عشقی از جنس متفاوت

    همه ی انسان های عشق را تجربه کرده اند و عشق لازم نیست همیشه به اون شکلی باشد که شما فکر میکند.
    این داستان داستان عشقی است متفاوت از چیز های دیگر عشقی همراه با حقارت و درد، شاید از نظر شما این عشق نباشد پس از شما خواهش میکنم که این صفحه رو همین جا ترک کنید.


    سر ظهر بود از سرکار خسته به خانه برگشته بودم کلید رو انداختم و در رو باز کردم و طبق قوانینی که با همسرم و تنها عشق زندگیم تعیین کرده بودیم، این بود که برای یک ماه کامل برده جنسی همسرم باشم اما من برای همیشه برده ی عاطفی او بودم چون عمیقا اون رو دوست داشتم و میپرستیدم و مطمئن بودم او هم همین حس را نسبت به من دارد.
    به محظ ورود به خانه چهار دست و پا شدم و پیش اربابم رفتم.
    شاید برای شما سوال پیش بیاید که چرا همسرم عزیز تر از جانم را ارباب خطاب کردم و آن هم قوانینی بود که از قبل تعیین شده بود.
    قوانینی که عبارتند از:
    ۱-هر یک از طرفین اگر احساس کردند این این رابطه به انها هرگونه اسیبی از قبیل روحی ، جسمی،جنسی و عاطفی وارد میکند میتواند با گفتن کلمه (توقف بازی) این رابطه را اتمام ببخشد.


    ۲-ارباب صاحب بی چون و چرا ی برده در این رابطه است و تمامی دستورات ارباب باید در چارچوب قوانین اجرا بشود.


    ۳-هیچ یک از طرفین حق ندارد که اسیب بلند مدت به طرف دیگر رابطه برساند.


    اینها سه قوانین اصلی ما بودند که حرف اصلی رو در رابطه ما میزدند و یکسری قوانین دیگر که بر اساس این سه قانون اصلی بنا شده است.


    خب از داستان دور نشیم به زیر پای ارباب رفتم و بوسه ای جانانه به پاهاشون زدم و ایشون هم سرم رو ناز کردن و دستور دادند که سریعا لخت بشوم به پیش ایشون برگردم.


    به اتاق رفتم و لباس هاین را به طور کامل در اوردم و به پیش ارباب برگشتم.


    ارباب از زیر مبلی که روی آن نشسته بودند قلاده من رو که اسمم روی آن به زیبایی هک شده بود بستند و سگک قلاده را سفت کردند.


    یکم با چشم های نافذشون که میشد عشق رو درش دید من رو نگاه کردند و سپس با ملایمت خاص خودشان پرسیدند که بند قلاده زیاد سفت هست یا نه که من گفتم که مشکلی ندارد.


    به من گفتند که امشب یکی از دوست های صمیمیشون که از دوران کودکی با هم دوست بودن میخوان به خانه ما بیان و ایا من مشکلی با این قضیه دارم یا خیر، که من از ایشون خواستم یکم به من فرصت بدهند تا فکر هایم را بکنم و تا عصر بهشون خبر میدهم ارباب سرشان را به نشانه تایید تکان دادند و بلند شدند و قلاده من رو کشیدند و من را به اتاق بردند.


    وارد اتاق که شدیم ارباب روی تخت نشست و من هم پایین تخت به حالت سجده رو به ایشون نشستم ارباب از کشوی اول عسلی بقل تخت بات پلاگ مخصوص من رو که قبلا خودشان استفاده میکردند در اوردند و دستور دادند که در دهان مقداری نگه دارم تا دردم کمتر بشود؛
    به محظ ورود پلاگ به دهانم متوجه شدم که ارباب پلاگ را از دفعه پیش هنوز نشسته است و مقداری مزه شوری و بوی خاص و دلپذیری میداد که من رو به شدت تحریک کرد و کیرم از خواب بلند شد ارباب با دیدن این صحنه پوزخندی زد و با پا به کیرم اشاره کرد و گفت سعی کن کنترلش کنی و، خندید سپس پلاگ را از دهانم خارج کرد و ارام ارام وارد مقعدم کردند و دردی لذت بخش وجودم رو فرا گرفت.
    سپس ارباب قلاده من رو کشید و به سمت هال رفت و من هین قدم برداشتم حس خارش قلقلکی ضعیف رو در کونم احساس میکردم.


    ارباب به اشپزخانه رفتند و نهارشون رو میل کردند و سپس بشقابی رو برای من پر کردند و جلوی من قرار دادند و من را محبور کردند بدون وجود قاشق و چنگال غذایم را میل کنم.


    بالاخره به هرسختی بود نهارم رو خوردم به کناری رفتم تا ارباب نیز غذایشان را تموم کنند.


    نهار ارباب که تموم شد رفتن و روی مبل نشستند و من رو صدا کردند و من به سمت ارباب رفتم و ارباب اجازه دادند پاهاشون رو بلیسم
    ارباب گفت در همین هین که وظیفت رو انجام میدی به سوالات من هم جواب بده و من هم با سر تایید کردم؛ ارباب گفتند که فکراتو کردی و نظرت درباره ی اینکه دوستم میخواد بیاد چیه و من با مقداری فکر و مکث گفتم که جوابم مثبت است و در این لحظه بود که می شد برق شادی رو در چشمان ارباب دید.


    سپس بلند شدند و به سمت تلفن حرکت کردند.


    دوستات امیدوارم از این قسمت لذت برده باشید همه ی کامنت هارو میخونم و قسمت بعدی هم به زودی مینویسم؛ امیدوارم که تا اینجای کار تونسته باشم نظرتون رو جلب کرده باشم. پایان
    نوشته: زیاد مهم نیست

  • 3

  • 32




  • نظرات:
    •   مستر_نیچه
    • 4 ماه،3 هفته
      • 7

    • داستان من که آپ نشد. به همتون دیس میدم.


      پ.ن: ناموسن فردا بیام ببینم داستانم آخرین داستان آپ شده و من نبودم به تموم داستانای شاه ایکس دیس میدم.نمیونم چرا.


    •   شاه ایکس
    • 4 ماه،3 هفته
      • 18

    • معمولا ارباب در مورد تصمیماتش نظر برده اش رو نمیپرسه درضمن حضرت اقا این گرایش و یا فیتش است عشق چیز دیگریست....


    •   .Nazanin.
    • 4 ماه،3 هفته
      • 13

    • خوشم نیومد و نوشته، ایرادهای زیادی داشت. فحش نمیدم چون آخرش مثل آدم حرف زدی.


    •   Irish..GuNNer
    • 4 ماه،3 هفته
      • 14

    • باو ارباب برده رو به حریم خانواده نکشین اینجا بچه نشسته :( :( :(
      به شدت کیری مانندی تخمی بود . بابت زحماتت خسته‌نباشی میگم و امیدوارم اینحا نبینمت دیگه .
      دیس.


    •   Havigshoor
    • 4 ماه،3 هفته
      • 13

    • قوانین سه گانه اولش کیر هر جقی رو به کما میفرسته.
      و ادامه داستانت که با ذکر ارباب ارباب همراهه ،تمامی کیر های عالم رو به خواب زمستانی فرو می بره
      در کل ریدی


    •   Sakopako
    • 4 ماه،3 هفته
      • 4

    • هرچه گشتم واژه مناسب برای فحش دادن پیدا نکردم.این فحش هایی که بلدم برات مث تشویق می مونه


    •   Alouche
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • نشسته بود بوی دلپذیرم میداد!!نصف شبی حالمو ید کردی اصن..از سرکار اومدی خسته نبودی تو چه حوصله ای داشتی!قسمت بعدیشو بزودی هم ننویسی ما راضی هستیم والا دیس


    •   saeedno15
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • این اسمش عشق نیست, جون هرکی دوست دارید تخیلات مغز مریضتونو با عشق و علاقه قاطی نکنید (dash)
      آخه کدوم آدم سالمی پیدا میشه که از حقارت,خفت و خاری لذت ببره؟


    •   saeed7989
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • ترک کردم ترک برگشت مرا کرد??


    •   Number_13
    • 4 ماه،3 هفته
      • 3

    • اگ باز به گوه خوری و لیسیدن پلاک تو کون نمیرسیدی شاید دیس نمیدادم


      محترمانه میگم خیلی قلمت مزخرف و سبک و موضوع داستانت مزخرف تره ننویس


    •   Gozaran
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • کتاب ده فرمان موسی بود ؟
      یا قوانین همورابی ؟


    •   Blue_Angel
    • 4 ماه،3 هفته
      • 4

    • والا خودمم خسته شدم از بس گفتم ولی هربار میگم شاید رو یکی تاثیر مثبت گذاشت،این کسشعرا فانتزی نیست بیماریه


    •   ali80xx
    • 4 ماه،3 هفته
      • 4

    • سوال:قوانین ارباب و برده در چه تاریخی به تصویب درامد؟
      24دی1398
      پ.ن:ناظران:شاه ایکس و درخت کصشر


    •   ایکاروس
    • 4 ماه،3 هفته
      • 7

    • به قول احمد ذوقی : خداوکیلی نیا اینجور جاها !
      بهتره این داستان ادامه پیدا نکنه .
      من برم یه نامه به سازمان حمایت از حقوق بشر سازمان ملل بنویسم !!!


    •   ehsan9705
    • 4 ماه،3 هفته
      • 5

    • به نظرم یه چیزایی شنیدی.
      اون زنت نبوده، اصغر آقا همسایتون بوده که هر روز این طوری ترتیبتو میداده.
      ان‌چوچک


    •   arsh2452
    • 4 ماه،3 هفته
      • 6

    • غلط املایی کم داشتی و به نسبت خیلیها نقطه گذاریت خوب بود . از این بابت ممنون
      فقط سری بعد پلاگ (نمیدونم چی هست اصلا) رو بشور ! در ضمن مرد اینکارا رو نمیکنه !


    •   Moreta
    • 4 ماه،3 هفته
      • 3

    • یه بار سوار تاکسی بودم یه پیرمرده یه دختره رو دید ذل زده بود بهش... بعد چند ثانیه مکس یهو گفت ... کاش این کسای امروزی تو زمان ما بودن همشونو از دم میکردن پسرای امروزی بکن نیستن الان با دیدن افرادی مثل جنابعالی به این نتیجه رسیدم که منظورش شخصی مثل توئه...


    •   lovely_grl
    • 4 ماه،3 هفته
      • 10

    • اینکه اولش میگی من عشق رو این مدلی فهمیدم همراه با درد و تحقیر نشون‌میده هیچ درکی از مفهوم عشق نداری. عشق یه مفهوم‌کلی و یک تعریف ثابته که به نسبت توی آدمای مختلف وجود داره. فتیش و تصورات هرز خودت رو عشق ندون


    •   sepideh58
    • 4 ماه،3 هفته
      • 12

    • نکنین با خودتون اینکارو:-|
      مرد باید ابهت داشته باشه! پلاگ میکنین تو کونش؟:-| با مزه شوری و بوی خاص پلاگی ک توی کون زنت بوده راست کردی؟!
      من درکتون نمیکنم یا شما بیش از حد ریدمانین؟:-|


    •   mrs_thetis
    • 4 ماه،3 هفته
      • 10

    • به خاطر سبک نوشتاریتون دیس میدم
      و راجع به موضوعی که نوشتین عرض کنم که احتمالا شما معنی عشق رو نمیدونین.مثلث عشق سه ضلع داره «تعهد،صمیمیت،شهوت»
      داریم به کجا میریم که فقط با ضلع سوم میتونیم اسم حسمونو بذاریم عشق؟
      راجع به دوستانی که میگن بیماریه.سادیسم و مازوخیزم جنسی(تاکید میکنم که نه سادیسم و مازوخیزم عادی که در حالت عادی هم طرف قصد آسیب رسوندن یا دیدن رو داره) خیلی ساله که دیگه تو ردیف بیماری های روانی قرار نداره.هستن کسایی که تو زندگی عادیشون خیلی مهربون و خوش خلقن ولی پای تخت که برسه کلا میشن یه ادم دیگه و این نوعی گرایشه نه بیماری
      دیس20 که هم این گرایشو زیر سوال بردین هم عشق رو


    •   Lucky.man
    • 4 ماه،3 هفته
      • 3

    • محض را چند جا محظ نوشتی.
      آنهایی که تجربه تاهل دارند خوب میدونن که همینجوریش هم خیلی خانه ها زن ها ادای اربابا رو در میارن. تو یکی آبروی هر چی مرده بردی. حالم بهم خورد.
      تفکرات مازوخشیسم خودت را عشق نگذار. یه سرچ به نت بزن معنی و مفهوم عشق را بفهم که به گه خوری نگی عشق.


    •   سججججججججاد
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • کیرم دهنت


    •   MatinHot1996
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • کوسشر محض (sick)


    •   Vashkin
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • با نظرات دوستان کار ندارم
      ولی تا اینجا با ۳ تا لایک که حتماً اربابت و دوست اربابت ۲ تاشو دادن باید از نوشتن ادامه داستان پشیمون بشی.


    •   Vashkin
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • آهان یه چیز دیگه:
      شاید این نوع رابطه و زندگی برای شما خوشایند و مورد پسند باشه،سلیقه است دیگه.
      ولی دلیل نمیشه بیای اینجا مطرح کنی
      بعضی چیزا تو خفا خوبه


    •   amir_777
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • حد اقل یه فیلم سوپر نگاه کن بعد اونو داستان کن این کس و شعرا چیه اخه.معلوم از این بچه های تنبل و کیونی مدرسه بودی


    •   Matin.B.1995
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • من یه ارباب خوب میخوام لطفا


    •   Firevirus
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • هم داستان عالی هم خودت دوس داشتم بقیه دوس ندارن نخونن من خودم این حسو دارم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو