عشق سن و سال نمیشناسه

    1396/7/20

    سلام دوستان. این داستان قسمتی از زندگی منه. برام هم مهم نیست اصلا فحش میدید یا نه. الان 29 سالمه.
    دلم نمیخواد مشخصات ظاهریمو بگم فقط بگم که از نظر ظاهری قابل قبول هستم.
    بیست سالم بود. ساله دوم دانشگاه بودم. یه شب که با دوستام رفته بودم بیرون یه خانومه رو دیدم که غریبه بود بعد از معرفی خودش فهمیدم 32 سالشه و طلاق گرفته خیلی ازش خوشم اومده بود نه از نظر جنسی به خاطر شخصیتش. اون شب گذشت و ندیدمش تا دوماه بعد توی گودبای پارتی یکی از دوستامون که میخواست از ایران بره. اون شب دیدمش دوباره همون احساس. نزدیکش شدم و باهم کلی صحبت کردیم. آخره شب هم شمارشو گرفتم. بعد از پروسه ی طولانی دوست شدیم. خیلی تفاهم داشتیم. کاملا درکش میکردم و اون هم همینطور. 4 سال دوست بودیم و من توی اون مدت حتی یکبار هم نگاه جنسی بهش نداشتم. عاشقش شده بودم. یه شب همه چیزو به خانوادم گفتم. خانوادم واکنش بدی نداشتم چون آدمای روشن فکری هستن. فقط خواستن که ببیننش و باهاش صحبت کنن. من هم جلسات زیادی گذاشتم تا نفس رو با خانوادم آشنا کنم. خانوادم خیلی خوششون اومد ازش. نفس اصرار داشت که عروسی نگیریم و پولمو هدر ندم. اما از اونجایی که از نظر مالی پدرم وضعش خوبه و خیلی هم هوامو داره یه عروسی گرفتیم که توی فامیل و آشنا و دوست همه دهنشون باز موند. منم کلی خودمو توی دل خانواده ی نفس جا کردم. داستانی که میخوام بگم ماله شبه عروسیمونه. ساعت 3.30 عروسی تموم شد. وقتی رسیدیم خونمون با نفس توافق کردیم که فرداشبش سکس کنیم.
    ساعت 8 صبح پرواز داشتیم به یونان. رسیدیم یونان و شب هم توی هتل بودیم. من از قبلش با مدیرهتل صحبت کردم و بهش گفتم جریانو اونم دوربین مدار بسته اتاق مارو خاموش کرد. شب شد. نفسم با یه ست لباس خواب مشکی فوق العاده سکسی اومد کنارم.
    خیلی استرس داشتم. اما اون اصلا استرس نداشت. آدم چشم و گوش بسته ای نبودم اصلا اما استرس داشتم که آیا میتونم عشقمو راضی کنم؟.
    استرسو از توی نگاهم فهمیده بود. دستشو کرد تو موهام. تو چشای همدیگه زل زده بودیم و با عشق به هم نگاه میکردیم. به خودم مسلط شدم و بلند شدم و روش خیمه زدم. لباشو آروم میبوسیدم دستش هنوز تو موهام بود. لباشو میخوردم. تیشرتمو در آورد. بهم نگاه کرد و زد زیر گریه. گنگ بودم. بغلم کرد و گریه میکرد. مات و مبهوت بودم که بهم گفت رامیار تروخدا همیشه بمون پیشم. بلندشدم. نشوندمش روی پاهام و بغلش کردم زمزمه کردم دره گوشش که نفسم محاله تنهات بزارم و کلی قربون صدقه اش رفتم. آروم شده بود. برق شیطنت رو تو نگاهش دیدم که یهویی دماغمو گاز گرفت و بلند شد فرار کرد. دماغم درد گرفته بود. بلند شدم و افتادم دنبالش. کلی دنبالش دوییدم تا خسته بشه و بتونم بگیرمش. گرفتمش بلندش کردم و بردمش رو تخت. به لبام حمله کرد و لبامو وحشیانه میخورد. تیشرتمو در آورد. هلش دادم و افتادم روش لباسشو در آوردم. سینه هاشو میخوردم. برجستگی آلتمو روی پاهاش احساس میکرد. بعد از اینکه حدود 20 دقیقه بالاتنه اش رو خوردم و بوسیدم. بلند شد و شلوارکمو در آورد. آلتمو گرفت توی دستش و کلی باهاش بازی کرد. هیچکدوممون از ساک زدن خوشش نمیومد. به پوزیشنی که دوست داشت شروع کردیم البته بعد از کلی اصراره من. آلتمو کردم توی واژنش. خیس و تنگ بود. آروم و عاشقانه تلمبه میزدم. تو چشام نگاه میکرد. واقعا عاشقشم. بعد از کلی تلمبه زدن وعشق بازی جفتمون ارضا شدیم. اونموقع به وقت آتن ساعت 4 صبح بود. جفتمون خسته بودیم و خوابیدیم. صبح من زودتر بیدار شدم و یه ساعت فقط نگاش میکردم تا اینکه بیدار شد. بیدار که شد فقط گفت صبح بخیر زندگیم. بعدش اومد نشست رو شکمم و کلی شیطنت کرد انگار نه انگار که 38 سالشه.
    داستان من تموم شد. فقط خواستم یه چیزی بگم بهتون. هیچوقت نزارید منطق جلوی عشقتونو بگیره. الان 29 سالمه و اون 41 سالشه. اما زندگیمون فوق العادست. نفس هم زیر نظر دکتر هست که بتونه از نظر جنسی خودشو نگه داره.
    ذره ای از عشقی که به هم داریم کم نشده. اما برای رسیدن بهش خیلی زحمت کشیدم. زحماتی که براتون توی داستان ننوشتم. برای همتون آرزوی موفقیت و سلامتی میکنم.


    نوشته: رامیار

  • 12

  • 0




نظرات:
  •   Yase3fid2
  • 2 ماه
    • 0

  • من دوست داشتم ، عشقتون ابدي


  •   خوش_غیرت
  • 2 ماه
    • 0

  • داستانت یه جوری بود که منه عاشق درکش کردم.کاملا درکش کردم.امیدوارم همه عاشقا به عشقشون برسن.


  •   Robinhood1000
  • 2 ماه
    • 1

  • داستان زندگی زیبایی بود، اما آخرشو نوشتی از نظر جنسی خودشو نگه داره، ینی چی؟

    آفرين 3


  •   shadow69
  • 2 ماه
    • 1

  • ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻡ ﻓﺎﺯﻩ ﻣﻨﻔﻲ ﺑﺪﻡ ﺍﻣﺎ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻣﻴﻮﻓﺘﻲ^_^


  •   شــــاهزاده
  • 2 ماه
    • 1

  • بدک نبود کاش مفصل تر مینوشتی،پایدار باشید (rose)


  •   jan2cina
  • 2 ماه
    • 1

  • الن باید چی بگم؟؟؟تو که اینقدر زندگیت خوبه دقیقا اینجا چرا داستانت رو مینویسی.بهتره یه سری به سایت های خانواده بزنی


  •   Ebrahim58
  • 2 ماه
    • 1

  • ١٠سال بعد


    خدايا غللللللططططططط كردم


  •   PayamSE
  • 2 ماه
    • 0

  • عشق هیچ تناقضی با سکس نداره.عشق برخاسته از سکسه،به سکس هم ختم میشه.در همون نگاه اول اگه به یه دختر جذب نشی،باهاش تحریک و برانگیخته نشه،عاشقش هم نمیشی،وقتی هم عاشقش شدی نهایتا باهاش سکس میکنی. ینی سکس و داشتن نگاه جنسی چیز کثیفی نیست،اما هر چیزی در زمان و مکان مناسب خودش باید اتفاق بیوفته.
    اما داخل اتاق شما تو هتلی تو یونان دوربین داشت؟واقعا؟ (hypnotized)


  •   turkwolf7812
  • 2 ماه
    • 0

  • فوق العاده بود از نظر من سکس فقط عاشقونش خوبه


  •   nimbaz021
  • 2 ماه
    • 0

  • امیدوارم عشقتون پایدار باشه


  •   Hamishebeyadetam
  • 2 ماه
    • 0

  • لعنت به عشق


  •   ronin555
  • 2 ماه
    • 0

  • نظری ندارم ..اینم نظر محسوب میشه..!!؟


  •   SEXI_GIRL75
  • 2 ماه
    • 0

  • نمیدونم چی بگم ...
    چرا جدیدا هیچکس از قدو بالای خودش تو داستانا نمیگه
    گمونم نسلشون منقرض شد


  •   فرهاد.60
  • 2 ماه
    • 0

  • نتونستم باور کنم. حقیقتش تو این یه عالمه هتل که رفتم و یونان هم جزوشه هیچکدومشون دوربین مداربسته توی اتاق نداشتن. ضمنا زن ۴۱ ساله نیازی نداره خودشو از نظر جنسی نگه داره. سر تا پاتو درسته میتونه قورت بده. تجربه من میگه! اینه که ایشالا موفق باشی. و من اللاهو توفیق!


  •   جانسینا66
  • 2 ماه
    • 0

  • عالی بود دوست عزیز


  •   hamed@tao
  • 2 ماه
    • 0

  • عالی بود
    فقط یه موردی هست که من به شخصه موافق نیستم باهاش
    اونم نداشتن سکس قبل ازدواجه
    سکس میشه گفت 50% روابط زندگی مشترک رو پوشش میده
    و در پایداری ازدواج و تداوم عشق خالص خیلی تاثیر گذاره
    اینکه بدون سکس با کسی ازدواج کرد از نظر من ریسک خیلی بزرگیه و میتونم به جرات بگم که 90% ازدواج هایی که به طلاق توی کشورمون ختم میشن بی تاثیر از این موضوع نیستن
    دوستان لطفا شما هم نظر بدین.
    ممنون از داستان خوبت


  •   homayoon2222
  • 2 ماه
    • 0

  • نشاشیدی شب درازه
    من حاضرم بندازنم تو کوره ذوب آهن مجتمع فولاد اهواز ،
    اصلا شیرجه برم تو وان اسید
    ولی
    یه روز با زن همسنم زندگی نکنم


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو