عشقی که در حسرت مُرد

    سلام بردیا هستم با یک خاطره تلخ
    دیگه خوشحال میشم بازم با نظرات مثبتتون بهم انگیز بدین برای دوباره نوشتن.
    ‌برخلاف داستان اول در این یکی سکس وجود داره اما زیاد نیست، به طور کل باید بگم که قصد دارم سبک های جدیدی براتون بیارم چون زندگی فقط سکس نیست امیدوارم خوشتون بیاد و اینکه بنظر من داستان یا خاطر باید خلاصه ، کوتاه و مفید باشه و با حذف جزئیات اضافه به خواننده کمک میکنه ازش خسته نشه.


    مقدمه :
    یه وقت هایی ممکنه تو موقعیت هایی قرار بگیری که بعدش آرزو میکنی کاش هیچ وقت اونجا نبودی.

    متن داستان :
    همه چیز از اونجا شروع شد که بعد از تمرین فوتبال رفتم سوپر مارکت و مهسا ( مهسا دختر همسایه طبقه بالایمون ) رو دیدم، با هم فیس تو فیس شدیم یه چند ثانیه داشتیم همو میدیم که خندید بعدم رفت منم رفتم خرید کردم و حدودا ۵ دقه ای گذشت و وقتی از فروشگاه زدم بیرون دیدم مهسا هم همونجاس که داشت میرفت اما انگار تازه از سوپر مارکت زده بیرون درحالی ۵ دقه گذشته بود. رفتم کنارش بهش گفتم چرا هنوز اینجایی گفت موقعی که داشتم میومدم سوپری چند تا پسر تو کوچه بودن ترسیدم تنها برم میشه شما هم باهام بیاین خلاصه یکمی چرتو پرت گفتیم تا رسیدیم خونه که گفت ممنون که همراهیم کردی و رفتیم تو آسانسور که یهو بی مقدمه بهش گفتم نظرت چیه با هم دوست بشیم، همونجور که داشت با تعجب بهم نگاه میکرد گفت فکر نمیکردم تو این مدت کم چشمت منو گرفته باشه ( تازه ۲ ماه بود رفته بودیم خونه جدید ) گفتمش کم یا زیاد حالا چه فرقی داره مهم اینه که بد گرفته، خندید و گفت نظرم مثبته بعدش رسیدیم طبقه چهارم که خونمون بود داشتم بهش نگاه میکردم که زد به سرم گفت چته ماست شدی به من نگاه میکنی گفتم شمارتو بده خلاصه شمارشو داد و یه هفته گذشت اس میدادیم و گاهی تو آسانسور یا پارکینگ چند دقیقه ای صحبت میکردیم، یه روز عصر اس داد بهم کجایی گفتم تو پارکینگ دور ماشین هستم اومد پایین پیشم، یکمی با هم حرف زدیم متوجه شدم ناراحته از چیزی بهش گفتم چیزی شده، با لحن عصبانیت بهم گفت تو چرا منو نمیبری مدرسه خندیدم بهش گفتم تو واسه این ناراحتی الان، گفت آره خب ماشین خودمون خرابه و صبح هم کلی ایستادم سر خیابون تا ماشین گیرم بیاد اخرشم دیر رسیدم کلاس؛ حرفش تموم نشده بود که بغلش کردم گردنش بوسیدم گفتمش فردا باهم میریم عزیزم محکم گرفتم تو بغلش که یهو در پارکینگ باز شد مهسا دستپاچه شده بود نمیدونست چکار کنه منم فقط داشتم میخندیدم که در ماشین باز کردم گفتم برو تو ماشین بعد اینکه همسایمون ماشینش رو پارک کرد و رفتش مهسا هم از ماشین پیاده شدو یکمی پیشم ایستاد صحبت کردیم بعدش گفت من دیگه برم فردا ساعت ۷ زنگ میزنم بهت بعدش پایین منتظرتم گفتمش باشه بعدم رفت.
    شبش داشتم فکر میکردم که فردا چطور راضیش کنم برای سکس کلی فکر کردم تا اینکه نمیدونم چطور خوابم برد و صبح با زنگ تلفن بیدار شدم، آماده شدم و رفتم پایین دیدم مهسا کنار ماشین ایستاده و داره با پا میزنه تو تایر ماشین بهش گفتم اگر قصدت شوت کردن ماشینه که باید تلاشت بیشتر کنی، بهم گفت اول صبح هم از مسخره بازی دست نمیکشی سردم بود میزدم تو تایر مشکلی داری، سوار ماشین شدیم و رفتیم بیرون بهم گفت کلاس ساعت اولمون تشکیل نمیشه چکار کنیم گفتم بریم یکمی دور بزنیم و قبول کرد، یکمی گذشت و دستم رو دنده بود که دیدم دستش گذاشت رو دستم رفتیم تو یه کوچه و ماشین پارک کردم و دستش گرفتم بوسیدم دیدم پایه تر از من اونه و اومد صورتمو بوسید منم فرصت از دست ندادم و شروع کردم به خوردن لباش چیزی نگذشته بود که احساس کردم یکی داره نگاهمون میکنه تو همین فکرا بودم که یهو آژیر ماشین پلیس به صدا در اومد؛ اومدم خیلی شیک و مجلسی از عقب فرار کنم که از عقب زدم به ماشین دیگه.
    تو دلم به خودم فحش میدادم من اینجا چکار میکنم آخه، تا تو کلانتری هی به خودم فحش میدادم، خلاصه مشکل حل شد و مهسا مامانش ازش خواست که با من رابطه نداشته باشه یا اگر میخواد داشته باشه فقط در محدوده آپارتمان در حد صحبت فقط اما از اونجایی که بد شانس هستیم منو مهسا در حال عشق بازب بازم مچمون رو گرفتن که فقط ۴ بارش داداش کوچیکه مهسا بود.
    قسمت بشه خاطره سوتی ها و مچگیری هامون رو هم تعریف میکنم واستون.

    نوشته: بردیا

  • 1

  • 4




  • نظرات:
    •   anonym.masi
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • لطف کن ادامه شو ننویس مرسی اه


    •   shahx-1
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • داستان بعدت رو راجع به اتفاقاتی که بعد از فهمیدن داداش کوچیکه و گفتنش به داداشای بزرگتر و و باباش برات افتاد بنویس!! (biggrin)


    •   shahx-1
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • شصت دفعه کردیش تازه عشقی که در حسرت مرد؟؟! میخوای بیا مارم بکن!!! (dash)


    •   Cleverman1358
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • لطف کن دیگه خلاصه ننویس .
      خلاصه نویسیت روی کلمات هم تاثیر گذاشته ، دقیقه درسته نه دقه .
      انگار روی دور تند بودی .
      در ضمن دختر مدرسه ای های الان که لازم نیست مخشونو بزنی ، از قرار معلوم این دسته از دخترا سریع میان و میدن و میرن.


    •   TheBitchKing
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • ناجور جوگیر شدی عمو. ریدی با این نگارش و داستان. با اون مقدمه!!! اصن پشمام ریخت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو