عشق دو طرفه ی من و مادرزنم

1400/01/15

رئیسم تلفن کرد و گفت برم کارگزینی. کامپیوتر را خاموش کردم و با دلواپسی در کارگزینی را زدم.
رئیس کارگزینی منتظرم بود. فهمیدم جریان چیه. از حرفاش فقط تعدیل نیرو را شنیدم و چند دقیقه بعد دم در شرکت مات و سرگردان ایستاده بودم. انگار باز به نقطه اول برگشته بودم‌. به پارک کنار شرکت رفتم و سیگارم را روشن کردم. از همه چیز خسته بودم‌. ازین کارهای موقت و شرکت های خصوصی که مثل برده با کارگران رفتار میکردند‌.
اگر بخاطر زنم نبود خودکشی میکردم. همیشه عاشق این بودم که شب با دست پر به خونه برم و زنم به استقبالم بیاد. حالا با چه رویی برگردم خونه؟
دلم یک گریه عمیق میخواست ولی از کودکی بهم یاد داده بودند مرد که گریه نمیکند.
سنندج هم این سالها شلوغ و بی در و پیکر شده است. همه انگار داشتند میدویدند و عجله داشتند فقط من روی نیمکت ولو شده بودم.
چشمام سنگین شده بود که صدای تلفنم هوشیارم کرد. خانمم بود. تا گفتم الو فورا گفت حمید چی شده چرا صدات اینجوریه. رک و راست گفتم اخراجم کردن و توی پارک نشستم. گفت عیب نداره فدات شم دنیا که به آخر نرسیده پاشو بیا خونه منم ببر پارک دلم ترکید توی این آپارتمان خراب شده.
تا من برسم خانه و پراید را از پارکینگ بردارم قضییه را بگوش پدر و مادرش رسانده بود.
احساس خیلی بدی داشتم‌. تنها دخترشان را دستم داده بودند و من وضعیت مشخصی نداشتم.
همان شب پدرش دوباره تلفن کرد و گفت فردا اول وقت بیاید مزرعه کارتون دارم.
پدرزنم بازنشسته آموزش و پرورش بود. چند سال پیش یه مشکل قلبی براش پیش اومد. اونم مثل من از زندگی در قفس شهر خسته بود‌. بعد مدتی همه چیزش را فروخته بود و یک مزرعه بزرگ توت فرنگی در بیرون شهر خریده بود و همانجا زندگی میکردند.
اول صبح حرکت کردیم. خانمم قبراق و سرحال بود. هروقت بسمت مزرعه میرفتیم همین حس و حالو داشت. مخصوصا الان که من بیکار بودم و مجبور نبودیم زود برگردیم.
توی راه برام میوه پاک میکرد و در دهانم میگزاشت میگفت غصه نخور دیوونه من اینقد دوست دارم که نون و آب هم بخورم کنارت میمونم.
زنم زن کاملی بود. با وفا و دوست داشتنی منم سعی میکردم دلشو نشکنم. اگرچه در دوران دانشجویی زنان و دختران زیادی را زمین زده بوده بودم ولی از زمان متاهلی پای کج نگزاشته بودم و همه چیزم را وقف همسرم کرده بودم.
وقتی به مزرعه رسیدیم باران نرمی شروع به باریدن کرده بود. اویل اردیبهشت بود و مزرعه غرق در گل و سبزه بود.
سلام و روبوسی کردیم و رفتیم داخل .
منزل کوچکی داشتند ولی پر از صفا و آرامش. کتری جوش آمده بود و بخار میکرد. مادر زنم برای درست کردن چایی مشغول شد‌ . اینجا اسم مادر زنمو مینا میگذارم .از وقتی زندگی در مزرعه را شروع کرده بودند هر روز قبراق تر و جوان تر میشد. زیبایی طبیعیش با زندگی در دل طبیعت بیشتر شده بود. نزدیک پنجاه و پنج سال سن داشت ولی از بیشتر دخترایی که دیده بودم سرحال تر بود. کمرش باریک و موهای مشکی براقش تا روی کمرش می آمدند. دهان کوچک و تنگی داشت و چشمای سیاهش عین چشم شاهین تا همه جا نفوذ میکردند. کون گنده و تپلی داشت و وقتی راه میرفت لرزش باسنهاش چشم نواز بود.
پوستش سفید و شفاف بود و چندبار که ممه هاش را دید زده بودم بدون لک و مو بود.
زنم ولی لاغر مردنی بود و همیشه رنگ و رویش پریده بود.
پدر زنم میخواست مرغ و خروس و بوقلمون بخرد و دو تا گاو برای شیر و ماست بخرد. این بود که برای درست کردن آغل و مرغدانی نیاز به کمک داشتند. دو روز پشت سرهم سخت کار کردیم و کار روی غلتک افتاده بود.
مادر زنم یه شب پیشنهاد کرد گفت برای همیشه اینجا بمونید. میگفت اولش

زندگی اینجا سخته ولی بعد از مدتی عاشق اینجا میشید و دلتون نمیخاد ترکش کنید. وقتی شور و هیجان زنم را دیدم و از طرفی دیگر طاقت زندگی در شهر برایم تمام شده بودمنم قبول کردم‌ . آپارتمانم را فروختم و مزرعه را بزرگ تر کردیم همه جا را فنس کنشی کردیم و یک خانه کوچک و ساده در کنار خانه پدرزنم درست کردیم و ماهم ساکن طبیعت شدیم.
پرایدم را تفروختم چون در دل این کوه ها به یک ماشین احتیاج داشتیم که گاهی وقتها برای خرید مایحتاج به روستای اطراف بریم‌.
یکسال گذشت. احساسم این بود از روز اول برای این نوع زندگی ساخته شده بودم. صبحها اول وقت با سمفونی گاو و مرغ و سگ و گربه از خواب بیدار میشدم‌. هر روز که روز کاری بود اندازه دو کارگر کار میکردم. وقتی دست جمعی کار میکردیم بیشتر از همیشه کار میکردم تا زنم مجبور نشه خودشو خسته کنه و شبها بعد از شام از شدت خستگی بیهوش میشدم. پدر و مادر زنم وقتی ما رو نگاه میکردن که اینگونه عاشق و دلباخته هم بودیم کیف میکردند.
ما یک جمع چهارنفره خوشبخت بودیم که کیلومترها دور از تمدن با عرق پیشانی نان میخوردیم و شبها گاهی آتشی روشن میکردیم و دور آتش با هم آواز میخواندیم و خوش بودیم و هنوز هم ادامه دارد.
نقطه شروع رابطه من ومادرزنم از یک صبح خیلی زود شروع شد. برای پیاده روی صبحگاهی به اطراف مزرعه رفته بودم که احساس تشنگی کردم‌ برای نوشیدن آب به چشمه رفتم . چشمه داخل مزرعه بود و چند درخت بزرگ احاطه اش کرده بودند. اطرافش را با سنگ و سیمان درست کرده بودیم و نامش را پارک طبیعت گزاشته بودیم. نزدیک چشمه شده بودم که دیدم مادر زنم بطرف چشمه میاد. میدانستم سرچشمه لباس کار میپوشد و شروع به چیدن توت فرنگی میکند.
اردیبهشت شده بود و چشمه پرآب بود. گل های زیبا و سبزه تازه باران خورده یک بهشت کوچک درست کرده بودند. شیطان در آن صبح رفت توی جلدم که کمین کنم و لباس عوض کردن مادر زنم را نگاه کنم. جای مناسبی مخفی شدم و دوربین شکاریم که همیشه باهام بود را حاضر کرد‌م .وقتی سرچشمه رسید آبی به سر و صورتش زد. پدر زن و زنم هنوز بیدار نشده بودند. مادر زنم اطراف را نگاه کرد و روسریش در آورد. بعد لباس محلیش را درآورد.
بعد تاپ سفیدش را درآورد که زیرش سوتین نپوشیده بود. دوربین را روی ممه هاش انداختم. دوتا گوی بزرگ سفید وسط یک بدن تمیز و بدون مو عین حوری بهشتی بود. دوباره نگاهی به اطرافش انداخت و اینبار شلوارش را درآورد. ران های سفید و گوشتی که یک کس تپل و خوشگل وسطش بود‌.
دو طرف جوی اب نشست و لنگهاشو بازکرد. ادرار گرمش در آن صبح زود و سرد بخار میکرد. با دوربینم توی زیبایی کسش غرق شده بودم. فاصلمون زیاد نبود و میتونستم پرزهای کسش را بشمارم. وقتی کارش تموم شد با آب جوی کسش را شست .آب چشمه سرد بود و وقتی با کسش برخورد میکرد چشاشو میبست و میگفت آییییی.
بلند شد به طرف لباسهاش رفت پشتش به من بود رقص کون سفید و تپلش میان آن گلها و صدای پرندگان در آن صبح زود زیباترین فیلم و منظره ای بود که در زندگیم دیده بودم.
کیرم داشت منفجر میشد بطرف خانه رفتم . خانمم زیر پتو بود. کیرم را گذاشتم روی لبهاش که چشاشو واکرد. کیرم بزرگ و کلفت بود وحالا از همیشه قرمزتر و کلفت تر بود. خانمم چند بوسش کرد و کرد توی دهنش که تحملم تموم شد و شورتشو درآوردم وبلافاصله تا آخر چپوندم توی کسش. بیچاره چنان جیغی کشید که توی شب عروسیمون هم نشنیده بودم.
خوشبختی من حالا ناقص شده بود. چون برای بدست آوردن مادرزنم و سکس با آن بدن بی نقص خواب و راحتم حرام شده بود.
در عین حال میدانستم که نباید بی گدار به آب زد چون ما انس

انهای سنتی بودیم که یک قدم غلط میتونست سبب آبروریزی و بحران شود.
تصمیم گرفتم با حوصله و آرامش دامم را پهن کنم تا شاه ماهی به آرامی گرفتارش شود.
نقطه قوتم این بود که قلق رام کردن مادر زنم‌را میدانستم. زنم و مادرش هردو از مردهای ضعیف و بی ارداه بیزار بودند و عاشق مردی بودند که در عین مهربانی با جدیت و خشونت کنترلشان کند. زنم عاشق کتک خوردن قبل سکس بود و هروقت برای سکس سرپیچی‌میکرد چندتا سیلی بهش میزدم اونوقت رام و آرام میشد و پاهاشو برام باز میکرد.
سه ماه دیگر گذشت و گرمای تابستان به اوج رسیده بود. از تعریف جزییات این سه ماه میگزرم ولی تا حد زیادی موفق به کنترل مادرزنم شده بودم.
دیگر متوجه شده بود به ظاهرش حساس شدم و از پوشیدن لباسهای باز خودداری میکرد چون میدانست من روی پوشش او و زنم حساس هستم.
براش از روستا هدیه های کوچک میگرفتم و گاهی برایش گل میچیدم و حتی گاهی بوسه کوچکی پنهانی روی پیشونیش میگزاشتم. همه چیز آرام و در مسیر درست پیش میرفت. یک روز صبح پدر زنم و زنم رفته بودند سرچشمه چای درست کنند منتظر بودند من و مینا جانم هم بریم‌ . قرار بود خریدار گردو هم بیاد با ما صبحانه بخورد.
وقتی بیرون اومد یک لباس یقه باز پوشیده بود که چاک سینه هاش کاملا معلوم بود کرست هم نپوشیده بود. گفتم یه لحظه بیا داخل باهات کار دارم. بردمش داخل خانه گفتم خودت میدونی من چقدر تو و زنم را دوست دارم دلم نمیخاد لباس باز بپوشید غریبه نگاتون کنه گفت مگه چیه کی حوصله داره منو نگاه کنه. چسبیده بود به دیوار چسبیدم بهش روسریش از سرش افتاد چشم تو چشم شده بودیم نفس نفس میزدیم. گفتم تو زیباترین زن دنیا هستی و اجازه نمیدم کسی نگات کنه. گفت دلم نمیخاد عین دخترش قبل سکس داشت عشوه میکرد باید رامش میکردم باید مردنگیمو میچشید. اولین سیلی را محکم خوابوندم زیرگوشش . فقط بهم خیره شده بود دومی را محکم تر زدم . شل شده بود تلاش نمیکرد کنارم بزنه . سینه هاش سیخ و بزرگ شده بود.عرق میریخت و در آتش اشتیاق میسوخت . این شروع عشق ما بود. بغلش کردم و لباشو بوسیدم دستامو دور کمرش حلقه کردم و بخودم فشارش دادم. از حال طبیعی خارج شده بود ولو شده بود توی بغلم دستمو به لای پاش رسوندم از بخاری داغ تر بود. کسشو میمالدیم و لبهاشو میخوردم سرش روی شونم بود‌. صدای نفس هاش مثل گنجگشکی بود که دست صیادی اسیر شده باشد. جیغ کوتاهی کشید و بدنش به لرزش افتاد همزمان دستم کاملا خیس شد. چند لحظه همونجوری تو بغلم بودکه چشاشو باز کرد و گفت تو برو منتظرن منم لباسهامو عوض کنم میام. گفتم کونت بزرگه یه شلواری بپوش که زیاد تحریک کننده نباشه. گفت باشه چشم حتما.
حالا که گوسفند رام شده بود وقتش بود من ناز کنم اون دنبالم بیاد بعدا فکر نکنه من بهش تجاوز کردم و اغفالش کردم.
. یک شب تابستانی چهار نفری روی سکوی جلوی خانه زیر نور مهتاب نشسته بودیم و شربت توت فرنگی میخوردیم. مادر زنم کنار من بود. اصلا توی فاز سکس و اینها نبودم ودر مورد خرید موتور برق برای چاه آب حرف میزدم که احساس کردم مینا جانم دستم را گرفت خودم را به نفهمی نزدم و بحث را ادامه دادم. دستمو کشید و گذاشت لای پاش یک کس داغ و تپل زیر دستم بود ولی جرات انجام هیچ حرکتی را نداشتم.
فرداش بالاخره چراغ سبز را نشان داد و من به خوشبختی کامل نزدیک شدم. ظهر گرمی بود زیر سایه درخت دراز کشیده بودم و چرت میزدم. بقیه هم داخل خونه استراحت میکردن . مینا جون بیرون اومد و برای آب دادن به گاوها داخل طویله رفت .‌چند دقیقه نگذشته بود که صدای جیغش را شنیدم با عجله داخل آغل رفتم گفتم چی شده قربونت ب

رم لباشو غنچه کرد و گفت این گاو احمق شاخم میزنه یک سیلی به گاو بیچاره زدم و گفتم چرا عزیز منو شاخ میزنی دفعه آخرت باشه.
گفتم حالا بیا کارتو بکن خودم مواظبتم. سطل را بین پاهای گاو گذاشت و شروع به شیر دوشی کرد.
کنارش نشستم و بوسیدمش . سرشو پایین انداخته بود و کارشو میکرد. دستمو از لای یقه لباسش داخل کردم ممه های داغ و بزرگش را توی دستم گرفتم . عشقم شیر میدوشید منم ممه هاشو میمالیدم و بوسش میکردم سکوت بود و تنها صدای شرشر شیر گرم موسیقی عشقبازی ما بود.
با صدای خانمم به خودم آمدم که صدام میکرد.
لعنتی الان وقت صدا کردن بود بی اختیار به مینا جونم گفتم قرارمون بعدشام سرچشمه منتظر جوابش نموندم رفتم بیرون
زنم گفت چی شده مادرم بود جیغ کشید؟ گفتم برو استراحت کن گاو شاخش زده چیزی نیست .گفت مراقبش باش و دوباره رفت داخل.
همه جا غرق سکوت و تاریکی بود. کنارچشمه نشسته بودم و منتظر یار بودم‌ . گاهی حرکت کرم شبتاب تاریکی شب را میشکافت‌. صدای وزغ داخل آب منقطع بگوش میرسید. از دور سگی پارس میکرد. زمان گویا متوقف شده بود. سیگارم را آتش زدم و به درخت کهن سال تکیه دادم. احساس غریبی داشتم. من عاشق این سکوت و آرامش این چشمه و درختان و حتی قورباغه داخل آب بودم. همه چیز عالی و بی نقص بود. متوجه نشدم مینا کی اومده وقتی سرم را بلند کردم چشم تو چشم شدیم صورت زیباش گل انداخت و سرخ شد. سرشو پایین انداخت. تمایلی به سکس نداشتم. دوست داشتم سرمو بزارم تو بغلش و ستاره ها را نگاه کنم. کاش این دقایق هیچوقت تمام نشوند‌. کاش هر لحظه یکسال میگذشت‌ . بدون کلامی کنارم نشست سرم پایین بود. صورتمو بوسید و بهم تکیه داد سرش روی شونم بود. بوی صابون خوبی میداد. سرمو گذاشتم روی سینش عطرشو بیشتر حس کنم. همچنان سکوت کرده بودیم. بغلش کردم دستمو کردم تو خرمن موهاش و گردنشو بوسیدم. تو بغلم کز کرده بود. این نه یک زن پا به سن گذاشته کارگر بلکه دختری بود که شک نداشتم برای اولین بار در دام هولناک عشقی سوزان افتاده بود. دستمو گرفت گذاشت روی کسش یعنی در اختیارتم و هرکاری دلت میخاد بکن. دستمو بالا آوردم و موهاشو نوازش میکردم. یاد اولین باری افتادم که همینجا بدنش را دیده بودم و حشری شده بودم. حالا از آن بدن و اندام متنفر شده بودم. چشاشو میخاستم و موهاشو و بالاتر از همه قلب گرمش که با هیجان میتپید. این زیباترین دقایق عمرم بود. این عشق ممنوع تنها دستاورد زندگیم بود. ازینکه حس عشق را در وجود این زن زنده کرده بودم خوشحال بودم.
مهتاب شب چهارده داشت بالا میامد. سکوت بود وبوسه. دو عاشق کنار هم زیر درخت کهنسال یکی شده بودند‌.

نوشته: یک غریبه


👍 10
👎 13
34201 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

801597
2021-04-04 00:14:25 +0430 +0430

تکراری 🤮

1 ❤️

801600
2021-04-04 00:16:39 +0430 +0430

ننویس دیگه

0 ❤️

801611
2021-04-04 00:30:50 +0430 +0430

حال نکردم ولی دیسم نمیدم

0 ❤️

801612
2021-04-04 00:32:08 +0430 +0430

تو خودت گاوی کی بهت سیلی زد؟

1 ❤️

801632
2021-04-04 01:01:33 +0430 +0430

تنها کاری که کردی تعلیقو درست کردی😂

0 ❤️

801637
2021-04-04 01:20:14 +0430 +0430

تکراری بود.کپی کردی.لااقل اسمارو جابه جا میکردی…

0 ❤️

801642
2021-04-04 01:27:56 +0430 +0430

اقا این چی نوشته کسی میتونه تفسیرش کنه یا بریم یه اخوند ننه جنده بیاریم برا تفسیرش

2 ❤️

801686
2021-04-04 08:12:41 +0430 +0430

کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی. شبها شام کمتر بخور و به کیر پدر زنت فکر کن راحت میخوابی

2 ❤️

801729
2021-04-04 12:21:19 +0430 +0430

برو عامو جمع کن خودتو. ریدم تو این داستان گفتنت. زن پنجاه و خورده ای ساله مس دختر چهارده ساله. یقین زلیخا بوده و توام یوسف ک جوونش کردی

0 ❤️

801730
2021-04-04 12:28:05 +0430 +0430

گاو ماوما میکرد یعنی حسنک کجایی
یاد داستان حسنک کجایی افتادم تازه فهمیدم گاو می‌خواسته شاخش رو بکنه تو کونت با این داستانت

1 ❤️

801735
2021-04-04 13:20:51 +0430 +0430

کونی این کپی کردی خیلی تابلو بود حداقل اسم ها وشهر رو عوض می‌کردی
مثلاً ی داستان بنویسید حتی دروغم باشه بهتر از دزدیدن داستان دیگرانه

0 ❤️

801878
2021-04-05 01:51:28 +0430 +0430

این مگه چند روز پیش نداشتین
وجدانا ادمین کسخل شده😂😂😂

0 ❤️

802028
2021-04-05 20:14:28 +0430 +0430

ریدم بر آن کله تخمی ات که حتی داستان سکسی هم به صورت ادبیاتی مینویسی ای مادر به خطا.

0 ❤️

802570
2021-04-08 14:52:27 +0430 +0430

آفرین… دمت گرم… تو مردی ، از نوع ایرانیش…
زنت ته معرفت بود، گفتی بیکار شدی، گفت عیب نداره و قربون صدقه ت رفت… هر جور گوه کاری میکردی رو میپوشوند، همه عن بودنت م تحمل میکرد… در جوابش تو هم مادرشو گائیدی که بی حساب بشین… به قول مراد بیک: باید همه بفامن اینجا کجاس و مو کیوم…
پدر زنت هم که بهت پناه داد و فکر کرد آدمی و دامادشی و البته بخاطر دختر خودش بهت پناه داد و غذا داد و کار داد… فکر کرد آدم آورده تو خونه ش… خوب تو ام که البته ذات واقعیت بیکار نمیمونه و در جواب همه اینا… ز نشو گائیدی…
حاجی از مامی جون یه سوال در مورد پدر واقعیت بکن…
جای دوری نمیره…
چون تو که گرفتی دستت، توی ار سوراخی که میبینی، فرو میکنی… اقلا برو خونه بابا ی اصلیت، یه حالیم به اون بنده خدا بده… زن و بچه شو بگا… مادرشم گائیدی، مای دوری نمیره… چون تو که مادر خودتم میگایی… حالا ننجونم روش…
عن آقا… کله کیری…

0 ❤️







Top Bottom