عشق اشتباه من و خاله

    1397/8/20

    معذرت از دوستان بابت طرز نوشتنم
    من داستان نویس نیستم و خاطره واقعیمو یجوری به قلم اوردم
    .
    .
    .داشتن یه خانواده روستایی اونم با تعداد زیاد میشه هم سن بودن بچه بچت با بچه خودت گرفتید ایا؟
    یعنی نوه ای که من باشم با یه خالم دقیقا هم سنم پنجتا بزرگترن ازم با فواصل کم و یکیش کوچیکتر ازم
    خونه پدربزرگم روستاس خونه پدری من شهر بود و من با خاله هام از بچگی با هم بزرگ شدیم و توی ۶ سالگی من از شهرمون مهاجرت کردیم به شهر دیگه و بخاطر فاصله چن صد کیلومتری ما فقط سالی یکبار اونم اکثرا توی تعطیلات عید برمیگشتیم به شهر خودمون و من همش هم بازی خاله ها بودم و حتی ما شبا توی یه رخت خواب میخوابیدیم و این ماجرا تا ۱۶ سالگی من ادامه داشت
    اون سال خاله ای که هم سن من بود ازدواج کرد حالا بگذریم که طی این سالها اون بزرگتراهم ازدواج کردن یکی دوتاش و بعد ازدواج این خاله ای که هم سنمه فقط موند کوچیکه و اونی که دوسال ازم بزرگتره
    ما تعطیلات عید خونه پدربزرگ بودیم و طبق معمول یکی از شب ها جمع زنونه به راه بود و بساط غیبت پهن -(من تنها پسر موجود توی نوه ها بودم تا اون موقع بقیه هم ازم چندین سالی کوچک تر که اصلا حوصلم باهاشون نمیگرفت)
    اون شب من رخت خوابم دقیقا با خاله ای که ازم دوسال بزرگتر بود (فرض بر این که اسمش نازیلاس)دقیقا کنار به کنار هم پهن شده بود و وقتی زنا داشتن حرف میزدن من خوابیده بودم حالا بعد یه چن ساعتی من بیدار شدم به طور ناخود اگاه و یذره که حالم جا اومد دیدم چراغا خاموشه و خاله هام و مادرم دارن به خواهرشون که ازدواج کرده به تازگی مساعل جنسیو و زناشویی رو توضیح میدن حالا من انگار دارم توی رخت خواب یه جرمیو مرتکب میشم شده بودم خیس عرق صدای قلبمم میشنیدم بعد یه ساعت تقریبا حرف اینا تموم شد و اینا بنارو گرفتن به خوابیدن نازیلا اومد بخوابه که طبق عادت یه بوسی اومد منو بکنه که بخوابه این دفعه از گوشه لبم بوس کرد و با بوس کردن اون من هم زمان چشممو باز کردم یه لحظه جا خورد ولی اصلا انگار ندید که من چشمم باز شده هیچی نگفت و خوابید حالا من نمیدونم حرف اونا رو این تاثیر گذاشته بود حشری بود یا نه یکم که گذشت برگشت به سمت من اروم گفت بیا با خاله بخوابیم اگه خوابت نمیبره
    منم با یذره جا به جا شدن رفتم تو رخت خواب اون یکم باهم خرف زدیم با صدای اروم بقیه هم داشتن دیگه به خواب عمیق میرفتن فک کنم حرف ما تموم شد اومدیم بخوابیم این دفعه لپمو‌بوس کرد منم بوسش کردم چشامو بستم بخوابم دو سه دیقه نگذشته بود که باز بوسم کرد و منم بوسیدمش که بعد چنبار بوسیدن از لپ رسیدیم به گوشه لبو بوسیدن نصف لبو اخرشم تمام لب و ته تهشم خوردن لبای همدیگه
    (والا حالا من مث بقیه نیستم بگم من کیرم کلفت بود خوشتیپ بودم نمیدونم اوازه کردنم تو فامیل بود یه پسر خیلی معمولی بودم با هیکل لاغر مردنی)
    اون شب دیگه من کاملا سیخ کرده بودم اما با تمام کاراییم که داشتم باهاش میکردم خجالت میکشیدم که پیش برم یا به جاییش دستی بزنم فقط خیلی اروم هر چن دیقه یبار لبامونو میچسبوندیم به هم و... این رفتار تا دم دمای صب ادامه پیدا کرد بعدش خوابیدیم و صب که بیدار شدیم از خجالت رفته بود تو حیاط نمیومدم تو خونه که صبونه بخورم هرچقدم صدام کردن نرفتم هی بهونه اوردم یه خجالتی توی خودم بود که باهاش چشم‌تو چشم بشم که خوده خانوم اومد توی حیاط خیلی عادی گفت بیا صبونه بخور دیگه میخوایم جم کنیم و رفت و تموم شد انگار دیشب اصلا هیچ اتفاقی بینمون نبود هیچی باز شب شد و خودش جای منو انداخت کنار رخت خوابش و وسطای شب منکه خوابم نمیبرد از فکر دیدم باز با دستاش دستمو گرفت و باز یواشکی رفتم تو رخت خوابش و باز تا صب......
    این کارای ما طبق روزای دیگه پیش رفت و شبا باز مشغول بودیم که تعطیلات عید تموم داشت میشد و ما باید برمیگشتیم به شهری که ساکن بودیم و من با نازیلا تا جایی پیش رفته بودیم که دست به سینش میزدمو میمالیدم و روزا خیلی نسبت به قبل هوای همو داشتیم و همش باهم بگو بخند و اصلا فابه فاب.
    تعطیلات تموم‌شد و من مدرسم شروع شد و اون بخاطر نبود امکانات توی روستا بیشتر از پنجم نخونده بود ولی باهوش بود با پول فرشی که بافته بود گوشی خریده بود منم گوشی داشتم و بعد چند روز از برگشتنم به خونه خودمون شروع کردیم باهم اس بازیو قربون صدقه هم برو و ..... بعد بیس سی روز من بهش پیشنهاد دوست شدن دادم و قبول کردو کلی توی این مدت که من بخوام باز برم روستامون برنامه ریختیم و دیگه حرفای سکس میزدیم و رومون کاملا به هم باز شده بود مدرسم که تموم شد هرجوری که بود پافشاری کردم که من میخوام برم روستا و تا عید نمیتونم صبر کنم و جرو بحث با بابام با هزار مشقت و گریه و التماس تونستم راضیش کنم و رفتم روستامون دیدمش و کلی توی اولین روز بقلش کردم اصلا اون شده بود برام فرشته با بقیه برام فرق میکرد من تا اون موقع با هیچ ‌دختری دوست نبودم و این اولیش بود بگذریم
    شب که شد باز بساط ما شروع شد این دفعه دستمو به جاهای حساسش میزدم و مادربزرگ و پدربزرگم با توجه به قرصایی که میخوردن تو این دنیا نبودن انگار بازم با وجود اون همه حرف و برنامه ای که ریخته بودیم ای من جرت میدمو اون میگفتم باید اینجوری منو بکنی و فلان پای عمل که رسید کارمون بود لب بازی و دست زدن من به بدنش و بازم مملت من تموم شد و موقع رفتنم بود و رفتم به شهرمون.
    باز روز از نوع روزی از نوع اس بازی و برنامت ریختن و قربون صدقه
    نزدیکای بهمن بود که خبرم کرد داره با بابا بزرگم تا چند روز اینده میاد خونمون تو دلم عروسی بود اون چن روزو به سختی سپری کردم تا چهار صب با اتوبوس رسید و رسیدنش همانا من بردمش تو اتاق خودم که بخوابه و مادرم مشغول رسیدن به باباش و بابام مشغول صحبت کردن با بابابزرگم یکم گذشت اونا خوابیدن من پریدم روش و ده بخور دیگه انقد با حرفاش بخاطر کاریی که میگفت و نمیتونستم انجام بدم جق زده بودم که داشتم میمردم برای اولین بار سینشو خوردم و نزاشت شلوارشو در بیارم و صب شد و دیگه به صورت پاره وار خوابمون گرفت روزش رفتیم بیرون گشتیم شب که خواستیم تو اتاق من بخوابیم مامانم گفت نه نمیشه اما و اگر انگار شک کرده بود
    خلاصه بخاطر التماس و گریه زاری منکه یه روز خالم اومده نمیزاری پیشم باشه قبول کرد ولی به شرط اینکه در اتاق کاملا باز باشه و کیر بزرگی خورد توی ذوقم.
    اومدیم با اون شرایط بخوابیم در اتاق باز اتاق مامانم و بابام روبروی اتاق من پدر بزرگمم توی پذیرایی خوابیده جیک میزدیما میشنیدن
    دو سه ساعت خیلی خیلی اروم خوردیم همو و من دستم کاملا توی شرتش بود و با کسش بازی میکردم که دیگه به اوج اوج رسیده بود بهش گفتم پشتشو بکنه به من و پشت کرد بهم این دفعه خیلی اروم شلوارشو کشیدم پایین هیچی نگفت هرکاری کردم نتونستم کیرمو بکنم تو سوراخش باز برگردوندمش سمت خودم و بازی بازی با کسش و دیگه نزدیک صب بود که گفتم برگرد یبار دیگه امتحان کنم که یه عالمه تف با انگشتم بردم زدم روی سوراخ کونش و اروم کیرمو گذاشتم روش و فشار دادم با تمام زور رفت توش یه لحظه نفسش رفت دستمو چنان چنگی زد که بیا و ببین منم یه ادم صفر کیلومتر هی اروم ناز کردم سرشو و بوس کردم دستشو خلاصه یجوری اروم‌شد.
    اروم که شد با دوتا عقب جلو ابم اومد یه دیقه همونجوری وایسادم باز تلنبه زدم بازم ابم اومد کشیدم بیرون و برگشت سمتم کلی اخم کرد و خوابیدیم و فرداش گفت پارم کردی نباید میکردی توش دارم از کنر درد میمیرم و این حرفا خلاصه دوستان جونم براتون بگه که اولین و اخرین سکسم با خالم بود بعد اون براش خواستگار اومد و ازدواج کرد و من تنها موندم الان اون یه بچه داره و من هنوز مجردم و واقعا واقعا دوسش دارم و اولین و اخرین عشقم همونه
    معذرت بخاطر طرز نوشتنم که خیلی خیلی داغونه


    نوشته: پسرک زودانزال

  • 13

  • 4




  • نظرات:
    •   تخم هایش
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • مجلوق مفلوک

      یکی به این بگه سر فلکه رو ببنده هی شُر شُر نپاچه دَم به دقیقه


    •   Mjavad24
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • چرت


    •   mahhddii
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • کس خل مشنق


    •   mahhddii
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • کس خل مشنق


    •   Dr.s4b3r
    • 8 ماه،1 هفته
      • 1

    • مشکل تو نیست خالت جنده اس


    •   ramezani59
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • میدونم چه حالی میده سکس اینطوری . البته من با پسر خالم تجربه کردم


    •   oscar_kir_kaj
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • عمو کاندومی بخورش


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو