عشق بازی تمام نشدنی با یک نابینا

    تقدیم به کسانی که منو نمی بینن، ولی بهم لطف دارن


    به محض اين که آگهي رو تو روزنامه ديدم تصميمم رو گرفتم: مي شم مربي يه نابينا. هميشه برام سوال بود که اينا دنيا رو چه طور حس مي کنن، چه طوري عاشق کسي مي شن، خاطرخواه کسي می شن که اگه مي ديدنش شايد نمي خواستنش، اصلا" بدون هيچ تصوري از قيافه و اندام طرف چه طوري برانگيخته ميشن؟ از سر کنجکاوي يه چيزايي بلد شده بودم ولي نه زیاد.
    تو مصاحبه تلفني گفتم: بريل بلد نيستم ولي اصول کار رو مي دونم و حوصله دارم به حرفاشون گوش بدم يا براشون داستان بخونم. خانمه که مادر يه نابيناي مادرزاد 15 ساله بود گفت: ما کسي رو مي خواهيم که فريدون رو از گوشه گيري در بياره، هرجوري که بلده.
    يک هفته اي تا شروع کارم مهلت داشتم، از اينور و اونور اطلاعات جمع کردم. با يه مرکز مشاوره تماس گرفتم و راهنمايي پرسيدم که خيلي به دردم خورد. به کارفرما زنگ زدم و پيشنهاد کردم اصلا" به عنوان مربي نرم خونه شون به جاش تو پارک يه قراري بزاريم انگار يه آشناي قديمي رو ديده بعد بريم خونه شون. مي ترسیدم اسم معلم و مربي طرف رو فراري بده.
    نمايش آشنايي نسبتا" خوب اجرا شد که توش مامان فريدون دوست مامان من بود.
    به محض برخورد و سلام عليک گفتم: واي، اگه دوستام بفهمن با چه جوون خوش تيپي آشنا شدم از حسودي مي ترکن. شهروز خانم ميشه با موبايل يه عکس از من و فريدون بگيرين، مي خوام به دوستام نشون بدم.
    بعد ازش خواهش کردم باهاش يه کم تنها قدم بزنم.
    فريدون قرباني يه ازدواج درون فاميلي بود که نقصي ژنتيک، در حالي که ظاهر چشماش هيچ مشکلي نداشت و اتفاقا" خيلي هم خوش رنگ بود، باعث ازبين رفتن سريع شبکيه و در نتيجه نابينايي مطلقش شده بود که بدترين نوع نابينائيه: ذهني بدون حافظه تصويري بدون هيچ تصوري از شکل و رنگ.
    گفتم: يه درخت هست که دوستش دارم، مي خوام نشونت بدم. اگه دوست داري باهام بيا.
    - واسه چي دوستش داري؟
    - خودت می فهمی.
    بدون اين که دستشو بگيرم جلو افتادم و اون با تعقيب صدام دنبالم مي کرد. حرف مي زدم که گمم نکنه گرچه خيلي هم لازم نبود. نابينايان حس شنوایی غريبي دارن حتا جايي که ما فکر مي کنيم ساکته وقتي به مانعي مثل ديوار مي رسن از تغير فضاي صوتي متوجه مانع مي شن. بالاخره رسيديم.
    - اين همون درخته که گفتم ازش خاطره دارم. بيا وادارش کن رازمو بهت بگه.
    شروع کرد به لمس پوست نرم درخت تنومندي با تک و توک نقش هايي شبيه چشم روي تنه.
    - اسم اين درخت چيه؟
    - سپيدار، ولي من بهش مي گم درخت عشق نافرجام.
    کنجکاو شده بود و دست بهش مي کشيد تا زودتر جواب بگيره. به نقش چشمها که مي رسيد مکث مي کرد ولي وقتي تکرار شدن فهميد که بايد دنبال چيز ديگه اي بگرده و بالاخره پيداش کرد.
    - شکل يه پنج برعکسه، يه خط هم روش کنده شده. تو اين کار رو کردي؟
    - بهم مياد با چاقو بيفتم به جون درخت به اين قشنگي؟ ولي اون قلب تير خورده که معلوم نیست کي کنده حکايت منم هست، حکايت يه دوستي که همين جا شروع شد، همين جا تموم شد.
    سرش رو به چپ و راست تکون داد، چشماش دو دو مي زد. جهت صورتش رو با من ميزون کرد: متاسفم، اميدوارم ديگه همچين اتفاقي برات نيفته.
    مادرش دورادور ما رو مي پائيد. وقتي ديد فريدون خودش بازومو گرفته و دنبالم مياد نزديک بود شاخ در بياره. از نظر خودم موفقيت خوبي بود. چقدر وقت و انرژي صرف کردم تا همين سناريوي پنج دقيقه اي شکل بگيره. با اين زمينه ي عاطفي قدم هاي بعدي رو بهتر مي تونستم بردارم.
    پلان بعدي با دعوت من توسط شهروز خانم به خونه شون کليد خورد که تو همون هفته بود. قبلا" گفته بودم پدر و مادرم مسافرتن که غيبتشون مسئله نباشه.
    قبل از اين که برم خونه شون تلفني بهش گفته بودمم دوستام چقدر از تيپ و اندام ورزیده ش تعريف کردن. در واقع عکسش رو به پدر و مادرم نشون داده بودم که در جريان بودن. دانشجوي روانشناسي بودم و کارم به نظرشون موجه بود.
    خودش درو باز کرد و يه راست رفتيم تو اتاقش. يه گيتار ديدم.
    - گيتارم که مي زني.
    - گاه گداري.
    گفتم: اگه برام بزني ممکنه سر ذوق بيام شعر بگم.
    - بايد تمرين کنم وگرنه تعريفي نداره.
    - دفعه ديگه يه کم برام بزن، دوست دارم. براي دوستاي ديگه ت مگه نمي زني؟
    گفت: نه، با دوستام يه کم که حرف مي زنيم حرفامون تموم ميشه.
    - دخترم توشون هست؟ با اونا راحت تر نيستي؟
    - پسرا از استقلال و پيروزي حرف مي زنن، دخترا از رنگ ساپورت و رژ گونه. کدومش می تونه برام جالب باشه؟
    پرسيدم: خودت چي دوست داري؟
    - نمي دونم، هيچي.
    - من نون بيار کباب ببر دوست دارم؟ بازي بکنيم؟
    بازي کرديم. خيلي فرز بود. نمي تونستم بزنم رو دستش. اون مي تونست ولي نمي زد، اگرم مي زد يواش می زد. دستاش با یه جفت بازوهای قوي به قلبی وصل بود.
    گفتم: خيلي فرزي، پس چرا نمي زني؟
    - کس ديکه اي بود مي زدم، ولي تو رو نمي تونم.
    - مگه من شاخ دارم! نکنه ازم می ترسی؟
    - يه فرقي که داري... شايد شاخم داشته باشي.
    دستش رو گذاشتم رو سرم: ببين، شاخ که ندارم هيچي، خيلي هم نرمه.
    بعد دستش رو لغزوند رو صورتم و همه جاشو لمس کرد: نرمه، از فرمش خوشم مياد، کشيده است، گردالو نيست. می تونم کرکای خیلی ریزش هم حس کنم.
    بی اختیار نگام افتاد به جلوی شلوارش که بالا اومده بود: به این زودی بهم حس پیدا کرده؟ شایدم وقت دستشویی رفتنشه.
    دفعه بعد با مامانش دوباره رفتیم پارک و پیاده روی. صدای هر پرنده ای که می اومد اگه اسمشو بلد نبود توضیح می دادم.
    پرسیدم: گیتار تمرین کردی؟
    - نه.
    - پس معلومه دوستم نداری. مگه قرار نبود؟
    - فکر کردم الکی میگی، آخه از این حرفای الکی زیاد می شنوم.
    - الکی نگفتم. دوست دارم برام یه ملودي درست کنی با حس خودت نه تقليد از يه آهنگ دیگه. اگه ازش خوشم بياد براش یه شعر می نویسم با گيتارت مي خونم.
    گفت: آره اين جوری بهتره. يکي گفته هنرمند نبايد پا جاي پاي گذشتگان بگذاره، بايد راه اونا رو ادامه بده. ولي من يه مبتدي بيشتر نيستم.
    - انوشيروان روحاني اولين آهنگش رو وقتي ساخت که هنوز مدرسه نمي رفت. اونم مبتدي بود، آهنگش هم مبتدي بود ولي چون تقليدي نبود خيلي تشويق شد.
    رفت تو خودش. افراد نابينا شديدا" احساس تنهايي مي کنن. حضور افراد نزديک هم تاثير زيادي روي اين احساس نداره چون به طور واقعي ما و اونا تو دنياهاي متفاوتي زندگي مي کنيم. بالاي 80% از ارتباط ما با محيط از طريق چشم برقرار مي شه، حتا وقتي رويا مي بينيم که اونا نمی بینن. يه نابينا مي تونه صندلي رو با لمس کردن تشخيص بده ولي منظره جنگل، دريا و يا آسمون پرستاره و خيلي چيزاي ديگه مثل تلويزيون که بيشتر وقت ما با اون مي گذره براش بي معنيه. اينارو مي دونستم واسه همين بايد فقط در محدوده صوتي، لمسي و یا ذهنی کار مي کردم تا رو عواطفش تاثیر بگذارم. کارسختی بود. نابينا ويژکيهاي بارزي هم داره. اکثرا" حافظه استثنايي دارن، چيزي که اکثر نوابغ بدون اون اصلا" نابغه نمي شدن، از جمله حافظ، شکسپير، ابن سینا و بسياري از بزرگان دنياي علم. در ضمن فوق العاده تيز و باهوشن، واسه همين بايد مواظب بودم دروغم در مورد دوستي دو خانواده لو نره يا يه جوري درستش کنم. برگشتیم خونه و چایی خوردیم.
    - شنيدم رياضياتت خوبه، مي توني نشونم بدي؟ من که جدول ضرب هم زورکي بلدم.
    - ضرب و تقسيم چهار پنج رقمي رو مي تونم ذهني انجام بدم، شماره تلفن همه رو هم حفظم، مال تو رو هم.
    - پس چرا بهم زنگ نزدي؟
    - روم نشد.
    - اگه پسر بودم روت می شد؟
    - اگه پسر بودي شايد اينقدر ازت خوشم نمي اومد که بخوام بهت تلفن کنم.
    - بايد اعتراف کنم توهم اگه پسر و اينقده خوش تيپ نبودي شايد اينقدر دلم نمي خواست که باهات دوست بشم. الان هم دلم مي خواد ماچت کنم ولي مي گم شايد خوشت نياد.
    - راستش از ماچ خوشم نمياد، ياد زناي گنده فاميل مي افتم که هردفعه صورتمو مي برن کارواش. ولي مال تو فکر نکنم اونجوري باشه.
    سرش رو گرفتم تو دستام و نزديک لبشو بوسيدم. دست انداخت گردنم، قرينه همونجا رو بوسيد. طولش داد تا ازم جدا شه.
    گفتم: از اين به بعد نبايد بين ما خجالت و رودروايسي باشه. بايد هرچي تو دلمون هست به هم بگيم، شايد مخالف هم باشيم ولي بهتره صميمي و رک باشيم. دوستي نصف و نيمه به چه درد مي خوره؟
    رابطه عاطفي ما يه قدم ديگه جلو رفت و هنوز مي خواستم جلوتر برم.
    شبش با خودم گفتم: مي دوني داري چکار مي کني؟ داري يه پسر نابينا رو در غليان بلوغ به خودت وابسته مي کني. اگه عاشقت بشه چي؟ يا خودت گلوت پيشش گير کنه؟ حاضري با يه نابينا که پنج سال ازت کوچيکتره زندگي کني؟ جوابي نداشتم.
    روز بعد مادرش تلفن کرد: پروانه جون، با فريدون چکار کردي که درس و مشق رو به کلي ول کرده؟ يه بند گيتار مي زنه. نمي گم اين بده، اتفاقا" خيلي سر حاله و غذاشم خوب شده فقط نگران درسشم.
    - نگران نباشين شهروز خانم. فريدون داره خودشو پيدا مي کنه، اين مرحله که گذشت مي بينين که تو درس هم از همه مي زنه جلو. شما فقط تشويقش کنين، بقيه ش با من. مي شه الان باهاش حرف بزنم؟
    - سلام فري جون، صداي گيتارت ميومد گفتم بهت بگم يه وقت يه چيز غمگين و بي حال واسم درست نکني ها، دوست دارم ازش انرژي بگيرم.
    - آهنگي که سعي مي کنم در بيارم قاطي پاتيه، بالاخره بايد بالا و پایین داشته باشه که يکنواخت نشه.
    - من که از موسيقي سر در نميارم ولي اگه جالب نباشه به جاي من بايد منتظر کارواش يکي از همون خانماي چاق باشي. هر وقت آماده شد خبر بده، زودتر نه.
    - تو چي، شعرتو نوشتي؟
    - یه چیزایی نوشتم ولي اگه از آهنگت خوشم نياد نمي خونمش. الانم بهتره وقتتو با تلفن هدر ندي بري سر تمرينت، منتظر خبرت هستم. بهتره عجله هم نکني، کار خوب زحمت و زمان می بره.
    به نظرم بالا بردن انتظار براي رسيدن به اعتماد نفس لازم بود. بدون اون، فريدون کسي نمي شد که چشم منو بگيره.
    چند روز بعد تماس گرفت: کوچکترین شاگرد پپه رومرو ی بزرگ برای خدمتگزاری به نواده سافو ایزدبانوی شعر آماده است.
    - اگه نواده اون بودم می شد جد هفتادم یا هشتادم من. به گرد پاش هم نمی رسم، 3200 سال جلوتر از من رسیده به قله ای که عمرا" به اولین گدارش هم برسم. پیشنهاد من اینه: به مادرت بگو یه مهمونی ترتیب بده و هرکی رو دوست داره دعوت کنه. یه سیستم صوتی هم لازم داریم با یکی که اداره ش کنه. شعر من سه قسمت داره، شروع، اوج، خاتمه. خودت می فهمی کی باید اوج بگیری کی آروم بزنی. بعد از قسمت سوم باید کم کم بری بالا و در اوج تمومش کنی. نقش من چند دقیقه بیشتر نیست، بقیه ش رو تو باید پر کنی.
    قبل از مهموني يه جلسه هماهنگي گذاشتيم. خود فریدون یه ریتم مناسب انتخاب کرده بود واسه پس زمینه. یه کم تمرین هماهنگی کردیم.
    تنها که شديم بغلم کرد: خيلي خوشحالم، هيجان دارم.
    سعي کردم بهش آرامش و قوت قلب بدم. درضمن دوباره متوجه برجستگي جلو شلوارش شدم که به پايين تنه ام مي خورد. پنهانش نمي کرد ولی رفتار سکسی هم نداشت. نتونستم بفهمم به خاطر منه، يا اتفاقيه.
    روز موعود موقع اجرا کنارش نشستم که بتونم بهش علامت بدم کی شعرم شروع میشه. خیلی نرم شروع کرد، یه کم رفت بالا دوباره اومد پایین. یه ملودی معمولی بود که نسبتا" خوب اجرا می شد و با کمک ریتم پس زمینه و آمپلیفایر اثرگذار شده بود. دست گذاشتم رو شونه ش تا بفهمه می خوام شروع کنم و بخونم:


    خاموش، ارباب سازها
    خاموش افسونگران طرب
    خاموش ای صاحبان آوازها
    آرام ای ستارگان رقصنده
    خاموش ای صخره ها و سنگها
    مهر سکوت بر لبت ای کهکشان
    ببند دهان و گوش کن.


    شونه شو فشار دادم که کم کم اوج بگیره. احساس کردم خیلی بهتر می زنه. دستی به موهاش کشیدم که دلگرم بشه. به خوبی اوج گرفت و بعد از چند دقیقه آروم کرد تا قسمت دوم رو بگم:


    اینک منم آواز خوان
    هر تار مو یک ساز من
    هر بانگ دل صد بانگ دف
    هر دف دوصد طبل بزرگ
    بشنو اگر گوشی توراست


    اینک منم طوفان روح
    سرکش تراز طوفان نوح
    سیل خروشانم ببین


    اینک منم در رعد و برق
    اینک منم آن آذرخش
    دامن زنم بر آتشم


    فریاد انسانم شنو
    افسانه شو ای دیو مست
    افسانه شو افسانه شو


    دیگه هیچ راهنمایی لازم نبود. موسیقی سالن رو گرفته بود. همه با دهن باز نگاه می کردن. تکه آخر رو دکلمه کردم:


    خاموش ای بلبلان چهچه زن
    اینک چکاوک هایتان
    در آشیان این حنجره


    با من بزن ای یار من
    با من بخوان انسان من
    دستم بگیر و رقص کن
    تا رقص کل این جهان


    تو دلم گفتم: حالا وقتشه بترکونی. برو به اوج و همونجا نگه دار تا تمومش کنی. چند دقیقه که گذشت از بس تند مي زد ترسیدم پنجه ش بی حس بشه یا بزنه سیما رو پاره کنه. دلهره داشتم تا بالاخره تمومش کرد. بغلش کردم و بوسیدمش. کف زدن و هورا کشیدن تمومی نداشت. ریختن سرمون با ماچ و بوسه، به قول فریدون یه کارواش کامل. می خواستن دوباره اجرا کنیم ولی اصلا" رمقش نبود. به پخش دوباره نوار اکتفا کردن و به سلامتی نوشیدیم. فریدون ستاره بود و منم خوشحال که از عهده ش بر اومده بودم. فرصت خلوتی نشد. فریدون موقع خداحافظی تو گوشم گفت: عاشقتم، منو تشويق کردن، نمی دونن که بی تو هیچم.
    فرداش تلفن کرد. شعری رو که با گیتارش خونده بودم بدون یه کلمه پس و پیش برام خوند: خیلی قشنگه، حیف کوتاهه، دلم میخواست بیشتر باشه.
    - منم همین طور، ولی نتونستم. من که شاعر نیستم. نوشتن همین چند خط هم برام سخت بود ولی نوشتم چون قول داده بودم.
    - وقتی گفتی "با من بزن ای یار من" دیگه زنجیر پاره کردم. تو زنجیرمو پاره کردی گرفتی دست خودت.
    - زنجیر هیچکی دست من نیست. مال هرکی دست خودشه.
    بد جوری بهم وابسته شده بود.
    گفتم: ببین، اگه می خوای دوستت داشته باشم این زنجیر و منجیر رو فراموش کن. یه کسی بشو واسه خودت که بهت افتخار کنم. این همه استعداد داری. از الان می بینم یه روزی یه موسیقی دان، ریاضی دان یا وکیل سرشناس یا چیزی تو این مایه ها شدی. اونوقت خود به خود کنارتم.
    - فقط و فقط به خاطر تو قول می دم همچین کسی بشم. ولي باید کمکم کنی.
    - ببینیم و تعریف کنیم. مامانت که می گه درس و مشقو ول کردی. دم خروسو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو؟ این هفته خیلی گرفتارم، هفته دیگه می بینمت.
    هفته بعد بدون خبر قبلی رفتم سراغش. مامانش تایید کرد که مثل خر چسبیده به درس. می خواد یه سال دو کلاس کنه.
    - نگفتم؟
    - پروانه جون، ما هنوز هیچ پولی بهت ندادیم. چرا هیچ رقمی نمی گی؟
    - این کار رو به خاطر پول نگرفتم. باشه، هرچی می خوایین در نظر بگیرین، بزارین به یه حساب، بعدا" براش یه فکری می کنیم.
    - می خوام برم پیشش. ببخشین، میشه ازتون بخوام تا یه ساعت هیچکس نیاد اونجا؟
    - رییس قلبي این خونواده تویی عزیزم، ما که عرضه شو نداشتیم.
    اشک اومده بود تو چشماش. بغلش کردم و بوسیدمش: منم مثل دخترتون هستم.
    تو اتاقش که رفتم فریدون غافلگیر شد. همچین محکم بغلم کرد... دست به سر و گردنم می مالید و بو می کشید: باورم نمیشه، خودتی؟
    - ضبط رو روشن کن صدامون بیرون نره.
    دراز کشیدیم رو تخت. یه راست رفتم سر اصل مطلب: تا حالا با دختری بودی؟ منظورم عشقبازیه. البته منم هیچ تجربه ای ندارم.
    سرخ شد: نه، چطور مگه؟
    - هیچ شده دلت بخواد با من عشق بازی کنی؟
    - اگه بگم از همون روز اول که تو پارک ديدمت ناراحت نمی شی؟
    - نه، خوشمم مياد که مورد توجه یه مرد نازنین و خوش هیکل قرار گرفتم. خب، الان مي توني به خواست دلت برسي، منم به خواست دلم می رسم. یه ساعت وقت داریم.
    با متانتی که فقط از یه جنتلمن میشه انتظار داشت لبامو بوسید. هرکاری می خواست بکنه اجازه می گرفت. همدیگه رو لخت کردیم. همه جای بدنمو لمس می کرد انگار داره نقشه برداری می کنه. لب تو لب شده بودیم. خیلی آروم می مکید. وقتی رفت سراغ سینه هام دیگه کاملا" تحریک شده بودم. دست کردم تو شورتش. آماده آماده بود و بزرگتر از اونچه انتظار داشتم. خوشبختانه چیزایی که خونده بودم در این مورد درست از آب در نیومده بود.
    - ببينم، اين بدجنس از کي واسه من دورخيز کرده؟
    - از همون اولش.
    - منم یه چیزی اون پایین دارم ها، اونم خودشو برات آماده کرده، فقط دورخیز بلد نیست.
    چشماش دو دو می زد. دستشو کرد تو شورتم. می لرزید.
    - نترس عزیزم، کشفش کن، مال خودته، تو هم مال منی.
    بیشتر نوازش می کرد تا کار ديگه. کم کم راهشو پیدا کرد. انگشتشو می کرد داخل و تکون می داد.
    - شورتمو در بیار. با دست خودت، بعدش نماینده تو بفرست داخل.
    نمی تونست. کمکش کردم. به مانع که رسید نمي دونست چه کار کنه.
    - راهشو باز کن عزیزم، يک بار براي هميشه.
    بعد از یه کم تقلا کمرشو گرفتم کشیدمش طرف خودم تا با هم از مرز بگذریم. بقیه ش کار غریزه بود. کاری شيرين که هزاران سال تکرار شده بود تا تک تک سلول ها و اعضای بدن بلد باشن همون دفعه اول هم کارشون رو درست و لذت بخش انجام بدن.
    قبلا" تصمیم رو گرفته بودم. نمي تونستم فریدون رو ول کنم. از دست می رفت. از دست منم می رفت. چطور می تونستم از کسی که همه قلب و روحشو داده بود به من بگذرم؟ کی رو پیدا کنم عاشق تر؟ عشقی که به من داشت و کششی که بهش پیدا کرده بودم اختلاف سنی و مسئله نابینائیش رو زده بود کنار.
    بعد از اون مجلس مهمونی خوردن قرص رو شروع کرده بودم. برای هردومون این اولین تجربه بود. لذت اولین سکس فراموش شدنی نیست. کمتر از یک ساعت بارها به اوج رسیدم. فریدون هم دوبار ارضا شد. لباس که پوشیدیم گفت: ببخش اذیتت کردم.
    - بهترین اذیت دنیا بود، مگه نه؟
    - یعنی دیگه ما مال همیم.
    - تا وقتی می بینم داری همون سمتی میری که دوست دارم، چرا که نه!
    این رابطه، پنهان و آشکار، ادامه داشت با اشتهای سیری ناپذیر فریدون. انگار بخشی از حس گمشده بیناییش اضافه شده بود به غریزه جنسیش. کشش به من شده بود شعله عشقی خاموش نشدنی که براش معبدی درست کرده بود و منو مثل یه بت زنده گذاشته بود توش. فریدون هم بت معبد من بود.
    پولایی که مامانش ذخیره کرده بود به مستقل شدنمون کمک کرد. الان اون یه وکیل درجه یکه. همه قوانین و مقررات رو فوت آبه. واسه همین کاراش خوب و راحت جلو می ره. منم به عنوان کمک نشستم تو دفترش. با هم مشورت می کنيم کدوم کار رو قبول کنيم، از کی پول بگیریم از کی نگیریم.
    زندگی خوبی داریم. یه زن از زندگی مشترک چی بیشتر از این می خواد؟


    نوشته: bj

  • 63

  • 10




  • نظرات:
    •   strong.boyy
    • 2 سال،6 ماه
      • 2

    • اینم اخرین داستانی که امشب خوندم.
      قشنگ بود اما غیر واقعی یه نوع خوشبینی تو نوشتت بود که دوست نداشتم. یه نگاه به اطرافت کنی فکر نکنم همچین چیز هاییو رو ببینی


    •   اقاگلم
    • 2 سال،6 ماه
      • 4

    • با تشکر داستان قشنگی بود و ریتم متعادلی داشت به جز قسمت اخرش که یهو به روی تخت و مابقی..در ضمن داستان باور پذیری خیلی کمی داشت و با زندگی واقعی فاصله زیادی داشت..و یه سری تناقضهایی هم بود که مشخصا ریتم داستانو زیر سوال میبرد.نمونش از همون اول نمیتونه یه نابینا که سرزنده نیست و از طرفی به دنیای پیرامونش به نوعی بی اعتماده با برخورد اول عاشق بشه..با توجه به افسردگی اولیه بار احساسی داستان خیلی کم بود برای ایجاد تغییر در فریدون..موفق باشی..منتظر داستانای بهترت هستم


    •   مازیار خان
    • 2 سال،6 ماه
      • 2

    • فوق العاده
      شناخت خوبی از حالات و رفتار یه فرد نابینا داری و این نشون میده تجربه ات زیاده
      موید باشی


    •   shahineshq
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • عالی بود
      یه داستان حسابی که همه چی داشت


    •   Mr_samiwm
    • 2 سال،6 ماه
      • 2

    • قلمت عالیه
      من تا وسطاش فک میکردم ۲ تا مرد هستن


    •   خوشتراش
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • واقعا زيبا نوشتي مرسي داري


    •   ab1999
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • باور پذیری متوسطی داشت ولی در کل خوب بود (rose) (rose) >




    •   پلی_بوی
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • عالی بود ولی خیلی زود جمعش کردی


    •   fuker man_k22
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • ریبا بود همه چیش سپاس گزارم بابت داستانت امیدوارم بازم ازت ببینم چوسبید همانند چوسب دوقلو


    •   valad1365
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • خوب بود، فضا سازی خوبی داشت. به نظرم اگر روو زمان بندی داستان و سن فری فکر بیشتری میشد جذاب تو و واقعی تر میشد


    •   آئورت21
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • عاشق انتخاب سوژه ها و موضوع داستانتم.فوق العاده بود.یکی از بهترین نوشته هات بود.اتفاقا چندروز پیش سرکلاس یه بحثی پیش اومد.دنبالش فهمیدم یکی از بچه ها با یه مرد نابینای فوق العاده آشنا شده بود.هنوز به مرحله رابطه نرسیده بودن اما از چشماش معلوم بود بدجور عاشقش شده.تازه خیالشم راحت بود میگفت مطمئنم تاآخرش مال خودمه.بحث خیانت و این حرفهارو هم نداریم.خلاصه که عالی بود و حسابی لذت بردم.خسته نباشی.


    •   sexyboy_shiraz
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • اصلا نخوندم خداوکیلی.


    •   arastoo1355
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • بسیار لطیف و زیبا درود


    •   Robinhood1000
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • پروانه خییییییییلی با ظرافت و و دقیق نوشتی، عالیی بود بازم بنویس


    •   sadra2111
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • راست یا دروغ نمیدونم ولی خیلی داستان جذابی بود امیدوارم همیشه خوشبخت باشید


    •   saeednaz72
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • مهم نیس حقیقت بود یا ساخته ذهنی خلاق و هنرمند
      مهم اینه که بسیار دلنشین بود


    •   saragab
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • نظر شما چیه؟الحق کونی هستین ها ااا این داستان رو ى پسر مینوشت فحش کشش می کردین (rolling) (rolling)


    •   Eshghesenbala123
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • جق جق جقو


    •   havas2
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • خوشمان آمد


    •   امیرحسنم
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • منم مادر زاد کورم. بیا کمکم کن دکتر شم ب همه امپول بزنم! !! (erection)
      ولی خدایی داستان قشنگی بود.ممنون از نویسنده


    •   فرهاد.60
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • بجز پایان های خوش و سریعت باقی متونت معرکه هستن. یه جفت بازوهای... را هم عالی اومدی. یه نکته گرامری هستش که تو زبان فارسی معمولا رعایت نمی شه. بینظیری شما‌.‌..


    •   hidden2000
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • لایک رو زدم ولی چون وقتش رو ندارم داستان رو هنوز نخوندم بجاش صفحه رو سیو میکنم.


    •   Pilot.pilot
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • عاااالی بود,عااالی...من تازه اینجا ثبت نام کردم و کم و بیش داستانهای اینجارو میخونم ولی این یکی از زیباترینها بود و قابل تحسین..⚘⚘


    •   فری کافر
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • تو که اینهمه خوشبختی چرا تو شهوانی سیر میکنی


    •   وب.گرد
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • خوب بود.
      یه کم اتوپیایی و ایده الیستی بود.شخصیت اول داستان مبهم بود یه کم.
      موفق باشی


    •   Sina_boy
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • مرسی قشنگ بود


    •   کاداج
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • bj عزیز سلام :)
      این قرار بوده یه داستان سکسی باشه و خب هم شما فانتزی رو ترجیح میدی و هم خیلی از مخاطب ها. درباره ی زیبا بودن قلمت حرفی ندارم اما یه جای فانتزی آخرتو هیچ دوست نداشتم. یه پزشک تا وقتی ارتباطش با بیمار کاملاً ختم و قطع نشده مجرم حساب میشه اگه باهاش رابطه ای برقرار کنه و یه روانپزشک نه فقط تا انتهای ارتباطش با بیمار، بلکه هرگز و تا آخر عمر نمیتونه با مراجع خودش چنین ارتباطی برقرار کنه ( درباره ی روانشناس اطلاعی ندارم) این همه جای دنیا جرم هست، چون این سوء استفاده از وابستگی یک آدم هست. با اینکه کاملاً متوجهم که این یه فانتزیه و قلمت هم ارزشمند و دوست داشتنی هست، بازم نمیتونم خودمو قانع کنم و بگم اندازه ی کارهای قبلیت دوستش داشتم

      ضمناً دوست عزیزی که گفتی اگه این رو یه پسر مینوشت همه فحش بهش میدادن، bj داستان اول شخص از زبان یک مرد هم داره. اونجا هم کسی بهش فحشی نداد...


    •   ARAD_SM
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • عاااالي بودتبريك ميگم


    •   shadow69
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﺮ ﺩﺍﺳﺘﻨﺘﻮﻥ ﻳﻪ ﺍﻳﺪﻩ ﺟﺪﺍ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﻲ ﻫﺎﻱ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺟﻴﻦ ﺷﺪﻩ ﻣﺮﺳﻲ ﺑﺎﺑﺘﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻳﺒﺎﺕ(rose)


    •   f.silent
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • بیج خیلی رویایی مینویسی اگه بخام با واقعیت تطبیقش بدم یجور کج و کوله در میاد.. اما قلمت قشنگه و سلیس. با اینکه تطبیقش با واقعیت تقریبیه اما بازم دوس دارم تو نوشته هات غرق بشم.. مرسی ک مینویسی.


    •   Sh1376r
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • bj باز ترکوندی (rose)
      دمت گرم دادا
      لایک35


    •   web12cm
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • ٔداستان daredevil رو تعریف کردی ؟


    •   Burak999
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • Khob bood


    •   mahdi.fanaei1377
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • دمت گرم bj عالی بود مثه همیشه


    •   ghader1010
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • اشکمو در آوردی عالی بود


    •   mohammad321
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • ! خیلی نکته ها توش بود که یه ادم چطوری با محبت و عشق میتونه زمین تا اسمون عوض بشه ! واقعا قشنگ بود . فقط تنها ایرادی که داشت بعضی مسائل که زیاد لزومی نداشت میتونست حذف بشه مثلا حرفای جزئی که با هم میزدن در مورد نوازندگان و شکسیپیر یا شعر هایی که گذاشته بودی و... یا بعضی دیالوگ هایی که اگه نبود داستان یکم کوتاه تر میشد . یکیم اینکه بعضی وقتا که با هم حرف میزدن قاطی میکردم دختره داره میگه یا فریدونه که اگه به جای خط تیره میذاشتی من یا فریدون قاطی نمیشد . ولی در کل خیلی قشنگ بود لایک دادم


    •   mohammad321
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • واقعا اگه همچین ادمی تو زندگی من میومدا زندگیم از این رو به اون رو میشد :( هر چند زیاد واقعی به نظر نمیرسید بیشتر رویایی بود ولی خوشبحال همون نابینای داستان


    •   steve2
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • خیلی قشنگ بود


    •   Nokhoodi
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • واااای عالی بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو