عشق خاطره انگیز

    سلام به همگی
    (اسامی مستعار هستن) من اشکان هستم 19 سال دارم خاطره ای که تعریف میکنم مربوط میشه به حدود یک سال پیش (سال 97 تقریبا قبل موقعی که جناب ترامپ روح برجام رو خدشه دار کرد) وقتی که به امتحان های نوبت دوم سال سوم دبیرستان(همون دیپلم) نزدیک میشدم. اون موقع قدم 180 بود وزنم حدود 69 میشد. میتونم بگم اصلا چربی نداشتم(هنوزم ندارم) چون کلاس رزمی میرفتم و گاهی هم بدنسازی کار میکردم. از نظر خودم قیافم تقریبا معمولی به بالا است اما عالی هم نیستم ولی نمیدونم چرا اکثر دخترها سعی میکنن یجوری با من ارتباط برقرار کنن و به من نزدیک بشن اما بگم تا اون لحظه به کسی اصلا رو نداده بودم. داستان واقعیه اینکه باور میکنین یا نمیکنین با خودتون! سرتونو درد نیارم بریم به داستان:
    کلا تو خانواده ما قبول شدن تو آزمون تیزهوشان خیلی کار شاخیه. از قضا منم اولین نفری بودم که اینکار رو انجام دادم. پدر و مادر منم که عاشق پز دادن هستن خلاصه همه جا رو پر کردن که بله پسر ما تیزهوشان در اومده. اینقدر اینو پخش کردن نگو حتی همسایه ها رو هم مورد عنایت قرار دادن.
    در کل فک و فامیل ما آدمای نسبتا مذهبی هستن و ارتباط با دختر نامحرم حتی در حد یه گفت و گوی چند دقیقه ای دوستانه، گناهی نابخشودنی بود:) چه برسه به سکس کردن با اونا. خلاصه بگم ایجاد همچین رابطه ای اصلا و ابدا برای من کار آسونی نبود و مراقبت ها از من که نوه بزرگتر خانواده هستم خیلی بیشتر و لحظه ای بود. پس خیلی در این مورد شانس آوردم که کسی چیزی در مورد دوستی منو مهسا نفهمید.
    من خیلی سخت پسند بودم و از اونجایی که اخلاقیات من نسبتا خاص بود دنبال یکی میگشتم که رفتارش به من بخوره و برای من خلق و خو یجورایی بیشتر از قیافه اهمیت داشت چون اعتقاد داشتم باید با کسی ازدواج کنم که به معنای واقعی عشق رو به من القا بکنه.
    اتفاقا تو آشنا ها دخترای خوشگل زیاد داشتیم (ژن خوب فامیلی:) ولی بنا به دلایل مختلف من هیچکدومشون رو دوست نداشتم. اون موقع ها، خیلی به معیار های ازدواج و دخترها فکر میکردم. همه چیز رو هم در مورد سکس و مسائل مربوط به عشق و عاشقی میدونستم. با اینکه به دخترای خیابونی علاقه نداشتم تو خیابونا به اندام و قیافه دخترها زل میزدم تا بفهمم اصلا منظور از خوشگلی چیه؟
    ماجرا از وقتی شروع شد که یه روز مامانم گفت مادر مهسا(بگم که مهسا از من یه سال کوچیکتر بود و دوم دبیرستان میخوند) باهاش حرف زده اگه امکان داشته باشه بتونم وقت بزارم یکم برای امتحان ریاضی مهسا بهش درس بدم. منم که بدم نمیومد قبول کردم. مهسا رو چند بار دیده بودم ولی تو محله جرئت چشم چرونی به دخترای مردم رو نداشتم و زیاد تو بحر قیافه اون نرفته بودم. از طرفی نه چادری بود نه از این دخترای خیلی بی حجاب. یه حد وسطی رو رعایت میکرد(همون مانتویی خودمون).
    خلاصه با یکم خجالت رفتم دم خونشون در زدم و با پذیرایی گرم وارد خونشون شدم. یکم که با مادرش احوالپرسی کردم با مهسا رفتیم اتاق خودش که از اتاق پذیرایی فاصله خوبی داشت و صدای ما تقریبا به گوش کسی نمیرسید. بگم که اون لحظه شاید یکم هوای شیطنت داشتم ولی خدا شاهده اصلا به فکر دوستی و ایجاد رابطه باهاش(حالا از هر نوعش) نبودم. رفتار من با همه دخترا دوستانه است ولی نه به این معنی که بهشون رو بدم. اولینبار بود که با یه دختر اینقدر تنگا تنگ کنار هم بودیم و با هم چشم تو چشم میشدیم. همونطور که ریاضی رو توضیح میدادم هر ازگاهی به قیافه و اندامش نگاه مینداختم یواشکی(مثل همیشه مانتو داشت با یک شلوار نسبتا تنگ و روسری هم داشت ولی جوراب نپوشیده بود) از همون لحظه از جنس حرف زدنش، روحیاتش و حرکاتش و کلا نگاهش و چیزای دیگه یه علاقه ای در من نسبت به اون ایجاد شد. فقط با نگاه کردن بهش اینقدر احساس لذت و سبکی میکردم که نفهمیدم کی درس رو براش فول آپشن توضیح دادم. وقتی کارمون تموم شد شماره همدیگر رو برای مسائل درسی (هرچند که همیشه از اینجا شروع میشه) گرفتیم. تقریبا آخرای عصر بود که بعد از خدافظی گرم با خودش و مادرش برگشتم خونه.(بگم که اون روز باباش خونه نبود) شب موقع خواب فقط فکرم مشغول مهسا بود. سعی میکردم قیافه و اون موهای قهوه ای و اندامش رو تجسم بکنم. از هر لحاظی که فکر میکردم میدیدم باهم تفاهم های خیلی زیادی(البته بستگی داره به چی بگین تفاهم) داریم و احتمال اینکه از مهسا دختری بهتر پیدا کنم تقریبا برابر صفره! واقعا جا داره اینجا بگم آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم. دختر رویاهای من درست نزدیکی خونمون بود و من خبر نداشتم شانس از این بهتر هم مگه میشه؟ نیمه گمشده خودمو خیلی زود پیدا کردم. وقتی بهش فکر میکردم تقریبا هیچ عیبی براش نمیتونستم بتراشم. تا اون روز به خاطر هیچ دختری به اون حالت نیافتاده بودم. اون شب تصمیم گرفتم تموم تلاشم رو بکنم تا قبل هرکسی دل مهسا به دست بیارم.
    گذشت و من خیلی بی تب تاب مهسا بودم تا سه روز بعد تلگرام به من سلام فرستاد منم علیک گفتم و در مورد امتحان و حال و احوال ازش پرسیدم و بعدش از هر دری باهاش حرف زدم. نمیدونم چرا ولی از لحنش و حرفاش معلوم بود که اونم یه علاقه ای به من داره که سعی داره مخفیش بکنه. گذشت و به تدریج حرف های ما که معمولا در مورد درس بود به حرف های عاشقانه تبدیل شد(حدودا دو هفته) تا وقتی که ازم خواست دوباره به بهانه امتحان شیمی برم خونشون اجازه مادرشم(بگم مهسا امتحان ریاضیش رو 17.25 گرفته بود و همین باعث میشد اعتماد هر دو طرف(مامانم و مامانش) به من بیشتر بشه اونایی که اهل درس هستن میفهمن) گرفته بود. منم که از خدا خواسته پا شدم رفتم خونه (اون لحظه پارک بودم) یه دوش گرفتم و تیپ زدم و از مامانم اجازه گرفتم که برم خونشون(نمیدونم اون لحظه مامانم شک کرد به من یا نه چون من معمولا به هرجایی برم تیپ خوب میزنم ولی به هر حال مجوز رو داد)
    رفتم خونشون بازم مثل دفعه قبل بود همه چی که رفتیم اتاقش. اینبار روسری اش رو برداشت البته من زیاد بی جنبه بازی در نیاوردم.(فکر کنم اولین چراغ سبز بود این حرکت)
    یکم که حرف زدیم شروع کردیم به درس خوندن. حدود 40 دقیقه داشتم بهش توضیح میدادم و هر از گاهی یه نیم نگاه خاصی به هم میکردیم که یکهو یه حال خاصی شدم باید مهم ترین حرکت زندگیمو میزدم. یه سکوت چند ثانیه ای به وجود اومده بود که من گفتم:
    _مهسا خیلی دوستت دارم. اونم که تعجب کرده بود با یه لبخند خاص گفت:
    _اشکان خیلی الان شوکه شدم اما منم به تو احساس خیلی خوبی دارم و میخواستم حرف دلم رو دیر یا زود بهت بزنم.
    (حرکات رو اسلوموشن در نظر بگیرید)
    اینجا بود که پرده حیا برداشته شد. اون با دستاش پیشونی من رو پیشونی خودش چسبوند و چشم تو چشم شدیم. اروم اروم شروع کردیم به بوسه گرفتن از همدیگه و همزمان دست رو موهای قهوه ای رنگش میکشیدم(اینو بگم اگه عاشقش نبودم نمیزاشتم به من دست بزنه.) بعدش گفتم:
    _مهسا جونم بدون تو نمیتونم زندگی کنم. هیچ وقت از من جدا نشو. اگه یه روز از من جدا بشی خودمو میکشم.
    _چشم. بهت قول میدم به شرطی که فقط برای خودم باشی
    اینو گفت و پاشدیم رفتیم روی تخت خواب(خدا شاهده اگه خودش راضی نبود به هیچ وجه بهش دست نمیزدم) مهسا شروع کرد به در آوردن لباس های من منم اروم اروم مانتوشو در آوردم بعدشم زیرپوش رو کشیدم بیرون. دقیقا بدنی رو داشت که همیشه تصور میکردم از کمر تا سینه هاشو داشتم میدیدم. یه سوتین آبی داشت درش نیاوردم. اون روی تخت دراز کشیده بود ومنم روی اون بودم یه لب ازش گرفتم بعدش شلوارش رو شروع کرد در بیاره(اصولا این یعنی این که میتونی هرکار بخوای بکنی) من شرتش رو یواش کشیدم پایین و قبل هر چیزی شروع کردم به خوردن کسش هر چند که بلد نبودم ولی تمام سعی خودم رو کردم(دوست داشتم بیشتر از من اون لذت ببره و اصلا نمیخواستم مجبور به کاریش بکنم)
    بعد یه مدت نفس نفس زدناش شدید شد فهمیدم که کم مونده ارضا بشه به خاطر همین دست کشیدم. دوباره اومدم یه لب ازش گرفتم بعدش بنا گوش ها رو میمکیدم اومدم پائین و گردنش رو بوسیدم بعد یه بوس از پیشونی قشنگش کردم و کلی موهاشو ناز کشیدم. بلند شدم دست بردم رو زیپ شلوارم و گفتم:اجازه هست؟
    پاشد نشست گفت:اشکان الان من و تو برای همدیگه هستیم مثل تموم روزهای آینده.روز ازدواج ما امروزه و گرنه برگه ازدواج که یه تیکه کاغذه.
    منم با کمی خجالت شرتمو دادم پائین ضربان قلبم رفته بود روی صد میترسیدم غش کنم بعدش بیا و درستش کن.
    کیرم گذاشتم روی کسش حس فوقالعاده ای بهم دست داد. اون لحظه داشتم رو آسمونا سیر میکردم. انگار که تو بهشت بودم اصلا یکی از بهترین لحظه های عمر یه پسر همین لحظه است. بهم گفت:عشقممم گفتم:بله؟ گفت:پرده رو بزار برای بعد عقد گفتم: چشم هر چی شما بخواین(اینو بگم اون موقع کیرم حدود 16 بود قطرشم معمولی)
    شروع کردم به عقب جلو کردن ولی خیلی مراقب بودم یکهو کار دست خودمون ندم(منظورم پرده است). مدام ناله های خفیف میکرد که باعث میشد حشرم بزنه بالا(فکر کنم بیشتر از من مهسا حال میکرد!). بعد یه مدت نفس هر دوتامون شدت گرفت تا اینکه اون یه آه جیغ مانند کشید و ارضا شد منم که دیگه آخر کارم بود کشیدم بیرون آبم رو ریختم رو دستمال کاغذی. دستمال رو برای احتیاط گذاشتم تو کیفم. بعدشم مهسا خودشو با دستمال تمیز کرد.(کل این اتفاق ها توی مدت تقریبا 15 دقیقه ای افتاد)
    خلاصه اون روز یه بوس ازش گرفتم و یکم با هم در مورد آیندمون حرف زدیم قرار گذاشتیم برای خاستگاری زیاد عجله نکنیم.
    از اون روز تا الان که دانشگاه دارم درس میخونم(پزشکی) یکبار فرصتش پیش اومده بود که دوباره اینکار رو بکنیم و بس ولی الان اوضاع دوتامون خیلی تفاوت داره با اون موقع چون الان دیگه محدودیت های اون زمان رو نداریم ب دلایل مختلف که اگه بخوام بگم خودش یه داستانی میشه.(همون بار اول هم ریسک خطرناکی کردیم.فقط عشقی که بینمون بود باعث شد این خطر رو بپذیریم. شانس آوردیم خانوادش نفهمیدن اگه میفهمیدن کلکم کنده بود) همین زودی ها میخوام ازش خاستگاری کنم. نمیگم کاری که کردیم درسته ولی چون قراره باهاش ازدواج کنم اون وقت تقریبا اشکال شرعی نداره.
    اینو بگم که من خیلی خدا رو شکر میکنم که منو با مهسا تو یه مسیر قرار داد ولی من خیلی شک دارم همه این اتفاق ها به نوعی نقشه مادر شوهر آیندم(منظورم از نقشه فقط آشنایی ما دوتاست نه جریان سکسمون) بوده ولی به هیچ عنوان فکر نمیکنم مهسا از مادرش خط میگیره ولی برام مهم نیست چون همه جوره عاشق صد در صد مهسا هستم. امیدوارم شما هم عشق واقعی تون رو پیدا کنین.
    الان 28 تیر ماه 98 هست که دارم این خاطره رو مینویسم. امیدوارم لذت برده باشین. ببخشید اگه باعجله نوشتم خیلی هم طولانی شد اما مرسی که خوندین.
    میدونم که در هر صورت دوستان منو مورد عنایت قرار میدن(از هر لحاظ) ولی اگه فحش ندین ممنون میشم اگه حرفی تقدیری تشکری چیزی داشتین که بگین بیشترم ممنون میشم خدافظ.
    (اگه نظرای قشنگ بدین ادامشو مینویسم و اتفاق های بعدش رو براتون تعریف میکنم)


    نوشته: اشکان

  • 0

  • 10




  • نظرات:
    •   Nazi.mirzayi3244
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • کسم دهنت با داستانت.شاشمم تو دهنت با عنم


    •   royaei
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • زیاد طولانیش کردی ؛
      خوب حوصله خواننده سر میره ؛
      موضوعاتی که تاثیری تو داستان نداشت رو منعکس کردی ؛
      موفق باشی


    •   shahx-1
    • 3 هفته،2 روز
      • 7

    • شما پارسال سوم دبیرستان بودی الان داری پزشکی میخونی؟ اونم وسط تابستون؟؟ دوست عزیز میخوای به مزخرفاتت ادامه بدی مختاری ولی یه کم دیگه از خودت تعریف کنی ملت با خودت جق میزنن!! (biggrin)


    •   بچه-ای-خوب
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • خدا شاهده اگر خودت راضی نبودی کونت نمیگذاشتم. خودت خواستی کونی جلقی باشی.


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 3 هفته،2 روز
      • 5

    • کسکش هنو جواب نتایج انتخاب رشته نیومده بعد تو چجور پزشکی داری میخونی؟؟؟


      چه میکنه این جق
      قادر جلقوسی پور


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • من نمیفهمم طرف ۱۶ سالشه مثل یه جنده میره تو تخت لخت میشه و میگه بیا بکن، عزیزم فیلم نگاه میکنی نیا اینجا تعریف کن، روابط واقعی خیلی با فیلمها متفاوت هستن


    •   off_boy
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • من مادرتو گاييدم با رسم شكل و ذكر دليل
      كوني مگه امتحاناي ترم دوم سال سوم دبيرستانت مصادف نميشد با گرفتن ديپلمت!پس رشته ات فني حرفه اي بوده بعد چجوري وفتي پزشكي خوندي كس كش...!!!
      ١٥ دقيقه دختره رو كردي ننه اش نيومد ببينه چه گهي ميخوريد؟
      مگه نگفت پرده رو بعد عقد بزني؟پس وقتي خبر مرگت ارضا شدي دقيقا از كجا كشيدي بيرون اون كير بي صاحابتو!!!
      ميترسي همه اش نقشه ي مادر شوهرت باشه؟جنسيتت مشخصه الان يا مهسا كير داره يا اصن داستان اينه كه ميري به باباي مهسا كون ميدي كه مادر شوهر داري!!!
      تو يه كونيه پلستي كه تو كف كل دختراي محلي ولي نگا سگ بهت نميكنن.به عشقشون جق ميزني
      برو بمير نميخواد ادامه ي تخيلات ننگينت رو بنويسي...


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،2 روز
      • 5

    • دقیقا اول ک به ترامپ و برجام اشاره کردی باید میفهمیدم این داستان تراوشات ذهن ی جقیه ک تحریما بعد برجام روش اثر کرده و ب حالت کصمغزی درش آورده


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • چیز خاصی که قابل کامنت باشه نداشت یه دو جاش خیلی لوس بود فحشم چون به اندازه کافی خوردی نمیدم بهت فقط ننویس یعنی تعریف نکن بعدی رو چون اینجا مینویسن اکثرا.


    •   Hana95
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • اوه اوه ولی دوستان انقدر دوران بی شوهریه که یه حرف راوی درسته نقشه مادرزن ایندشه :D


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 3 هفته،1 روز
      • 6

    • کس کش خوا هر کسه میگی بهت فحش ندن!!؟؟ میگه میزاری که به تو ما-در جنده فحش ندیم حمّال
      چه تقدیر و تشکری باید ازت کرد بچه کونی پلشت


      گوساله نکبت پارسال سوم دبیرستان بودی ۲۸ تیر ۹۸ داری پزشکی میخونی؟؟
      اشکون خان یه بچه ۱۳ یا ۱۴ ساله بیشتر نیستی هنوز برای رفتن بیرون از ما-مان جن-دت اجازه میگیری شغال
      اعصابم رو بهم ریختی گوزو نکبت پلشت


      دیگه ننویس میبینی که همه هم ریدن به هیکلت احمق


      کاکا رستم بشاشه به تصوراتت از رابطه یا یه دختر و اینکه تو جلسه اول دختره بگه پردم باشه برای بعد عقد!!


      دکمه سیکتیر رو بزن و گمشو چاقال پلشت جقی . انتر


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • حس میکنم این داستان رو یه پسر بچه تازه به بلوغ رسیده، مغرور و از خود راضی نوشته.
      خیلی حاشیه رفتی تو داستان یه در مالی که این همه کش و قوص نداره عموووو جانی


    •   Hashariman17
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • کیرم تو کس پدرت تیزهوش جان


    •   ahmadza60
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • عجیبه تیزهوشان قبول شده یه راست رفته دانشگاه .


    •   Artemisi
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • ریدی ریدی (biggrin)


    •   ehsan9705
    • 3 هفته
      • 0

    • کیر تو اون املای کیرهوشانت و پزشکیت
      باقی گوزاب دادنا رو هم رفقا زحمتشو کشیدن
      جقی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو