داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

عشق زمستونی (۲)

1399/07/05

...قسمت قبل

رعد در آسمون شب غرید. سایه ای دراز و چهار شانه، یک سر و گردن بلند تر از خودش روبروش ایستاده بود؛ با لبخندی به سردی مرگ! انعکاس نور از چاقوی صیقل خورده و تیز چشماش رو زد و ناگهان همه چیز در سفیدی فرو رفت…

بخار بازدم زیر برف آرام و سنگین گم شده بود، دست های سردش دور کمرش طعم آرامشی میداد که هرگز نچشیده بود. برای یکبار هم که شده به خودش اجازه داد تا باور کنه، به اینکه خواهر محبوبش زنده بود؛ و در آغوشش. در یک پلک به هم زدن احساساتش فوران کرد و محکم با یک دست کمرش رو گرفت و به خودش فشار داد، دست دیگش دور گردنش و صورتش درون موهای خوشبوش بود؛ غرق در عطر زمستان!
بغض دار با هر بار صدا زدنش ناباوریش رو فریاد میزد.
+آیدا، آیدا! آیدا!! … آیدا!!!
شاید دوباره توهم زده و غرق در رویایی شیرین سِیر میکرد. آیدا هق هق می کرد و صورتش رو به سینش می مالید. آران گریه کرد، درماندگی و پریشانی خودش از صداش قابل تشخیص بود.
+تو این همه مدت کجا بودی؟ آخه تو کجا بودی؟!
وقتی که حرف زد فهمید که اینهمه مدت چقدر دلتنگ صداش بوده.
-همه چیو میگم، قول میدم همه چیو بگم!
ازش جدا شد و خیره به چشم هاش صورتش رو نوازش کرد. حس شادی، مانند موج گرمایی لذت بخش در بدنش پیچید و در سرمای هوا گرمش کرد.
+چقدر بزرگ شدی!
آیدا با لبخند تکخند زد، ذوق زدگی و شادیش از لحنش پیدا بود.
-تو هم بزرگ شدی… آران!
با گفتن کلمه آخر اشک درخشانی از چشمش چکید. آران با لبخند اشک هاش رو پاک کرد، سر خودش رو یک طرف خم کرد و موهاش رو مثل بچگیشون بهم ریخت، بعد با دو دست پشت گوشش فرستاد و پیشانیش رو بوسید و سفت تر از قبل در آغوشش فشرد. در اون لحظه دل کندن حتی برای لحظه ای، سخت ترین چیز ممکن به حساب میومد. برف در حال پوشوندن سر و لباسشون بود.
+خوش اومدی آیدا! وقتی رفتیم پیش مامان، باید همه چیرو برامون توضیح بدی.
-باشه!
ازش جدا شد و چهرش رو از نظر گذروند، از همون بچگی زیبا بود، حالا ظاهرش زنانه تر هم شده بود. وقتی داخل میرفتن آیدا بازوش رو بغل کرد و آروم اشک ریخت. مادرش نشسته روی کاناپه خوابش برده بود، آران خیره به خواهرش سمت چپ نشست و آیدا هم خیره بهش سمت راست مادرش. هر دوشون یک دست دور گردنش انداختن و همزمان به نرمی گونه مادرشون رو بوسیدن. نسرین سریع بیدار شد و با لحن پریشانی به سمت آران برگشت.
×آیدا جان! مادر فدات بشه کجایی عزیزم؟ کجایی زندگیم؟
آیدا دوباره گریش گرفت و دلتنگ مادرش رو بغل کرد.
-اینجام مامان خوشگلم!
گریه ی نسرین بلند شد و قربون صدقه دخترش میرفت. آیدا با خودش فکر کرد.
“بالاخره… برگشتم پیشتون!”
در آغوش آرام بخش مادرش بود و آروم، چشم هاش رو باز کرد و به برادرش خیره شد، دست دراز کرد و صورتش رو نوازش داد، آران هم دست رو بوسید؛ حالا کنارش بود، کنار عشق زندگیش، کنار همدم و همزادش.
نزدیک سه ساعت نشسته بود و داستان خودش رو تعریف میکرد، همراه وحشت و ناباوری و عصبانیت مادر و برادرش و سوالات بی پایانشون. ساعت ۲ شب شده و خسته در آغوشش بود، مادرش بخاطر خستگی، قبل از رفتن به اتاقش دوباره بغلش گرفته و صورتش رو بوسه باران کرده و گفته بود تا سریع بخوابن. صدای پر از نفرت آران بلند شد.
-من میکشمشون! … اونایی که این بلا رو سرت آوردن!
+دیگه کاری باهام ندارن! تو هم کاری باهاشون نداشته باش، اونا آدمای خطرناکین.
دقایقی به سکوت گذشت، سرش روی سینه برادرش گرم خواب شده بود.
-دوست داری بری تو اتاقت بخوابی؟
+حتما دست نخورده و خاک گرفته شده.
-برعکس! هر هفته خودم اتاقتو تمیز میکردم!
خواب آلود لب زد.
+واقعا؟!
-آره.
+حوصله بلند شدن ندارم.
-میخوای کولت کنم؟
لحنش بیحال بود.
+چرا که نه.
آران پشت بهش روی زمین نشست، آیدا دست دور گردنش انداخت و با بلند شدنش پاهاش رو دور کمرش حلقه کرد.
سبک تر ازون چیزی بود که فکرش رو میکرد، پاهای نرمش رو گرفت تا نیوفته. دست های ظریفش روی گردن و سینش در حرکت بود و لب هاش هر چند لحظه یکبار گونش رو می بوسید. بالای پله که رسید آیدا از پشتش پایین پرید و با هم وارد اتاقش شدن. دلتنگ همه اشیا اتاقش رو زیر انگشتاش لمس کرد و در آخر جلوی دیوار بین اتاقشون ایستاد و نوازشش کرد. آران تماشاش میکرد و آرزو داشت که هیچوقت دوباره از دستش نده، چند لحظه بعد آهی کشید و تصمیم گرفت تنهاش بزاره.
+شب بخیر!
جوابی نشنید و بیرون رفت، قبل از بستن در چشم های پر از اشکش مانعش شد.
-میشه پیشم بخوابی؟
+باشه!
دوباره داخل رفت و در رو بست، دستاش رو به سمتش باز کرد و آیدا خودش رو در آغوشش انداخت. آران ازش جدا شد، از زیر زانوش گرفت، بلندش کرد و روی تخت گذاشتش و آروم شروع به نوازش موها و صورتش کرد.
+بخواب! حالا دیگه پیش مایی.
-دلم… برات… تنگ شده بود.
“هیچ شبی نبود که بدون دلتنگی و فکر به تو خوابم برده باشه!”
+منم همینطور.
موتورش رو روبروی دبیرستان دخترانه در طرف دیگه ی خیابون پارک کرد و زیپ سویشرتش رو بالا کشید. یک ماه از زمانیکه آیدا پیدا شده بود میگذشت و نوبت اول تموم شده بود. آران همراهش به مدرسه شبانه روزی خارج از شهرستانشون رفت، پروندش رو برداشت و خواهرش رو در دبیرستانی داخل شهرشون ثبت نام کرد. نمرات آیدا در نوبت اول عالی بود و در نتیجه تمام معلم هاش ازش راضی بودن. یک ربع منتظر موند تا اینکه در باز شد و دختر ها بیرون اومدن. با چشم دنبالش گشت، بینشون با سری افتاده همراه دختری که باهاش حرف میزد راه می رفت. با دیدن آران لبخند پهنی زد و وقتی بهش رسید همونجا بغلش کرد.
+امروز چطور بود؟
روی موتور نشست و از پشت بغلش کرد.
-خیلی عالی!
نگاه های بقیه رو روی خودشون احساس میکرد؛ سرزنش و حسادت. آران نمیفهمید، مگه چیکار کرده بود؟ مردم چرا اینطوری نگاهش میکردن؟ سوار شدن روی موتوری که برای مدتی از سپهر امانت گرفته بود مشکل داشت یا درآغوش گرفتن خواهرش؟
“کون لق همشون! برن به درک! آدم همش نمیتونه طبق افکار بقیه زندگی کنه”
با لحن شنگولی به طرفش برگشت.
+خوبه! … خب خانم دکتر! سفت بچسب که بریم.
آیدا با لبخند خجالت زده ای پیشانیش رو به پشتش تکیه داد و حلقه دست هاش رو تنگ تر کرد.
-بریم!
این چند روز هوا آفتابی بود اما باز هم سردی شب ها در اوایل و اواخر روز حس میشد، جریان سرد هوا به صورتش میخورد و آرومش میکرد، اما نه بیشتر از دست هایی که دورش حلقه شده بود.
فردا داخل کلاس تمام ذهنش روی درس تمرکز داشت، بعد، زنگ استراحت همراه رفقاش قدم میزد. حالا حالش خوب بود، آروم بود، اما چیزی که از دست داده همراه خودش حفره ای همیشه خالی درون قلبش ایجاد کرده بود؛ حفره ای به نام آریا! ناگهان فرهاد لاغر مردنی با دو متر قد جلوش سبز شد و قیافه گرفت.
-هِی! بچه موی تایو ببین جوجه!
“اصلا خودت فهمیدی چی گفتی؟ ببخشید که من زبون حیوونا رو بلد نیستم!”
+چی میگی؟ فازت چیه برو اونور!
بی اعصاب کنارش زد اما فرهاد با حرفی که زد گور خودش رو کند.
-چیه ترسیدی؟ همش یه ماه نرفتی موی تای. منم فقط یه ماهه رفتم اونجا اما صد برابر تو مهارت دارم جوجه! اگه جرات داری بیا یه فایت کوچولو کنیم!
“من دو سال رفتم موی تای، چطور جرات داری بگی بیشتر از من مهارت داری؟ من بیست و چهار برابر تو تجربه دارم احمق!”
مشت هاش رو با خشم گره کرد، سپهر بعضی مواقع بخاطر ترک کردن موی تای سرزنشش میکرد، قضیه این بود که فرهاد با شنیدن ماجرای موی تای نرفتنش جوگیر شده و در باشگاه ثبت نام کرده بود و دائم برای آران قیافه میگرفت. آران به چیز دیگه ای هم شک داشت که ماجرا رو توجیح میکرد، یکبار که همراه آیدا برای خرید به بازار رفته بود فرهاد رو هم اونجا دیده بود؛ با نگاه هایی زیر چشمی به خودشون! بعد ازون موقع سعی داشت خودش رو بهش نزدیک کنه اما آران محلش نمی ذاشت. با حدسیاتی که میزد شگفت زده شده بود.
“نکنه چشمت آیدا رو گرفته کله کیری؟!”
در جواب تمسخرش زحمت برگشتن رو به خودش نداد.
+تو فقط یه احمق نچسبی فرهاد!
دوباره به راهش ادامه داد که با لگد محکمی به پشتش با صورت روی زمین افتاد. فرهاد با زانو بین کتفش نشست و سرش رو با دست به زمین چسبوند.
-بگو دیگه! بگو من ازت بهترم بدبخت!
نظرش رو تغییر داد.
“یا بهتره بگم حسودیت شده؟!”
مهرداد با داد به طرفشون دوید که آران ازش خواست کنار بکشه.
+تو فایت میخوای؟!
-آره! فقط میخوام روتو کم کنم بعدش میتونی بری رد کارت!
+باشه! قبول!
بلند که شد با کش و قوس دادن بازو هاش درد کتفش رو آروم کرد. فرهاد آرایش گرفته بود، ناگهان نفرتی عمیق درونش شعله کشید و در ناخودآگاه نقشه کشتنش رو برنامه ریزی میکرد. با فهمیدن افکارش تجسمی از آینده خودش رو دید، دست های دست بند شدش دور میله های سرد و آهنی گره خورده بود، در این زمان صدای استادش در ذهنش پیچید.
“اجازه نده احساساتت اختیارتو در دست بگیرن، خشم و نفرت دَوومی ندارن و همراه خودشون صاحبشون رو هم نابود میکنن!”
شعله نفرت خاموش شده بود و گره مشتش باز.
+من تسلیمم! تو بهتر از منی!
برگشت تا بره.
-صبر کن ببینم، چی شد؟!!
سر جاش ایستاد و با لحنی صلح طلب لب زد.
+بیخیال فرهاد! من نمیخوام زیر مشت و لگدت له بشم!! منو دیدی؟!! شدم عین این شوالیه های پیری که حتی نمیتونن شمشیرشونو بلند کنن!!
فرهاد برای کنترل تعجبش و همینطور اوضاع با صدا پوزخند زد.
-معلومه که بهترم! من همیشه بهتر بودم!
در حالی که میرفت صدای خنده آریا رو در ذهنش میشنید.
“شوالیه ی من!”
پوزخند زد و همزمان اشکی از چشمش چکید.
“نه آریا! بگو شوالیه ی پیر!”
وارد خونه که شد آیدا روی مبل منتظرش نشسته بود و صورت سفیدش رنگ پریده تر از همیشه به نظر میرسید، موهاش رو دم اسبی بسته و دو طره از مو هاش صورتش رو قاب گرفته بود. لگینگ سیاه کوتاه تا وسط ساق پاش و تیشرت آبی نسبتا کوتاهِ یقه هفت پوشیده بود، جوری که قسمتی از زیر شکم و پایین کمرش معلوم بود. با دیدنش بلند شد و با لبخند خودش رو در آغوشش انداخت، آران هم کمرش رو نوازش داد.
+بسه خفم کردی!
-میخوام خفت کنم!
خسته خندید.
+نکشی ما رو دختر… مگه سردت نیست؟ چرا این لباسو پوشیدی؟
با لحن آروم و دوست داشتنی درِ گوشش شکایت کرد.
-گرمه برادر.
با شنیدن حرفش با چشمای گرد خندش گرفت. آیدا دست دور گردنش ازش جدا و به چشماش خیره شد.
-بیا ناهار بخوریم!
+چی پختی؟
زیر چشمی به آشپرخانه نگاه و یک ابروش رو بالا انداخت، دوباره به برادرش نگاه کرد و همزمان با حرفش لبخند خجالت زده ای زد.
-املت!!
+چه خوب! میرم لباسمو عوض کنم.
-باشه!
وقتی بالا میرفت متعجب صدای ذوق زدش رو شنید. املت که تموم شد آیدا به حرف اومد.
-میخوام شام فسنجون درست کنم!
“چرا امروز فقط به غذا گیر دادی؟”
آران نگاهش رو دزدید و لب زد.
+خب؟
آیدا با بالا انداختن ابرو هاش بهش اشاره کرد.
+نمیشه خودت درستش کنی؟
ابرو هاش رو به معنی نه بالا انداخت.
+حتما باید کمکت کنم؟
آروم سرش رو تکون داد.
+باشه! فقط به یه شرط.
آیدا یک ابروش رو سوالی بالا انداخت.
+خب… من تو کارِ خونه خسته میشم… بعدش باید حسابی ماساژم بدی! قبوله؟
لب هاش رو به هم فشرد و چانش رو روی کف دستش گذاشت، متفکر از گوشه چشم به بالا نگاه کرد، بعد سرش رو با لبخند تکون داد. آران ازین بازی که راه انداخته بود خندش گرفت. موقع درست کردن شام حسابی سربه سرش گذاشت و اذیتش کرد، آیدا هم لطفش رو با خنده و مشت و لگد تلافی میکرد.
+منو ازین چیزا نترسون آیدا، خودم دو سال فقط داشتم کتک میخوردم.
در حالیکه با مشت به شکمش میکوبید آران از عمد خم میشد و ناله ی الکی میکرد.
-بترسی یا نترسی برام مهم نیست! فقط میخوام خودمو خالی کنم.
+منو با کیسه بکس اشتباه گرفتی.
-اشتباه نگرفتمت کیسه بکس عزیز!
+اگه اینطوریه بگم از باشگاه یکی برات بیارن.
-تا تو هستی کیسه بکس میخوام چیکار؟
با گذشت زمان حسی عجیب به وجودش چنگ مینداخت و در خماری ای غریب فرو می رفت که حالا به نهایتش رسیده بود، اون لباسش، خنده های دلنشینش، و صورت قشنگش. خم شد و دست هاش رو دور پاهاش حلقه و بلندش کرد، آیدا جیغ کشید.
-بزارم پایین! این چکاریه آخه؟
جمله آخر رو با خنده گفت که آران به خودش اومد.
“واقعا این چه کاری بود انجام دادم؟”
دست هاش روی شونه هاش بود، سرش رو بالا گرفت و بهش خیره شد، طره ی موهاش از دو طرف صورت زیباش آویزون شده بود، با دیدنش سینش از احساسی عجیب و آشنا در هم پیچید. تمام این اتفاقات شاید چند لحظه طول کشیده بود که خجالت زده پایین گذاشتش.
+ببخشید… یکم هیجانزده شدم!
آیدا با خنده به بازوش مشت زد و بغلش کرد، آران احساس گناه کرد و با خودش فکر کرد که در اون لحظه داشت به چشم یک دختر نگاهش میکرد نه خواهر خودش!
شب مادرش همراه راحله اومد، آیدا قبلا باهاش آشنا شده و جریان بین مادرش رو غیر مستقیم از طرف آران فهمیده بود. راحله تا آیدا رو دید با شادی جیغ کشید و سفت بغلش کرد.
×قربونت بشم من عزیزم، جیگر من! حالت چطوره؟
آیدا با چشمای گرد به آران نگاه کرد، جوری که انگار میگفت این زنیکه فازش چیه؟ نگران لب زد.
-ممنونم شما خوب هستین؟
آران موقع شام نگاه هایی رو روی خودش حس میکرد، با دستش مو هاش بالا داد و سرش رو بالا گرفت؛ خواهرش با گونه های قرمز و لبخندی دستپاچه بهش خیره شده بود.
“امروز ما چِمون شده آیدا؟!”
نیمه شب که شد داخل اتاقش دراز کشیده و چشماش گرم خواب شده بود که در اتاقش باز و آیدا وارد شد، مو های بلندش رو باز کرده و دور صورتش ریخته بود و هنوز همون لباس های ظهر تنش بود.
+اینجا چیکار میکنی؟
-اومدم ماساژت بدم دیگه!
+بیخیال شوخی کردم، تو هم برو بخواب.
آیدا حرکتی نکرد، چند لحظه بعد کنارش روی تخت نشست و دست هاش رو روی ران خودش گذاشت، بعد روی تیشرت تنگ آران و از روی لباس عضلات شکمش رو دست کشید. صداش کمی می لرزید.
-میشه لباستو در بیاری؟
چشماش رو چرخوند.
+از دست تو!
تیشرتش رو در آورد و به شکم خوابید، آیدا پایین کمرش نشست و آران متعجب خیسی نمناکی رو روی کمرش حس کرد. با دست های نرمش عضلاتش رو اوایل ناشیانه ماساژ میداد، بعد ماهرانه از کتف به کمر و دوباره از کمر به کتف و بعد گردن و شقیقه هاش. نرمی و گرمای انگشت ها و دستاش حس خوبی بهش میداد و خوشش اومده بود، کم کم گرم خواب شده بود که با صداش به خودش اومد.
-بچرخ به پشت.
آیدا رانش رو به پهلوش چسبوند، صورت آران رو نوازش کرد و مو هاش رو بهم ریخت، بعد دوباره از صورتش کنار زد. آران بهش لبخند زد.
+خوابم میاد!
لبخندی زد و صدای آرام بخشش با مهربانی تمام آمیخته شده بود.
-خب بخواب!
چشماش رو بست و با ماساژ هاش روی شکم و سینش بین خواب و بیداری سِیر میکرد. کمی بعد حس کرد که آیدا بیشتر عضلاتش رو دستمالی میکرد تا ماساژ، بعد بازو، ساعد، کف دست و سر انگشتاش رو هم ماساژ داد. قبل ازینکه کامل در رویا هاش فرو بره لب های نرمی روی لب هاش قرار گرفت و بعد زمزمه کرد.
-دوسِت دارم.
وقتی صدای بسته شدن در رو شنید چشم هاش رو باز کرد و مدتی طولانی به سقف خیره شد.
“آیدا! … تو الان چیکار کردی…؟”
صبح که بیدار شد با یادآوری شب قبل و دست های نرمش احساسی دلنشین بهش دست داد اما اون بوسه از طرف خواهرش… از حس خودش مطمئن نبود، عذاب وجدان؟ عصبانیت؟ دلخوری؟… نمیدونست! اما چیزی در قلبش اقرار کرد که زیبا بود، و آرام بخش! ولی این اقرار رو نادیده گرفت.
امروز پنجشنبه بود و ساعت هشت صبح ولی انگار هنوز شب بود و اتاقش در تاریکی مطلق فرو رفته بود. وقتی پرده رو کنار کشید چشماش از خوشحال برق زد، ابر های تیره آسمون رو پوشونده بودن و برف بی صدا و آروم می بارید. قبل از رفتن به پایین وارد اتاق آیدا شد، پتو از روش کنار رفته بود، به پهلو خوابیده و باسنش رو به بالا قمبل شده بود. موهاش رو نوازش کرد و سرش رو بوسید.
+هی! بیدار شو دختر!!
-هومم؟
+داره برف میاد!
آیدا به سمتش چرخید و طولانی نگاهش کرد، مو هاش جلوی یک چشم و لب هاش ریخته بود‌‌. بعد کاری کرد که آران خشکش زد. سریع دست هاش رو دور کمرش انداخت و وادارش کرد در آغوش نرم و گرمش روی تخت بخوابه.
-باهام بخواب.
آران حرصش گرفته بود.
+بیدار نشی مجبورت میکنم بیدار بشی!
بدن گرمش به بدنش میخورد و عطر تن و مو هاش درون بینیش پیچیده بود. خنده ی شیرینی کرد.
-نوموخواام! آخه چه اصراریه میگی بیدار شو؟ امروز تعطیله بگیر بخواب دیگه.
“از آخر این خوابیدن میترسم.”
لب هاش رو بهم فشار داد و کلافه تصمیمش رو گرفت. از تخت بلندش کرد و تا دستشویی روی دستاش حملش کرد، تا رسیدن به دستشویی آیدا در دور گردنش کنجکاو خیره نگاهش میکرد. ران نرمش و دستِ دور گرنش، همراه نگاه خیره و لب های دعوتگرش کلافش کرده بود. یک دستش رو خیس کرد و روی صورتش کشید تا خواب از سرش بپره. مثل بچه ها با مشتش چشماش رو مالید.
-بچه که نیستم خودم میشورم صورتمو.
+خب پس پایین منتظرتم!
-حالا چرا جدی گرفتی؟
چشماش رو از تعجب گشاد کرد.
+این حرفت یعنی چی؟! صورتتم من باید بشورم؟!!
-نمیشه؟
+نه! من رفتم پایین.
-آرااان!
+نه!!!
اما لحظه ای بعد با خنده داشت به صورتش آب میپاشید و کمر باریکش رو نوازش می کرد. آیدا آه کشید و با خنده مو های خیس شدش رو از صورتش کنار زد.
-مامان کجاست؟
+مثل همیشه… رفته بیمارستان.
با دیدن آیدا در اون وضعیت فکری عذاب آور به قلب و روحش چنگ انداخت، حالا کل روز رو کنارش بود، تنها با خواهرش!
“حرومزاده ی بی غیرتِ نجسِ حال بهم زن!!! این چه فکریه به سرت زده! اون خواهرته!”
+بریم پایین، صبحونه رو تو باید درست کنی.
آیدا دست دور کمرش انداخت و بازوش رو گرفت.
-چشم عزیز دلم!
فکر عذاب آور دوباره به سرش زد.
“اون دیشب تو رو بوسید! این چه معنی میتونه داشته باشه جز اینکه بهت نظر داره؟!!”
مثل دیوونه ها به خودش جواب داد.
“اون از بچگی همینطوری بوده! دائم بهم میگفت بیا وقتی بزرگ شدیم با هم ازدواج کنیم!”
طرف مقابل در ذهنش ضربه آخر رو زد.
"پس انکارش نکن! … اون از بچگی تو رو میخواسته…! "
حرفش رو قبول کرد.
“ولی بازم دلیل نمیشه من به چشم دیگه ای نگاهش کنم.”
بعد صبحانه به پیشنهاد آران به پارک رفتن و آیدا چسبیده بهش کنارش راه میرفت. حالا بجای برف باران نم نم میبارید و برف ها رو آب میکرد.
کنار هم و دست در دست روی نیمکتی نشسته بودن. دیگه چه چیزی از دنیا میخواست؟ با خودش فکر کرد آره! همین رو میخواست. خنده های دلنشین برادرش و صمیمیتی که بینشون بود. با یادآوری کاری که شب قبل انجام داده بود صورتش دائم گل مینداخت.
“من چیکار کردم؟… دیشب بوسیدمش! نکنه فهمیده؟… اصلن فهمید؟”
با متوجه شدن رطوبت داخل شرتش حتی بیشتر خجالت کشید. سرش رو پایین انداخت و پاهاش رو به هم فشار داد، دوست داشت همونجا دستش رو داخل شرتش ببره و گرمای عذاب آور بین پاهاش رو با مالش انگشتاش از بدنش بیرون کنه. پاهاش رو بیشتر بهم فشار داد و ناخودآگاه آه آرومی از بین لب های بازش بیرون پرید. آران نگران نگاهش کرد.
-حالت خوبه؟
دروغ نگفت.
+نه!
-چی شده؟ میخوای ببرمت دکتر؟
+نه! حالم خوبه.
چند لحظه گذشت.
-تو خیلی عجیب رفتار میکنی آیدا!
به سمتش برگشت، آران به آسمون خیره شده بود.
+کدوم رفتارم عجیبه؟
لحظاتی به سکوت گذشت و آران جوابی نداد. بعد آه کشید و چشماش رو بست.
-من… برای تو چی هستم؟
آیدا مضطرب شد.
+منظورتو نمیفهمم.
برگشت و به چشماش خیره شد. لحنش جدی بود.
-من… برای تو… چی هستم؟ یه برادر، یا چیز دیگه ای؟
با فهمیدن منظورش صورتش قرمز شد.
+تو… برادرمی.
-فقط یه ‌برادر؟
+آره.
آران حرفی نزد و به روبروش خیره شد، بعد دست هاش رو از دست آیدا بیرون کشید. با اینکارش حس کرد چیزی درونش خالی شد و شکست.
“من چیکار کردم؟ مگه باید چی میگفتم؟ چرا ناراحت شد؟”
+داداشی؟… تو ناراحت بنظر میای!
پوزخند زد.
-چرا باید ناراحت بنظر بیام؟
+آخه… رفتارت…
-میشه بریم‌ خونه؟! ازین سرما خسته شدم.
موقع برگشتن برادرش سریع راه میرفت و در حال دور شدن بود. سعی کرد گریه نکنه. با حالی خراب دستش رو به سمتش دراز کرد.
+وایسا آران! بزار منم بهت برسم!!
همونجا ایستاد،اشک چشماش رو پر کرد و ناباور به رفتنش نگاه کرد.
“آران، چرا انقدر ازم دوری میکنی؟ کس دیگه ای رو تو زندگیم نمیخوام… من فقط تو رو میخوام!”
به پایین نگاه کرد و لرزش مداوم گوشیش رو داخل جیب پالتوش حس کرد. شماره نامعلوم بود، وقتی تماس رو وصل کرد با شنیدن اون صدا قلبش از حرکت ایستاد و وحشت به تمام وجودش رو فرا گرفت.
-مرحله ها رو تموم کردی و این یه ماه پاداشت بود، حالا مرحله آخر بازی شروع شده!!! فرار کن خرگوش کوچولو! عقاب داره میاد سراغت!!
اشتباه نکرده بود، صدای اشکان بود، خودش بود! مثل صدای سعید مظفری اما با لحن شیطانی! گوشی رو سریع داخل جیبش فرو کرد، با ترس نفس نفس زد و اشکاش روان شد، حس بیچارگی و اضطراب عمیقی به قلبش چنگ انداخت و دلش پیچ و تاب خورد. صدای اشکان در ذهنش پیچید.
“بعدش مرحله آخر شروع میشه! اگه زنده بمونی میتونی برگردی پیش داداش جونت!”
و حالا صدای داریوش بود که روح و روانش رو مچاله میکرد.
“دیگه مرحله آخری وجود نداره مهربون من! قراردادمون تموم شده! تو الان آزادِ آزادی”
+حرومزاده های دروغگو! آشغالا، عوضیا.
از ترس و درماندگی کنار کرکره ی بسته مغازه ای نشست و زانوهاش رو بغل گرفت. چشماش رو بست و اشک ها از روی گونه هاش پایین غلطید.
رعد و برق گنگی رو از دور شنید و سایه ابر های تیره جای ابر های روشن، خیابان رو پوشوند. صدای آمبولانسی در خیابانی آنطرف تر پیچید و باریدن باران شدت گرفت. اشک های شور وارد دهنش شد و هیکل بزرگ اشکان با چاقوی در دستش میون تاریکی رو تجسم کرد. مرگ رو تجسم کرد، مرگی به نام اشکانِ سلاخ!
+من نمیخوام بمیرم…!
التماس کرد و التماس کرد، و تنها جوابش صدای وحشتناک رعد بود.

ادامه...

نوشته: Turalyon_81


👍 11
👎 1
10700 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

919725
2020-09-26 04:14:53 +0330 +0330

دیگه خیلی مزخرف شده داستانت هی داره بدتر و بدتر میشه یه کم از سوزه داستانات کم کن.

1 ❤️

919731
2020-09-26 05:25:34 +0330 +0330

عالی بود،بی صبرانه منتظر ادامه هستیم.

1 ❤️

919751
2020-09-26 07:43:48 +0330 +0330

عجب ژانري انتخاب كردي
يكم گنگ بود شخصيت پردازيت ولي قلمت بد نيست
لايك بخاطر زحماتت 👍

1 ❤️

919783
2020-09-26 10:12:30 +0330 +0330

با سلام خدمت دوستان عزیزم. قسمت سوم رو یه تغییراتی تو لحن روایی ایجاد کردم که فکر کنم به روان تر شدن داستان کمک کنه و همچنین سعی میکنم داستان انقدر به حاشیه نره.

kamaltabrizi، دوست عزیزم سه قسمت بیشتر نمونده از داستان و مطمئن باش بیشترین چیزی که خودم ازش بدم میاد پایان بده.

Amin.rad.2 عزیز از قسمت های بعد دیگه اینطوری نخواهد بود.

s.shifo عزیز خوشحالم که از داستان بنده خوشت اومده

Losser جان مرسی از لطفت رفیق

0 ❤️

919793
2020-09-26 11:07:02 +0330 +0330

‏ ‏Turalyon_81‎‏ عزیز شما که قلمت خوبه چرا تابو مینویسی؟
ممنون بخاطر زحماتت موفق باشی.

1 ❤️

919794
2020-09-26 11:19:25 +0330 +0330

آقای حشفه دوست گرامی بنده نمی خوام داستانی رو نیمه تموم رها کنم. بعد ازین دیگه قرار نیست تابو بنویسم. مرسی از لطفتگل

0 ❤️

919804
2020-09-26 12:33:44 +0330 +0330

عالی بود.دهنتون توانا قلمتون پایدار

1 ❤️

920087
2020-09-27 21:21:55 +0330 +0330

تنها نکته منفی که دلمو زد رفتار بیش از حد عادی و لوس ایدا بود. کسی که اون همه سختی کشیده و بارها بهش تجاوز شده اخرشم چند نفر رو با بی رحمی کشته هیچوقت نمیتونه اینطوری رفتار کنه. حداقل با این سرعت نمیتونه.
نظر دیگه ای ندارم درکل داستانت خوبه فقط نمیدونم چرا گیرایی زیادی نداره. شاید چون خط داستانی واضحی نداره اینطوریه!

1 ❤️

920236
2020-09-28 06:26:09 +0330 +0330

Shayea_JR عزیز دوست ندارم بنظر برسه که دارم از داستانم دفاع میکنم ولی این رفتار بیش از حد لوس آیدا کاملا عمدی و برنامه ریزی شدست. درواقع ریشه در روح شکسته و ناامید آیدا داره تا بتونه دوباره محبت از دست رفتشو بدست بیاره.

0 ❤️







Top Bottom