داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

عشق تلخ و شیرین (۱)

1399/04/11

سلام به بچه های شهوانی.
یه مدته از داستانای سایت میخونم(فقط داستان) برا سرگرمی ولی واقعا خود شمام میدونید ک حداقل 70% اینا خزعبلاته و فقط واسه تخلیه خودشون ی همچین چیزایی مینویسن _ چون معتقدم داستان یا خاطره هرچند اگه زیاد سکسی نباشه ولی اگه واقعی باشه یا حتی واقعی بنظر بیاد بیشتر مورد توجه قرار میگیره

این اتفاقی ک واسم افتاد ب دنبال ی سری ماجراها مربوط ب حدود ی سال پیشه (پاییز پارسال) و ب عجیب ترین و شیرین ترین اتفاق زندگیم رقم خورد اما میشه گفت یجوارایی برام تلخ هم(هست) حالا میدونید چرا تلخ…
همه اسم ها مستعاره
من اسمم یاشاره 23سالمه شغلم تو اورژانش مشغول ب کارم(رشتم فوریتهاس) قدم بلنده استخون بندی درشتی دارم اهل ورزشم شدیدا بخاطر رشتم و قیافمم معمولی ک ب بچه مثبتا میخوره و هممه فامیل منو خییلی دوس دارن
ی عمو دارم ی شبه وضعش خوب شد و مغازه لوازم برقی زد و نمیگفت چجوری. این عموم ی زن و بچه کوچیک داره، من رابطم باهاشون خیلی خوبه زن عموم همیشه میبزنید
زخدامه ک ت دکتر بشی و موفق بشی و چون تو پسرمودبی هستی و… ازین تعریفا و چون کوچیکترین زن عمومم هست یکم باهم نسبت ب زن عموی دیگم بیشتر گپ میزدیم و معمولانم پیش من روسری سر داشت حجابش معمولی بود
و اتفاقی ک کاشکی نمی‌افتاد افتاد و فقط میشه گفت لعنت به قیمت دلار و (رفیق و شریک) نامرد عموم ک باعث شد عموم کاملا ورشکسته و بدهکار بشه و چون این موضوع رو دیر ب برادراش گفت قضیه بدتر شدو انقدر چک بی محل کشیده بود و پول قرض کرده بود ک خدامیدونه. وازون موقع کار عموم شده بود فرار و تنهاگذاشتنای پی درپی زنو بچش و رفتن طلبکارا جلوی درخونه و گریه زن‌عمو وبچش و رفتن بابام و برادرش و راضی کردن طلبکارا با پرداخت بدهی توسط بابام و برادرش و عمه هام . عومم ماشین و ی سری وسایل دیگروهم فروخت داد قسمتد از بدهی و ی خونه دیگه گرفت واسه خودشون، ک خییلی ب شهر دوره، و خودشم رفته عراق برا پول بیشتر و پرداخت بدهی ها.دو سالی گذشته و ماهی سه چهار روز برمیگرده خونه پیش زن‌عموم و دوباره برمیگرده.
البته ما در نبود عموم خیلی هوای زن و بچشرو داریم و هر مهمونیم میشه حتما اونا باید باشن و ب منم میگن پاشو برو دنبال شیما بیارش و منم با اینکه دوووره ولی دلم میسوزه و میرم. هردفعم ب اصرار و خواهش من قبول میکنه، میگه من نمیخوام بدون حامد بیام و روم نمیشه تو چش زن داداشای شوهرم نیگا کنم بعد میشینه گریه و بچشم گریش میگره منم زودی چشام تر میشه و (کاملا ناخداگاه وغریزی خداشاهده)میرم جلو بازوهاشو میگیرم و بلندش میکنم قسمش میدم بخاطر منو بچتم شده گریه نکن شیما(یا شیما خانم) حتی یکی دو دفعه اینقد دلش گرفته بود بغلم کرد(ی بغل معمولی دستاشو مینداخت دور گردنم و گریه میکرد) ولی من کاری نمیکردم چون روم نمیشد
خلاصه وقتی سوار ماشین میشدیم شروع میکرد ب دردو دل و محالم بود گریه نکنه منم هی میخاستم ارومش کنم و… وقتیم مهمونی تموم میشد من باس برش میگردوندم (مگه اینکه خونه مادربزرگم باشه ک نمیزاشت برگرده). ولی هربار ک اونارو میبردم خونشون کلی ازم تشکر و معذرت خواهی و تعارفم میکرد برم بالا ک من ب خودم اجازه نمیدادم پیشنهادشو قبول کنم. جالب اینجا بود بعده ی مدت شبا ک برمیگشتم خونه خودمون اولا میگفت رسیدی بهم پیام بده ولی بعدمدتی خودش پیام میداد یا زنگ میزد ک نگرانم و رسیدی خونه؟ یا بعضی روزا بهم پیام میداد و احوالمو جویا می‌شدو یا زنگ میزد و میگت نیاز (دخترش) دلتنگت شده ومنم همیشه خوشرویی جواب میدادم
تا اینکه بعد مدتی احساس کردم من نسبت بهشون مسئولم و باید بیشتر بهشون توجه کنم(خداشاهده اصن قصدی نداشتم) مثلا منم زنگ میزدم و احوالشونو میپرسیدم و تل براش پیام میزدم و بیشتر براشون خوراکی میگرفتم چندبار واسه دختر عموم لباس خریدم(با اینکه عموم همیشه براشون پول میفرسته درسته زیاااد نبود ولی…) و اوایلم خیلی سخت ازم قبول میکرد یا میگت باشه ولی باید پولشو برداری و منم ناراحت میشدم و اونم کوتاه میومد. حتی ی دوبارم بردمشون رستوران_روم نمیشد زیاد خونه خودشون برم_ک یکی از همین رستورانا مربوط ب تولد دخترش بود(البت ی شب قبلش چون خود شب تولد همه فامیل جمع بودن )تو رستوران یکی دوبار با چنگال از ظرف من گوشت برمیداشت(البت ب شوخی)

این ماجرا ب همین منوال بود تا اینکه ی روز ک زنگ زده بودم واسه احوال پرسی لابلای حرفاش گفت ک امشب خونه مامان شهین(مادربزرگم) و حرفشو قطع کرد منم صبح بود و تو خیابون کار داشتم، گفتم امشب میری اونجا ک گفت ن نمیرم و فلان. گفتم دستت دردنکنه حالا …ک حرفمو قطع کردو گفت بخدا نمیخوام بهت زحت بدم بعدشم ما میخوایم واسه نهار بریم تو الان سره کاری گفتم ن امروز آفم الان میام دنبالتون(دوس نداشتم با غریبه بره چون تاکسیم اونجا نمیرفت) ک گفت ن و ما اصن کار خرید داریم واسه همین گفتم بعد خرید واسه نهار بریم اونجا و منم هرچی اصرارکردم اون اخرش نزاشت برم دنبالشون و گفتم باشه منم کار بیرون دارم خریدتون تموم شد زنگ بزنید
خودم میبرمتون و دیگه ن نگی و اونم خندید گفت ببخشید یاشارجان باشه. بعد حدود ی ساعت و نیم بود کارم تموم شد خواستم برم پارکینگ عمومی ک ماشینم اونجا بود یهو یادم اومد من ک قرار بود با رفیقم برم ی کت بخرم حالا شیما زن‌عموم هس چرا با اون نرم (حتما باس یکی باهام باشه موقع خرید) زنگ زدم ببینم کجان ک جواب داد، گفتم خریدتون تموم شد ک گفت ن ما خیلی نیست رسیدیم گفتم خب باشه الان کجایید؟ گفت خیابون -فلان- گفتم خب الان میرید کجا ک گفت مجتمع… منم گفتم کارم تمومه شاید خریدهم داشتم تا ی ربع بیست دیقه دیگه جلو مجتمعم اونم با یکم مکس گفت باااشه بیا. رسیدم جلو مجتمع دیدم جلو مجتمعن و رفتم سلام و احوال پرسی و این اواخر باهم دستم میدادیم ولی فقط دست.
داخل شدیم و رفتیم طبقه زیری من میدونستم وسایل و لباس زنانه میفروشن اون طبقه یکم جاخوردم و خجالت کشیدم ب خودم فوش میدادم اخه خره شاید لباس زیری یا ی چیز خصوصی میخواسته بخره تو چرا نفهمیدی ک یهو جلوی لباس بچگونه وایساد و منم خوشحال رفتیم داخل واسه دخترش لباس میخاست و بعد چند دیقه انتخاب کرد و مخاست بپرسه چندو من زوتر پرسیدم برگشت بگه یاشار بخدا حساب نمیکنی ک من هول هولکی زود کارت و دادم ب فرشنده و رمز گفتم اصنم نرسیدم بگم خانم ی تخفیفی بده، خواست جلو فروشندهه رو بگیره درگوشش اروم گفتم تا ی مرد پیشته حق نداری دس تو جیبت کنی یهو برگشت و با ی حالت خنده و تمسخر و خوشحالی تو صورتش بابت حرفم فقط نیگام کرد با اون چشای درشتش.لباسو خریدیم اومدیم بیرون مغازه و گفت یاشار بخدا باید پولشو ازم بگیری تمااام منم با حالت کش دار گفتم بااااااشه باااش.
باهم میرفتیم ک جلو ی مغازه دیگه واستادیم بلله لباس زیر زنانه من سرخ شده بودم اولین بارم بود واقعا شیما هم معلوم بود خجالت کشیده اما روش نمیشد ب من بگه وایسا تا بیام منم احساس میکردم اگه چیزی بگم بچه نشونم میده تو این دوراهی بودم ک بدون حرف دست دخترشو ک اونم دست منو گرفته بود گرفت و یهو باهم رفتین تو اومدم بیام بیرون ک دیدم داره با فروشندهه حرف میزنه گفتم بدرک دیگه کاریه ک شده واستادم سر جام تازه یادم اومد ک من اصلا سلام نکردم اومدم داخل، پیش خودم گفتم شاید اصلا مرد تو اینجور مغازه ها زشته سلام کنه(میگم ک اولین بارم بود) یهو خانمه باهام چش تو چش شد و پرسید فرمودین چ سایزی؟ منم هول شدم گفتم سایززز؟؟ ک خندش گرفت نگو این با زن‌عموی بنده حرف میزده و فقط ی لحضه با ما چش تو چش شد زن‌عموم با ی حالت مثلا تند گفت 75(شیما روم غیرتی شده بود)(عجیب بود برام) ک زنه ب خودش اومدو گفت بله ببخشید چ رنگی؟
شیما:صورتی و طلایی ست
یهو من یجوری شدم.( این عادی نبود واس من حرف زدن از کرست ی زن) خانمه گذاشت رو میز و شیما ک روش نمیشد ولی جلو فروشندهه گفت یاشارجان این رنگ و مدلو دوس داری؟منم با تعجب زیادم احساس کردم صدام گرفته اما ب زور گفتم اره بهت میاد(اخه پسر مگه مانتوه ک اینو میگی) دوباره هردومون سرخ شدیم ولی ب رومون نیاوردیم موقع پرداخت من حتی تعارفم نزدم
وقتی اومدیم بیرون فهمید من تو خودمم گفت ببین اغارو اینجا ک باس جلو این دختره دست کنه تو جیبش هیچ کاری نمیکنه. منم از همه جا بی خبر از خجالت اب شده گفتم چطور ؟ گفت ندیدی چطور چشم و ابرو میومد واست. گفتم کی اون! بخدا من چیزی ندیم و ببخشید. ک خندید وگفت میدونم، اصن ولش کن… یهو برش برش گردوندن گفتم شیما بخدا متوجه نشدم ناراحتی ازم؟؟؟؟ یکم تعجب کرد و گفت باشه میدونم، شوخی کردم، بعد بهش گفتم تازه رومم نمیشد. بهم خیره شدو گفت تو ک دیگه وقتشه خودت براش بخری و سریع سرشو انداخت پایین. منم گفتم منظور؟ ک بایه نیش لبخند جوابمو داد. داشتیم تو خیابون قدم میزدیم بعد ک واسه جبران ناراحتیش بود یا هرچی دیگه قسمش دادم ک ی چیزی میگم ن نیار اونم یکم تعجب کرد و با ی مکسی گفت باشه حتما(این درخاستم ازش خییلی برام سخت بود) گفتم میخوام برات ی کادو بگیرم، ک گفت اخه بچه مناسبتی؟ ک گفتم مگه حتما باس مناسبتی باشه؟ تا اومد حرف بزنه گفتم قولت. ک اونم ازسر اجبار و تعجب و با ی لبخند اروم برگشت و چیزی نگفت(ته دلم یجوری شدم اون لحظه) گفتم باهام بیا و اونم قبول کرد.دست بچشو گرفته بودم، وقتی باهم از خیابون عبور می‌کردیم یهو شیما انگشتای دستشو بین انگشتای دستم قرار داد و محکم گرفت و بازم یجوری شدم شاید ی حسی نسبت بهش پیدا کرده بودم مخصوصا وقتی ک دیگه دستمو ول نکرد حتی بعد از عبور خیابون. احساس میکردم برام بیشتر از ی زن‌عموه بدنم ی جوری شده بود. بعد اینه همه دست دادن باهاش حالا میفهمم چقدر دستاش نرمه وقتی تو خیابون میخندید و نیگام میکرد حالا میبینم ک چقدر چهره دوست داشتنی داره چشای درشت و سبز رنگش، لپاش ک معمولا سرخن و رو صورت سفیدش بیشتر خودشو جلوه میداد ابروهای کشیدش و موهای صاف رنگ مشکیش ک یکم از روسریش زده بود بیرون رو صورتش یا حتی لباش ک رژ نزده انقد سرخ بود ک…
باور کنین این ذهنیته جیدم چیزی نبود ک خودم بخام داشته باشمش
خداشاهده قبلنا اصلا ب این چشم بهش نیگا نکرده بودم. اما الان احساس میکنم خیلی خوشگلتر شده احساس میکنم زیباترین زن جهانه حس غرور میده بهم وقتی دستمرو محکم گرفته و داره باهام قدم میزنه. احساس میکنم ب حده کاملی از خوشبختی رسیدم
ایا همه این احساسم فقط بخاطر ی دست گرفتن بوجود اومد یا همه‌چیزو همه‌کس دست ب دست هم دادن تا من عاشق زنی بشم ک نباید؟؟؟

الان فقط ی سوال ذهنو مشغول کرده ک ینی اونم نسبت بمن ی همچین حسی رو داره؟؟ یا ک باید اینقدر دلمرو فشار بدم و بسوزم شاید این حال منو رها کنه؟


ب پاساژ لوکسی ک جدیدا ازش خرید میکنم رسیدیم گفتم خب دیگه بریم تو، ک گفت یاشارجان نگو اینجا اومدیم ک هدیه‌رو اینجا بگیری، من قبول کردم چون ازم قول گرفتی ولی اصن دوس ندارم پولتو برا من و نیاز خرج کنی میدونم نسبت ب ما احساس مسئولیت میکنی و واقعا ممنونتیم ولی… (اون همینطوری داشت تو صورتم حرف میزد و من مجذوب چشاش شده بودم عجب صدای نازی داشت، اتفاقا ی حسی درمن بوجود اومده ک دوس داشتم ازین ب بعد پولمو فقط واسه تو خرج کنم)
بخودم اومدم و گفتم شما نگران پول ما نباش، ی هدیه خواستم بدم اگه واقعا سر قولتی بفرما بریم داخل واگرم احساس بدی داری و دوس نداری همینجا بحث هیدیه‌رو تموم میکنم. ی لحظه فقط تو چشامو نیگا کرد(اینو دوس داشتم) از ته دلم میخواستم بیاد داخل پاساژ ولی ن به هر قیمتی.
بعد کمی مکث با ی حالت بغض(ن گریه) و خجالت گفت یاشارجان اخرین چیزی ک میخوام ناراحتی تو، کیه ک از هدیه بدش بیاد ولی…
ک تو حرفش اومدمو گفتم ولی رو ولش کن با ی دو سه تا هدیه ب بی‌پولی نمی‌افتم اصن شاید فروشندهه واسم دوباره چشمو ابرو بیاد و من دست و پامو گم کنم و شما مجبور بشی خودت پوله کادو گرونتو بدی(این حرفم شوخی مغازه قبلی بود)
-شروع کرد ب خندیدن- با خندش انگار دنیا رو بهم داده بودن بعد گفت ن خدا نکنه اینطوری شه و باهم خندیدیم.
رفتیم داخل ب ی مغازه مانتو فروشی و شروع کردیم ب انتخاب و پرو مانتو ک از ی مدل خیلی خوشش اومده بود، ازم نظر خواست ک تو کدوم رنگو دوس داری(واسم جالب بود ک هی نظرمو می‌پرسه)
منم گفتم توسیه بهتر بود-اون تو اتاق بود-گفت پس لطفا توسیه رو بده، توسیه رو برداشتم و در زدم دیدم قفل نیست و تا باز کردم دیدم با ی بلوز بدون استین ک بازوهاش بیرونه داره نیگام میکنه (هردومون شک شدیم خواستم سریع درو ببندم ک بادست مانع شدو با چشم فروشنده رو نشون میداد ک یعنی زشته ومنم مثلا خیییلی ریلکس مانتورو بهش دادم و پروو تر دیگه درو نبستم و اونم کاری نکرد،شاید روش نمیشد) عجب بازوهای سفیدی چقد کشیده. ک یهو دیدم ساعد چپش پر ضخمه یکم تعجب کردم ولی زود از ذهنم رفت.
چقدر خوشکل شده بود با این مانتو. موقع گفتن قیمتش با ابروش برام کرشمه میومد(ولی نمیدونست من از خدامه براش خرج کردن) نزاشتم مانتورو دوباره عوض کنه و بهشم اروم گفتم این با ی شلوار ست چیی میشه ک خانومه گفت اتفاقا دو مغازه پایینتر واسه خودمونه مخصوص شلوار زنونه(پدر سوخته چ گوشی دارن، ولی برامن ک بد نشد) ک شیما گفت ن ممنون منم ب خانمه گفتم ی سر میزنیم اگه تخفیف بدین ک با لبخندگفت حتما
اومدیم بیرون و شیما گفت ممنون و امیدوارم جبران کنم ک گفتم خواهش میکنم ولی هنوز شلوار مونده. تا اومد ضدحال بزنه یهو گفتش اصن من ب فکر کیم حالا ک این طوری شد میخام امروز ورشکستت کنم(یهو یاد عموم افتادم ولی نزاشتم خیلی درگیرم کنه ولی خودمو یخورده جمع کردم) رفتیم داخل مغازه فروشنده مرد بود. شروع کردیم ب ست کردن من ی کتان لی سبز ک ب توسی میخورد و براش گذاشتم و رفت پرو کنه ک صدام کرد در زدم دیدم دیدم قفل نیست صدا کردم شیما ک گفت بیا دیگه منم باز کردم به‌به چ چیزی شده بود با ست مانتو، ک گفت خوبه؟ گفتم عالیه از دخترشم پرسید ک گفت عالیه مامان
بدنم داغ شده بود نمیدونستم این حس الانم حس پشیمونیه، ترسه، حس عشقه یا شهوت؟!
بعد چند دیقه از اتاق پرو اومد بیرون و خیلی ب من نیگا نمیکرد دیدم مثه اینکه شلوار فیته پاشه(اونی ک برا باسنش تنگ بود)‌. بله همونو انتخاب کرده بود. حساب کردم و اومدیم بیرون پاساژ. تو خودم بودم(ی احساس عجیبی داشتم ک شاید روم نمیشد حرف بزنم) ک اون متوجه شد و گفت یاشار کاشکی لباسارو الان نمیپوشیدم گفتم چرا اتفاقا خییلی بهت میاد (مثه ی تازه عروس ک ب سلیقه من لباس پوشیده شده بود)
مبارکت باشه ک گفت ممنون ولی الان ک میرم خونه شهین(مادربزرگم) مخصوصا مهمونم دارن و خوب نیست. گفتم مهم خودتی حرف دیگرون واست مهم نباشه. ک اونم کوتاه اومد(من هنوز تو فکر بودم. ی حالی بودم) ب ساعت رو مچم ک نگاه کردم دیدم اوه ساعت 3 شده و خیییلی دیره به هر مکافاتی بود راضیش کردم نهارو با من بیرون بخورن(البت اینبار دلیلم این بود ک میدونستم مادربزرگم از مهمون بعد سفره غذا خوشش نمیاد) نهارو خوردیم (مثه اینکه خوشحال بود ولی اونم زیاد حرف نمیزد) رفتیم پارکینگ -تو همه این مدت دستاشو تو دستام گره کرده بود- تو ماشینم خیلی باهم حرف نزدیم.
نزدیکیای خونه مادربزرگم بود ک سکوتو شکست گفت یاشار امشب نمیای ک گفتم ن فردا تا 12 شب شیفتم و تازه اونجام شب جمعست پره مهمونه ک ی نفس بلند کشید و گفت حیف کاشکی حداقل فردا شب میتونستی بیای… و منم گفتم اره ولی واقعا تا 12شیفتم ، ک اونم گفت خب اشکال نداره باشه هفته بعد!!
دوباره حرف نزدیم تا سر کوچه ک زدم رو ترمز،
نیازم تو بغلش خوابیده بود،
بفرما رسیدیم
برگشت و تو چشام با ی لبخند رو لبش گفت واااقعا خوش گذشت ممنونم. داشتم نگاش میکردم ک ی لحظه صورتشو اورد جلو برا اولین بار لپمو بوسید(بی‌حرکت مونده بودم)
دیگه ن حرف زد ن اصن منو نگاه کرد پیاده شد رفت
(از دستش ناراحت بودم، چرا داره باهام این کارو میکنه؟ حس واقیش نسبت بهم چیه؟ اونکه میییدونه من…)
شبش من اورژانس بودم(24ساعت شیفت) ک هی تو تل پیام میداد و ازم تشکر میکرد و منم میخوندم ولی جواب نمیدادم و اونم شاکی شده بود ک چرا؟ از دست من ناراحت شدی؟ و حتی چند بار تماسم گرفت ک ن ریجکت میکردم ن جواب میدادم (نمیونم چرا اینطوری میکردم، شاید میخواستم فکرش از سرم بپره؟!!) دیگه ن زنگ زد ن پیام تا فردا شبش حدود ساعتای 9 بود ک زنگ زد…
دلم طاقت نمیاورد جواب دادم سلام و احوال پرسی و از دیشبم چیزی نمیگفت ک عجیب بود. ک پیشنهاد داد واسه امشب بیا خونه شهین ک من دوباره بهش گفتم تا ساعت 12 شیفتم تموم نمیشه ک اونم خیلی عجیب بود برام گفتش خب بعد 12 بیا اصن 1شب بیا. منم با ی حالت تعجب بهش گفتم مگه کی اونجاست؟ ک گفت فقط خودمو نیاز و بزرگ اقا(ک خییلی پیره) و شهین، گفتم اصن چرا این موقع شب باید منو راه بدن؟ تازه موقعیم ک شما اونجاید ی حرفی برام در میارن… یهو بین حرفام گفت حالا کی گفت زنگ بزنی(تازه خود منم کلیده اونجارو داشتم) گفتم خب بیام چیکار؟؟ گفت امشب حالم خیلی خوب نیستو میخام با یکی حرف بزنم… منم اخرسر قبول کردمو ماشینو نبردم و ب خونواده زنگ زدم امشبم تا صبح اضافه کاریم و ی دوش گرفتم و راه افتادم ب طرف اونجا(خونه مادربزرگم از ی حیاط و دوتا هال با درهای مجزا تشکیل شده ک بینشون دستشویی و در ورودی قرار داره) من رسیدم اونجا دل تو دلم نبود
ینی امشب قراره…
درو باز کردم تو حیاط بودم ک بهش اس دادم دیدم با گوشیش بلند شد از هال اصلی و اومد در هالچه‌رو برام باز کرد همه خواب بودن و گوششون سنگین منو برد تو هال دیگه درو بست ی لحظه بخودم اودم دیدم ااااه اینو چطور ندیدم شیما با ی شلوار نازک نخی و ی تاپ مشکی تو اتاقه، میشد بزرگی سینشو دید وااای حتی خط بالای سینش معلوم بود بدون کرست. کونش چ گرد بود. موهای صافشو انداخته بود رو بازوهای سفیدش…
دیدم داره نگام میکنه هول شدم گفتم سلام ک زد زیر خنده منم ترسیدم گفتم ارووم بابا گفت میدونم خسته‌ای بزار جاتو بندازم داشت تشک رو مینداخت ک زیر بغل صافشو دیدم لعنتییی با بقیه بدن سفیدش مو نمیزد ی جوری راه میرفت ک کونش بیشتر تکون بخوره(تقریبا مطمئن بودم داره از قصد اینکارارو میکنه) روی ی تشک بزرگ دوتا بالش گذاشت فقط ی پتو هم گذاشته بود(ینی واقعا امشب وقتشه؟) (ینی اونم همینو میخواد؟!) خودش اول رفت رو تشک نشست و گفت نمیای؟ (مثلا میخاست ی جوری طبیعی نشون بده) خواستم برم پیشش ک گفت لباسات؟ ینی با شلوار لی میخوای… گفتم از خونه ک نیومدم گفت ینی هیچی نداری زیرش با تعجب گفتم شورت و رکابی فقط(اخه تا حالا شیمارو اینجوری ندیده بودم -بعدشم تو عمرم تو همچین موقعیتی قرار نگرفته بودم- ولی هرچی بود من دوس داشتم)
دیدم سرشو انداخت پایین و گفت درار ادم باهمچین لباسایی نمیخوابه…
(ی جورایی روم نمیشد اخه منم ی پسرم و تو اون لحظه کاملا شق کرده بودم-درسته تاریک بود شاید خوب نبینه ولی قرار بود باهم بریم زیر ی پتو و…)
سرشو بلند کرد با ی حالت اعتراض گفت من خستم(ینی چی شد پس؟). منم رومو کردم اونطرف ک عوض کنم میخواستم طبیعی جلوه بدم ولی مگه میشد؟ لامصب بدنم داغ کرده بود واقعا باید خودمو تخلیه میکردم… (تو لحظه لباس عوض کردنم ب همه همه اون آموزشهای دانشگاه و همه فیلم سوپر هایی ک تو عمرم دیدم فکر میکردم میخواستم همه چی یادم بیاد، نمیخواستم مثه ی تازه کار بنظر بیام-ک اتفاقا بودم-)
+داری ب چی فکر میکنی پسر؟
+ینی فکر میکنی امشب باهم…؟
_چرا انقدر لفتش میدی بچه
بهم برخورد سریع عوض کردمو با شورت یهو رکابیمم در اوردم(نمیدونم چرا این کارو کردم میخاستم سریع تر پیش بره؟ یا کم نیارم؟ نمیدونم…)
کنارش نشسته بودم(هردو ب پشتی پشتمون تکیه داده بودیم)زیرچشمی ب سینه هام نگاه میکرد(معلوم بود) پتو رومون بود(راسیتش من روم پتو کشیده بودم…)

  • خب میخواستی باهام حرف بزنی…
    ک ناغافل سرشو گذاشت رو سینم(ب سختی میتونستم خودمو کنترل کنم. این نرمی صورت و عطر موهاش رو سینم… باهیچ جمله‌ای قابل توصیف نیست) دست چپش روهم گذاشت کنار صورتش رو بدنم. وااااای خوب نمیتونستم نفس بکش(هردو ساکت)
    بازم اون سکوتو شکست و
    _من میدونم تو نسبت بهم حس مسئولیت پیدا کردی
    من میدونم تو بهم علاقه داری ولی من دلم نمیخواد تو ب پای من بسوزی. من بدرد تو نمیخورم (گریش گرفته بود-اشکاش رو بدنم میریخت)
    تو باید زندگی خوتو تشکیل بدی
    دست چپمو از پشت روصورت قرار دادم و ب حرف اومدم(شاید بخاطر گریه هاش بود)
    +سوختنم ازینه ک چرا تو این دو سال کاری نکردم
    سوختنم ازینه ک ساعدت پر ضخم خودزنی و من نتونستم کنارت باشم ازین میسوزم ک دارم میبینم زندگیت داره ب هدر میره خودتم اینو میدونی؟ (با یه حالت تند و با بغض گفتمش)
    سرش و بلند کردو ب چشام نگاه میکرد و شروع کرد: - لعنتی تو فکر میکنی نمیفهمم زندگیم ب چ گوهی تبدیل شده من الان دوماهه باشوهرم رابطه ندارم حس میکنم غریبس برام تو فکر میکنی هضم این راحته؟ بعد دستای مشت کردشو رو سینم کوبید و با گریه گفت لعنت بهت تو فکر میکنی من دوست ندارم بعد دستاشو دوباره رو سینم کوبید و با ی حالت پر از غم و گریه گفت من خیلی وقته عاشقتم ولی نمیخوام زندگیه تورم ب گوه بکشم…
    چشام تر شده بود تا اومدم حرف بزنم دستشو گذاشت رو دهنم و گفت هیسسسس
    بیا امشب هردومونو راحت کن گور بابای همه. بیا امشب برای اولین و اخرین بار راحت شیم(گریش قطع شده بود ولی چشاش خیس)
    یهو پتو رو کنار زدو اومد رو کمرم نشست تو چشام نگاه میکرد(وقتی گریه میکنه بهترین چشمای دنیارو داره. میدرخشید). اروم داشت سرشو نزدیک میکرد ک دیدم لباش رو لبامه دستاشو بین گردنم حلقه کرده بود. دستم رو روناش بود من داشتم باهاش لب میگرفتم(اصن ب اختیار خودم نبود چون با وجود بار اولم خوب پیش رفته بودم-حداقل من اینطوری فکر میکردم…)
    لباش بزرگ بود و بخدا انگار طعم داشت احساس میکردم اب دهنش شیرینه زبونشو ب زبونم میزد یهو دستامو گرفت و رو سینش گذاشت. واااااای خدا قابل توصیف نیست نرررم و داغ بودن و اروم اروم ماساژ میدادم(رو تابم بود تازه) من اصن تو دنیای دیگه‌ای بودم. لباشو ازم جدا کرد وای چرا چشاش اینطوری بودن کشیده و افتاده(خمار خمار) دستشو بلند کرد تابشو دربیاره وای عجب زیربغلی داشت ک چشمم ب بهترین ممه های دنیا افتاد بزرگ سفید با هاله روشن…
    دیگه طاقت نیاوردم و خوابوندمش و افتادم ب جون سینه هاش زبون میزم میمالیدم گاز میگرفتم و اصن تمومی نداشت و صدای نفسش تند شده بود میشنیدمش. ک احساس کردم داره با دستش کیرمو مالش میده(اصن قابل توصیف نیست احساس میکردم خوشبخت ترین مرد دنیام) من تو فیلم های پورن اونایی رو بیشتر دوست دارم ک زنه زیاد حرف نزنه) و شیما اصن حرف نمیزد فقط چشاشو بسته بود و با دهنش بلند بلند نفس میکشید
    دیدم با دستش داره منو ب طرف نافش میکشونه. فهمیدم وقت اخرین اکتشافمه. وسط سینه هاشو شکمشو مبوسیدم و رسیدم ب شلوارش ک کشیدم پایین و نمیتونستم تحمل کنم همون شرت طلاییه ک باهم خریدیم پاش بودن(نازک و براق)
    پاهاشو دادم بالا و شورتشو اروم اروم دراوردم
    این خود بهشت بود شیو کرده بود برجسته شده بود و بخاطر ابش کصش برق میزد(با شورتش ابو پاک کردم) سرمو نزدیک کردم(این تندترین خوشبو ترین عطر دنیا بود) دهنمو باز کردم، میخاستم همشو تو دهنم جا بدم. تمام دهنمو چسپونده بودم و میک میزدم(طوری ک مخواستم همون لحظه تموم شه)
    زبون میزدم و با دستام رونشو ماساژ میدادم. نمیدونم چقدر طول کشید ک دیدم یهو موی سرمو کشید و سرمو روبه کصش فشار داد پاهاشو دور سرم محکم کرد ادامه دادم ک یهو ی اب ترش و تلخ پر دهنم شد(خیلی دوس نداشتم ولی وقتی دیدم بدنش داره زیر دستای من اینجوری میلرزه ی جوری شدم. احساس کردم من دیگه اون ادم سابق نیستم،خوشایند بود) سرم و جدا کردم و داشت ب من نگاه میکرد بلند شد و افتاد روم همه جای بدنمو بوس میکرد دستمو صورتمو گرنمو شکممو خیلی لذت بخش بود کیف میکردم ک شورتمو کشید پایین. به ارزوم رسیده بودم کیرم جلو صورتش بود(حدود 16 یا17 سانته) شروع کرد ب بوسیدن دورتادورش بعد دوره ب چشام نیگا کرد یهو لباشو دور کیرم گذاشت و اروم رفت پایین اومد بالا رفت پایین اومد بالا… دست خودم نبود، هم من دیگه نمیتونستم تحمل کنم هم اون خیلی حرفه‌ای ساک میزد ی لحظه از دهنش در اورد و از پایین تا بالاش و با زبون لیس زد(چش تو چش) ک ی حالی شدم و اونم فهمید میخواد ابم بیاد کیرمو کرد تو دهنشو ب کمک دستش تند تند میزد و همه ابمو تو دهنش خالی کرد(من خشک شدم) بعد رو ب من دهنشو باز کرد با ی حالت ملوس نشون میداد و همه رو خورد(لعنت بهت زن. میدونس چیکار کنه حشرم نخوابه) بعد دوباره زبونشو کشید بیرون و نشونم میداد با لبخند(خدای من چقدر خوشگل چقدر شهوت چقدر ماهر و کاملا مطیع من)
    تو بغلم بود و نوازشم میکرد. گفتم ببخشید دیگه واقعا نتونستم تحمل کنم ک وسط حرفم پرید و گفتش همونجوری ک منو با دهن ارضا کردی ارضات کردم فکر میکنی نمیتونستم جلوش و بگیرم؟
    من!!! :ینی…
    شیما: بله پس چی. الانم زوده بخوابی کلی باهات کار دارم
    دوباره شروع کرد ب بوس زدن بدنم. زبون میزد(هنوزم موقع تایپش دستم میلرزه). کیرم شق شده بود. با ی حالت مثلا عصبانی تو چشاش(میخواس تحریکم کنه) شروع کرد ب ساک زدن وقتی تو چشام نگاه میکرد دوباره میخواستم ابمو بیارم ولی ب زور فکرمو مشغول میکردمو و اونم از تو دهنش در میاورد و دوباره میزاشت دهنش. اب دهنش تمام پایین تنمو خیس کرده بود(با ولع ،ولی ن صدای زیاد) یکی دوبار سعی کرد همشو بزاره دهنش ک چشاش قرمز میشد دیگه نتونستم تحمل کنم و خوابوندمش و بخاطر اینکه یکم اروم شم شروع کردم ب خوردن کصش و بازی دادنش با دستم(خیس خیس بود) دهنش باز بود چشاش بسته و فقط نفس میکشید
    با دستم دوباره ی خورده باکیرم ور رفتم و الان دیگه باید این انتضار طولانی رو پایان میدادم… پاهاشو دادم بالا و کیرمو گذاشتم رو کص خیسش(فقط روش میکشیدم) ک با ی نگای ملتمس ازم میخواست تمومش کنم. و با فقط ی حرکتو با کمک دستم فرستادمش تو… وایییی داااغ داغ کیرم بین این همه گوشت کییپ کیپ بود ی لحظه تو چشاش نگاه کردم دیدم بنده خدا نفسش حبس شده و گوشه چشمش اشک بود نزدیک صورتش شدم و گفتم ببخشید. صورتمو با دستاش گرفتو تو چشام نگاه میکرد من اروم اروم شروع کردم عقب جلو کردن و اون فقط منو نگاه میکرد. سرعتمو یکم بیشتر کردم. افتادم روشو شروع کردم ب خوردن لباش بوسیدن گردنش ماساژ ممه های نازش(واقعا یکی دوبار میخاست ابم بیاد ک جلو خودمو میگرفتم و درش میاوردم و شروع میکردم ب لیسیدنش) (این کار خیییلی سخت بود)
    پاهاشو جمع کردم تو شکمش و تلمبه میزدم ک پاهاشو پشتم گره کردو شروع کرد ب لرزیدن و بدنش سفت شد(ی لحظه انگار یکی کیرم و پرت کرد بیرون از کصش) انقدر پشتم چنگ زده بود ک فک کنم پوستمو کنده بود(چون میسوخت پشتم). ولی ی احساس غرور و سر بلندی داشتم احساس اینکه بدون ارضا شدن خودم اونو اینطوری ارضاش کردم.

انگار انرژیش تموم شده بود(ولی این فقط ی حدس اشتباه بود)
گفتم عزیزم میخوای یکم صبر کنیم ک یهو دهنمو برد رو ب طرف خودش و شروع کرد ب لب گرفتن باهام و بعضی مواقع گردنمو محکم میک میزد بوس میکرد. با دستش منو ازخودش دور کردو ب ی حالتی کونشو کاملا قمبل کردو سینشه ب زمین چسپوند( یاخدااااا این همه زیباییی این همه عظمت!!!؟ و سفیده سفید) کصش فقط ی خط بود اروم کیرمو گذاشتم رو کسش اون ساق پامو ک نزدیکش بود گرفته بود. دوباره تحمل نکردمو میخاستم تجربه کنم، ک با ی ضربه کیرمو فرستادم داخل(انچنان پامو محکم چنگ زد ک…) دوباره در اوردم و باز فرستادمش داخل (لعنتی مثه ی کوره داغ بود و کیرم ب دیوارهاش چسبیده بود) شروع کردم ب تلمبه زدن محکم میزدم اصن توحال خودم نبودم… وقتی ب لپای کون نرمش میخوردم انگار داشتم پرواز میکردم(با ی صدای اروم و گرفته مثه اینکه میگفت توروخدا تموش کن دیگه نمتونم). کیرمو در اوردمو پاهاشو دراز کردمو زیر شکمش ی بالش گذاشتم و کیرمو دوباره گذاشتم تو کامل خوابیده بودم روش و گردنش و میخوردم و قربون صدقش میرفتم و محکم تلمبه میزدم احساس کردم ابم داره میاد زیر گوشش گفتم کجا بریزم کجااا؟ ک اروم گفت خالی کن فقط(واقعا میخاستم تو کسش خالی کنم چون احساس میکردم دیگه ماله خودمه…) ولی در اوردمو بین لپای کونش گذاشتم و محکم بادست میزم رو کونش(اصن حواسم ب اونا نبود ک خوابن) همه ابمو بین کونش خالی کردم(ینی اون حسم با تمام حسای دنیا برابری میکرد) دیگه مثه ی جسد افتاده بودم. مثه اینکه اونم یکی دوبار دیگم ارضا شده بود واسه همین بیهوش افتاده بود.

چند دیقه بعد بخودم اومدم پاشدم دستمال اوردم خودش ک خواب بود من تنو بدنشو خشک کردم(چقدر نرم بود لامصب) ی خورده بوسش کردم و ی خوردم با کون ژله‌ایش ور رفتم. بعدش لباساشو تنش کردم و منم با اینکه واقعا دلم میخواست پیشش بخوابم اما جرئت نداشتم ک نکنه اونا بیدار شن و من خواب بمونم لباسامو پوشیدمو بهش نیگا کردم(بخدا مثه ی فرشته خواب خواب بود)دلم میخواست فقط بوسش کنم…
از اونجا زدم بیرون خیییلی پیاده روی کردم تا ی ماشین گیرم اومد اخه ساعت4:30 بود رفتم اورژانس و ماشین خودمو برداشتم و رفتم ب سمت خونه. وقتی ب خونه رسیدم تو دستویی داشتم دستو صورتمو میشستم ک کبودی های گردنم توجمو جلب کرد یااا خداااا اینارو چیکار کنم…؟

این خاطره خییلی طولانی شد(از عزیزایی ک کامل خوندن ممنونم) ولی شاید اینجا تمومش نکنم اگه از شما کامنت مثبت بگیرم…

ادامه دارد…

نوشته: PESAR_ironi


👍 13
👎 7
11329 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

894836
2020-07-01 21:25:06 +0430 +0430

تا آخرش خوندم قصمت قبلیش که آلی بود. دمت گرم

0 ❤️

894842
2020-07-01 21:28:38 +0430 +0430

اگر این قسمت اولشه،وای به قسمتهای بعدی ش
اصلا نتونستم بخونم از بس داغون نوشتی
مردک!
چی نوشتی آخه ابله!
خیر سرت تو کادر درمانی؟خیلی بی سوادی
وجدانا ننویس بقیه شُ.بکش بیرون از این سایت و برو بیرون
برو باباجون!

5 ❤️

894843
2020-07-01 21:29:02 +0430 +0430

داستان اگه واقعی باشه خیلی خوبه ولی اینقدر غلط داشتی از خوندن داستان کلا پشیمون شدم حالا چه واقعی باشه چه توهمات یک جقی…

2 ❤️

894849
2020-07-01 21:35:16 +0430 +0430

تو کادر درمانی بعد بلد نیستی دوتا کبودی رو رفع کنی؟ ما تو دبیرستان میدونستیم باید از کرم پود استفاده کرد و کادر درمانی هنوز نمیدونی؟ تازه شماها به امکاناتی دسترسی دارین که بچه مدرسه ایا ندارن!! نویسنده یه مجلوق 14 ساله است که در بچگی زیاد رو پای عموش نشسته !!😁

6 ❤️

894850
2020-07-01 21:36:26 +0430 +0430

عشق و عاشقی مساوی با کسشر خالص و دیسلایک

3 ❤️

894852
2020-07-01 21:38:12 +0430 +0430

محمد رضا داداش کسخل تر از تو ندیدم همتون هم هیچ شعبه دیگری ندارین

خدایا چرا مارو از شر آخوندا و این کسخولا رها کن

2 ❤️

894865
2020-07-01 22:03:39 +0430 +0430

کامنت جز فحش نمیگیری پس ننویس 😁
خیلی مبتدیانه بود اخه این همه فک زدن نداشت مختو بشر (dash)

2 ❤️

894869
2020-07-01 22:10:55 +0430 +0430

ایول 🌹

1 ❤️

894877
2020-07-01 22:41:58 +0430 +0430

محمدرضا.گلزار
میخواستم تو خصوصی ننتو بگام ولی الان پابلیک خودتو باباتو خواهرتو ننتو گاییدم

کیر ترامپ تا دسته تو کون بابای حروم زادت
لاستیک بوگتی تو کص مادرت

کونی مادر دیگه از این گه ها نخوریا

1 ❤️

894882
2020-07-01 23:05:01 +0430 +0430

دراز

معمولا به ندرت داستان چند قسمتی میخونم چون حوصله ندارم، اگه دراز و طولانی باشه که دیگه بدتر طرفش نمیرم، حالا اگه نویسنده سواد نداشته باشه دیگه غیرممکنه نگاش کنم. فقط دو خط خوندم و چک کردم دیدم هر سه خصیت رو داره. تو که سواد درستی نداری، نباید مینوشتی. شاشیدم توی داستان‌های دراز.

ها کـُ‌کا

4 ❤️

894895
2020-07-01 23:41:01 +0430 +0430

اوایل داستان زیاد قوی نبود و آدم از داخل داستان میکشید بیرون اما از وسطای داستان یه کم داستان قوی شد و بیشتر آدمو توی داستان نگه میداشت و آخرای داستانم اونقدر تمیز بود که آدم دوس نداشت از توش در بیاد در کل خوب بود چون غلط ملط گفتاری زیاد داشت فکر میکنم با گوشی نوشته شده بود به هر حال ما منتظر بقیش هستیم داداش

2 ❤️

894899
2020-07-02 00:04:53 +0430 +0430

گفتی شغلت فوریتهای پزشکه؟تو با اینهمه غلط املایی فک میکنم خرچرون هم نیستی اگه شغلت واقعیه همونجا یه فکری بحال ترک جقت کن گلم

2 ❤️

894916
2020-07-02 04:34:16 +0430 +0430

خسته نباشی

زیبا بود

این عشق نیست … نیازه
و امکان داره برا هر کسی اتفاق بیوفته

1 ❤️

894927
2020-07-02 05:16:18 +0430 +0430

با غلطا املاییت بهت میاد راننده آمبولانس باشی.بعدشم کیر آقای جنتی توی اون سلولای فکریت

1 ❤️

894939
2020-07-02 06:16:46 +0430 +0430

تورو خدا اداموشو
#بنویس
خیلی داستانتو دوس داشتم

1 ❤️

894949
2020-07-02 07:04:49 +0430 +0430
NA

یک قصه باشیما دوزاری

0 ❤️

894966
2020-07-02 09:26:02 +0430 +0430

اقا از کسانی که فحش میدن سوالی دارم اگر همه داستانها بدرد نمیخوره پس چه داستانی خوبه اگر قرار باشه هیچکی داستان نفرسته چون بدرد نمیخوره پس درسایت رو باید گل گرفت من سوادم پایینه شایدم داستانا کص شعر باشه ولی برای وقت گذرانی هم خوب نیست

1 ❤️

894992
2020-07-02 11:26:50 +0430 +0430

اینجا که همیشه کامنت منفی و فحش هست.
ولی تو ادامه بده

1 ❤️

895012
2020-07-02 15:34:27 +0430 +0430

میشه گفت خیلی هامون تو این شرایط هستیم یا تجربه کردیم.خوب بود

1 ❤️

895032
2020-07-02 19:59:30 +0430 +0430

عن آقا واسه چی به این کستان تخمیت اینهمه شاخ و برگ الکی دادی؟
بیناموس مگه ما وقت و اعصابمونو از سر راه گیر اوردیم…سگ برینه تو این خاطره نویسیت.

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom