عشق بی انتها

    سلام داستانی که میخوام بنویسم مربوط میشه به سال نودو یک اون موقع که در ساری دانشجو بودم درضمن خودم ساکن یکی از شهرستانهای اذربایجان غربیم داستانم کاملا واقعیه.
    اسم مستعار من آرمان است قدم 185ورزشکار مویتا،خوش هیکل وخوش اندام همه چیز از اونجایی شروع شد یک شب سرد پاییزی با دوستان داشتیم شوخی میکردیم که یکی از دوستام پیشنهاد داد بیایید دخترا رو سر کار بزاریم الکی شماره بگیریم و شبمونو بگذرونیم شروع کردیم به شماره گرفتن چند شماره ای گرفتیم و مشغول صحبت کردن شدیم با کی ازشماره ها با دختری اشنا شدم به اسم روژان دانشجوی کاردانی در شهرستان خوی بود تا نصف شب گرم صحبت شدیم بعد از کلی صحبت و اس بازی شب بخیر گفتیم و خوابیدم فرداش چون دانشگاه نداشتم تا لنگ ظهر خوابیدم وقتی گوشیمو چک کردم دیدم چندین بار زنگ زده بعدش یه اس داده ونوشته دیشب ازخدات بو باهات صحبت کنم الان جوابمو نمیدی! یه حسی عجیبی بهم دست داد زنگ زدم گوشیو وبرادشت پس از کلی صحبت کردن گفتم واقعا دوست دارم باهات اشنا بشم چون تون صداش حالتی داشت که انگار سالهاست میشناسمش بگذریم اشناییمون روز به روز بیشتر و گرمتر شد تا اینکه قرار گذاشتیم16اسفند نودویک تو ارومیه مـفق برگشت از دانشگاه برای تعطیلات عید همدیگرو ببینیم بالاخره روز موعود فرارسیدتو یک روز سرد برفی تو ترمینال شهرستان ارومیه همدیگروملاقات کردیم وسایلاشو گذاشتم صندوق عقب ماشین وراه افتادیم نهار دعوتش کردم ولی اشتهای زیادی نداشت نهار خوردیم وگفتم تو این هوای سرد وبرفی اگه اجازه بدی میخوام خودم برسونمت شهرستان اونم با کمال اشتیاق قبول کرد تو راه که میرفتیم داشتیم صحبت میکردیم که واقعا از هم خوشمون وامده یا نه از این حرفا که دستمو گذاشتم رو روناش حس عجیبی داشتم واقعا عاشقش شده بودم کمی با رونش که بازی کردم متوجه شدم که تحریک شده و حسابی خیس شده ماشین ونگه داشتم بغل تو این هوای سرد شیشه ها بخار کرده یودن و هیچ چیز از بیرون معلوم نبود با یکم اصرار التماس راضیش کردم درحد لب خوردن وسینه مالیدن باهم حال کنیم که با کلی مکافات قبول کرد لب خوردن تمومشد رسسدیم شهرستان خونشون چتد متر پایینتر از خونه خیابان پیادش کردم وراه افتادم شهر خودم رسیدم خونه بهش زنگ زدم دیدم گوشیش خاموشه خلاصه ده روز من زنگ زدم ولی گوشیش خاموش بود تا اینکه یه شب دورو برای عید بود زنگ زدم گوشیش روشن بود ولی بعد از کلی زنگ واس جواب گوشیمو نداد، کلافه شده بودم چون واقعا بهش وابسته بودم دیدم اس اومد بازش کردم خوندم نوشته بود امشب نامزدیمه با پسر عموم بیهیال من شو گوشیشو خاموش کرد، بعد از مدتی دوباره اس داد وگفت الکی گفتم فقط اون روز ازبس با حشر لبامو خوردی فکر کردم منو واسه هـا هوس میخوای منم با کلی عذر ومعذرت از دلش بیرون اوردم که واقعا میخوامت و از این حرفا، داستان وخلاصه میکنم چون واقعا اگه نقطه بگیر تعریف کنم یسال باید بنویسم دوستیمون شدیدتر شد هروقت بر میگشت دانشگاه خودم میبردمش موقع برگشت هم خودم میرفتم دنبالش اینم بگم من پایان نامه ارایه داده بودم وسال اخرم بود وتعطیل شده بودم خلاصه بین من و این روژان خانم بجز بوس و چند لب ساده هیچی نبود چون واقعا همدیگرو دوست داشتیم نمیخواستیم از چشم بیافتیم روزها گذشت، واقع داشتم بهش بدجور علاقه پیدا میکردم یه روز زنگ که زد گفتم روژات میدونی که من واقعیه عشقم گفت میدونم گفتم پس نیازمو بر طرف کن، با کلی کل کل راضی. شد از عقب نیازمو براورده کنه روز موعود رسید تابستون بود رسیدم شهرستانشون زنگ زدم وقتی اومد دوست داشتم فقط بشینمو نکاش کنم ساکت وارام بدون هیچ صحبتی قدش حدود170 دختر اندامی با سینه های ریزو باسنهای برجسته سوار شدیم ورفتیم یجا خلوت پیدا کردیم شروع کردیم به عشق وحال، شلوارشو پایین کشیدم صاف گذاشتم رو سوراخش بدون هیچ مقاومتی تا ته رفت تو سوراخش بعد از کلی تلمبه زدن ابم اومد خالی کردم رو کمرش قشنگ که دور سوراخ کونشو نگاه کردم راحت جای جر خوردن کونش مشخص بود که پاره شده بله روژان خانم کونی بود وداشت واسه ما کلاس میزاشت به روش نیاوردم کارم شدکردنش هفته ای چند باری میکردمش واقعا حشری بود از عقب جنانحالی میکردکه هیچ دختر ی ازجلوچنان لذت نمیبرد، چند ماهی طول کشید هفته دوسه بار میکردمش تا اینکه دانشگاهها رو به باز شدن شد یه روز زنگ زد کفتم فردا بیا دنبالم میخوام برم دانشگاه خوی وسایلمو جمع کنم و نمیخوام ادامه تحصیل بدم تو راه جریان و بهت میگم توراه که تعریف کرد فهمیدم پدرش مال مردمو بال کشیده فرار کرده رفته ترکیه اینها هم میخوان برن واسایلاشو جمع کرد ورسیدیم خونه پیادش کردمو رفتم توراه زنگ زد فردا بیا یه سورپرایز برات دارم هرچقدر اصرار مردم نگفت فردا که رفتم دینش یه مانتو زرد جلو باز پوشیده بود سوار ماشین مه شد بوی تنش مستم کرد گفت برو همون جای همیسثشگی که میرفتیم رفتم اونجا گفتم خب بگو ببینمچی میخوای بگی از دیروز جون به لبم کردی گفت ما که داریم میریم خارج مطمعنم تو نمیای پس بیا تا یه ماه باقی مونده پردمو بزن و از جلو منو بکن منم چون واقعا دوستش داشتم از این حرفش متحیر شدم پس از کلی کفتو گو وحال پردشو زدم تا یماه فقط از جلو کردمش تا اینکه یه روز زنگ زد فردا میخوان برن ترکیه بیا خداحافاظی وببینمت کاخ ارزوهام خراب شد چون واقعا هدفم سوع استفاده سکسی نبود رفتم دیدمش موقع خداحافظی گفت نمیخوای واسه بار اخرمنو جرم بدی منم قبول کردم و درحالی که پریود بود حسابی جرش دادم وخداحافظی کردیم الان هفت سال ازش بیخبرم ولی هنوزم دوستش دارم و با خاطراتش خوشم ولی اون حتی تو این مدت یک بار هم نه زنگ زده نه ایمیل ولی هرکجاس زندگیش خوش باشه، ببخشید طولانی شد اولین بار داستان مینویسم قصد خودنمایی نبود فقط خواستم خودمو خالی کنم ادمها راحت فراموش میکنن ولی من هنوزم به یادشم. هر کانتی بزارید تجلیلتون محترمه چون داستانم واقعی بود خارج از هر بحثی.


    نوشته: آرمان

  • 3

  • 16




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 3 هفته،3 روز
      • 10

    • چون میدونی عاشقم نیازمو برطرف کن = چون میدونی عاشقم بهم کون بده!!


      ای کاش دختر ها دوچیز رو بفهمن و گول نخورن :


      1- هوا اب غذا و دارو نیازن که اگر نرسن ادم میمیره..........سکس لذته
      2- دوست داشتن معنیس سکس نیست........


    •   Mehraaan@
    • 3 هفته،3 روز
      • 19

    • خار و مادره نگارش رو گاییدی با این حجم از غلط.
      خونه پرش دبستان رو به زور تموم کردی گاگول.
      دنبال انتهای عشقت نگرد. همینجا زیر پروپاچه بچه هاس!


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،3 روز
      • 11

    • با کلی کل کل راضی شد از عقب نیازتو برآورده کنه؟؟
      نیازهای انسان مگه خوراک پوشاک مسکن نبود؟؟ یعنی از کیونش برات لبتس و خوراکی و خونه درآورده؟؟


    •   Behzad3213
    • 3 هفته،3 روز
      • 6

    • کامنتای دوستان مشخصه که نباید داستانو بخونیم


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • خب شکر خدا شما هم داستانت واقعیه،اسمتم که مستعار نوشتی نتونیم پیدات کنیم،قدت هم که ۱۸۵ و هیکلتم ورزشکار و خوش تیپ.
      به قرآن الان بری این رو پیدا کنی یه کوتوله ی کچله ثاپالس که توف هم روش نمیندازیا اومده اینجا واسه من مانکن شده.کلا بزور یه سیکل گرفته اینجا هم شده دانشجو رشته پزشکی اسمشم آرمان گذاشته چون روش نشده بگه چراغعلی هستم میگه اسم مستعارم آرمانه.کی به کیه گفته کسی که من رو نمیشناسه بزار تا اونجا که جا داره از خودم تعریف کنم
      نخونده دیسلایک.
      موفق باشی.


    •   DAmirksdk
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • چه اجباری هست کسشر بنویسید


    •   m...h...a...
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • خب بازم طبق معمول اول داستانت اصرار داری که واقعیه..حتی اگرم واقعی باشه وقتی خودت میگی واقعیه دیگه کسی باور نمیکنه...
      نکته بعدی اینکه لامصب مگه تو مدرسه نرفتی جقی؟تا حالا
      این همه غلط تو ی داستان ندیده بودم..
      نکته بعدی آخه ملجوق همینجوری شماره گرفتید و دختره برداشت و همه مشخصاتو گفت؟؟کیر تو کون دروغگو


    •   saradavoodi
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • ahmaq.. period akhe?! ?


    •   royaei
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • با این همه غلط های املایی و تایپی نفهمیدم چی نوشتی اصلا ؛
      یبار دیگه بنویس همین داستان رو ولی قبل از ارسال ویرایش کن خواهشن ؛
      نوشتی خبر کن بخونم ببینم چی نوشتی ؛
      بقیه رو هم دوستان گفتند ؛
      موفق باشی


    •   Clay0098
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • حمید سیگاری عزیز
      حس طنز معرکه ای داری با کامنتت کلی خندیدم
      مخلصم


    •   Clay0098
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • آرمات جان من لایکت میکنم چون لایکات صفره و دوست ندارم خستگی به تنت بمونه ولی واقعا کارت ضعیف بود که ایمان دارم داستان بعدیت بهتر میشه.چند کار اول همیشه ایرادای بدی دارن.
      تروخدا قبل از ارسال یه ویرایش کن که حداقل غلط نداشته باشی
      موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • clay0098 عزیز ممنون بابت تعریفت.راستش در کنار داستانهایی که مینویسم گاهی طنز هم مینویسم و خودم کلی بهشون میخندم ولی بعدش پشیمون میشم و بیخیال ارسالش میشم.یدونه فرستادم به نام اعتماد ممنوع که فکر کنم ادمین قبولش نکرده چون خیلی وقته فرستادمش.یدونه هم بنام مینای من که تگ تجاوز داشت و به چشمانت بیاموز یک و دو و سه که اونم همینطور تایید نشد.آخریشم لذت های ناپاکه که فرستادم و امیدوارم بزودی آپ بشه چون جدای سکسی بودنش خیلی آموزنده هستش که امیدوارم دوستان خوششون بیاد.داستان های قبلیم هم که آپ شده من و خواهر زن عزیزم و قشنگترین ثریای دنیا و من و زینب هستش که دوست داشته باشید میتونید بخونید.
      اووووووف چقدر نوشتم من.


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • البته اینهایی که میگم آپ نشده با یه ترفندهایی تجاوز شده که به عقل جن هم نمیرسید و بنظر خودمم بهتر که تایید نشد وگرنه ممکن بود بچه ها یاد بگیرن و کار دست خودشون و دیگران بدن ولی در حد داستان و خوندن و لذت بردن هم توش طنز بکار برده بودم هم تجاوز داشت.


    •   بچه-ای-خوب
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • من کاری به غلط هات و تخمی بودن داستانت و چندین نکته منفی دیگرت ندارم، اما یک چیز رو اصلا نمیتونم هزم کنم! آخه کونی پلشت تو بجز با کون خر قلی کون کج سکس نداشتی چون اگر داشتی میدونستی زنی که پریود هست رو نمیشه نزدیکش شد چه برسه باهاش سکس کنی! آخه انتر خان کُس پر خون و کثافت دل آدم رو به هم میزنه چه برسه بتونی باهاش ارضا هم بشی!
      برو تو همون گوزگلاب تپه ای که توش زندگی میکنی این کُس شعر ها رو تفت بده بلکه هم دهیات باور کنن.


    •   Clay0098
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • من الان یه سوال برام پیش اومده و افکارم کلا بهم ریخته(سال ها قبل تو شهوانی اصلا اینجوری نبود)
      انصافا
      انصافا
      این داستان که از نظر کلمات و دستور و داستان از خیلی از کارای دیگه سرتر بود باید ۱۵ تا لایک منفی بگیره و فقط ۲ تا مثبت؟
      پس اون ۱۵۰ نفری که بقیه رو لایک میکنن کجا هستن؟(حداقل ۱۵۰ تا دیس لایک بدید دیگه.....)
      ۲ بار این داستان رو خوندم (دیشب و الان)هر جور نگاه میکنم میبینم لیاقت این متن مثلا ۱۰ تا لایک منفی و ۲۰ تا لایک مثبته
      حالا چرا اینجوری شده نمیدونم....
      کاش کمی انصاف داشتیم(خود من برای بار دوم که خوندم تازه فهمیدم ضعیف نبود و اتفاقا نقاط قوت خوبی داشت و دیشب زیاده روی کردم و تحت تاثیر یه داستان عالی این داستانو نقد کردم)
      ویرایش شده بود
      روون بود
      غلط املایی هم زیاد نداشت
      خط داستانی(هر چند ضعیف داشت)
      بچه ها به خدا روا نیست نخونده لایک میدید یا نخونده دیس
      کاری به افرادی که اکانت های فیک دارن ندارم(خوش باشن و سر خودشون رو کلاه بزارن) و تو تایپک ها و پای داستان ها هنرنمایی میکنن ولی
      ازتون خواهش میکنم مرد باشید و منصافنه لایک بدید
      باز از نویسنده ممنون لطفا بازم بنویس
      خواهش میکنم حتما بنویس و داستان بعدیت رو قدیتر بده بیرون
      استعداد و دانش نوشتم دارید اما عجله میکنید
      هر کسم از حرفم بدش اومد یا خوشش اومد مهم نیست مهم شرافتمه
      مخلصم


    •   Clay0098
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • حمید جان کاش زودتر فهمیده بودم دست به قلم هستی
      واقعا خوشحال شدم جمع زیر داستات ها افراد درستی هستن و اهل مطالعه و روزبروز فحش ها (نه شوخی های جنسی که فرق داره)کمتر میشه
      مرسی که منو به خوندن داستانهات دعوت کردی


      با اجازت سر فرصت میخونمشون و لذت میبرم(امشب)
      این حس طنز معرکت موهبت خداست،چیزی که من ندارم و ای کاش داشتم
      خلاصه مخلصم


    •   lezatbebarim
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • جالب بود لایک سوم تقدیم شد


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو