داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

عشقِ خواهر(۱)

1399/07/26

-علی! علی!
+هووووم
پتوش رو انداختم کنار.
-پاشو. چقدر می خوابی؟! من نمی دونم مامان بابای بیچاره چه گناهی کردن که باید ترمی 20 میلیون خرج دانشگاه جنابعالی رو بدن، اونوقت تو همش کلاسای صبحت رو بپیچونی!
نشست. دست کشید به صورتش و با صدای خواب آلود جواب داد:
+منم نمی دونم چه گناهی کردم که هر روز باید صدای جیغ جیغوی تو رو تحمل کنم.
اینو گفت و سریع از تخت پرید پایین. دویدم دنبالش ولی اون زودتر خودشو چپوند تو دستشویی روبه روی اتاقش. می کوبیدم به در و عربده می زدم:
-تو از اونجا بالاخره میای بیرون دیگه! علی من جیغ جیغوام؟ نه من واقعا جیغ جیغوام؟!
+بله! خیلی هم جیغ جیغویی!
-هرچی باشم از تو با اون موهای پشمِ گوسفندیت بهترم.
+حاضرم شرط ببندم الان داری کون روی چونتو می خارونی!
می دونست چقدر رو چال چونم یا به قول بابا چاه زنخدانم حساسم. جیغ زدم:
-حرف زدن با تو مثل کوبیدن سر به دیوار می مونه.سر میشکنه اما دیوار تکون نمی خوره!
+ها؟! با من زیر دیپلم صحبت کن.
-دیوونه. من میرم صبحونه رو آماده کنم.
+آره منم باورم شد که تو میری صبحونه آماده کنی! من کارم طول می کشه. زیر پاهات علف سبز میشه! گفتم که گفته باشم!
چیزی نگفتم و رفتم سمت آشپزخونه.
هر روز صبح نیم ساعت تو دستشویی فقط مشغول حالت دار کردن موهاش بود. موهای خودش شبیه سیم ظرفشویی بودن اما وقتی حالت دارشون می کرد، دریای مواجی میشد که آدم رو غرق می کرد. درست مثل چشماش.

اختلاف سنیمون با مامان بابا خیلی زیاد بود. برای همین از بچگی رابطم با علی خوب بود. همیشه هوای همو داشتیم. درد و دلامون برای هم بود. همیشه حامی من بود. تکیه گاهم بود. هنوز هم هست. اما با بزرگتر شدن، حس میکردم بیشتر از یه برادر دوستش دارم.

راهنمایی که بودم، بعد کلاسای فوق برنامه می اومد سراغم. نگاه دخترای مدرسه به علی، هم بهم احساس غرور می داد هم حسادت. همشون جویای تعداد دوست دخترای علی بودن. من هم برای اینکه دست از سرش بردارن، می گفتم که دوست دختر داره!

چشمای آبی علی همیشه مرکز توجه دوستام بود. اون هایی که خانوادمو دیده بودن و باهام صمیمی تر بودن می گفتن که چرا علی به تو و خانوادت شباهتی نداره؟!
منم در جوابشون می گفتم:
-مامانم میگه که علی شبیه بابابزرگ خدابیامرزشه! اون هم همین شکلی بوده. اما من که ندیدمش!

علی 19 سالش بود که عاشق همکلاسیش شد. وقتی بهم گفت تا سه روز افسرده بودم و گریه می کردم. حتی روزی که من رو برد سر قرارش با شیدا، روش قهوه ریختم و وانمود کردم اتفاقی بوده! اما علی فهمید و دعوام کرد. علی تا اون روز یکبار هم دعوام نکرده بود، با این اتفاق بیشتر از شیدا متنفر شدم. وقتی شیدا دانشگاه سراسری قبول شد. علی خانواده رو مجبور کرد، کاری که هیچ وقت نمی کرد، پردیس همون دانشگاه ثبت نامش کنن.

دو سال پیش اون دختر علی رو ترک کرد. بدون هیچ دلیلی! و از ایران رفت. علی افسرده شد. هرشب مست می اومد خونه. با پارسا، پسر عموم، دختر بازی می کردن. یه شب با حال خرابی برگشت خونه. تقریباً ساعت 2 بود. بیدار بودم و طبق معمول نگران و منتظر. معلوم بود بیشتر از همیشه خورده. مامان و بابا اونشب تهران نبودن، حال مادرجون بد بود و رفته بودن که شب رو پیشش بمونن، چه بهتر که نبودن و حال و روزش رو نمی دیدن.
کمکش کردم تا لباساشو عوض کنه. خوابوندمش رو تخت. خواستم از رو تخت بلند شم که دستمو گرفت.
+تارا نرو!
-تو الان حالت خوب نیست. فردا حرف می زنیم.
+بمون خوشگلم. بهت نیاز دارم.
نمی تونستم در مقابل چشمای پر از خواهشش مقاومت کنم.
بی محابا دستم رو کشید و افتادم روش. خودشو جابه جا کرد و اومد روم.
+چقدر بوی خوبی میدی! حموم بودی؟
سعی کردم بلند شم. اما علی خودشو بیشتر به من چسبوند. حالا دیگه هیکل لاغر و ضعیف من شانسی در برابر هیکل ورزشکاری علی نداشت.
-آره، حموم بودم. علی بزار برم. اگر تو هم کاری دستم ندی، من خودم کار دست خودم میدم.
زل زد تو چشمام. زل زدم تو چشماش. آبی چشماش کمرنگ تر شده بودن و سفیدی چشماش قرمز. نمیدونم از الکل بود یا گریه! اما هرکدوم که بود، برای من عذاب آور بود. صورتشو اورد جلو.
چرا انقدر دوستش داشتم؟!
صورتمو بردم جلو. لبامون به هم گره خورد. خودشو انداخته بود روم. دهنش شدیداً بوی الکل میداد. اما من از اون مست تر بودم. دستشو برد سمت تیشرتم و درش اورد. تیشترش رو در اورد. از روی سوتین بالای سینه هامو بوسید. تند تند نفس می کشیدم. قفسه سینم بالا پایین می شد. سوتینمو داد بالا.
با چشمای خمار نگاهش می کردم. نوک سینه هامو بوسید و بهشون زبون زد. نفس هام تند تر شد. زبونشو اورد پایین و دور نافمو لیس زد. رفت پایین تر. دستشو گذاشت رو شلوارم. کمرمو بلند کردم تا راحت بتونه شلوارمو در بیاره. نگاهم کرد! شلوار و شرتمو باهم در اورد. زبونشو از بالای کُسم تا پایین کشید. نفسم بند اومده بود. ناله کردم. شلوار و شرتشو و دراورد. کیرشو کشید به کُسم.خم شد روم. فشار وارد کرد و کیرشو کرد تو. انگار توی دلم خالی شد و دردی عمیق زیر دلم پیچید. داغ بودم اما کمرم یخ کرده بود.

غلت زدم. درد زیر دلم پیچید. صورت علی دو سانتی متر باهام فاصله داشت. به بدن لخت خودم و علی نگاه کردم. صحنه های دیشب جلوی چشمم اومد. پتو رو تا زیر گردنم کشیدم بالا و گوشه شو کردم تو دهنم و گاز گرفتم تا صدای جیغم بیرون نره. اشکام سرازیر شد. علی بیدار شد. اون از من منگ تربود. وقتی منو دید گیج تر هم شد.
+تارا!!!
با مشت کوبیدم به سینش. داد زدم:
-چه بلایی سرم اوردی؟ علی می فهمی چی شده؟ من دیگه دختر نیستم! تو با مَحرم خودت خوابیدی!
با انزجار نگاهش کردم:
+ازت متنفرم!
ولی واقعا ازش متنفر بودم؟!
نگاهش خیره به من بود. دست از کوبیدن به سینَش برداشتم. پتویی رو که از روی بدن لختم کنار رفته بود، کشیدم بالاتر و خودم رو پوشوندم. علی از تخت بلند شد و رفت سمت در. دستگیره رو کشید پایین اما در قفل بود!
+در چرا قفله؟!
-دیشب درو قفل کردم. ترسیدم که صبح بیان و حال و روزتو ببینن. من هم قرار بود برم خونۀ دوستم اما نگران تو بودم! برای همین نرفتم.
و زدم زیر گریه.
کلید رو از روی پاتختی برداشت و در رو باز کرد و رفت بیرون. با قرص و یه لیوان آب برگشت.
+بیا اینو بخور
-نمیخوام! گندی که زدی رو نمیشه با یه قرص جمع کرد.
+تارا الان حالت خوب نیست. دلم نمیخواد اینو بگم، درسته مست بودم اما یه چیزایی یادمه! تو دیشب باهام همراهی کردی! یعنی تو هم ناراضی نبودی! درست نمیگم؟!
سرمو انداختم پایین. بغض کردم. با چشمای لبریز از اشک زل زدم بهش:
چون دوستت دارم! چون عاشقتم!

اما نگفتم! فقط سرم رو انداختم پایین و گریه کردم.

+تارا
برگشتم سمتش.
-جونم؟
+همینجوری نشستی اینجا؟! من گفتم الان حتماً صبحونه رو خوردی و هیچی برای من نذاشتی! اونوقت خانوم لم داده رو صندلی.
-الان آماده میکنم.
+شوخی کردم. نمیخواد.
نشست پشت میز. دقیقاَ روبه روم. ادامه داد:
+تارا من میخوام راجع به یه موضوعی باهات صحبت کنم.
-چی؟
+قول میدی فعلا به مامان بابا چیزی نگی؟
-تا حالا شده چیزی ازم بخوای و انجامش ندم؟!
+نه، نشده.
-پس بگو ببینم دوباره چه گندی زدی؟!
+تارا میزنم لِهت میکنما!!!
-خب بابا، باشه بگو ببینم چیکار کردی؟!
+یه دختر تو دانشگاهمون هست که هم خوشگله هم مهربونه.
به اینجا که رسید مکث کرد. قلبم محکم تو سینم میکوبید. نمیتونستم یه شیدای دیگه رو تو زندگیش تحمل کنم. لباشو با زبونش تر کرد و ادامه داد:
+من حس میکنم ازش خوشم اومده.
باز مکث کرد. عصبی شدم:
-با انبردست باید از دهنت حرف بکشم، خب بگو دیگه!
+بالاخره نمیشه که تا آخر عمرم به یاد شیدا زندگی کنم. دیبا هم خیلی خانومه. مطمئنم تو هم خیلی ازش خوشت میاد. حتی فکر می کنم ازدواج باهاش بهترین قدم توی زندگیم باشه.
حس می کردم یکی گلومو گرفته و فشار میده. پر شدن چشمام از اشک رو حس می کردم. نتونستم جلوی خودمو بگیرم. دونه های اشک پشت سرهم پایین می ریختن.
+تارا! چرا گریه میکنی عزیزم؟!
دستمو کشیدم به صورتم و اشکامو پاک کردم.
-هیچی! خوشحالم که عشق زندگیتو پیدا کردی داداشی!
از پشت میز بلند شد و اومد سمتم. منم بلند شدم. بغلم کرد. سرمو گذاشتم رو سینَش. موهامو نوازش کرد.

عاشقتم داداشی.

ادامه دارد

نوشته: مرمق


👍 48
👎 26
33700 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

924729
2020-10-17 00:45:35 +0330 +0330

دیگه ادامه نده ،یهویی اومد بغلت کرد توهم شل شدی ننویس برادر

2 ❤️

924741
2020-10-17 00:58:38 +0330 +0330

مرمق:)) مینوی جققی خوب نوشتی فقط یک اینکه تابوعه و دو بخش سکسییش ضعیف بود: چون اون بخشش خیلی سریع پیش رفت و جمله ها خیلی کوتاه بود !! روش کار کنی قطعا بهتر میشه


924749
2020-10-17 01:03:22 +0330 +0330

یاالله!
با اجازه صابخونه جناب مملی رفرش! 😁
علی و تارا؟
کماکان اشکالات ذکر شده در کامنت قبلی ادامه دارد و توجهی هم به آنها نشده است. نقطه! فلذا دقت بیشتری را از درگاه آن نویسنده خواستاریم.

  • گویا این داستان هم به مثابه ی قبلی (آنچنان که در شخصی ذکر شد) واقعی ست

924755
2020-10-17 01:06:05 +0330 +0330

کتگوری سیس رو خوب نوشتی، کلا خوب بود ، من که دوست داشتم ، ولی امیدوارم فقط داستان باشه ،چون من خودم تو رویا همه رو میکنم ،کلا خواهر ، خاله، زن داداش ، زندایی ، خواهر زن ، درحد رویا و فانتزی ذهنی و فیلم و داستان خوبه، ولی واقعیت ابدا ،

3 ❤️

924756
2020-10-17 01:08:09 +0330 +0330

به داشت دادی به همین راحتی؟ 😞 😞

2 ❤️

924758
2020-10-17 01:09:54 +0330 +0330

مینو خوب نوشته بودی
(راستش اولین داستان محارمی بود که اینجا خوندم😂)
فقد بخش های سکسیش کوتاه بود.یا بهتره بگم که خیلی زود تموم میشد و بقوله امیر جملاتش کوتا بود.
اگه رو بخش سسی داستان بیشتر کار کنی بهترم میشه 👌
و اینکه توکه قلمت خوبه داستان محارم ننویس و داستانای موضوع دیگه بنویس بازخوردش بهتر میشه😉


924762
2020-10-17 01:13:13 +0330 +0330

چجوری میتونی اینهمه بد شی؟

3 ❤️

924777
2020-10-17 01:37:35 +0330 +0330

سلام زیبای غربی:)) خخخ
مینو جون خوب نوشتی ولی حیف که تابو بود!!
در ضمن قسمت بکن بکنش هم کم بود!!:))
سعی کن دیگه محارم ننویسی!!:))


924788
2020-10-17 02:07:05 +0330 +0330

بهت لایک دادم بخاطر اوایل داستان ولی بخاطر آخراش دیس ندادم و به تذکر و یه نقده کوچولو بسنده کردم.
بنظرم داستان رو خیلی خوب داشتی پیش میبردی تا جایی که از خواب بیدار شدید، یهو داستان شدیدا افت کرد و واکنش ها کاملا مصنوعی شد یا حداقل بنظرم نتونستی به منه مخاطب انتقالش بدی.
اصلا توقع نداشتم اون داستانِ قشنگ یهویی انقدر ضعیف بشه.
بعده اون قسمت(سرم رو انداختم پایین و گریه کردم)هم متوجه نشدم کامبک خورد؟رفت تو آینده یا همون بلافاصله بعده گریه کردنه تارا بود.
امیدوارم در ادامه بهتر بشه.
همونطور که گفتم لایک بخاطرِ زحمتی که کشیدی.
موفق باشی؛


924795
2020-10-17 02:28:38 +0330 +0330

جقی کونی ننویس اون کیرتو سگ برینه
بخواهرت زندگی بده نه تجاوز

0 ❤️

924806
2020-10-17 02:56:10 +0330 +0330

عوووووق 🤢🤮

0 ❤️

924864
2020-10-17 08:58:05 +0330 +0330

از صحنه ی دعوا برای اینکه پرده شو زده بود شده به عشق جدید پیدا کردن این تیکه رو واقعا ریدی بقیش بد نبود

0 ❤️

924875
2020-10-17 10:05:10 +0330 +0330

ب

0 ❤️

924880
2020-10-17 10:21:58 +0330 +0330

مرسی از نقداتون دوستان
این داستان ادامه داره
امیدوارم بتونم تو قسمت بعدی شگفت زده تون کنم
من این داستان رو برا مهران جان و نوید عزیزم فرستادم و کلی بهم گفتن که تابو ننویس!
منم به حرفشون گوش دادم
منتظر قسمت بعد باشید
اگر داستان برتر نشد تاپیکش میکنم❤️

6 ❤️

924891
2020-10-17 11:46:21 +0330 +0330

کصشعر نوشتی .یجا میگی ازش متنفری .یجا میگی عاشقشی
هرچند دروع بود ولی بازم بنظرم مشکل اساسی داری یسر به مشاور بزن

0 ❤️

924907
2020-10-17 14:08:19 +0330 +0330

قلمت خوب بود
ادامه بده
لایک

3 ❤️

924910
2020-10-17 14:18:00 +0330 +0330

محارم؟🤨

3 ❤️

924930
2020-10-17 16:54:01 +0330 +0330
  1. توی دیالوگ‌های بخش اول داستان، تا حد قابل قبولی حالت به اصطلاح «حرص‌درآر» بودن علی و حساسیت عشقولانه‌ی خواهر رو نشون داده شد، اما خوب بود که پابه‌پای دیالوگ‌ها، حالت‌های کاراکتر خواهر تو خود جریان اصلی داستان هم نوشته می‌شد. یعنی حرص خوردن‌ها و ناراحت شدن‌هاش رو با همون زبون اول شخص توصیف میشد.

  2. وقتی به زبان ماضی می‌نویسی، بهتره که یه سری از جملات که با فاصله‌ی زمانی خیلی کم و لحظه به لحظه اتفاق می‌افتن رو با حروف ربط و واو های عطف، به هم پیوسته و کوتاه‌ترشون کنی. جذابیت جملات کوتاه در زمان مضارع نوشتن هست:
    با چشمای خمار نگاهش میکنم…نوک سینه هامو می‌بوسه، بهشون زبون میزنه و من نفس‌هام تندتر میشه. زبونشو میاره پایین‌تر و دور نافمو لیس میزنه… بازم میره پایین‌تر. دستشو میذاره رو شلوارم، کمرمو بلند میکنم تا راحت بتونه شلوارمو در بیاره…

  3. از اونجایی که علی در حالت مستی با خواهرش سکس کرده…و نه اون لحظه، که فردا صبحش درک کاملی از اتفاقی که افتاده پیدا میکنه، منطقی‌تر اینه که بعد از اینکه به خودش میاد، شوکه بشه و تا حدی خودش رو سرزنش کنه. خواهرش که با اختیار خودش تن به سکس میده و فردا صبحش هم نه برای بار اول با قضیه روبرو میشه، تا حدی احساس پشیمونی و سرزنش خود، بهش دست میده، شخصیت علی داستان هم، بیشتر از خواهرش هم نه، ولی حداقل پابه‌پای خواهرش احساس پشیمونی کنه…نه که برگرده و بگه: تا اونجایی که من از دیشب یادم میاد، تو هم راضی بودی که باهم سکس کنیم… و بعدش هم جوری که انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، بشینن با هم صبحونه بخورن. نمی‌گم همچین چیزی امکان اتفاق افتادن نداره، چرا؛ اما با شخصیت‌های دو کاراکتر داستان نداشت. نظر شخصیم اینه که باید بیشتر به حالت روحی و روانی دوتا شخصیت داستان، بعد از نقطه‌ی عطف داستان پرداخته می‌شد.

لایک بیست و چهار از آن ماست.


924935
2020-10-17 17:19:59 +0330 +0330

خوب نبود

متاسفانه، افت و خیز زیاد داشت، اوایل داستان خوب و روان بود، اواسط داستان انگار یک نفر دیگه ادامه آنرا نوشته بود. گاهی دقیق و با حوصله نوشتی و گاهی هول هولکی و بزن و در رو. فکر کن علی آقای داستان عاشق شده، شب میاد خونه به خواهرش تجاوز میکنه؟ دلیل منطقی هم داره؟ معمولا عاشق یک نفر که بشی، دیگه اطرافیان رو نمیبینی. عاشق شده ولی هرشب دختربازی میکنه؟ یعنی از دختر بازی و عشق و حال و عرق خوری برگشته و مستقیم کرد توی کـُس؟ اون هم توی کــُس خواهرش که همیشه هواش رو داشت و حامی اون بود؟ میشه؟ داریم؟ منطقیه؟ از سکس با محارم متنفرم، دیسلایک دادم به خاطر همین. بارها گفتم، اینجا کودکستان شده، سکس با خواهر و برادر و پدر و مادر و عمه و دایی و خاله…رو میخونن و هم جق میزنن باهاش و هم انحراف اخلاقی پیدا میکنند. مهم نیست که مثلا آخرش به نصیحت و بد بودن اینکار اکتفا بشه. مهم اینه که تصورش رو در ذهن بچه‌ها پرورش میدید. حالا میخواد نویسنده مرمق باشه یا جی کی رولینگ. مهم نیست آخر داستان بگی که یهو از خواب بیدار شدم و همش خواب بود. داستان مثل فیلمه. کسی که میخونه، اگه ظرفیت نداشته باشه، با واقعیت همسانش میکنه. این برای من قابل قبول نیست. من کاری به کسانی که سکس با محارم رو دوست دارند و انجام میدن ندارم، به من چه. تبلیغش، تعریفش در اینجا رو دوست ندارم و تنم رو میلرزونه. فکر اینکه پسرم به مادرش یعنی زنم و یا به خواهرش یعنی دخترم تجاوز کنه، وحشتناکه.

ها کـُ‌کا*


924937
2020-10-17 17:33:25 +0330 +0330

جالب بود مینو جذاب بود برام هرچند من پدر دخملی بیشتر میپسندم 😁
خب ضعفی هم اگه بود بخاطر اینه که تازه کاری و به مرور زمان راه خودت رو پیدا میکنی روز به روز بهتر میشی فقط به خودت ایمان داشته باش 🌹

3 ❤️

924941
2020-10-17 18:39:16 +0330 +0330

چقدر عادی 🤔
ترتیب خواهر رو داد بعد هیچی به هیچی؟ آخرشم‌ بهش گفت میخواد با یکی دیگه ازدواج کنه…

آخرشم حتمن میفهمیم داداشه ناتنی بوده 👀

6 ❤️

924958
2020-10-17 22:59:45 +0330 +0330

خوب بود ادامه بده

3 ❤️

924962
2020-10-17 23:21:50 +0330 +0330

تا وسطاش عالی بود خیلی خوشم اومدع بود
یهو گوه زدی توش😐

1 ❤️

924978
2020-10-18 01:42:28 +0330 +0330

به نظرم گفتنی ها رو مملی، ککارستم و حمیدسیگاری به خوبی گفتن. لایک به هر سه نفر👍
عاطفی و ملانکولیک بودن نوشته به تنهایی برای خلق یه محتوای باارزش کافی نیست.
البته با ککارستم موافق نیستم، هرچند شخصیت علی توی داستان بسیار ناپایدار و ‌یه جورایی کم مایه هست ولی دلیل نمیشه که غیرواقعی باشه. چنین شخصیتایی رو خودم توی زندگیم دیدم. وجود دارن، و اغلب توی سیکل معیوب خودشونم مدت‌ها باقی می مونن
ولی طبیعتا جا داشت که خیلی بهتر شخصیت پردازی بشه همین آقای ضعیف

و میخوام یه ایراد دیگه بگیرم با اجازه ی شما، و اون اینکه من واقعا از خلق هیچ محتوایی به تبعیت از سلیقه ی اکثریت خوشم نمیاد. ادبیات، سینما و موسیقی هیچکدوم فلسفه ی وجودیشون تغذیه کردن از مطالبه ی اکثریت عوام نیست. هنر فلسفه ی وجودش خلق یه چیز بهتر و یه قدم جلوتر بردن انسان هست.
باز حالا ضبط کردن و فروش یه آلبوم پاپ مجاز حداقل سودآوری مالی داره. ولی وقتی بنا به تولید محتوایی باشه که هیچ انگیزه ی مالی پشتش نیست مثل همین داستان نوشتن توی شهوانی، واقعا به نظرم توجیهی نداره که آدم به چیزی جز کیفیت کار اهمیت بده. مخصوصا وقتی قراره از جانب کسی باشه که تجربه ی اولش توی نویسندگی نیست


925002
2020-10-18 10:39:32 +0330 +0330

منتظر دومیش هسدم:)

4 ❤️

925004
2020-10-18 11:27:06 +0330 +0330

متاسفم برات
بی غیرتی دیس

0 ❤️

925020
2020-10-18 13:30:38 +0330 +0330

شما رو دعوت میکنم به خوندن داستان جدید من
خوشحال میشم بخونید و نظرتونو بگین 🌹❤️
از قسمت خاطرات و داستان های سکسی وارد شود
اسم داستان : افسانه ، عروس افسانه ای

0 ❤️

925035
2020-10-18 15:35:10 +0330 +0330

فضاسازی جالبی داشت ولی یکم جزئیات رو بیشتر توضیح بده و آفرین به تو میگن یک جقی پیروز و توانمند

3 ❤️

925204
2020-10-19 02:50:33 +0330 +0330

قشنگ بود ادامه بده، البته یه مقدار تلخ تمومش کردی امیدوارم قسمتهای بعدی شیرینتر بشه و یه مقدار قسمتهای سکسیشو بلندتر کنی و بیشتر از جزئیات سکستون بگی.

2 ❤️

925207
2020-10-19 03:09:13 +0330 +0330

بد نبود… لایک 👍❤️

2 ❤️

925391
2020-10-20 00:24:37 +0330 +0330

با این کسخولا شدیم هشتاد میلیون😁

0 ❤️

925519
2020-10-20 14:07:29 +0330 +0330

عالی بود ادامه بده حتما

2 ❤️

925727
2020-10-21 09:29:41 +0330 +0330

مینو خانم…
در اینکه اصول و چهارچوبهای داستان نویسی به خوبی رعایت شده بود و شخصیتهای داستان (البته شخصیت پسر) به خوبی معرفی شده بود و از نظر خولقیات و ظاهر قابل تصور بود… شکی نیست…
جملات در عین سادگی و روانی، عمق خاصی داشت که ذهن رو درگیر میکرد و این هم از محاسن قلم شماست…

اما، همونطور که دوستان نزدیک بهت گفتند، نوشتن از تابو اون هم با این قدرت و به این خوبی، تاثیرات مخربی داره که متاسفانه احتمال تاثیر گذاری بر روی مخاطب، مخصوصا کم سال رو زیادتر میکنه…

به نظر من، نویسنده هرچقدر قدرتمندتر و قلم محکمتری داشته باشه، به همون نسبت تعهد و مسئولیت بیشتری هم نسبت به جامعه و اطرافش داره…

کاش این قلم رو در سوژه و موضوع دیگه ای به جریان مینداختی…🤚

3 ❤️

925935
2020-10-22 15:59:07 +0330 +0330

دوست داشتم👌🏻🖤

0 ❤️







Top Bottom