عشق رنگارنگ

    مدت زمان برای مطالعه: "۱۰" دقیقه


    یک هفته مونده بود به محرم، خیابونها داربست بسته بودن و داشتن پارچه های مشکی و پرچم هارو نصب میکردن...منم تو خونه داخل اینستاگرام و گروه های همجنسگرایی دنبال یه نفر بودم باهاش دوست بشم، کاری که بیشتر اوقات میکردم،اولویت من برای دوست شدن با طرف مقابلم خودشه و بعد سکسه اخه بعضی از مردم فکر میکنند گی ها همش دنبال سکسن و کثافت بازی ولی واقعا اینطور نیست،عشق یک زوج همجنسگرا فرقی با دونفر عادی نداره البته اگه همجنسگرای واقعی باشن.
    تو یکی از همین پیجها درخواست دوستی داده بودم، یه نفر اومد دایرکت من اصل و مشخصات خودشو برام نوشته بود، پیجشم خصوصی نبود عکساشو در دسترس گذاشته بود...
    به نظر خوش قیافه و خوشتیپ بود منم ازش خوشم اومده بود...۲۶ سالش بود ولی سنش یذره بیشتر میخورد اسمش علیرضا...
    جواب دایکرتشو دادم :
    +سلام خوب هستین خوشبختم محمد ۱۸ از تهران...
    _سلام توخوبی؟ همچنین...
    +مرسی ممنون...
    _کجای تهرانی عزیز؟
    +غرب تهران...
    _خب خوبه میشه عکستو بفرستی ببینمت
    +اره چرا نمیشه...
    منم عکسمو فرستادمو...
    _ای جان چه پسری چقدر خوشگلی
    +ممنون لطف داری
    _جدی میگم صورتت استخونیه و رنگ پوستت سفید و جذابه...
    +مرسی چشات قشنگ میبینه توام خیلی خوشتیپیا...
    _واقعا؟ خخخخ
    +اره من ازت خوشم اومده
    _نظرت چیه همدیگرو ببینیم...
    +مشکلی نیست فردا چطوره
    _خوبه


    خلاصه برای فردا قرار گذاشتیم و منم یجا منتظرش ایستاده بودم و اونم با ماشینش اومد دنبالم، سوار ماشین شدمو اون راه افتاد...
    +سلام
    _سلاااام خوبی چخبر
    +ممنون هیچی سلامتی، خوبی شما؟
    _خوبم خب از خودت بگو عزیزم...
    +چی دوست داری بگم؟
    _درس میخونی دیگه؟
    +بله
    _خب بگو ببینم چه رشته ای داری میخونی؟
    +سال اخر حسابداری...
    _خب...خوبه افرین...
    +تو چکار میکنی منظورم شغلته...
    _منم مغازه ی موتورسازی دارم، راستی دوست داری بریم دور دور؟
    +اره بریم...


    رفتیم یکم دور دور بعدش رفتیم مغازه اش، علیرضا تنها کار میکرد و مغازش خالی بود، داخل مغازش یه پله خور کوچیک بود وقتی میرفتی بالا یه اتاق کوچک داشت و اونجا استراحت میکرد و تلوزیون نگاه میکرد...
    معلوم بود پسریه که رو پای خودش وایستاده و کسی نیست کمکش کنه اخه وقتی از پدرو مادرش پرسیدم گفت که پدرم فوت کرده و با مادرش زندگی میکنه...


    بعد از یک هفته از دوستی منو علیرضا که گذشت محرم شروع شده بود... تو این یک هفته منو علیرضا بهم وابسته شده بودیم، صمیمی و بیشتر همدیگرو ملاقات می کردیم، به هم عادت کرده بودیم و همدیگرو شناخته بودیم...تا اینکه من متوجه یه چیزی شدم چیزی که اون تا حالا درباره اش چیزی بهم نگفته بود اونم این بود که علیرضا یه بچه هیاتی متعصب و حسابی عشق امام حسین داشت و تو هیات ها مداحیم میکرد...!!! اینو از داخل اینستا فهمیده بودم چون تو پیج هیاتشون عکسا و مداحیاشو دیدم... مغذم سوت کشید وقتی اینو فهمیدم هرشب بهش زنگ میزدم ولی جواب نمیداد و معلوم بود که تو هیاته... منم زیاد بچه هیاتی نبودم و کم پیش میاد برم اینجور جاها نه اینکه نرم، بخاطر همینم میونه ی خوبی نداشتم... اخر شب که میشد مثلا ساعت ۱ یا ۲ بهش پیام میدادم و تازه انلاین میشدو جوابمو میداد :


    +سلام چرا جواب نمیدی کجایی؟
    _سلام گلم خوبی عزیزم هیات بودم ببخشید جوابتو ندادم...
    +علیرضا؟ یه چیزی میپرسم راستشو بگو
    _خیله خب بپرس؟
    +علیرضا تو مداحی؟؟؟
    _نه عزیزم من فقط بچه هیاتیم همین...
    +اها فقط بچه هیاتی دیگه...
    _اره خب که چی...
    +چرا زودتر بهم نگفته بودی یعنی ما انقدر غریبه ایم باهم؟...
    _گفتم خودت بپرسی بهت بگم حالا مگه چیشده؟...
    +هیچی


    بعد اون شب دیگه نه بهش پیام میدادم نه زنگ میزدم چون میدونستم دیگه برای من وقتی نداره و سرش گرم جای دیگست،ولی اینجوری نبود که ازش زده شده باشم واقعا دوستش دارمو فقط بخاطر اینکه بهم نگفته بود از دستش شاکی بودم...
    تو محرم همیشه اخر شب بهم پیام میداد تو تلگرام یا بهم زنگ میزد...
    منم نمیدونستم چی جوابشو بدم بخاطر همین چند روز جوابشو ندادم...
    ولی اون هرشب بمن پیام میدادو همش عذر خواهی میکرد و میخواست بامن آشتی کنه...


    یه دلم میگفت چرا با یه همچین ادمی که انقدر مذهبیو هیاتیه باید رابطه برقرار کنم منم که ادم حساسی بودم یه دلمم میگفت ازش دل نکن و خیلی بهش وابسته شده بودم و واقعا دوسش داشتم...


    تا اینکه دیدم صبح اومده دنبالم جلوی درمون...
    زنگ زده به موبایلم تا بیدارم کنه...
    جواب دادمو:
    _الو سلام محمد جان بیا لب پنجره... (فهمیدم اومده دنبالم تا از دلم دربیاره)
    +سلام تو اینجا چیکار میکنی علیرضا؟...
    _میشه بیای پایین پیشم دلم گرفته عزیزم...
    +باشه...


    +چیزی شده چرا انقدر ناراحتی علیرضا؟
    _مرسی که اومدی دلم خیلی گرفته محمد توروخدا درکم کن :((
    تا اینو گفت یهو دلم براش رفت :(( دستشو گذاشت رو چشماشو داشت گریه میکرد، دیگه طاقت نیاوردم بغلش کردم محکم فشارش دادم...


    گفتم قربون دلت برم چرا دلت گرفته؟؟
    یه نفس عمیق کشیدو گفت محمد من فقط هیاتی هستم بعضی موقع هام میخونم فقط همین این تورو اذیت میکنه؟ مگه من دل ندارم؟
    جواب منم چیزی جز سکوت نبود و فقط با سرتکون دادن گفتم نه و فقط بخاطر اینکه دوستش داشتم...


    یکمی باهاش حرف زدم و دردو دل کرد باهام بعدش خداحافظی کردم اومدم بالا...
    علیرضا شب ساعت ۱۰ اینا بود زنگ زدم بهم گفت حاضر شو بیام دنبالت بریم بیرون...خیابوناهم شلوغ بودو همه بیرون بودن، من رفته بودم حمومو به خودم رسیدمو یه تیشرت مشکی ادیداس و با شلوار لی آبی پوشیدم رفتم پایین منتظرش... ۱۰و ربع بود که اومدش...
    سوار ماشین شدمو...
    +سلام کجا میخوایم بریم؟
    _سلام میریم دیگه یجایی...
    منم هیچی نگفتم تا برسیم ببینم کجا میبره منو، دیدم داره از سمت مغازش میره بعد از چند دقیقه رسیدیم جلوی در مغازش درو باز کرد و گفت بیا بریم داخل...
    رفتم بالا نشستم تا ماشینو پارک کنه بیاد...
    وقتی اومد یه کادو کوچیک تو دستش بود...
    _بفرمایید تقدیم باعشق
    +مرسی علیرضا این چه کاریه عزیزم...
    بازش کردم واسم ساعت خریده بود یه ساعت خشگل مشکی عقربه و ساعتاش طلایی با بند مشکی...
    _قابلتو نداره عزیزم بنداز دستت ببینم به دستت میاد
    +خیلی قشنگه عزیزم دستت درد نکنه _
    _خواهش میکنم...


    بغلش کردم دستمو دور کمرش حلقه کردم اونم منو بغل کردو محکم فشارم داد به خودش سرم روی سینه هاش بودو صدای ضربان قلبشو میشندیم... سرمو گرفتم بالا چشمم افتاد به لباش سیبیلاس بلندش افتاده بود روی لبهاش،چشمامو بستم و لباشو گذاشت روی لبای من... لبامون روهم دیگه قفل شده بودو داشتیم دوتایی لذت میبردیم...لباش کلفت نیست ولی گوشتیه و خوردنی...


    +علیرضااا...(بزار بهش بگم ببینم چی میگه)
    جون دلم؟
    +اوم روم نمیشه خوو
    _جونم جی میخوای بگو؟
    ((وای خودش گفت چی میخوای)) یه لبخند کوچولو زدم و چشمک زدم بهش...
    _اوه اوه خب زودتر میگفتی دیگه شیطون...
    +حالا که گفتم (^
    -)
    _الهی قربونت بشم
    + در گوشش میگم خدا نکنه عشقم تو زندگیمی...
    از پشت بغلم کرد دستاشو حلقه کرد دورم رفت سراغ گردنم لبای داغشو میزاشت روی گردنمو اروم اروم بوسش میکرد و میک میزد منم روی گردنم حساس...
    +ای جونم بغل بغل
    _یه بوس بده ببینم
    +بیا اوووومممماچ
    +ای جونم این لبات پاستیل منه
    _مال خودته همش عشقم


    دیگه هر جفتمون حشریو داغ بودیم و تب عشق جفتمونو گرفته بود...
    دستمو بردم زیر پیراهنش و شکمو سینه هاشو شروع کردم به مالیدن
    بدن مردنوش دیوونم میکرد... دستشو اروم اروم برد سمت باسنم و ماساژش میداد، فشارش میداد منم اخ و اوه میکردم...
    کیرش از رو شلوار خودشو نشون میداد تا رونش اومده بود...


    دوست داریا محمد؟ :))
    +ارررره خیلی ^
    ^


    یهو دستمو گذاشتم رو کیرش...
    + جوووون این چیه انقدر سفت شده ؟؟؟ (_)
    _داری چیکا میکنی عه عه (0_0)
    _نکن محمد یجوری میشم...
    +چجوری میشی؟؟؟؟
    _یجوری
    +اوففف منم دارم یجوری میشم مثل تو :))
    لبمو گذاشتم رو لباش چشاشو بستو منم اروم زیپشو کشیدم پایین...


    _باشه پس خودت خواستی
    شلوارشو کشید پایین و شرتشم همینطور یهو یه کیر کلفت سفید تمیز و خوش فرم به چشمم خورد
    +اوففف دیوونه
    نیمه راست بود و هنوز سفت نشده بود...
    گرفت دستش گفت بیا...
    گرفتم تو دستم یکم براش بازیش دادمو حشری تر شد....
    گفت میخوام برام بخوریش لطفا...
    نشستم رو مبلش یک پاشو گذاشت رو صندلی کیرشو اورد جلوی صورتم منم گذاشتمش تو دهنم اولش اروم اروم سرشو خیس کردم...
    داشتیم حسابی حال میکردیم اونم با موهای من بازی میکرد نازم میکرد...
    گفت عزیزم برگرد و خمشو...
    منم روی دوتا زانوهام نشستم روی مبلو کمرمو خم کردم و دادم بالا...
    انگشتشو کرد تو سولاخم انگشتم میکرد تا یکم گشاد بشه...
    بعد زبونشو کرد لای پام تا سولاخم لیسش زد، اوففف وقتی زبونشو روی سوراخم تکون میداد موهای تنم سیخ میشد...
    سرمو انداختم پایین و دادم بالاتر، یه پاشو گذاشت رو دسته مبل کیرشو تف زد و با فشار کرد تو سولاخم... یه جیغ از لذت زدمواحساس میکردم بازه باز شده بودم...
    گفت میخام تا ته بکنم توت... منم حسابی حشری شده بودم داشتم از درد حال میکردم گفتم باشه...
    کیرشو تا ته فشار داد...سر کیرشو وقتی میخورد به استخون لگنم حس میکردم... همینطور تلمبه میزد و میزد...بعد از چند دقیقه بلندشدم تا پوزیشنو عوض کنیم...


    تکیه دادم به دسته مبل و پاهامو دادم بالا...
    _فدای اون بدن سفیدت الان تو دیگه مال منی چون کیر من رفته تو سوراخت عشقم...
    +اااا خدانکنه...
    اومد بغلم کرد با همون حالت نشستم روی پاهاش کیرشو کرد تو تا ته...
    سوار کیرش شدم رفتم تو بغلش سینه هامو لیس میزد منم بدنش که پشمالو بود میمالیدم با نوک سینه هاش بازی میکردم...


    جفتمون داغه داغ منم داشتم رو کیرش بالا پایین میکردم و اه و اوه میکردم...
    تا این اخ و اوه مردونش بلند شد اخخخ میکشید داشت ابش میومد
    لباشو شروع کردم به خوردن و همینجوری که داشتیم لب میگرفتیم آبشو خالی کرد تو کونم محکم تو بغلش فشارم میداد داشت خودشو ارضا میکرد...


    وقتی کامل ابشو ریخت همونطوری کیرش تو کونم بود تو بغل همدیگه سرمو گذاشته بودم روی شونش...
    _عشقم خیلی حال داد مرسی از تو
    +به منم خیلی حال داد جیگرم _
    _بریم عشقم؟ باید برسونمت بعدش برم جایی...
    +چشششم عشقم الان...
    _اره عشقم بدو لباسامونو بپوشیم...


    منو رسوند تا دم درمون... داشتم باهاش خداحافظی میکردم...
    _اول بزار ماچت کنم بعد برو دلم برات تنگ میشه...
    +قربون اون دلت بیا... (ممماچ)
    منم اومدم لباشو بوس کنم نذاشت....
    _کم شیطونی کن توله وگرنه اون کوچولو بیدار میشه ها دوباره...
    +ععععع چیزه من برم عشقم خدافظ...
    _خخخ توله ترسید چه خوب نقشمو بازی کردم خدافظ... :))


    نوشته: Mrz

  • 14

  • 11




  • نظرات:
    •   Snowgirll
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • خیلی طولانی بود نخوندم بااینحال لایک میکنم


    •   Clay0098
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • باحال نوشته بودی
      در کل لایک


    •   Nikan.a
    • 1 هفته،4 روز
      • 6

    • ۱۸ سالت بود و سال آخر رشته حسابداری؟! یا اون ۲۶ سالش بود و سال آخر رشته حسابداری و نکنه تو موتورسازی داشتی؟! نفهمیدم چی شد!! طولانی بود نخوندم


    •   shahx-1
    • 1 هفته،4 روز
      • 12

    • سعی کردی همجنسگرایی و مذهبی بودن رو متضاد نشون بدی ولی همه میدونن داخل حجره های حوزه های علمیه چه خبره . جهت اطلاعت زمان شاه که طلبه ها به نجف و جاهای دیگه میرفتن برا درس خوندن بزرگان حوزه از موقوفات حرمین یتیم خونه برا دخترهای عراقی درست میکردن اما هدف اصلی این کار به ظاهر خیر این بود که دخترهای یتیم رو به عقد طلبه ها در بیارن که کون کونک بازی تو حجره ها کمتر بشه. بر اثر این سیاست نسلی به وجود اومد که پدرهاشون طلبه های ایرانی و مادرهاشون دخترای یتیم عراقی بودن صدام زمان جنگ اینا رو معاند نامید و از ترس اینکه برای ایران جاسوسی کنن از عراق اخراج کرد الان نصف این معاندها پولدارای بازارن بقیشون گنده های دولت عراقی هایی که به خاطر اسلام بر ایران حکومت میکنن. خلاصه کلام وقتی اخوندها از دم سابقه سالها کون کونک بازی دارن از یه مداح ساده چه توقعی دارید......


    •   Shamim.20
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • كاري به گرايش ندارم كه به نظرم گي ها اگر واقعا گي باشن خيلي هم محترم و بي آزار هستن
      ولي نگارش داستانت مزخرف و ضعيف بود
      فقط اونجا كه كرد " توت " رو دوست داشتم
      خداروشكر قبلش شربت توت نخورده بودي
      ديگه ننويس


    •   miss_RainBow
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • سیبیلاش بلند بود رفته بود رو لبش؟بعد از این موجود کریه المنظر لبم گرفتی (sick)
      پ.ن:من ۴ دیقه برام طول کشید خوندنش (preved)


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • بعععله بچه هیئتی!


    •   asidsystem2005
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • خداوکیلی اگه محدودیتای این حکومت متحجر نبود خیلی از جوونای ما معتاد یا همجنسگرا نمیشدن .
      مکتب اسلام این دانشگاه انسان سازی کلا 14 تا انسان تربیت کرده که اونم بهشون ارفاق شده بوده (مقام عصمت) . بقیه دیگه یه مشت لات و لوت و عربده کش و زبون نفهم .


    •   masih_roma
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • هرکی میگه کسشربودلایک کنه


    •   vitamin4rooh
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • من ۳۰ ثانیه خوندمش. البته نه داستان شما رو.
      نظرات دوستان ک دیدم منفیه بیشتر و ۹ دقیقه و سی ثانیه در وقتم صرفه‌جویی کردم (biggrin)


    •   samsepg
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • سکس، هر نوعش، با هرکس (غریبه یا دوست و آشنا)، با هر جنسیتی، در هر سن و با هر گرایش جنسی، باید ایمن باشه، توش رفتارهای پرخطر نباشه.


      از قبل از فرو کردن تا بعد از اینکه آبتون اومد و درش آوردین از سوراخ، باید با کاندوم باشه. سکس بدون کاندوم، احتمال انتقال ویروس اچ آی وی/ایدز رو بالا می بره.


    •   hunterxxxx
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • فقط به خاطر اسم داستانت بهت لایک دادم چون پرچم رنگین کمان نماد همجنس گرايانه


    •   m...h...a...
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • من قبلا هم گفتم...الانم میگم‌‌..من تا قبل از اینکه هویت خودمو بشناسم یه آدم مذهبی سرسخت بودم و به شدت متعصب...اما بعد از اینکه فهمیدم گی هستم همه رو گذاشتم کنار..‌به نظرم یه گی واقعی نمیتونه اعتقادات مذهبی داشته باشه..چون دین اسلام با گرایشش کاملا متضاده...البته خب دل کندن از چیزاهایی که سالها اون ها رو با جون و دل قبول داشتیم سخته اما شدنی..‌
      دوست خوبم امیدوارم شما در کنار عشقت پایدار بمونی و باهم زندگی خوبی رو داشته باشید..
      در مورد داستان شما و نگارشش یک سری نکاتی هست که خب بعضی جاها از یه رابطه ی عاشقانه گی خارج میشد و البته غلط های نگارشی و املایی هم داخلش بود..سکس بدون کاندوم و ....موفق باشی...


    •   Caboos1
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • لااقل اون Mr رو از اسمت حذف کن
      ناز و عشوه از ازل مال زن بوده وقتی یه مرد عشوه میاد بیشتر منزجر کنندست تا لذت بخش
      فوشت نمیدم چون اینم یه نوع گرایشه ولی من اصلا نمیتونم درک کنم
      فرمون هوندا 125 تو کونت که فوش حساب نمیشه؟


    •   وب.گرد
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • گی تمیخونم.
      ولی از اونجایی که:
      قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری ...
      با توجه به نظر دوستان لایک.


    •   mjzn
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • ????


    •   mjzn
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • بسیار عالی


    •   illidan1
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • اینم ۱۰ دقیقه از عمرم که دیگه برنمیگرده


    •   arya2020a
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • چقدر اوبی زیاد شدع


    •   arba2018
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • خیلی قشنگ بود.خیلی


    •   arba2018
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • همیشه آرزو داشتم یکی مثل تو داشته باشم تو زندگیم که گی واقعی باشه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو