داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

عشق زمستونی (۵ و پایانی)

1399/07/26

...قسمت قبل

آران:

سوز سرما پهلومو سیخونک زد و مور مور شده سر جام لرزیدم. آریا کنارم نشسته بود و سارا داشت با سرسره بازی میکرد. دوباره برگشته بودم به چند ماه پیش.
-خیلی وقته اینجایی.
+دلم نمیخواد برگردم. پیش شما حالم خوبه.
آریا پوزخند زد.
-یه رویای الکی که به سرت زده. ارزش زندگیت بیشتر از یه رویاست، لیاقتت بیشتر از یه پسر مرده.
سرشو بالا گرفت و بخار بازدمشو بیرون فرستاد.
-یکی منتظرته. منتظرش نذار که تا عمر داره با هر لحظه از انتظارت میمیره.
+اون بدون منم میتونه به زندگیش ادامه بده.
-این نظر توئه! ببینیم آیدا چی میگه.
+شاید این سرنوشتمه که دچار عشقای عجیب و غریبی میشم… اول تو، حالا خواهرم. این اشتباهه، مثل حرفی که مامان زد؛ و همینطور غلط، مگه نه؟
-من کسی نیستم که بهت بگه چیکار کنی. اگه اون خلاءیی که تو وجودته با بودن کنارش پر میشه، پس باهاش بمون. عشق عشقه ولی با زور و از راه بدر کردنِ جنسی و مخفی کاری به دست نمیاد.
آهی کشیدم و دستامو تو جیبم فرو کردم.
+اگه برگردم شادی به زندگیم برنمیگرده. مامان ازم متنفر شده و من دارم میمیرم. آریا! بگو من باید چیکار کنم؟
صداش غمگین شده بود.
-ما آدما عمر کمی داریم آران! بیست سال جوونی و بعدش پیر میشیم. این دنیا ارزش نداره خودمونو بخاطرش افسرده و ناراحت نگه داریم. شاد باش! اما شادیتو جلوی مردم نشون نده. چونکه مردم زشتن، حسودن و حریصن، و از کسایی که ازشون بهترن متنفرن.
بعد از چند لحظه مکث دوباره ادامه داد.
-من مطمئنم که مامانت با این قضیه کنار میاد، اینکه تو و خواهرت عاشق هم هستین. اون بهت نیاز داره. بخاطر آیدا هم که شده قوی بمون.
+امیدوارم بتونم.
بعد سرم شروع به درد گرفتن کرد و فضایی که درش قرار داشتم مثل شیشه شروع به شکستن کرد. قبل از بیدار شدن صدای غمگین آریا بار ها تو ذهنم پیچید.
-باور داشته باش… که من همیشه کنارتم… کنارتم… کنارتم…
وقتیکه تو تخت بیمارستان چشمام باز شد تنها چیزی که دلم میخواست ببینم چشمای آیدا بود. چشمای همه رو میدیدم. مامان، راحله، مهرداد و سپهر و آقای نبوی، اما چشمای آیدا نبود. چشمای زیبای عشق زندگیم رو بینشون نمیدیدم…

یک سال بعد…

قبر سرد رو شستم و گل ها رو روش پر پر کردم.
+خیلی وقته که ندیدمت رفیق نیمه راه، زود اومدی و زود رفتی. روزای خوب و شیرینی با هم داشتیم. مطمئنم یادته، مگه نه؟ هر وقت که بهت فکر میکنم دلم برات تنگ میشه. تو چی؟ چه خبر ازون ورا؟
زمزمه ای به ملایمت نسیم تو گوشم پیچید.
-زندگیتو… با فکر به مرگ… تلخ نکن…
حدود نیم ساعت آروم اشک میریختم و باهاش درد و دل میکردم تا اینکه سبک شدم و ازش خداحافظی کردم. چرخ زمان به سرعت چرخیده و دوباره زمستون شده بود! برف آروم میبارید و همه چیز در زمینه ای از سرمای آبیِ محو فرو رفته بود. یک سال پیش درست همین موقع بود که بچه ها بهم خبر مرگ اشکان و خودکشی داریوش رو گفته بودن، دیگه مهم نبود. شرشون کم! من کارای مهم تری برای انجام دادن داشتم. از گل فروشی یه شاخه گل رز خریدم. “تقدیم به تو؛ ای ماه زیبا” تو راه از خوندن پیام ارسال شده برام لبخند رو لبام نشست‌. “کجایی تو؟ انقد منتظرم نذار!” در جوابش نوشتم “دارم میام فرشته ی من” با ورود به پارک، گذشته ام از دو طرفم تجسم میشد. ناراحتی ها، شادی ها، سرخوردگی ها و موفقیت هام. همشون حالا با افتخار نگاهم میکردن و تشویق به ادامه دادن راهم میکردن. تا اینکه به رویای شیرین زندگیم رسیدم که رو نیمکت منتظرم نشسته بود. چشمای سیاهش به آسمون خیره شده بود. حتی عینک ظریفی که زده بود خوشگل ترش میکرد و لب های تراش خوردش زمزمه وار تکون میخورد. شاخه گل رو پشت سرم قایم کردم و بهش نزدیک شدم.

آیدا:

با یادآوری گذشته لبخند به لبام اومد و سینم رو از دردی خیالی ماساژ دادم، دیگه حمله عصبی نداشتم. دیگه آروم بودم. و حالا من و آران یه بار دیگه کنار هم بودیم. نفس عمیقی کشیدم و سرمای دلنشین رو داخل و بعد بیرون فرستادم. پس کجا بود؟ چرا دیر کرده؟ بهش پیام فرستادم “کجایی تو؟ انقد منتظرم نذار!” لحظه ای بعد با دیدن جوابش گونه هام گل انداخت. “دارم میام فرشته ی من” خسته از انتظار عینکمو بالا دادم، هندزفریمو تو گوشم گذاشتم و آهنگ power of will از Ivan torrent رو پلی کردم:
https://m.youtube.com/watch?v=KT6JpzKfh-w
روی نیمکت یخزده، با انتظاری به زیبایی عشق، انگار سال های سال اونجا نشسته بودم. باد سرد زمستان موهامو به بازی گرفت و همراه خودش بوی برادرمو آورد. با دیدنش لبخند زدم و قلبم با عشق شروع به تپیدن کرد. صورت رنگ پریده و همیشه اصلاح شدش، چشمای سیاهِ کشیدش، موهای مواج و خوش حالتش، و لبخند زیبایی که بهم میزد. رزِ قرمزِ کوچولویی رو داخل موهام کاشت و دستشو به سمتم دراز کرد. با لبخند دستشو گرفتم و سرمو تو آغوشش قایم کردم. صدای قشنگش منو از خیالاتم درآورد.
-حال مامان چطوره؟
+خوشگل و سرزنده مثل همیشه.
-نه! منظورم این بود داره چیکار میکنه.
با خنده جواب دادم.
+گفت امشبو حق نداریم ولگردی کنیم و برای شام باید خونه باشیم.
-انگار ما هر شب داریم دیسکو میگیریم. دیگه انقدم نباید گیر بده.
+مامانه دیگه! خودت اخلاقشو میشناسی…راستی! تو کجا بودی؟
-قبرستون!
ازش کمی جدا شدم و دلخور نگاش کردم.
-باور کن دارم راست میگم. یکی از دوستای فوت شدم بود.
+باشه.
به سمت خارج از پارک به راه افتادیم. دستمو دور کمرش انداختم، دست دیگمو رو سینش گذاشتم و سرمو رو شونش تکیه دادم. آران هم دستشو دور شونم حلقه کرد و چشم بسته گونشو به سرم مالید. بیرون از پارک، روبروی جنگل خلوت ایستاده بودیم و برفی که میبارید به جنگل فضایی رویایی و دلنشین داده بود.
-آیدا؟
+هوم؟
-میشه بهم یه قولی بدی؟
+قول میدم.
-منکه هنوز چیزی نگفتم.
-بگو!
+هیچوقت به غیر از من کسی رو به قلبت راه نده! هرگز تنهام نذار! همیشه پیشم بمون!
التماس حرفش و بغضی که داشت رو درک میکردم. ازش جدا شدم و روبروش ایستادم. خیره به چشماش با لبخند انگشتامو داخل موهاش فرو کردم.
+از چی نگرانی؟ من یه روز نبینمت مریض میشم. من با همه قلبم بهت قول میدم. به شرطی که تو هم قول بدی!
-قول میدم.
رو نوک پام بلند شدم و دست دور گردنش لبامو رو لباش گذاشتم.
+من تا آخر عمرم عاشقت میمونم آران!
جوابمو با لب های گرمش رو لبام داد.
-دوسِت دارم آیدا!
+حالا بیا برگردیم. داره زیادی سرد میشه.
-وایسا! دلم میخواد این لحظه همیشه یادمون بمونه.
گوشیشو درآورد و به نشونه سلفی گرفتن روبرومون نگه داشت. عینکمو برداشتم و داخل جیبم گذاشتم.
-آماده ای؟
من همیشه آماده بودم، آماده برای یک عشق زمستونی. دستمو دور گردنش انداختم و با ذوق گونشو بوسیدم. بعد با لبخند صورتمو رو به دوربین به صورتش چسبوندم.
+آره!
-سه… دو… یک!

پایان

نوشته: Turalyon_81


👍 6
👎 5
6900 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

924718
2020-10-17 01:29:10 +0330 +0330

اخه داغون این چیه نوشتی

2 ❤️

924719
2020-10-17 01:30:54 +0330 +0330

اینقدر کص گفتی که آخرش حس مهران مدیری بودن بهت دست داد.

3 ❤️

924799
2020-10-17 03:39:57 +0330 +0330

چرا میگی مردم زشتن حسودن …شادیهاتو ازش پنهون کن
احساس میکنم تو و اجدادت ازون کلاهبردارها و کسکش های تاریخ بودین
چرا نمیگی مردمی که بدبختن بیچاره ن تنهان بی کسن فقیرن
مایی که جان مال عمرمون را برای مردم دادیم
تویی که نمیتونی دست کسی رو بگیری و از زمین بلندش کنی تویی که نمیتونی یه خنده تحویل کسی بدی تویی که محبت کردن بلد نیسی و دست نوازش کشیدن بر سر یتیمی تو عمرت نکردی
بچه های فقیر سیستانی بچه های محروم کویر بجه های بدبخت و بیچاره ایران
ولی شرط میبندم به سگ و گربه ت از رستوران سر کوچتون جوجه و مرغ بریون سفارش میدی و چکاپ هفتگی و ماهیانه ش سر جاش و تو حموم سگت تو بغلته دوش میگیری و تو رختخواب کنارت

1 ❤️

924800
2020-10-17 03:43:55 +0330 +0330

آخه بی شرف
بشکنه اون قلمت کیرم تو اون نوشتنت
یه چیزی بنویس که من بدبخت من بیسواد زندگی کردن رو یاد بگیرم بمن آگاهی بده بمن شعور یاد بده بمن از تجربیاتت از راههای رفته و نرفته ت یاد بده که انجام بدم یا ندم برم یا نرم
بمن راه درست زندگی کردن رو یاد بده

در هر حال کیرم از پهلو تو کونت که الان خیلی تنهام و حشری
برو آدم باش

3 ❤️

924811
2020-10-17 04:12:20 +0330 +0330

الان کی عاشق کی بود شماخواهربرادربودین چی بودین کی مرده کی نمرده اه

2 ❤️

924860
2020-10-17 09:40:54 +0330 +0330

مثل پایان سریال های تلویزیون خیلی الکی تموم شد

1 ❤️

924883
2020-10-17 11:39:38 +0330 +0330

شب های روشن سنپترز بورگ عزیز.بنده معذرت میخوام اگه سو تفاهمی ایجاد شده منظور بنده ازون بخش داستان کلیت و ذات درونی انسانها بود نه اینکه خدای نکرده ظاهر و فقرشون رو مسخره و تحقیر کرده باشم.

0 ❤️

924932
2020-10-17 18:04:11 +0330 +0330

برادر مرد باش و ذهنتو صاف کن قبول کن که تو جنسیتت مرد و اگر غیر ازین باشه ازت سواستفاده خواهند کرد
تو هنوز خیلی جواانی و خیلی بده که در دام همجنسگرایی بیفتی
برو کار کن و زندگیتو بساز

1 ❤️

924961
2020-10-18 00:21:49 +0330 +0330

اه. چه کسشر تموم کردی. این همه منتظر این بودم واقعا؟

1 ❤️

925025
2020-10-18 15:49:11 +0330 +0330

پایانش میتونست بهتر باشه ولی در کل : احسنت 👏

1 ❤️

926167
2020-10-23 23:31:16 +0330 +0330

لطفا کسشعر ننویس نفرست سرم درد گرفت

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom