخه سوتین نبسته بودم و دکمه های بالای پیراهنم رو باز کرده بودم). بعد یهو سرمو آوردم بالا که دیدم بابایی داشته دید می زده… با خودم گفتم ایول عسل… نقشت گرفت…
بعد اینکه اونجارو جارو کردم اومدم تو پذیرایی و آماده اجرای نقشه بعدی شدم…
بقیه رو تو داستان بعدی می نویسم اگه دوس داشتین.

نوشته: عسل


👍 4
👎 1
132821 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

428390
2014-07-23 15:22:00 +0430 +0430
NA

dost daram beghiash ro bedonam vali kare badi kardi asal

0 ❤️

428391
2014-07-23 16:17:21 +0430 +0430
NA

چراهمه محارم مینویسن …
گمون نکنم پدری باشه که به دخترش
تجاوز کنه …
پس بقیشو ننویس

0 ❤️

428392
2014-07-23 17:05:23 +0430 +0430
NA

ادامه بده عالی بود

0 ❤️

428393
2014-07-23 18:10:58 +0430 +0430
NA

ریدین بابا شماها :|
روانی :|
محارم ننویسین :|

0 ❤️

428394
2014-07-23 18:51:59 +0430 +0430
NA

بنویس قشنگه

0 ❤️

428395
2014-07-23 18:54:58 +0430 +0430

کارت خوب نبود ولی قشنگ توصیف کردی

0 ❤️

428396
2014-07-23 19:26:45 +0430 +0430
NA

ادمین این چ وضعشه بابا.داستانی اینارو ثبت نکن خسته شدم جدیدا مد کردین تو این سایت ادامه دارد ادامه دارد.ریدم پس کله اونی که داستان مینویسه و میگه ادامه دارد
خوشتون میاد از سکس با محارم؟
من فک میکنم این داستان رو ی پسر نوشته بود.ی پسرجلقاتیک clapping

0 ❤️

428397
2014-07-23 19:35:22 +0430 +0430
NA

ادمین اینجا چه خبره؟ چرا اکثرا بین 14تا18 سالن؟ همون سن اولشو میخونم میبندم داستانو… بابا یه کم سر و سامون بدین به انتخاب نویسنده ها

0 ❤️

428398
2014-07-23 21:47:16 +0430 +0430
NA

کیرم تو کست…پفیوس خر…
یه ساعت خوندم…هیچی به هیچی…
اول بنبنوس که اخرش منو نمیکنه…

0 ❤️

428399
2014-07-23 21:50:15 +0430 +0430
NA

گوسفند یه ساعت خوندی هیچی به هیچی…بعد میگی ادامه رو بنویس…
ینی تو کونت هم نخاروندی…گشاد…

0 ❤️

428400
2014-07-24 00:12:18 +0430 +0430
NA

تابلو یک پسر این داستانو نوشته . دختر در سن ۱۶ سالگی اینجوری بنویسه؟ فاحشه شرف داره با مادر این نویسنده با این بچه تربیت کردنش. بر گمlشو دیگه تو این سایت پیدات نشه . حروم زاده مادر به خطا. من ۱ پارگراف خوندم .فهمیدم با ادم روانی سر و کار دارم . چاه فاظلاب تفت بدی بهتر از بوی گند تو هستش. گوساله.
beee

0 ❤️

428401
2014-07-24 00:15:24 +0430 +0430
NA

از شاه بلوط به ریدمان بابا. شما انی بیش نیستی . برو تو خیابون جنده شو . جلو ۴ تا ماشین بگیر . نه مدل بالا . از این ریش پشمی ها که به سگ های تو خیابون هم رحم نمی کنن. از اونا. بعد شهوتت می خوابه کوساله . حروم زاده دیگه نیای اینجا بنویسی به فحشت می کشم. پدر سگ…

0 ❤️

428402
2014-07-24 02:02:13 +0430 +0430

eywaaaallll kooon tala edamasho benewis walli maro too kaf nazar hamasho benewis
kheily jaleb bood montazeram

0 ❤️

428403
2014-07-24 03:32:30 +0430 +0430
NA

یه تفکر خاصی پشت داستانای این سایت هست که …
البته چند ساله این روند تو دنیای نت شوع شده !
خدا به داد بچه های ما برسه .
ما که به گا رفتیم

0 ❤️

428404
2014-07-24 04:21:17 +0430 +0430
NA

تو میتونی…
ادامه بده…
ولی باید پشتکار داشته باشی ها…
.
.
.
مرتیکه سیک باش گوزو دیگه نبینمت این ورا ها…
سیرابی بیوجود…
کیر تو خودتو هدف کثیفت…
تو اصلا ارزش نداری که بخوام واسه داستان اسهالیت نظر بدم.
مرتیکه دول گوزو

لت وپار

0 ❤️

428405
2014-07-24 04:59:40 +0430 +0430
NA

دمت جیزززززز…بقیشو بزار

0 ❤️

428406
2014-07-24 05:26:28 +0430 +0430
NA

خوب کیرم تو کس خوشگلت. بقیه اش را هم می‌نوشت تازه داشت آبم میومد کسکش

0 ❤️

428407
2014-07-24 07:14:45 +0430 +0430
NA

کثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثاففففففففففففففففت
به گند کشیدین
آشغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغااااااااااااااااااااااااااااااااال
هرزه
افکاره همه رو مسموم میکنین شما آشغالا
موندم این مدیریت سایت چرا این کسشعرارو میذاره بالا
دیگه کم کم باید از بابامون هم بترسیم
برینم تو دهن بابای کس کشت و توی جنده

0 ❤️

428408
2014-07-24 10:26:13 +0430 +0430
NA

داستانت عالی بود!!! ادامه شو بده بیاد

0 ❤️

428409
2014-07-24 13:42:40 +0430 +0430
NA

میخوای بدی ب بچه های سایت بگو خودشون بلدن چجوری بکننت!

0 ❤️

428410
2014-07-26 16:57:10 +0430 +0430

اگه اصفهانی
بیا کیر منم کلفته
همچین بگامت
که بابا را فراموش کنی
عسلم

0 ❤️

428412
2014-07-29 19:42:20 +0430 +0430
NA

در ضمن فک نکنم عسل باشی نهایتا کره ای مربایی پنیری چیزی باشی

0 ❤️

428413
2014-07-29 23:29:10 +0430 +0430
NA

اين باباي ما يه زن داره که از يه ور ميشه مامانم
ناموسا؟؟؟؟؟
خوب شد گفتی من فک میکردم این بابای تو یه زن داره که میشه داییت
اگاهم کردی

0 ❤️

428414
2014-08-01 11:25:10 +0430 +0430

edame bede.doos daram bedoonam chi mishe

0 ❤️

428416
2015-01-02 04:08:46 +0330 +0330
NA

به به. :-D

0 ❤️

428417
2015-01-02 04:27:55 +0330 +0330
NA

ادامشو دوس دارم بخونم.زودتر بنویس منتظرم عسل بابات

0 ❤️

536578
2016-04-08 09:23:38 +0430 +0430

بابارو ول کن بیا خودم میشم هم دردت عسلم

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها







Top Bottom