عشقبازی در حفرهء قنات

1399/10/28

باخبر شدم شاهین اینا هفتهء دیگه بر می گردن. از وقتی که واسه دبیرستان با خونواده ش به شهر دیگه ای رفت شش سال می شد که ندیده بودمش. هنوز نه موبایلی بود نه کامپیوتری. هیچ خبري از هم نداشتيم. دلم لک زده بود واسه اون روزا، روزای شيريني که مزه ش هنوز زیز دندونم بود. از بچگي همبازی بوديم. بزرگتر که شدیم دور از چشمایی که مراقب ما بودن و دور از آفتاب سوزانِ شهرِ چسبیده به کویر پناه مي برديم به قناتی که چند متر زيرِزمين مخفی بود. هنوز رطوبتی داشت ولی متروک به حال خودش رها شده بود. از پلکاني خاکی با شيب تند پايين مي رفتيم، با شمع از دالوني باریک می گذشتیم تا به “لونهء عشق” خودمون برسیم: حفره اي که دست طبیعت در ديوارهء قنات درست کرده بود و مي شد توش نشست و یا درازکشيد. “لونهء عشق” کشف شاهین بود، کسي غير از ما اونجا رو بلد نبود، رفتن به اون ظلمات انگیزه مي خواست و دل و جرئت که اولی رو تا دلت بخواد داشتیم. دومی هم کم کم دنبال اولی اومد. شاهین می گفت: این لونه کار خدای عشقه، به ما نشونش داد چون عشقمون خداییه.
بازی های کودکانهء ما خیلی زود به کشف نقاط ممنوعه کشید. از ور رفتن با همدیگه سیر نمی شدیم. همديگه رو لخت بغل مي کرديم و چه حالي داشت. می دونی که عشقبازی ياد گرفتن لازم نداره،کافیه عشقت رو پیدا کرده باشی. ولی یه دفعه که چشیدی مزه اش می ره زیر دندونت.
از هر فرصتی و هر سوراخ سمبه ای برای عشقبازی استفاده می کردیم تا یه دفعه توی اتاقک بالا پشتبوم مچمون رو گرفتن. از اون به بعد در پشتبوم ها که به هم راه داشت قفل شد و چهارچشمی مواظب ما بودن. به سختي مي تونستيم همديگه رو ببينيم. حالا مفخیگاه قنات تنها جایی بود که داشتیم. مثل رختخواب نرم و راحت نبود در عوض خیالمون از سر خر راحت بود.
زنگ مدرسه رو که می زدن تمام راهو می دویدم تا زودتر به اونجا برسم. هنوز نفس نفس می زدم که شاهین می رسید، مدرسه ش یه کم دورتر بود. فوری روی زیر اندازی که از گونی و پارچه کهنه درست کرده بودیم به هم می پیچیدیم تا از نیم ساعتي که فرصت داشتیم حداکثر استفاده رو ببريم. اينقدر زود مي گذشت که هر دفعه فکر مي کرديم عشق بازیمون نیمه کاره مونده.
من زودتر از شاهین بالغ شدم. چهارم دبستان سینه هام حسابي بیرون زده بود. دو گوی سرکش و مغرور کمبودی رو که در زیبایی طبیعی، مخصوصا با اون موهای وزوزیم حس می کردم جبران کردن. بهم اعتماد به نفس دادن. شاهين اسمشون رو گذاشته بود افسونگر. ميخ نگاه کردنشون مي شد. وقتی به اونا دست می زد يا مي مکیدشون بدنم گُر می گرفت. بین پاهام خیس می شد و دلم چیزی می خواست که بین پاهای شاهین بود. اونو به پشت می خوابوندم، رو آلتش می نشستم و پیچ و تاب می خوردم. شاهین با سینه هام بازی می کرد یا باسنم رو مي گرفت و با حرکت بدنم همراهی می کرد.
شمعی که از سقاخونه کش رفته بودیم به آخر که می رسید می فهمیدیم وقت رفتنه.
بعد از شش سال برگشته بودم به لونهء عشق ببینم هنوزم می شه توش حال کرد یا نه. این دفعه با نور گوشی و نه شمعِ دزدی. قنات کاملا خشکیده بود، دهنه ش رو خار و علف گرفته بود. راهو باز کردم تا رسيدم به لونه. هنوز تکه هایی از جل کهنه های قدیم باقی بود. به تمیزکاری احتیاج داشت، به زیرانداز تازه و کمی عطر و گلاب تا بوی موندگی و نا رو ببره.
دورهء بلوغ اون همه عشق بازي کرده بودیم و هنوز دختر بودم. بارها خواسته بودیم عشق بازی رو کامل کنیم ولی نشده بود. وقتی آتش شهوت بلند می شد خودمو واسه شاهین باز می کردم. اما سر آلتش که می رفت تو درد و سوزش نمی ذاشت جلوتر بریم. یه دفعه کمی قرمزی هم دیدیم. ترسيديم، به عشق بازی ساده رضایت دادیم.
بعد از شش سال دوباره دیدمش، البته از فاصله ای. با کس و کارش بود و نمی شد حرف بزنیم، به زحمت شناختمش. از صورتِ اون وقتا فقط چشماش آشنا بود، باقی هیکلی بود یه سروگردن بزرگتر از من و فرق داشت با خاطرات نوجوانيم. ولی لبخند ظریفش مي گفت که هنوز همون آدم مهربونه. با خودم گفتم این مرد منه. به زودی مال هم می شیم، واسه همیشه. از همین فردا، همون ساعت هميشگي همون جاي هميشگي. به هر دردسری بود پیغام قرار رو بهش رسوندم.
خدایا، چطور تا فردا صبر کنم؟ سناریویی رو که فکر کرده بودم مرور کردم. سوتین که نمی پوشم. سینه هام به شق و رقی شش سال پیش نيستن، يه کم گردتر شدن، ولي هنوز با قدرت فرم خودشونو به پيرهنم تحميل می کنن. این باارزش ترين چيزيه که از مادرم ارث بردم. رکابی توری می پوشم، پیرهن دکمه دار، دامن کوتاه و مانتویی که همهء اینا رو از چشم غریبه بپوشونه. شورت هم نمی خوام. دست و پا گیره. تمیز و معطر برای رفتن تا خونهء آخر.
به ساعت سه بعد ازظهر که قرارمون بود چیزی نمونده بود. قلبم اومده بود تو دهنم. نکنه این دم آخري یه کاری پیش بیاید، مزاحمی سر برسه، به موقع نرسم یا اون نتونه؟ زودتر از ساعت قرار بیرون زدم. با شتاب به سمت لونهء عشق. دوروبر رو پائیدم، از ورودی قنات متروک پائین رفتم. به لطف نور گوشی سریع تر و آسون تر از اون روزا جلو رفتم. دولا دولا که وارد نقب شدم بوی ادکلن شيريني به مشامم خورد. لونه ای که دیروز فرش کرده بودم با کورسویی روشن بود. دلم گرم شد از این که شاهین زودتر از من اومده بود.
دراز کشیده بود. زبونم بند اومده بود. چه کار باید می کردم؟ چی باید می گفتم؟ هرچی که آماده کرده بودم از ذهنم پریده بود. دراز کشیده بود، نیم خیز که شد خودمو انداختم تو بغلش. اشک شش سال دوری از چشمام سرازیر شد. زبونم بند اومده بود. محکم بغلم کرد: عزیزم…
مثل طوطی تکرار کردم: عزیزم…
وقتی انگشتای باریکش مثل اون روزها تو موهای وزوزیم فرو رفت از انرژي آشنايي گرم شدم، نرمهء گوشش رو آروم فشار دادم و شش سال فاصله کم کم از بين رفت. لبا که به هم قفل شد دري به سوي آینده باز شد. چند دقیقه که به بوس و کنار گذشت، نشستم روش، همونجا که همیشه می نشستم تا مردونگیش رو با زنونگیم حس کنم. و حس کردم. حرف نمی زدیم، مثل همون وقتا که همه چیز توی سکوت می گذشت. طنین نفسامون فضای تنگ و تاریک لونه رو با موسیقیِ عشق و سکس پر می کرد. وقتی تن و بدن دارن با هم درد دل می کنن نباید با پرحرفی مزاحمشون شد!
شلوارش رو که اون وقتا معمولا پیژامه بود و بعد شورتش رو که دیگه نمی تونست آلت مردونه ش رو مهار کنه پائین کشیدم. تو این شش سال چه قدوقامتی به هم زده بود. همهء این ابهت قرار بود بره تو بدن من؟ همیشه دلم خواسته بود قبل از عشق بازی آلتشو بین لبام بگیرم. یه ندای غریزی می گفت مثل سینهء مادر اونو مال خودت کن. ولی شرم و حیا هیچ وقت نذاشته بود. لعنت به این خجالت! مثل گذشته کمی لمس و نوازشش کردم. بعد روش نشستم و بعد از شش سال حرکت از نو. در این فاصله شاهین دکمه های پیرهنم رو باز کرده بود و به سینه هام چشم دوخته بود. انگار می خواست مطمئن بشه که همون سینه های قبلیِ خودشن. تو اون فضای کم نور لبخند رضایتش رو دیدم. وقتی به سینه هام که نوکشون بیرون زده بود نگاه کردم احساس غرور کردم، دستام بی اختیار رفت طرفشون. انگار بخوام دودستی تقدیمشون کنم به شاهين. دوباره همون حس گُر گرقتن: اوف…
شاهین دهنشو باز کرد که یه چیزی بگه ولی غیر اسم خودم چیزی نشنیدم: اختر…
رو بدنش دراز شدم، مثل ماهی ای که از آب بیرون افتاده باشه فقط می جنبیدم و نمی دونستم چه کار کنم. حالمو فهمید. همونطور که تنگ تو بغلش بودم به پهلو چرخید و جامون عوض شد. لباسای اضافی در اومد. رونام خود به خود از هم فاصله گرفتن. دعوتی بی رودروایسی از مَرد خودم واسه داخل شدن. شاهین خیلی آروم ولی ناشی دست به کار شد. راهشو پیدا نمی کرد. درست مثل همون وقتا. اونم هنوز فقط تجربهء همون سالا رو داشت؟ حس معاشقه با مردی که تجربهء سکس با یه زن دیگه غیر از خودم نداشته آتش منو تندتر کرد. دستم رفت طرف پایین تنه و کمکش کردم تا ورودیِ محل پذیذایی رو پیدا کنه. هنوز چیزی جلو نرفته بود که دوباره اون پردهء لعنتي مزاحم شد. دو دستی پهلوهاشو نگهداشتم: عزیز، فعلا تا همین جا… با دستام که حایل بدنش بود هدایتش کردم تو همون محدوده آروم عقب و جلو کنه. چند دقیقه لذت و انتظار گذشت، فشار سکس که از مرز تحمل رد شد از ته گلو، مثل اسبي که بخواد با دهن بسته شيهه بکشه جيغ کشيدم: حالا… و با تمام قدرتی که داشتم اونو به طرف خودم کشیدم. انتظار درد وحشتناکی داشتم ولی درد يا سوزشي ناجوری حس نکردم. به همین سادگی از مرز بین دختر و زن رده شده بودم. اونم از مرز بین پسر و مرد. حرکات بعدی نه در اختیار شاهين بود و نه من. تقلا های غریزی، شل و سفت شدن عضله های پایین تنه، تخلیهء انرژی سکس، موج پشت موج، آروم شدن تدریجیِ نفس و تپش قلب، و بعدش وارفتن توی بغل هم خیس عرق. چند دقیقه بی حرکت موندیم.
لبهء سکو نشستيم، با عرقگیرش تنم رو خشک کرد، منم اونو خشک کردم. دستامون تو کمرِ هم بود، از بطری نوشابه چند قلپ خوردیم. می دونستیم یه کم دیگه بازی عشق دوباره شروع می شه، بیشترم طول می کشه و بیشتر حال می کنیم. دلم گواهی می داد تا آینده ای نامعلوم تا وقتی تن و بدنامون و دلامون بکشن این بازی عشق ادامه پیدا می کنه. تو اون لونهء تاریک این مثل روز روشن بود. با همین اطمینان دوباره توی بغل هم گم شدیم.

نوشته: مدوزا


👍 102
👎 8
76601 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

786785
2021-01-17 00:49:11 +0330 +0330

به به مدوزای عزیز
خوشحالم که دوباره دست به قلم شدید.
عالی بود.
لایک دوم مال منه


786795
2021-01-17 01:08:29 +0330 +0330

استعداد شما ستودنی است.


786796
2021-01-17 01:09:12 +0330 +0330

چه قلم قوی

2 ❤️

786798
2021-01-17 01:10:03 +0330 +0330

خوب بود.
باز هم ازتون بخونیم.

  • البته یه بازخونی کوچولو، قبل از ارسال، نیاز داشت.
5 ❤️

786802
2021-01-17 01:17:01 +0330 +0330

چی بگم! مثل همیشه متفاوت و گرم و خودمونی و دلنشین:)
خوش برگشتی مدوزای دوست داشتنی❤


786804
2021-01-17 01:29:11 +0330 +0330

این همه احساس و اشتیاق و چجوری جمع و جور کردی و به رشته تحریر درآوردی
کارت درسته، قلمت پایدار

5 ❤️

786812
2021-01-17 01:45:52 +0330 +0330

زیبا و خیال انگیز.بازم بنویسید لطفاً

3 ❤️

786831
2021-01-17 03:03:05 +0330 +0330

واقعا بی نظییر بود لذت بردم

2 ❤️

786832
2021-01-17 03:06:25 +0330 +0330

عالی،یاد عشق بازیه فیلم تایتانیک افتادم

3 ❤️

786836
2021-01-17 03:33:40 +0330 +0330

فقط یه چیز میتونم بگم عالی بود

2 ❤️

786837
2021-01-17 03:35:35 +0330 +0330

https://oke.io/hfdM
دانلود سریع سوپر

0 ❤️

786839
2021-01-17 04:02:53 +0330 +0330

متشکرم عالی بود قلمتون مستدام وپایدار دلتون خوش به امید روزای آزادی

2 ❤️

786850
2021-01-17 05:28:13 +0330 +0330

مثل همیشه زیبا و متفاوت
فقط کمی دور از ذهن در فرهنگ روستایی ما
موفق باشی
لایک تقدیم شما

2 ❤️

786854
2021-01-17 07:36:08 +0330 +0330

واقعا متن قشنگی نوشتی

2 ❤️

786859
2021-01-17 09:04:53 +0330 +0330

چقدر خوشحالم که دوباره ازت میخونم مدوزای عزیز لایک ۲۰ برای داستان زیبات

5 ❤️

786861
2021-01-17 09:23:56 +0330 +0330

تنها افسوسی که خوردم، پایان این تصویر گری و روایت بی کم و کاست بود…

همه چی تمام…

قلمتون مانا…

Lor Boy


786865
2021-01-17 09:42:53 +0330 +0330

یه عشق بازی ساده و بی‌شیله پیله 😍
کنار حس عذابی که برای شش سال دوری میداد، پر از حس خوب بود…
لذت بردم، مرسی بابتش ❤


786866
2021-01-17 10:00:13 +0330 +0330

به یمن حضور دوباره مدوزا صلوات😂😂😂

5 ❤️

786869
2021-01-17 10:06:39 +0330 +0330

دفعه بد بده ی لیسی بزنه🤣😂 😂 قشنگ بود. دمت گرم

1 ❤️

786876
2021-01-17 11:27:20 +0330 +0330

دخترای کویر
دخترای فقر و نجابتن خانم
اونها اون لوازم آرایشی که گفتی تا آخر عمر نه ندیدن نه میشنون ، تن اونها بوی فقر و نجابت و کار و خاک میده
یه دختر ده ساله و تمام دخترکان اونجا فکر و ذکرشون و در ذهن و قلبشون هم و غم شون ، فقط فقر و نداری و بی پولی پدر و مادر و خانواده س همین و بس .
شما احتمالا حس و حال و روحیات این دخترک رو با روحیات خاله الکسیس و بچه مدرسه ای های پولدار فیلم های پورن اشتباه گرفتین

3 ❤️

786879
2021-01-17 11:54:41 +0330 +0330

هیچ کدوم از بچه ها یه کس شعر رو انقد خوب ننوشته بود
خیلی عالی نوشتی ولی دختر کلاس چهارمی و میک لاو و دوست پسر اونم توی قنااااات ؟ حاجی پشماااام

2 ❤️

786884
2021-01-17 12:42:49 +0330 +0330

درود بر شما ادبیات وسبک نگارش شما لذت بردم موفق وپیروز باشید

2 ❤️

786885
2021-01-17 12:42:53 +0330 +0330

شبهای روشن سنت پترزبورگ
دوست گرامي
خودم توي روستا بزرگ شدم. روابط جنسي و عشقي در روستا کمتر از شهر نيست، اگر بيشتر نباشه. نجابت هم که نمي دونم چه ربطي به قصه من نداره کم و زيادش ربطي به شهر و روستا نداره، اين حکم شما خواننده رو به اين نتيجه نمي رسونه که شهري ها نانجيبترن؟

6 ❤️

786888
2021-01-17 13:21:41 +0330 +0330

فقط میدونم این داستان با ۹۹درصد نوشته های مسخره این سایت فرق داشت، قبل از این داستان، ۶ داستان تو کل زمانیکه اینجام لایک کردم شد هفتمین.
دست مریزا

3 ❤️

786889
2021-01-17 13:40:47 +0330 +0330

تو این نوشته،کثیفکاری دوتا جوون دهاتی بطوری بزک کرده به خورد خواننده داده شده.من حس خوبی از این رابطه کور و موذیانه نگرفتم.
اما نویسنده این متن میتونه نوشته های زیبایی رو ارائه بده.

0 ❤️

786894
2021-01-17 13:55:52 +0330 +0330

آفرین فوق العاده قلم خوبی بود
بشدت میشد تصورش کرد فضا را
بعد از داستانهایی مثل مامان وآریا
داداش نغمه و سکس زن شوهر دار با همکلاسی آرش
بهترین داستان این سالها بود

1 ❤️

786904
2021-01-17 15:18:35 +0330 +0330

عاللللللییییی بود عالییی

1 ❤️

786908
2021-01-17 15:42:01 +0330 +0330

کص شعر گفتن که استعداد نمیخواد که ستودنی باشه. کمتر بمال برادر شاه ایکس.

1 ❤️

786925
2021-01-17 18:44:42 +0330 +0330

داستان قشنگ بود ولی اسمت که مدوزا هست میخوام بدونم از یکی از اساطیر یونانی انتخاب کردی ؟اگه کردی دلیلش رو بگو
مدوزا(یک زن یونانی که خیلی زیبا بود و اتنا خدای یونانی و دختر زئوس اون رو به خاطر حسادت به مار تبدیل میکنه)

2 ❤️

786932
2021-01-17 19:26:25 +0330 +0330

خوشم اومد لایک ب وجودت

1 ❤️

786991
2021-01-18 01:59:11 +0330 +0330

لذت بردم قشنگ بود

1 ❤️

787010
2021-01-18 02:49:28 +0330 +0330

.تمام منابع سفره های زیر زمینی تو کونت

0 ❤️

787073
2021-01-18 11:12:08 +0330 +0330

عالی بود افرین. با جون و دل احساس و رفتاری که تعریف کردی رو حس میکردم. این داستان تمام خاطرات من با همسرم رو تازه کرد

1 ❤️

787075
2021-01-18 11:45:00 +0330 +0330

فوق‌العاده با احساس می‌نویسین.
دوست داشتم از این قلم و این نوشته یه چیزی هم به دست بیارم مثل هیجان یا چالشی چیزی که خب فقط اروتیک خالی بود.
ممنون

3 ❤️

787078
2021-01-18 12:17:53 +0330 +0330

مدوزای عزیز و اسرار آمیز، لایک 53 تقدیم حضور شد،
موفق باشی دوست عزیز لایک طلایی

1 ❤️

787130
2021-01-18 22:31:03 +0330 +0330

خیلی قشنگ حس آمیزی کردی دمت گرامی
پ.ن …اگه معلم ادبباتمون بود بهت چهارتا بیست میداد 😁

2 ❤️

787175
2021-01-19 01:13:06 +0330 +0330

وقتی همه چیز درباره ی سکس - ریشه ی حیات - هست.
وقتی خبری از توقعات بی مقدار و کم مایه نیست.
وقتی زور یک فرهنگ پوسیده به یکرنگی آدم ها نمیرسه
وقتی مرز واقعیت و خیال محو هست و حتی بیشتر از اون، مهم نیست،
نوشته ای متولد میشه که از صفحه به قلب انسان پرواز میکنه. میهمان جان میشه و میزبان یک لبخند
چیزی نوشتی و دنیایی رو تصویر کردی که آرزوی هر انسان آزاد و توانایی هست. امیدوارم لبخند نصیبت بشه

1 ❤️

787212
2021-01-19 02:23:41 +0330 +0330

❤️

1 ❤️

787307
2021-01-19 20:55:50 +0330 +0330

قشنگ نوشتی

1 ❤️

787480
2021-01-20 20:21:23 +0330 +0330

واقعا عالی بود ممنون از این داستان زیبا

1 ❤️

787636
2021-01-21 12:20:53 +0330 +0330

شیوه بیان داستان یا حالا خاطره ، خیلی خیلی زیبا بود. یعنی باید بگم کیف کردم. یه لایک بزرگ تقدیم شما

1 ❤️

787661
2021-01-21 15:40:15 +0330 +0330

نمی دونم این داستان توی جشنواره داستان کوتاه شرکت کرده یا نه؟
از نظر من این خیلی خیلی بهتر از داستان منتخب هیئت داوران بود.
حس خوبی از خوندنش گرفتم و جنبه ی اروتیکش هم فوق العاده بود ، مخصوصا جملاتی که انتهای سکس شخصیتها به کار رفته بود عالی بود.
امیدوارم بنویسید ، خمار این جور داستانای خوبیم.پیروز باشید.

2 ❤️

787663
2021-01-21 15:42:45 +0330 +0330

دوست داشتم…
روایت گری خوب و روان…
استفاده نکردن از سه کاف…
درسته که داستان اروتیک، ژانر مورد علاقه من نیست؛ اما دلیل بر این نیست که این نوشته جذاب رو نخونم…ممنون از شما و قلمتون پایدار…
لایک 75

5 ❤️

787827
2021-01-22 11:34:25 +0330 +0330

روزمو ساخت … مرسی از نویسنده

1 ❤️

787828
2021-01-22 11:36:13 +0330 +0330

روزمو ساخت … مرسی از نویسنده

1 ❤️

787829
2021-01-22 11:38:58 +0330 +0330

دمت گرم…دقعه بعد یکم وحشی تر اش کن🧢

1 ❤️

788031
2021-01-23 21:21:38 +0330 +0330

بی نظیر
خسته نباشید

2 ❤️

788628
2021-01-27 11:51:02 +0330 +0330

واقعا زیبا بود .

1 ❤️

788629
2021-01-27 12:01:17 +0330 +0330

خیلی عالی بود قلمت ، باریکلا

1 ❤️

789223
2021-01-30 23:43:59 +0330 +0330

قدرت قلم یه داستان سکسی بی روح رو تبدیل کرد به این نثر زیبا
دست مریزاد 💪

1 ❤️





Top Bottom