عشـــقِ جـــوانى

    سلام خدمت همه ى دوستان
    اين يك داستان با برچسب لزبينِ پس اگه خوشتون نمياد مطالعه نكنيد و حتماً واسم نظر بزارين چه خوب چه بد باعث ميشه نقطه ضعفامو درست كنم..


    از وقتى خودمو شناختم يه دختر شر و شيطون بودم كه بابام عاشقم بود و هميشه و همه جا با بابام بودم ، يادمه همه ى دوستام با مامانشون ميرفتن خريد و من با بابام ، حتى باهاش ميرفتم سركار و اونم كيف ميكرد كه دخترش زبر و زرنگه و ميتونه گليم خودشو از آب بكشه بيرون
    هميشه تيپ ظاهرى و موهام پسرونه بود حتى اخلاقمم پسرونه و قلدر بود
    از لاك و باربى و رنگ صورتى متنفر بودم بجاش عاشق تفنگ و موتور و رنگ آبـــى..
    از راهنمايى كه فهميدم جنس مخالف چيه ، هيچوقت ذره اى به جنس مخالف حس نداشتم ولى بجاش تا دلت بخواد دوست دختر داشتم..انقدر پسرونه بودم كه ناخوداگاه سمت هر دخترى كه ميرفتم خوشش ميومد ازم..ميگفتن حسِ امنيت ميدم بهشون و از حق هم نگذريم سر و زبونم مار ميكشيد بيرون از تو سوراخش
    يادمه دوم دبيرستان بودم كه مامانم مهمونى گرفته بود و خالم با دوستش فاطمه اومد از در كه اومد داخل ته دلم يهو خالى شد ! رفتن با همه سلام و احوال پرسى كردن تا اومدن اينطرف منم بلند شدم سلام و احوال پرسى..فاطمه ٦ سال ازم بزرگتر بود ولى اصن چه اهميتى داشت وقتى با اون صداى آروم و رسا حرف ميزد ! چشمام كه قفل ميشد تو چشماى مشكيش قلبم آتيش ميگرفت..!
    شايد تو تموم زندگيم ٢ يا ٣ تا چشم مشكى ديدم ! اكثراً رنگ چشماشون قهوه اى تيره اس ولى فاطمه چشماش مشكى بود..! مث سياهى شب..مثل نقاشى سياه قلم..! تموم طول مهمونى انقدر نگاش كردم تا بالاخره اومد پيشم و شروع كرد حرف زدن راجع به درس و اين چيزا ، من ولى محو اون چشماش بودم كه يهو ديدم داره تكونم ميده كه موافقى ؟! من هيچ ايده اى تو ذهنم نبود كه داره راجع به چى حرف ميزنه ! يكم گنگ نگاش كردم كه بهم گفت حواست كجاست رها !؟ توى ٢٠ ثانيه تصميم گرفتم و بهش گفتم من خوشم اومده ازت ميشه شمارتو داشته باشم ؟! گفت اره عزيزم چرا كه نه توام مثلِ خواهر كوچيكمى !!! اينو كه گفت ، اولش خورد تو ذوقم ولى بعدش پيش خودم گفتم من مخِ تورو ميزنم چشمان سياه !
    از اون روز هرشب حرف ميزديم و تكست ميداديم تا بعد از تقريباً ١ ماه بهم گفت رها من همون روز اول فهميدم ازم خوشت اومده ولى ميخواستم دوست باشيم تا بهت كمك كنم ولى راستش الان خودمم بهت وابسته شدم دوستت دارم !
    حس كردم دنيارو بهم داد با اين جملش..! بهش گفتم دلم ميخواست الان پيشم بودى لباتو آروم بوس ميكردم گفت منم ميخوام !
    از فرداش تمام فكر و ذكرم شده بود خالى كردن خونمون تا زد و بابام مجبور شد بره تا شيراز واسه انجام كارى كه مامانم باهاش رفت و من به بهونه ى اينكه اينجا راحتم و درس دارم موندم خونه
    همون شب زنگ زدم به فاطمه تا فردا بياد پيشم
    از صبح كه بيدار شدم استرس داشتم دست خودم نبود هم دوسش داشتم هم دلهره ! رفتم يه دوش گرفتم و اماده نشسته بودم تا بيادش بعد تقريباً ١ ساعت و نيم رسيد درو باز كردم اومد تو بلغم كرد محكم ، پيشونيشو بوس كردم و گفتم بريم بشينيم عشقم ، يكم كه نشستيم گفت رها واسم گيتار ميزنى ؟! گفتم چشم رفتم از تو اتاقم گيتارمو برداشتم اومدم نشستم روبروش و شروع كردم زدن و خوندن


    غم ميونِ دوتا چشمون قشنگت لونه كرده..
    شب تو موهاى سياهت خونه كرده..
    دوتا چشمون سياهت مثِ شبهاى منِ..
    سياهياى دو چشمت مثل لبهاى منِ..


    وقتى تموم شد گيتارمو گذاشتم رو مبل و رفتم جفتش نشستم گفتم دوس داشتى چشمان سياهِ من ؟! با يه ناز خنديد و گفت خيلى ، يهو از پشت گرفتمش تو بغلم و صورتمو فرو كردم تو موهاش يه نفس عميق كشيدم..داغ كرده بودم و نفساى داغم ميخورد به پوست گردنش..
    دستاشو گذاش رو دستام كه رو شكمش بود و اروم فشار داد ، گردنشو اروم مك زدم و خوردم..زبونمو از لاله ى گوشش ميكشيدم تا پايين گردنش همزمان دستامو بردم زير تاپش و شكمشو ناز ميكردم ، سرشو برگردوند و لبامون رفت رو هم ، لباى همو ميبوسيديم و ميخورديم ، زبونمو ميكردم تو دهنش ميچرخوندم ، دستامو گرفت گذاش رو سينه هاش ، منم لباشو محكم گاز گرفتم و سينه هاشو چنگ زدم ، داشتم سينه هاشو ميماليدم كه حس كردم گردنش اذيتِ ، بلندش كردم بردمش تو اتاق رو تخت خوابوندمش و لباساشو دراوردم بجز شرتش بيشرف آبى پوسيده بود رو اون پوست سفيدش خيلى خودنمايى ميكرد ، لباساى خودمم دراوردم و رفتم روش دراز كشيدم اول يه كام از لباش گرفتم و رفتم رو سينه هاش يكيو گاز ميگرفتم و اون يكيو ليس ميزدم ، دستشو كرده بود تو موهام و سرمو فشار ميداد به سينه هاش و مدام اه و ناله ميكرد ، دستمو بردم بين پاهاش و اون كس نرم و تپلشو گرفتم تو دستم و ميماليدمش ، سينه هاشو به نوبت ميخوردم و كسشو ميمالوندم كه يه دفعه ديدم يكم لرزيد و پاهاشو منقبض كرد چند ثانيه ، فهميدم ارضا شده يه بوسه رو لباش گذاشتم و بغلش كردم چسبيده بوديم بهم ديگه و موهاشو ناز ميكردم يكم كه حالش جا اومد ديدم داره زبونشو ميكشه رو گردنم منم رو گردنم فوق العاده حساسم ، گردنمو ميخورد و دستاشو گذاشته بود رو سينه هام نوك سينه هامو ميكشيد يه آهِ غليظ گفتم و دست كردم تو موهاى بلندش سرشو هول دادم سمتِ سينه هام شروع كرد سينه هامو خوردن يكم كه سينه هامو خورد زبونشو ميكشيد رو شكمم و ميومد پايين ، پاهامو از هم باز كرد و رونامو ليس ميزد منم از لذت زياد اه ميكشيدم و روتختيو چنگ ميزدم ، شروع كرد كسمو خوردن و ليس زدن داشتم ديوونه ميشدم ، اونم تند تند داشت كسمو ميك ميزد و ميخورد از لذت زياد كمرمو از تخت بلند ميكردم و خودمو فشار ميدادم بهش كه حس كردم ابم داره مياد بهش گفتم ، محكمتر شروع كرد مك زدن كه ابم اومد..
    اومد تو بغلم و يكم لب بازى كرديم و يكم خوابيديم تو بغل هم و بعدش بيدار شديم رفتيم يه دوش گرفتيم و واسم غذا درست كرد و رفت خونه..


    نوشته: Save_me

  • 12

  • 11




  • نظرات:
    •   Siavvvashhhhhhh
    • 3 هفته،6 روز
      • 4

    • نکنیمون لات محله


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • دختری ک قداره کشه و مثل پسر نگاهش میکنن ی خوباخته ی مفلوکه از چیزی ک هست متنفره و نمیتونه چیزی باشه ک نیست....


    •   M.A.KASI
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • بعله


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • بد نبود. لایکیدیم باشد که بهتر و سکسیتر بنویسی.


    •   Niusha_sh
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • دوست عزیز،
      توصیفات کم و داستان بدون هیجان بود، من مطمئنم زندگیِ همجنسگراها و بقیه ی گرایش های رنگین کمونی پر از اتفاقاتِ مختلف هست، که تو فقط یه چیز معمولی نوشتی
      آبی هم مال منه...
      اسم فاطمه رو هم دوست نداشتم...البته شخصیه...
      لایک فقط واسه تم داستان


    •   Clay0098
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • دوست عزیز شما نویسنده خوبی هستید
      در واقع از خیلی ها بهتر نوشتید
      فقط امیدوارم داستان بعدی شخصیت ها بهتر معرفی بشن که نقطه ضعفتون بود.
      اما نگارشتون خوب بود
      و مشخصه ویرایش کردید
      تعلیق هم حتما پر رنگتر باشه که عالیه
      به شعور و و قلمتون لایک میدم


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • بد نبود اما خیلی خوب هم نبود.
      ولی خب لایک کردم.
      یکم قدرت قلم و ذهنت دو تقویت کنی بهترم میشی.


    •   royaei
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • نگارشت تا حدودی خوب بود ولی میتونست بهتر باشه اگه یکم تفکر و دقت و وقت میزاشتی براش ؛
      هیجان و حس و فضاسازی خیلی کم بود بطوری که خواننده رو جذب نمیکنه ؛
      موفق باشی


    •   m...h...a...
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • از توضیحاتت معلومه که لز هستی و خب ظاهرا لز واقعی..اگه میتونستی نگارشت رو بهتر کنی قطعا داستانت قشنگ تر میشه..میتونی از نیوشای عزیز که جزء لزهای شهوانی هست کمک بگیری...البته نیوشا ببخشیدا دارم کارتو زیاد میکنم.. (biggrin) (biggrin) (biggrin) ..موفق باشی


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • چون گفتین نظر بدین واستون کامنت میزنم
      داستانتون انگار ترکیبی از چند داستان دیگه بود نه هیجان داشت نه حس و حال خاصی به آدم دست میداد خیلی اتفاقای تکراری و رایجی ک توی هر داستان سکسی میشه دید توی داستان شما هم بود انگار از هر داستان یه بخشی و رو بردارین و بچسبونین و سرهم کنین تا بشه این(البته این نظر منه ممکنه هیچ اینطور نباشه)
      بعدشم که لزبین فقط به تیپ و ظاهر پسرونه و رنگ آبی معنی نمیشه خیلی خصوصیات دیگم داره
      در کل خسته نباشید امیدوارم داستانای بعدیتون بهتر و جذاب تر باشه
      لایک هشتم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو