داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

عشق به خاله

1399/07/24

سلام. من رضا (مستعار) هستم. الان ک دارم این داستانو مینویسم ۳۰ سالمه. داستانم خیلی طولانیه و نمیدونم از کجا شروع کنم. ولی خب مینویسم ببینیم چی میشه. داستان از اونجایی شروع میشه که من چنتا خاله دارم که با یکیشون خیلی صمیمی ام. به نام خاله فتانه(مستعار). این خالم به گردن ما حق مادری داره چون از بچگی خیلی زحمت کشبد برام و همینم باعث رابطه صمیمی ما شد. خاله من یه خانم چادری و مومنه که بر خلاف تیپش خیلی باحال و اهل دله. خیلی شاد و سر خوش. ولی خب خیلی تو زندکیش بد آورد و همبشه یه غمی تو دلش هست. این خاله من از بد روزگار بچه هم نداره ک مشکل از شوهرش بوده. ولش. حاشیه نریم.

داستان از اینجا شرو میشه که خاله همیشه پیش من آزاد میگشت البته از آزاد تابلو. مثلا تیشرت میپوشید ک شاید مثلا یکمی یقش باز باسه که من از همون بچگی دوس داشتم سینه هاشو و اونارو دید میزدم. خالم یه کم تپل و دوست داشتنی بود قیافه خوشگلی نداشت ولی واس من خوشگل ترین بود. همیشه دوست داشتم اونو لبینم ولی نمیشد اون حریم ها رو حفظ میکرد. همش سعی میکردم با هر بهانه ای صمیمیت ایجاد کنم ولی خب اون بازم حریم حفظ میکرد. تا اینکه من بزرگ شدم و ازدواج کردم. یبار خالم از شهرستان تنها اومده بود تهران خونمون برای دکتر. شب ک اومد بخوابه چون لباس نداشت با یه تاپ بندی قهوه ای ک روش یه شال انداخته بود خوابید. منم ک بیدار بودم و داشتم تی وی میدیدم از فرصت استفا ه میکردم و دید میزدم ک تقریبا تا اون هاله قهوه ای رنگ معلوم بود. ولی خب به همون بسنده کردم و فرداش بهش گفتم ک حاله ک دیدیم بزار قشنگ ببینیم ک اون مبخندید و فحش میداد بهم. فرداش که خالم مبخواست بره شهرستان با ماشین رسوندمش ترمینال و تو راه دلو زدم به در یا و بهش گفتم ک من از بچگی آرزو داشتم ک سینه هاتو ببینم و کلی حرف زدم ک واقعا بهش ثابت کنم که حرفم از روی شهوت نیست و واقعا دوسش دارم و عاشقشم و با وجود اون آرامش میگیرم. بهش گفتم ک دوس دارمهمیشه جلو من لباس باز بپوشی تا بتونم سینه هاشو ببینم. دفعه بعدی خالم واسه کلاس خیاطی قرار شد ۱۰ روز بیاد تهران. من هرشب بحث و میکشیدم وسط ولی اون تفره میرفت و اصلا به حرفام توجه نمیکرد. البته حق داشت که باور نکنه. ولی من واقعا عاشقش بودم و با اون آرامش میگرفتم. چند شب گذشت تا اینکه یه شب ک انقد بهش از حس واقعیم گفتم و آرزوی چندین سالم ک گریه افتادم. خالم اومد جلو دست منو گرفت و گذاشت بالای تخت سینش. ک گفتم نه من دوس دارم اونا رو اول ببینم و بهشون دست بزنم. باز قبول نکرد و اونشب فقط تونستم برای اولین لار لباشو بوس کنم و برم تو آسمون. فردا شبش ک دوباره کلی بهش حرف زدم بازم قبول نکرد. موقع خواب ک برقو خاموش کردم برم تو اتاق پیش خانومم که خوابیده بود دوباره لبای خاله رو بوسیدم و ایندفه نگه داشتم ک دیدم اونم بوسم کرد و ادامه دادم لب گرفتم که متوجه شدم راضیه از کارم یدفه نمیدونم چیشد که دستمو بردم زیر تیشرتشو زدم بالا و واس چند ثانیه سینه سمت راستشو خوروم و زود ول کردم. از فرط هیجان زود دست کشیدم ازش تشکر کردم بوسیدمش و رفتم تو اتاق خوابم ولی تا صبح پلک نزدم چون اصلا باورم نمیشد. بعد از اون هرچی گفتم و اصرار کردم دیگه بهم اجازه نداد و همش دعوام میکرد. من هرکاری میکردم ک علاقمو بهشثابت کنم تا بهماعتماد کنه ولی از اونجایی که خالم خیلیآدم فکری هستش همش بهم دست رد میزد و چنبارم قهر کردیم ولی خب چون دوری اونو نمیتونستم تحمل کنم دست از پا درازتر دوباره میومدم منت کشی. میدونس که من واقعا دوسش دارم ولی نمتونس قبولم کنه‌بگذریم. حدودا یکیدو سال بعدش منم از تهران اومدم شهرستان واس ادمه زندگیم. بعد چند وقت که اومدیم بهش زنگ زدم و احوتل پرسی کردم و قرار شد بدم خونشون. شوهرش نبود. رفتم زنگ زدم و در و باز کرد رفتم دیدم یه شلوارک گشاد معمولی با یه تیشرت یقه باز پوشیده ک تعجب کروم.

بعد اون قهر و . . . این برخورد عجیب بود. البته میخواست عادی رفتار کنه. من بعد احوال پرسی و یکمی چرت و پرت باز دلم طاقت نیاورو و حرف دلمو پیش کشیدم و بعد کلی کل کل قبول کرد دفه بعدی لباس باز تر بپوشه مثلا تاپ بندی. . . . دیگه دیروقت شده بود و شوهرش داشت میومد که موقع رفتن بهش گفتم میشه بالای سینش قسمت خط سینشو ببوسم گفت باشه ک بو کردم و بعد بوسیدم دوباره اومدم داخل دلم نیومد برم دوباره با حال زار و با بغض بهش از حسدرونیم بهش و سینه هاش گفتم که اینا آرزوی منه و در آغوش اون بودن مایع آرامش من. ک لباشو بوسیدمو بعد ازش اجازه گرفتمکه میسه سینتو از زیر لباس ببوسم ک با خنده سر تکون داد ک باشه منم لباسشو زدم بالا و دیگه از روی سوتین نوکشو بوسیدم و دیگه جلوتر نرفتم ک بهش گفتم نمیخ ام از اعتمادت سو استفاده کنم. گذشت . . . من تقریبا هفته ای چند بار به بهانه های مختلف میرفتم پیشش ک ببینمش اما باز ضد حال میزد و تغییری نمیدیدم. یه بار خالم عمل کروه بود قلبشو بعد چند روز رفتم پیشش. پنج شنبه صبح تنها بود. کلی صحبت کردیم و بعد خودش بهم گفت یکم پشتمو ماساژ بده درد دارم ماساژ دادم از رو لباس و به شوخی گفتم ک از زیر حال میده که خندید و گفت خفه شو کارتو بکن. بعد دراز کشید منم روبروش بودم داشتیم حرف میزدیم که یدفه دست گذاشت رو سینه سمت قلبش ک گفت درد داره منم به شوخی گفتم ببینم گفت نه بعد انگار احساس کروم ک میخواد چراغ سبز بده ولی حیا میکنه یدفه دستمو گذاشتم روشو مالیدمو یدفه کل تیشرتشو زدم بالا و شروع کردم خوردن سینه هاش مخالفت میکرو ولی معلوم بود که واس دل من داره بهم محبت میکنه. اینو بگم ک من هیچوقت دوس نداشتم باهاش سکس کنم و فقط عاشق سینه هاش بودن. خلاصه گذشت و باز از من اصرار و از اون انکار. بعد چند ماه من واس یه دوره دو هفته ای رفتم تهران. پنج شنبه که تعطیل شدیم قصد کردم بیام شهرستان فقط به امید دیدن خالم. منم از اول زندگیم با زنم مشکل داشتم و هر بهانه ای واس ندیدنش استفاده میکردم. به خالم پیام دادم و گفتم درم میام خونتون و جمعه بر میگروم اول گفتنه ولیگفتم که با زنم دعوام شده و اگ رام نده تو خیابون میخوابم ولی خونه نمیرم. وقتی رسیدم بهش پیام دادم و وقتی دید حال روحیم خیلی خرابه گفت برم دنبالش و لعد رفتیم یکم دور زدیم و من درد دل کردم و بعد خرید کردیم رفتیم خونه. شوهرخالمم بود. شام ک خوردیم شوهر خالم رو کاناپه خوابید. من رو مبل سمت چپش و خالم رو کاناپه روبروی من داشت با گوشی ور میرفت. من واقعا داغون بودم و فقط داشتم خالمو نگاه میکروم و تو دلم میگفتم ک چقد من بدبختم که عاشق کسب هستم ک کنارمه ولی مال خودم نیست. اره منواقعا عاااااششششق خالم بودم و فقط با وجود اون آرامش میگرفتم. همینجور محو تماشا بودم و بغض کرده ک خالم منو دید و گفت چرا اینجوری نگاه میکنی که با بغض گفتم وقتی میگم عاشقتم بهم میخندیو مسخرم میکنی حالا اجازه ندارم ببینمت. . . . خیلی حالم گرفته بود. . . اون ک حالمو دید و حرف دلمو واقعا فهمید و چشمای یه عاشقو خوند اومد نشست کنارم اما انقد اعصابم خورد بود تو حال خودم بودم ک گفت بخواب آروم میشی گفتم نه نمیخوام . بعد گفت رو پتی من بخواب آروم بشی بازم گفتم نه. بعد گفت بخواب رو پام آرومت میکنم از تو نگاهش خوندم که میخواد کاری بکنه ولی غیر مستقیم داره میگه. چراغو خاموش کردم و دراز کشیدم اونم اومد کنار سرم نشست و سرمو نوازش کرد بعد سرمو گذاشتم رو زانوش تو چشاش نگاه کردم و با تمام وجود و احساسم بهش گفتم که به جون خودت دوست دادم و عاشقتم بدون تو نمیتونم بعد سرشو آورد پایینو لب همو بوسیدیم یهو دیدم لباسشو زد بالا و سینشو درآورد. . . . من یه لحظه خشک شدم چون شوهر خالم فاصله چند متریمون بود و فقط پشتش به ما بود ترس کلوجودمو گرفته بود و گفتم نه گفت هواسمهست توکارتو بکن انقد سکوت بود تا دهنمو میزدمبه سینش صدا میپیچید. یکم خوردم و بعد گفتم نه میترسم. بلند شدیم رفتیم سمت آشپزخونه یکم آب خوردیم بعد نگهشداشتم بوسیدمش و تشکر کردم یهلحظه لباسشو بالا زدم تا مدل سوتینشو ببینم چون من عاشق سینه هاش بودم که با سوتین ببینمشون. بعد رفتیم بخوابیم هرچی گفتم کنار من بخواب گفت کمرش کرد میکنه و بالا کاناپه خوابید. یکم ک کذشتدستشو گرفتم و بوسیدم بوسیدنم ادامه دار شد و انگشتاشو یکی یکی بوسیدم و بعد کردم تو دهنم خوردم اول میگفتنکن ادامه دادم بعد گفت نکن یجوری میشم بازم ادامه دادم بعد دیدم خودش خوشش اومد و تا ته انگشتاش میکنه تو حلقم‌. بعد شوهرش یدفه برگشت و دست کشیدم. بعد یه ربع دوباره شوهرش پشت به من شد من شروع کردم دستشو بوسیدن یعدیدفه لرگشتگفت از پشت سوتینمو در بیار سختمه پرسیدم شبا در میاری که اذت نشی گفت اره من ک هیچوقت ندیده بودم اینکارو بکنه باز فهمیدمک داره حفظ حرمتمیکنه سوتینو باز کردم و بعد شرو کردم دستاشد لمس کرون بعد شکم و پهلوهاش بعد سینه هاشو ماایدم. تو آسمونا بودم لباسو زدم بتلاشروکردم به خوردن اول با زبون با نوکش بخزی میکردم ک سینشو محکم میگرفت و میگفت بخور زبون نزن اونم حالش خراب شده بود بعد خوردن ادامه دادم سمت پایین شکمو تنشو خوردم یدفه رفتم سراق نافش زبون میزدم و میلیسیدم گفت نکن حالم خراب میشه منم دوس داشتم که اون حال کنه ادامه دادم(شوهرخالم آدم خیلی سردی بود و میدونستم تاحالا خالم ازین تجربه ها نداشته و نخواهد داشت) حالش خراب شده بود از نفساش ک صداش هنوز تو گوشمه فهمیدم دستشو گرفتم بردم سمت کسش که بماله و حال کنه چون خودم جرات نداشتم و اصلا هیچوقت تو فکر اینکار نبودم ولی اون دستشو کشید من ادامه دادم پایین نافش کنار خط شرطشو لیسیدم و اون حالش بدتر شد یدفه گفتم شاید میخواد براش بمالم و باز روش نمیشه دوباره اومد سمت سینه هاش و خوردن و با دستم بالای کسشو مالیدم و یدفه انگشت کوچیکمو گذاشتم رو کسش و تکون دادم ک دیدم حالش خراب شد. منم فقط فقط بخاطر اینکه حال کنه براش ادامه دادم تا یدفه فهمیدم ارضا شد و منو گرفت که ادامه ندم. بوسیدمشو ازش تشکر کردم و معذرت بخاطر زیاده روی که البته گفتم که بخاطر خودش اینکارو کردم. بعد یه ساعت چون نمیحواستم اون شب و رضایت خاله رو از دست بدم دوباره شرو کردم به بازی با سینه هاش و همون کارا رک ادامه دادم و ایندفه قشنگ دست کردم تو شلوارش و از روی شرت سفیدش که توی تاریکی فقط اون معلوم بود با چوچولش ور رفتم ک یدفه شوهرش بیدار شد و برگشت سریع خودمونو جمع کردیم. من بیدار موندم تا شوهرش دوباره برگروه. بعد یه ساعت برگشت و دوباره من شروع کردم تا آخر ادانه دادم دوباره خالمو ارضا کردم. دیگه خوابیدیم تا فردا صبح. بیدار که شدیم شوهرخالم رفتا بود روستا سر زمیناش منم رفتم رو کاناپه کنار خال ه و با خیال راحت لباسشو زدم بالا و شروع کروم ماساژ دادن ک گفت الان حال نداده منم خوره بازی در نیاوردم و بیخیال شدم. بیدار شدیم قشنگ هرچی بهش اسرار کروم بده یه تاپ بندی بپوشه قبول نکرد چون من واقعا دوس داشتم اوجوری ببینمش. حدود ساعت ۱۱ بود خاله داشت با تلفن صحبت میکرد رفتم سرمو گذاشتپ روپاهاش و گریم گرفت و کلی گریه کروم گفت چیه چته یاد بچت افتادی گفتم نه داشتم به این فکر میکروم ک چرا من انقد عاشق عشقم هستم ولی نمیتونم اونو واس خودم داشته بتشم یکم بغلم کرد و دلداریم دادبعدازش لب گرفتمو گفتم ک خودتو ازم نگیر بدون تو نمیتونم. بعد گفتم واس آخرین بار میخوام بیام تو بغلت که دوباره همون کارهارو به ترتیب با دقت انجام دادم و آخر کار ک قشنگ جیغ میزدو خوب ارضا شد و منم ازش تشکر بخاطر خودم و عذرخواهی ک زیاده روی شد که میگفتم بخاطر خودت ادامه میدم که تو حال کنی.
این داستان سال ۹۶ اتفاق افتاد و دیگه خالم بهم اجازه هیچکاری نداد ک نداد. من هر ثانیه و هر لحظه به یادشم و بهش گفتم و اونم خوب میدکنه که حسم بهش خالصانه هست و نه از روی شهوت ولی خب قبول نمیکنه که یبار دیگه برم تو آغوشش
توی تمام کارهااون و کارهاش برام ارجعیت داره خودش میدونه حتی همه میدکنن. حتی مادرم بهش حسودیش میشه و حتی خانومم. همه میگن تو خالتو از ما بیشتر دوس داری
همه میدونن. . . . خودشم میدونه ولی منو عذاب داره میده و من واقعا از نبودن با اون در غذابم.
البته خالم آدم فکری هستش و شاید فک میکنه ایندفه شاید اتفاق بدتری بیفته ولی من هیچوقت دکست نداشتم و ندارم که باهاش سکس کنم. امیدوارم بفهمه و دوباره بهم آغوش گرمشو بده.
ببخشید که طولانی شد. کلی خلتصه کردم. و اینکه اگر جزئیات زیادی از لحظات خاصشو ننوشتم بخاطر اینکه من خالمو عاشقانه دوسش دارم و نمیخوام جزئیات عشقمو به دیگران نمایش بدم.
اگر دوس داشتین برای خالم بنویسین چون میخوام لینک داستانو براش بفرستم. شاید حرفای دیگران روش تاثیر بزاره و عشق پاکم به خودش رو باور کنه و منو دوباره مهمون آغوش گرمش کنه.

نوشته: س. م. م


👍 2
👎 20
27100 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

924222
2020-10-15 00:20:35 +0330 +0330

از کیرش شروع کن تا کون دادنات!! فهمیدی کونی!
دیس
ساک زن مسخره منگل!! مخفف س.م.م

7 ❤️

924224
2020-10-15 00:26:39 +0330 +0330

همون سه/چار خط اول انقدر غلط املایی داشتی که نمیشد ادامه داد.
ته داستان معلومه.چهل بار از کُس بهت میده و برای اولین بار هم از کون و ته ته داستان هم‌ ازت حامله میشه و کل خانواده از بچه دار شدن خاله ت خوشحال و اما اصل داستان:
شوهر خاله ت که می دونست از بچگی چیز کال و مالی هستی،جوری آبیاری ت می کنه که کونت می شکفه و… الخ


924261
2020-10-15 01:03:02 +0330 +0330

بچه ها میخوام برم تو نخ خاله اش…
خاله جون …دو کلام حرف حساب بشنو
دوتا کسخل افتادن تنگ دلت …یکیشون که مرتب کونش رو بهت میکنه میخوابه …این یکی هم یه تخته اش کمه و هی اطوار میاد …اگه هم تابحال نپریده روت …چون سه پایه اش شکسته طفل معصوم راست نمیشه … خلاصه جفت این کسخل ها کیرشون بلند نمیشه …شما ماشالله عاقلی و میدونی رو برگ بازنده نبایست قمار کرد …!
آهای یارو …خوبه …پسندیدی ؟ کلی ازت تعریف کردم
…خلاصه خاله جون هر وقت رضایت دادی …اول این کسخلو ببر تحویل امین اباد بده تا سر خر نشه …بچه لوس ننر پستونک خور ./. کوفت …داستان نوشته واسه ما …کسمغز

2 ❤️

924263
2020-10-15 01:04:58 +0330 +0330

باشه

0 ❤️

924265
2020-10-15 01:07:11 +0330 +0330

داستان از اونجایی شروع میشه که چندتا خاله داری؟ نفهمیدم
خاله ت به گردن همه حق داره البته

0 ❤️

924319
2020-10-15 03:49:34 +0330 +0330

قطعا کونی هستی🤣🤣🤣

0 ❤️

924327
2020-10-15 05:05:49 +0330 +0330

شرم

1 ❤️

924338
2020-10-15 08:31:38 +0330 +0330

مادر جن ده تا شرت سفید خالتو نمایش دادی بعد میگی نمیتونم جزئیات عشقمو به نمایش بذارم؟
به قول میلاد خواه کلتو وا کردن ریدن توش گلم؟

0 ❤️

924374
2020-10-15 13:00:30 +0330 +0330

شیوید

0 ❤️

924382
2020-10-15 13:30:10 +0330 +0330

چرا زن گرفتی پس؟؟

0 ❤️

924387
2020-10-15 14:02:18 +0330 +0330

دیس

0 ❤️

924430
2020-10-15 18:40:18 +0330 +0330

آخه عن آقا من موندم این همه ذلت و خواری برای چ ، اگه جای این همه کصلیسی میرفتی روانپزشک تا الان درمان شده بودی ، تو مغزت پهن گذاشتن عاشق خالت شدی به کنار آخه دیووث خودتم زن داری و اونم شوهر زندگی خودتو نابود میکنی به جهنم زندگی بقیه رو نابود نکن گرچه باید بجای ممه کیر شوهرشو میداد میک میزدی🤦🏻‍♂️🤦🏻‍♂️😑

0 ❤️

924515
2020-10-16 01:36:01 +0330 +0330

آخی طفلکی ! برا ممه خاله گریه کردی؟ دهنت سرویس دیگه ننویس

1 ❤️

924643
2020-10-16 13:20:20 +0330 +0330

شما هم صابونتو عوض کنی درست میشی حتماصابونتو عوض کن😊😂😂

0 ❤️

924683
2020-10-16 18:45:14 +0330 +0330

پراز غلط املایی خودت هم نمیدونی باخودت چند چندی. خداروشکر که خلاصه ش کردی

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom