عشقبازی با مرگ

    عقربه ها ساعت ٣ صبح و نشون میدادن ؛ كنارم خوابیده بود، عادت داشت لخت بخوابه بدون هیچ لباسی ؛ پنجره اتاق باز بود و گهگداری نسیم ملایمی صورتمو نوازش میكرد
    نور نقره ای ماه روی بدنش سایه روشن انداخته بود ،مثل یك نقاشی
    كلافه دستی به صورتم كشیدم و سیگاری روشن كردم
    چندمین نخ بود؟ خودمم نمیدونستم حرفای شهاب مثل اكو تو ذهنم تكرار میشد
    خودم دیدمش با دوستش كنار خیابون بودن ماشینا جلوی پاشون وایمیستادن ولی توجهی نمیكردن اتفاقی دیدمشون خواستم برم جلو كه یه اریا جلو پاشون ترمز كرد
    چیزی از سیگارم نفهمیدم توی زیر سیگاری خاموشش كردم و سعی كردم افكار ازار دهنده رو از ذهنم پاك كتم و چشمامو بستم .
    زودتر از من بیدار شده بود و با صدای ملایمی تو اشپزخونه اواز میخوندو میز صبحونه رو میچید نگاهش به من افتاد كه به دیوار تكیه داده بودم و محو زمزمه ی ارومش شدم لبخند زد و صبح به خیر گفت زیر لب جواب دادمو روی صندلی نشستم
    انگار مسخ شده بودم دستشو چند بار جلوی صورتم تكون داد وبا هیجان درباره ی اتفاقات دیروزش حرف میزد
    یك ان حرفشو قطع كردم و پرسیدم نرگس دیروز بعد از اموزشگاه كجا رفتین؟ حس كردم یك لحظه هول شد و سریع خودشو جمع كرد لباشو خیس كرد و گفت با سارا رفتیم بستنی خوردیم
    اهانی گفتم و لقمه رو تو دهنم جا دادم واب پرتغال و سر كشیدم


    داشتم كار پیرمردی كه میخواست برای نوه اش حساب باز كنه رو راه مینداختم كه از دور دیدمش با عجله اومد و كنارم نشست لبخند صمیمانه و همراه با شیطنتی كرد و گفت یخورده دیر شد فكر كنم
    شهاب دوست دوران دانشجوییم بودو باهم حسابی جور بودیم موقعی كه خواستم ازدواج كنم حسابی سعی میكرد منصرفم كنه ولی با وجود تموم مخالفتا من به نرگس بدجوری دل باخته بودم و بلخره باهم زندگیمونو شروع كردیم
    نرگس دختری كم رو خجالتی بود ولی تو شبامون یه دختر فوق العاده شیطون میشد و حسابی لوندی میكرد برام
    نرگس فقط یه دوست داشت كه اونم سارا بود و از بچگی با هم دوست بودن چند وقتی بود به اصرار سارا با هم كلاس كامپیوتر میرفتن
    سارا برعكس نرگس خیلی بی پروا و بذله گو بود.
    پدر و مادرش طلاق گرفته بودن و هركدوم پی زندگیشون رفته بودن سارا هم با مادرِ پدرش زندگی میكرد.
    نرگس و سارا یه پارادوكس به تمام معنا بودن ؛
    نرگس تو یه خانواده متوسط به دنیا اومد و یه خواهر داشت خوانواده ای كه براش معنی خونه و خونواده در وهله اول بود


    ناخواسته دوباره یاد حرفای شهاب افتادم :
    سارا كلافه بود و نرگس با نگاه ازش میخواست كه سوار شن سارا با اكراه سوار شد و رفتن ؛دنبالشون كردم جلوی یه كافه بستنی وایسادن
    عكسارو نشونم داد یه مرد جا افتاده روبه روشون نشسته بود نرگس خیلی خونسرد بود این خونسردی چهرش جای توجیهی برای كارش نمیذاشت انگار هزار بار اون مردو دیده بود و میشناختش
    چند روزی از حرفای شهاب گذشته بود ولی ذهن من همچنان درگیر بود ؛خشم ،تنفر، عشق ، ترس ،،شك و تردید ، همه ی این حسارو باهم داشتم؛ كنار هم میخوابیدیم ولی بی هیچ برخوردی
    دیگه از اون بوس و بغل های اخر شب خبری نبود هردفعه خواستم طرفش برم یه لحظه تنفر كل وجودمو میگرفت و باعث میشد رو دلم پا بزارم .


    عود روشن كرده بود؛ میگفت بهش ارامش میده، ارایش ملایمی كرده بود، كنارم نشست و دستمو تو دستاش گرفت نگاه نگرانی بم انداخت ؛ انگار دو دل بود حرفشو بزنه چشمای عسلیش غمگین بود، بلخره جدال بین مغز قلبش تموم شد و صداشو صاف كرد ، اون صدای گرم و دلنشین انگار برام گوشخراش ترین صدا شده بود ولی محكوم بودم به موندن و گوش دادن
    امیر چیزی شده ؟ چند روزه منو نمیبینی اصلا ؛ انگار فقط جسمت اینجاست! یادته میگفتم من دختر كوچولوی بی پناهم ؟ میگفتی خودم پناهت میشم ؟خودم نازتو میكشم ؟یادته میگفتم من همون گنجشك كوچولوی خیس شده زیر بارونم كه هیچی حالمو خوب نمیكنه، گفتی تو اغوشم برات یه اشیونه گرم و نرم میسازم !پس چیشده نكنه دلت و زدم؟ كلافه دست تو موهام كشیدم و گفتم نه نرگس ، تو هنوز برام همونی ، یكم فشار كار زیاده و خستم كرده .
    نرگس گفت پس چرا نزدیكم نمیشی و پسم میزنی؟
    داشت با حرفاش عذابم میداد.
    - معذرت میخوام عزیزم مگه میشه من تورو نخوام؟
    واقعا هم تو این چند روز حسرت لمس بدن بی نقصش كه مثل الهه های یونان انگار از زیر دست یه پیكر تراش در اومده بود به دلم مونده بود ولی باز اون فكرای لعنتی مانع از انجام كاری میشد.
    تو یه لحظه دیدم لباش رو لبام قفل شده ، یه دستش رو شونم و دست دیگش پشت گردنم بود؛ همراهیش میكردم و خودمو از چشیدن طعم شیرین لباش محروم نكردم .
    بوسه های لطیف و صدای كوتاه مكیده شدن لبهامون تنها صدایی بود كه سكوت اتاق نیمه تاریكی كه با چند شمع روشن شده بود رو میشكست .
    لباشو از لبام جدا كرد، رو به روم وایساد و با ناز و ادای مخصوص خودش پیراهن بلندی كه زمینه سفید با گل و برگ های بهاری داشت از تنش در اورد یه ست مشكی توری زیر پراهنش پوشیده بود كه با پوست سفیدش تضاد زیبایی داشت .
    تو چشام زل زده بود با همون چشمای خمار عسلیش ،اروم اروم جلو میومد و من بی حركت فقط نگاه میكردم اومد روی مبل و روی پام نشست طوری كه گرمای كسش و حس میكردم خودشو اروم روم میمالید طاقت نیوردم ؛ كمرشو گرفتمو روی مبل خوابوندمش ؛ با عشوه، اروم خندید سوتینشو بالا زدم و سینه های گردشو تو دستم گرفتم نوك یكی از سینه هاشو لیس میزدمو میخوردم و اون یكی رو میمالوندم صدای ناله هاش جری ترم میكرد ، وسط سینه هاشو لیس زدم و چنتا بوس از گردنش كردم، اومدم پایین و شورت خیسشو با دندون كشیدم پایین ؛چنبار سرمو نزدیك كردم نفسام به كسش میخورد و دیوونه میشد؛ یه لیس از پایین كسش تا روی چوچولش كشیدم ،اه شهوتناكی كشید ،یكم دیگه خوردمش و كنارش نشستم .
    اومد بین پام ، شلوارم و پایین كشید؛ كیرم داشت میتركید سرشو یه بوس اروم كرد و یه میك از سرش كرد
    اروم اروم تو دهنش كرد همشو و تو دهنش بالا پایین میكرد.
    لعنتی بلد بود چطور دیوونم كنه ، موهاشو گرفتمو تو دهنش تلمبه میزدم ؛ بعد چند دقیقه موهاشو ول كردم سرشو برد پایین از زیر تخمام روی خطش لیس زد تا نوك كیرم و نوكش و دوباره تو دهنش كرد
    دیگه بس بود داشتم میتركیدم سریع داگیش كردمو اروم كیرمو روی چوچولش چنبار مالیدم ؛ اروم ناله كرد : امیر توروخدا بكن توش خیلی تشنه اس تشنه كیرته .
    دوس داشتم التماس كنه گزاشتم دمشو اروم كردم تو یه ناله از روی لذت كشید لپای كونشو گرفتم و اروم اروم تو كسش تلمبه میزدم بعد چند دقیقه تندش كردم نرگس دیگه داشت جیغ میزد ، یه پامو روی مبل گذاشتم و دوباره شروع كردم میگفت اینجوری بیشتر بش حال میده .
    حس كردم داره ابم میاد ؛ كونشو چنگ زدم و خودمو بهش چسبوندم همشو توش خالی كردم پاشو بهم چسبوند و پاشد رفت حموم .
    ده دقه ای بود كه تو حموم بود ؛یه نخ سیگار روشن كردم ، یهو صدای گوشیش بلند شد ؛ حریم شخصی برای من مهم بود و طبیعتا دلم نمیخواست خط قرمزامو زیر پا بزارم ولی این چند روز ترجیح میدادم به هرچیزی چنگ بزنم تا بفهم تو مغز لعنتیش چی میگزره ، گوشیشو برداشتم ؛ یه پیام بود از شخصی به اسم سلطانی :
    (نرگس جان فردا ساعت پنج همون كافه، بات حرف دارم ممنون میشم سارا چیزی نفهمه )
    گوشام داغ شده بود چشام كاسه خون ؛ ترجیح دادم واكنشی نشون ندم پیامو پاك كردم و گوشیشو سرجاش گزاشتم .


    هزار بار دودل شده بودم و هزار بار مصمم تر برای رفتن به اون كافه
    ساعت ٤:٤٥ جلوی در كافه ای بودم كه دیدنش حس مرگ بهم میداد ؛ همونی كه توی عكسا بود، همون مرد كه سنش انگاری بیشتر از عكسش میزد ؛همه چیز اماده بود.
    نشسته بود روی صندلی و قهوه اشو میخورد ، انگار هیچ چیز تو دنیا جز اون فنجون قهوه وجود نداشت ،خیلی اروم بود و این اروم بودنش منو عصبی تر میكرد .
    دستم ناخوداگاه مشت میشد و به زدن مشت به فرمون و دردی كه توی دستم میپیچید ختم میشد.
    هنوز دودل بودم ولی باید میرفتم ،نمیتونستم با این حس نفرتی كه به خودم و نرگس داشتم زندگی كنم.
    سر ساعت ٥ وارد كافه شدم مستقیم سمت میز سلطانی رفتم و پشت میزش نشستم .
    شوكه شده بود و از چهرش كاملا پیدا بود ؛بهش گفتم همین الان میای بیرون وگرنه همینجا از تخمات اویزونت میكنم .
    بیرون منتظرش بودم به دو دقه نكشید كه خودشو جمع و جور كرد و بیرون اومد؛ نزدیك شد یقه اشو گرفتم و به دیوار چسبوندم ؛
    - یا همین الان میگی با زن من چیكار داری كه باش قرار میزاری یا با ماشین جوری از روت رد میشم كه مادرتم نتونه بشناست .
    صورتش قرمز شده بود نمیتونست حرف بزنه و عصبی ترم كرده بود یه مشت پای چشمش زدم ك از درد به خودش پیچید و روی دوزانو نشست .
    - میگی یا دوباره دلت كتك میخواد ؟اخه از سنت خجالت نمیكشی؟ نرگس جای دخترته خجالت نمیكشی با یه زن شوهر دار قرار میزاری؟
    با این حرفا یه لحظه خون جلوی چشممو گرفت و دوباره با شدت بیشتری با لگد زیر پام بهش ضربه میزدم
    دست از زدنش برداشتم و كنارش نشستم؛ نفس نفس میزدم ،؟قلبم داشت از جا كنده میشد ، گوشام اتیش گرفته بود .
    سلطانی سرفه میكرد و حسابی كبود شده بود؛ یه لحظه ترسیدم ولی باز به حالت عادی برگشت .
    سلطانی: اگه یه لحظه اجازه بدی واست توضیح میدم اقا پسر


    دنده رو جابه جا كردم و پا رو گاز گزاشتم صدای فریاد شاهین نجفی گوشمو منفجر كرده بود و اجازه فكر نمیداد ولی حرفای سلطانی با مرگ هم از یادم نمیرفت


    +ببین اقای فرهمند ؛ سالها پیش من با خانومی اشنا شدم كه اشنایی ما موجب ازدواج شد .
    علاقه ی بینمون روز به روز بیشتر میشد، ولی تو زندگی هركاری كه واسه خوشحال كردنش میكردم یه چیز كم بود كه داشت اونو حسابی افسرده میكرد.
    همسرم قبلا ازدواج كرده بود و از ازدواجش یه دختر داشت كه اونموقع نه ساله بود ولی حضانت بچه با همسرم نبود .
    هیچ رد و اثری ازش نبود انگار اصلا همچین ادمی افریده نشده بود .
    سعی كردم با انداختن فكر بچه تو سرش حواسشو پرت كنم ولی متاسفانه الهام دیگه بچه دار نمیشد؛ سرطان رحم داشت و ما دیر فهمیدیم و مجبور شدیم رحمش رو در بیاریم، اون سخت با بیماریش میجنگید و تقریبا دوره نقاهت رو به خوبی گذرونده بود ؛ بعد از مدتی فهمیدیم كه سرطان معده گرفته، متاسفانه هرچقدر تلاش كردیم تا جلوی سرطان رو بگیریم موفق نشدیم و روز به روز حالش بدتر میشد .
    اون فقط مدام از من میخواست كه دخترش رو براش پیدا كنم .
    تا چند روز پیش كه اتفاقی به اموزشگاهی كه همین نزدیكیاس و من موسسشم سر زدم ؛ اسم سارا فاضلی رو توی لیست ها دیدم، از منشی پرسیدم كه گفت همین الان رفتن پایین ؛ با عجله رفتم پایین بهشون رسیدم و ماجرا رو برای سارا تعریف كردم؛ مطمعن نبودم خودش باشه ولی هرچی بیشتر میگفتم تنفر تو چشماش به من این اطمیمان رو میداد كه بلخره پیداش كردم بعد از تعریف كردن ماجرا اون فقط یه جمله گفت
    "بره به همون جهنمی كه دختر نه سالش رو به خاطرش ول كرد و رفت "
    سریع دنبالشون دویدم ولی اونا دور شده بودن سوار ماشین شدم و كنارشون وایسادم ازشون خواستم سوار شن خانوم شما مدام تو گوش سارا چیزی میگفت كه در نهایت بلخره موفق شدم سوارشون كنم.
    ازش خواهش كردم كه یكبار به دیدن مادرش بیاد ، ولی اون هرلحظه تنفر و خشم چهرش بیشتر میشد؛ ناچارا شمارمو براش گذاشتم و گفتم فكراشو بكنه؛ فردای اون روز خانوم شما به من زنگ زدن و گفتن كه هرطوری شده راضیش میكنه و اینكه نگران نباشم .
    ولی مثل اینكه دیگه فایده ای نداره؛ چون همسرم دیشب برای همیشه چشماشو بست .
    امروز ، می خواستم به خانومتون بگم كه مادر سارا فوت كرده و اینكه به سارا بگه اگه دوست داشت برای خاكسپاری و برای اخرین بار دیدن مادرش بیاد تا حداقل روح مادرش در ارامش باشه.


    نوشته: فرفریسم

  • 38

  • 5




  • نظرات:
    •   .سامان.
    • 2 هفته،6 روز
      • 17

    • از بقیه بهتر بود، استعداد نوشتن داری ولی ویرایش کن. علائم نگارشی رو خوب استفاده کن و غلط املایی ها رو هم سعی کن نداشته باشی.


    •   boyboy36
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • تو با کیر منم نمیتونی عشق بازی کنی چه برسه به مرگ


    •   Arthurmorgan.RED
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • داستانت جذب نکرد منو،خیلی تو حاشیه رفتی و از موضوع اصلی خارج شدی‌،رومان نمیخوای بنویسی که.تا آخر نخوندم.


    •   amir21mash
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • حالا بخاطر یه سوراخ‌ خودتو بگا ندی


    •   Alouche
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • عشقولانش کم بود اقای فرفری ولی خوب بود لایک


    •   amiiir_h
    • 2 هفته،6 روز
      • 10

    • همه چیش تقریبا اوک بود جز اسم داستان..ربطی ب موضوع داستان نداشت..میشد ی اسم بهتر واسش پیدا کرد..درکل خسته نباشی ب قول سامان از بقیه داستان ها بهتر بود و میشد فهمید چ ب چیه


    •   خوشگلخانم
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • اینم ضدحال اه


    •   saeedno15
    • 2 هفته،6 روز
      • 10

    • خیلی بهتر از مزخرفات قبلی بود, لایک.
      ایرادهای داستانم که سامان عزیز گفتن, سعی کن توی داستان های بعدی استفاده کنی.
      موفق باشی.


    •   Kosمیدم
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • خب ک چی؟ اینو نوشتی که به پارتنرمون شک نکنیم؟
      باشه ازین ب بعد هر کی دید زنش سوار ماشین غریبس یا تو کافه قرار داره، دستشو گاز میگیره میگه: استغفرلاه حتما ننشه
      کسخل پشمک ریدم تو کsoتانت


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • سامان
      ممنونم بابت راهنمايي هات


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • ارتور مورگان
      اميدوارم داستاناي بعدي جذاب تر باشه راستش براي اولين بار دست به قلم بردم و تازه اول راهم


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • الوچه جان
      ممنون بابت نظرت ايشالله تو داستاناي بعدي سعي ميكنم عاشقانه هاشو بيشتر كنم


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • امير
      ممنونم از لطفت و خوشحالم ك خوشتون اومده
      راستش اسم گذاشتن خيلي برام سخت بود و در نهايت اينو گذاشتم حتما از راهنماييتون براي داستان هاي بعدي استفاده ميكنم


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • خوشگلخانم جان
      متاسفم كه باعث ناراحتيتون شد ولي بهر حال از وقتي ك گذاشتيد ممنونم


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • سعيد
      ممنونم حتما از راهنمايي هاتون استفاده ميكنم مرسي ك وقت گذاشتين


    •   Ado_Den_Haag
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • راستش هنوز داستانو نخوندم می‌تونی درباره داستانت یه توضیحی بدی که چرا این اسمو برای داستانت انتخاب کردی؟


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • راستش خيلي يهويي شد اسمش خوشحال ميشم بخونيد و نظرتونو بگيد


    •   Ado_Den_Haag
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • فردا حتماً میخونم الآن مغزم کشش نداره.


    •   Sexybreasts
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • با خوندن چند خط اول حدس زدن آخرش از آب خوردن راحت تر بود (cool)
      موضوع داستان خيلى قديمى و كليشه :)
      لايك ١٠ (rose)


    •   L(G)BT_LIFE
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • داستانت خوب بود کاش دنباله داشت به واقعیت هم میخورد و قشنگ نوشتی از نظر من ادامه بده معلومه روش فکر کردی و زحمت کشیدی تا تموم شه بهش احترام میزارم
      خسته نباشی ادامه بده حتما ممنون (clap) (ok)


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • ophelia
      ممنون نظر لطف شمارو ميرسونه


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • sexybreats
      داستان اولم بود به اين ديد بش نگاه كنيد


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • LGBT life
      ممنونم حتما با لطف شما و دوستان دلگرمي بهم ميده ك ادامه بدم و انتقاداتتون باعث بهتر و بهتر شدن داستان ها ميشه خوشحالم ك پسنديديد


    •   مهرپویا
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • اه پیش از ان که در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی


    •   مهرپویا
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • قلب ام را در مجری‌ی کهنه ئی
      پنهان می کنم
      در اتاقی که دریچه ئی ش
      نیست
      از مهتابی
      به کوچه ی تاریک
      خم می شوم
      و به جای همه نومیدان
      می گریم


      آه
      من
      حرام شده ام!


      با این همه، ای قلب در به در
      از یاد مبر
      که ما
      من و تو
      عشق را رعایت کرده ایم،
      از یاد مبر
      که ما
      من و تو
      انسان را
      رعایت کرده ایم،
      خود اگر شاه کار خدا بود
      یا نبود


    •   Shahab__sang
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • اینجاست که میگه زودقضاوت نکنیم.ولی درکل بایدخانومت شماروهم درجریان ماجرامیذاشت.


    •   Caboos1
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • کص غرورت رو به گوه کشید آقا پسر
      من اگه جات بودم اول سلطانی رو میکردم بعد میرفتم نرگس رو میفرستادم خونه ننش
      بدبخت تو اینقد تو اون خونه غریبه ای که زنت آدم حسابت نکرد این موصوع رو که به نظر من خیلی هم مهمه رو بهت بگه


    •   Caboos1
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • عه داستان بود؟
      بابا اولش بگید واقعی نیست آدم اینقد به افراد خیالی فوش نده
      حس اوسکولی بهم دست داد
      نگارشت خوب بود ولی موضوع مندرس و نخ نما
      لایک برادر


    •   _Mehraaan_
    • 2 هفته،6 روز
      • 8

    • داشتن استعداد نوشتن از نوع نگارشت و روند اتفاقات داستانت مشخصه. سادگی و روونی داستان مهمترین خصلت مثبت داستان بود.


      اما....اما.... رعایت نکردن اصول اولیه نگارشی مثل نقطه و فاصله و ... توسط کسی که نوشتن بلده و استعداد داره، توهین به خواننده و صدالبته خودشه! حلش کن حتما!


      لایک 16 (rose)


    •   Mr.black2000
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • موضوع داستانتون جالب بود .
      ولی میتونست پیچیده تر باشه
      و ذهن خواننده رو بیشتر به چالش بکشه .
      ولی در کل خوب قلمی دارید .
      با آرزوی موفقیت ?


    •   Ado_Den_Haag
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • داستان زیبایی بود خسته نباشی.


    •   mamad_alone
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • کص ننت - من که نفهمیدم چی گفتی - امیدوارم خودت فهمیده باشی


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 6

    • فرفریسم عزیز دوست خوبم داستان پر محتوایی رو خوندم و قشنگ نوشته بودی، فقط کاش ویرایش میکردی و غلط های املایی و نگارشی رو اصلاح میکردی که داستان تمیز تری رو میخوندیم.
      یکی دو جا هم جمله بندی هات اشتباه بود.
      سعی کن تو داستان های بعدیت رو ویرایش داستان بیشتر حساس بشی.
      لذت بردیم ممنون.
      بیشتر ازت بخونیم.
      لایک۲۰ تقدیمت


    •   Devil._.Girl
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • Engar ye khanum nvshte ino . Idk why


    •   Yavarfaaqer
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • اولاش نامفهوم و جسته گریخته بود نخوندم .


    •   Vashkin
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • خب خداروشکر انگار قاطی آب و نونمون غیرت کردن.
      لایک کردم


    •   امیر1000000000
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • عالی


    •   kodaksismoni2009@gmail.com
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • سلام. دوست دختر پایه کم سن سال میخوام از اصفهان. وضع مالیم خوبه.خوش تیپ چشم رنگی همه جوره ساپرتش میکنم. ایدی تلگرام. Irantiam


    •   Marshaall_Boss
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • خوب بود.لایک


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • مهر پويا
      شعر زيبايي بود


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • shahab__sang
      بله درسته
      اما دوست عزيز اين فقط يك داستانه اما خوشحالم ك جوري بوده ك باور پذير به نظر بياد


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • caboos1
      متاسفانه يا خوشبختانه فقط يك داستان بود شرمنده اگه با احساساتتون بازي شد?
      در ضمن برادر نه
      خواهر?


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • _mehraaan_عزيز
      خيلي خوشحالم كه كامنت شما رو ديدم ممنون بابت تعريف و همچنين بسيار ممنون بابت نقدتون
      حرف شما كاملا درسته اما من دفعه اولي هست كه دست به قلم گرفتم و فقط حس كردم كه ميتونم اينكارو بكنم با اينكه چندين بار ويرايش كردم اما حتما جاهايي از دستم در رفته
      حتما روش كار ميكنم


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • mr.black2000
      ممنونم


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • hamid30gari عزيز
      واقعا از لطفت ممنونم حتما از راهنمايي عات استفاده ميكنم دوست عزيز


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • devil.girlعزيز
      شما اولين نفري هستي كه فهميدبي من مرد نيستم به اين ميگن حس ششم قوي زنانه?


    •   M.k@
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • آقا تو رو خدا اینقد ننویسین
      انگار نمایش نامه شکسپیره


    •   مردتنها90
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • عالی بود لاااااااااااااایک داری (clap)


    •   Hamidarakii
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • هیچوقت زود و احساسی تصمیم نگیرید. زدی سلطانی و کتلت کردی واسه چی؟ سلطانی که بهتر بود یه سیخ برگ و یه کوبیده. حالا کتلتش کردی ک چی بشه..... مرسی. لایک داشت داستان چون آموزنده بود


    •   داریوشم
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • سلام...من عادت ندارم اول کامنتا رو بخونم،مگر داستانهای محارم و خیانتو که اینم دلیل داره،اون دو ورژن مزخرفو میخونم که بعدش برم غر بزنم که ننویسن،الآن اما هنوز نرفتم کامنتا رو بخونم چون معتقدم خوندن کامنتا قبل از داستان ذهن آدمو از بیطرفی در میاره...بهرحال،غلط املایی ندیدم،خوب و روون نوشتی و اما داستان...یکم برای سایت سکسی غمگین بود،اما این دلیل نمیشه چون سایت سکسی هست همهء داستاناشم حتما سکسی باشه،خوب بود،لایکم کردم و ... مرسی


    •   amadimahdi
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • اینه که آدم باید تو این جور مسایل زود قضاوت نکنه و با آبرو هیچ حتی آن شخص عزیزترین کس باشه همین


    •   AM1111AM
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • قشنگ بود لایک کردم
      ولی اسم داستان ربطی نداشت


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • داريوش
      ممنونم خوشحالم كه خوشت اومده


    •   Caboos1
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • فرفریسم جان
      یه داستان نوشتی کلا منو منفجر کردی
      اواقعی بودن نبودن
      خواهر و برادر
      کلا قاطی کردم
      سه روزه میخوام تایپ کنم شهوانی می نویسم شمخانی
      خودت تصور کن با شورت تو تخت دستت تو خشتک آماده ی زدن یه دفه صفحه گوشیت پره عکس شمخانی میشه
      کلا فیوزه مغزم سوخت هر چی هم انگشت میکنم تو کونم ری استارت بشم نمیشه ارور 500 میده


    •   فرفريسم
    • 2 هفته
      • 0

    • caboosجان
      ولش كن برادر من يچي گفتم شما سخت نگير (biggrin)


    •   A....k
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • حاجی اینو بده یه کارگردان فیلم کنه عالی بود ناموسا


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو