عشق ممنوع من

1393/09/16

این داستان که مینویسم حقیقیه…نمیدونم داستانش سکسیه یا تراژدی ولی در هر صورت داستان منه که شروعش برمیگرده به شش سال قبل و تا الانم ادامه داره و کاش همین امروز آخرین فصلش میشدچون هرچی میگذره منو به پرتگاه نزدیکتر میکنه.اسم من میتراس و شش سال قبل ۲۵ ساله بودم،دختری با چشم و ابروی مشکی که هر نگاهی رو به سمت خودش جلب میکرد،خیلی هم روابط اجتماعی بالایی داشتم و تو فامیل و هر جمعی زبانزد بودم. چند سالی بود نامزد داشتم و درسم تموم شده بود. تازه توی یه شرکت شرو به کار کرده بودم و خیلی از اینکه دستم توی جیبم رفته بود خوشحال بودم،و توی محیط کارمم خیلی مورد توجه رئیس ومدیر قرار گرفته بودم طوری که چند ماه اول چند مرتبه تشویقی گرفته بودم.دیگه با نامزدم قصد ازدواج داشتم و دنبال کارامون بودیم.نامزدم مهدی هم مرد ایده آلم بود،اولین پسری که تو زندگیم وارد شده بود و چند سالی به پای هم نشسته بودیم تا به هم برسیم و با اینکه موانع زیادی داشتیم موفق شده بودیم.مهدی قد بلند و خوش هیکل بود و منو خیلی دوست داشت ومنم غیر اون کسی رو نمیدیدم و تو چار سال کارشناسی حتی با ینفرم صحبت نکردم و بهش وفادار موندم. و اما محیط کارم که هم خانمها و هم آقایونش با هم روابط صمیمانه ای داشتن و منم چند ماهه تو جمعشون پذیرفته شدم.در این میون منشی شرکت یه پسر بود همسن و سال خودم،اسمش سعید بودو با اینکه تو نظر اول شاید آش دهن سوزی به نظر نمیرسید ولی کافی بود یه مدت کوتاه هم کلامش بشی اونوقت نمیتونستی ازش دل بکنی و به گفته قدیمیا واقعا انگار مهره مار داشت.سعید قد کوتاه و ریز جثه بود اما صدای خیلی گیرایی داشت و از نظر چهره هم زیبا بود.منم سمتی که تو شرکت داشتم با سعید زیاد در ارتباط بودم و این امر از منم مستثنی نبود و خیلی ازش خوشم میومد ولی فقط دوستانه وهیچ عشقی بهش نداشتم. سعید هم مابین بقیه همکارا یه حساب دیگه رو من باز کرده بودو خیلی با من ادعای رفاقت داشت و با هم مثل دوتا دوست خوب شده بودیم،من گاهی براش خرید میکردم چون سلیقمو قبول داشت و اونم هر کاری از دستش برمیومد برام انجام میدادو شده بود به مناسبت تولدامون به هم کادو داده بودیم تا بهم بگیم برای هم اهمیت داریم ولی باز هم مینویسم هیچ حس عشقی نه از طرف من و نه از طرف اون وجود نداشت. سعید تو حال و هوای مجردی بود و من تو هوای شروع زندگی متاهلی…و به حقیقت پیوستو منو مهدی با هم ازدواج کردیم،بعد از پنج سال خاطر خواهی،ولی واقعا رفتن زیر یه سقف با مهدی اونی نبود که فکر میکردم و تفاوتهای اخلاقی هردومونو اذیت میکرد و چند سال اول خیلی شده بود دعوا و قهر کنیم،و من همشو میگذاشتم پای بی ثباتی چند سال اول زندگی و میگذروندم…خم سعید هم تو این چند سال با کمی تاخیر تازه دانشجو شده بود و از نظر من رفتن ب دانشگاه و دیدن دخترای رنگارنگ باعث شده بودمغرور بشه و گاهی تو محیط کار سرکش بازی دربیاره و حرفایی بزنه که آدمو دل آزرده کنه.همین موضوع باعث شده بود ما یکم از هم فاصله گرفته بودیم و این فاصله با اومدن سمیه بیشترم شد. سمیه یه همکار جدید شرکت بود که هم زیبا بود و هم خیلی خوش هیکل و علاقه فراوانی به تو دام انداختن دل پسرا داشت حالا به هر طریقی شده و بیشتر راهکارش به عرضه گذاشتن اندام سکسیش و اطوارای دلربا بود.با شروع کارش مث همه اول اصلا از سعید خوشش نمیاومد و بارها شده بود هم سعید و هم سمیه پشت سر هم حرف زده بودن ولی به مرور زمان این امر از سمیه مستثنی نشدو مهره مار سعید کار کردو چشم سمیه گیر کرد به سعید.سمیه با اینکه سابقه خوبی ازش به گوشمون نرسیده بود و قبلا یبار نامزد داشت به خوبی رو مخ سعید کار کرد و اخلاق سعید کاملا زیرو رو شده بود،منم دیگه از سعید و اخلاق جدیدش بیزار بودم،تو هر فرصتی پشتش حرف میزدم و زیرابشو میزدم ولی ته دلم همیشه حس خوبی بهش داشتم.همه ی کادوهاشو پرت و پلا کردم جز یه مجسمه که همیشه روی میز تلویزیونم گذاشته بودم و هر روز که چشمم بهش میافتاد یادش میافتادم.حتی نا خواسته تو زندگیم رنگ داشت. منم با گذشت سه سال از کار تو شرکت تو یه ارگان دولتی استخدام شدم و دلم میخواست از اون جو شرکت بزنم بیرون .تو فکر باردار شدن افتاده بودم و اینو بهونه کردم و با یه رابطه و خاطره بد با سعید از شرکت اومدم بیرون. سعیدم فکر و ذکرش شده بود سمیه و منم خودمو سرگرم بارداریم کردم… با گذشتن یکسال خدا یه پسر خوشگل به من و مهدی داد.رابطه عشقی منو مهدی که با ازواج به یه رابطه عادی تبدیل شده بود بعد از بچه دار شدنم دیگه خیلی سردتر شد،چون جفتمون شدیدا نسبت به پسرمون مسئولیت پذیر بودیم و کلا خودمونو فراموش کرده بودیم.البته بماند که من دچار افسردگی پس از زایمان هم شدم و دیدن این موضو که اون میترای فعال و خوشگل و خوش اندام تبدیل شده به یه زن خانه دار بد هیکل که وقت نمیکنه خودشو تو آینه نگاه کنه هر روز حالمو بددترم میکرد.چندین بار تلاش کردم که رابطه خودمو مهدی رو هر جوری شده مثل قبل کنم با کتاب یا مشاور اما وقتی دیدم هیچ استقبالی از طرف مهدی نمیشه منم سرد شدم.کل زندگیم شده بود پسرم سینا و شغل دولتیم.پسرم شش ماهه بود که دوست آرایشگرم زنگ زدو گفت اگه گفتی فردا عروسی کیه،گفتم کی؟گفت سعید و سمیه…موندم که سعید چطور تونسته سمیه با اون سابقه بدش رو بگیره و از طرفی خوشحال شدم که سعیدم افتاد تو بند متاهلی و حالا مشکلات منو میفهمه.منم که روزای سختی رو میگذروندم خیلی دلم هوای سعید و دوستی صاف و سادمونو کرد و از دوست آرایشگرم خواستم هماهنگ کنه ساعتی که سعید میاد دنبال عروس من اتفاقی بیام ببینمش و همینم شد.جلو آرایشگاه سعید و سمیه رو دیدم.سمیه که انگار تو پوست یه بره خوابیده بود حرفی نزد ولی من با خوشرویی به جفتشون تبریک گفتم و سعید هم با خجالت و سردی جوابمو داد.خوشحال بودم که تونستم روز عروسی سعید بهش تبریک گفته باشم…شب اونقدر تو فکرش بودم که موقه درست کردن سالاد دستمو با چاقو بریدم. و باز هم سال گذشت و گذشت.من کل زندگیم شده بود پسرم و کارم و واقعا از اون همه انرژی جذابیت اندام انگیزه هیچی برام نمونده بودو زندگیم عشق نداشت و خیلی دستو پا میزدم به دستش بیارم ولی مهدی فقط کارو بچه و گذر زمان. تو این چند سال دو سه باری شده بود فقط خواب سعید رو دیده بودم،حتی اگه بهش فکر نمیکردمم به خوابم میومدو حالو هواشو برام تازه میکرد.دیدن مجسمه اش یادش مینداختم و حس خوبی بهش داشتم و صد البته نه حس عشق. دورادور از همکارا حالو احوال زندگیشو میپرسیدم و از شنیدن هر چیز کوچیکی دربارش خوشحال میشدم‌و با گذشت پنج سال از اون روزا هنوز صدای بعضی خواننده ها منو یادش مینداخت تا اینکه… پارسال یشب خوابشو دیدم که با یه حس قشنگ بهم گفت فراموشت نکردم.اونروز صبح خیلی دلم براش تنگ شده بود و از قسمت روزگار مدیر شرکت بهم زنگ زدو گفت از محل کارم یه خبر براش ببرم و منم از خدا خواسته سریعا اطلاعات گرفتم و به شرکت زنگ زدم،سعید گوشیو برداشت،گفتم شناختی؟ تو خیلی سریع همه چیزو فراموش میکنی،خودمو معرفی کردمو پیغامو برای مدیر گذاشتم.سعیدم مودبانه جوابمو داد و قط کرد. درست نه ماه پیش بود که شبش یه پیام به گوشیم اومد،آره سعید بود ،گفت فراموشم نکرده…مثل خوابم.وااااای خدای من باورم نمیشد .انگار دنیا رو بهم دادن.یه حالی شدم که تو عمرم تجربه نکرده بودم.اونقدر خوشحال بودم و شوق زندگی بهم برگشته بود که در عرض یکماه که هر شب پیامکی با هم در ارتباط بودیم شدم میترای سابق،بیست کیلو وزن کم کردم،خوشگل و خوشحال.انگار دنیارو بهم داده بودن. دیگه نمیخواستم احساسی که تو این چند سال بهش داشتمو ازش پنهون کنم و هر قدر خواستم بهش ابراز احساسات کردم.البته ناگفته نمونه خیلی سعی داشتم عشق واردش نشه ولی انگار بیفایده بود.سعید نقابی که سالها رو صورتش دیده بودمو کنار زده بود.اصلا فکر نمیکردم اینقدر خوش صحبت باشه و بتونه قلبمو تسخیر کنه.
منکه کل زندگیم خانواده و وفاداری بودحالا با وجود سعید همش گناه و عذاب وجدان داشتم اما نمیتونستم نبودش ورنگی که به زندگیم داده بودو فراموش کنم و با عشق و گناه زندگی میکردم.حس میکردم سعیدم تو زندگیش با سمیه یچیزی کم داشت.در کل انگارجفتمون تشنه هم بودیم،کلی وجه مشترک داشتیم و از گفتنشون لذت میبردیم.

با نرم افزارای امروزی واسه هم عکس میفرستادیم و هر روز از حال هم جویا میشدیم. سعید خیلی شیطنت داشت و منم خیلی تلاش میکردم رابطمون جنبه عشقی نگیره با اینکه تو قلبم عاشقش بودم و مهره مارش کار کرده بود.منم دیگه از حساسیتم رو بچه و کار کم کرده بودم و بیشتر به خودم میرسیدم و این مساله اونقدر محسوس بود که نمیشد روزی کسی بهم اینو نگه و زنده شدنمو تبریک نگه.منم هر روزم با عشق و عذاب میگذشت.چند بار سعید قرار گذاشت بیرون و همدیگرو دیدیم،به هم دست میدادیم و حال و احوال میکردیم.لحظات خوشی بود و هفت ماه به همین منوال گذشت…

اونقدر بهم وابسته شدیم که یروز نمیشد از هم بیخبر باشیم و یجورایی راحتتر با هم حرف میزدیم.سعید چند بار ازم خواسته بود یروز که کسی نیست برم شرکت تا بتونه بغلم کنه و احساسشو بهم بگه و منم همش خودمو به کوچه علی چپ میزدم ولی واقعا تشنش بودم.یبار خواستشو برآورده کردم.رفتم شرکت و خیلی رسمی با هم صحبت کردیم و برگشتم،بعدش بهم گفت چرا اینقدر اخلاقم با قبل متفاوت شده و منم بهش گفتم تو قرار بعدیمون سعی میکنم مثل قبل راحت و دوستانه باشه.یروز باز وعده دیدار شد و رفتم شرکت،روی کاناپه نشستم.کنارم نشست،گرمای تنش از حال خودم بیرونم میکرد.صدای نفسش تو گوشم میپیچید و اصلا نفهمیدم در عرض چند ثانیه چی شد که لبامون به هم گره خورد.وااای چقدر دوسش داشتم ولی نمیخواستم از این جلوتر برم،چندبار دستش رو طرف باسنم برد ولی پس زدم و اونم اصرار نکرد و در نهایت تشنگی از هم جدا شدیم.حالا دیگه یجورایی راحتتر احساسمونو بهم میگفتیمو من از طرفی عذاب وجدان داشت همه وجودمواز هم میپاشید و از طرفی عشق سعید ولم نمیکرد.رابطه بعدیمون هم یروز تو شرکت بود.اینبار وقتی کنارم نشست و کلی از هم لب گرفتیم خودم چندتا دکمه مانتنومو باز کردم و وقتی سعید چشمش به گردی سینه هام افتاد از خودش بیخود شد .بادستاش چنگ برد به سینه هام و شرو کرد خط سینمو لیسیدن،منکه واقعا حریص شده بودم دوست داشتم ارضا بشم ولی با کلی لباس امکان نداشت اما فهمیدم سعید از لیسیدن خط سینم اونقدر لذت برده بود که ارضا شد. اما این رابطه هایی که گفتم اون داستانی نیست که میخوام تعریف کنم،روز قبل از رابطه اصلیمون یجورایی دورادور بهم گفته بودیم از چجور سکسی لذت میبریم و از چه رنگ لباس زیری خوشمون میاد و اینکه جفتمون دوست داشتیم شیو شده باشیم. با اینکه کاملا خودمو آماده یه سکس کامل کرده بودم ولی هنوز مردد بودم که اینکار شدنیه یا نه.اونروز تو شرکت انگار جفتمونم عجول بودیم،سعید کنارم نشست و باز کلی لب گرفتیم،خیلی حرفه ای لب میخوردو منم کم نمیگذاشتم.بعد منو خوابوند رو کاناپه از چشماش شهوت میریختو منو بیشتر تحریک میکرد،با صدای جذابش که جذابترم شده بود باهام حرف میزدو دیونم میکرد.دکمه لباسمو باز کرد و سینه هام رو که از لباس یقه بازم مث دوتا توپ بیرون زده بودو به مشت گرفت و نوکشو در آورد و گاز میگرفت و میلیسید.خیلی حشریم کرده بود.بعد بهم گفت میخوریش؟ منم که میخواستم بهترین حس دنیا رو بهش بدم گفتم اگه دوست داری آره. روی دوزانو ایستاد درحالی که من وسط پاش بودم کیرشو از شلوار بیرون آورد.واااای یحالی بودم که صدای نفسام قابل شمارش بود.سر کیرشو کرد تو دهنم و منم شرو کردم ساک زدن و خوردن،بهم گفت آبمو میخوری؟بااینکه تا حالا این کارو نکرده بودم گفتم اگه دوست داری آره.بعد کیرشو کرد تا ته حلقم و کلی آب ریخت تو حلق و دهنم،اونقدر زیاد بود که نزدیک بود بالا بیارمش ولی اونقدر بهش عشق داشتم که تا ته خوردمو لیسیدمش،بعد یکم آروم شد و ازم چنتا لب گرفت و روم خوابیدو گفت حالا نوبت منه مال تور‌و بخورم،منم تو حالو هوایی بین تردیدو هوس حرفی نزدم.آهسته پایین رفت و دکمه شلوارمو باز کرد.نفسشو انداخت رو شرتمو از روی شرتم گرم نفس کشید،خیلی تحریک شدم.شرتمو پایین کشید و با دستاش لای کسمو باز کردو چوچولمو لیس زد،خیلی آروم آروم.همونجوری که دوست داشتمو حشری ترم میکرد.دیگه وسط کسم خیس خیس شده بود و دیدم یهو رو دوتا زانو بلند شد و کیرشو که راست شده بود با یه نیشخند نشونم داد و دراز شد روم .منم که دیگه طاقت نداشتم پامو از شلوار درآوردم و باز کردمسر آلتشو گذاشت روی کسم و آروم فشار داد.باورش نمیشد اینقدر تنگ باشه و شرو کرد به تلمبه زدن.باور نکردنی بود ولی خیلی خوب این کارو کردو من زودارضا شدم و اونم انگار قصدش فقط همین بود.بعد بلندم کردو با هم یکم نوشیدنی خوردیم و بهم گفت بازم میخوام و منم گفتم از خدامه.جفت پاهامو به هم چسبوندپو بالا گرفت و بعد مچ پامو تا نزدیک سرم برد و کسم قشنگ تا جلوی کیرش بالا اومد و بعد سر کیرشو سریع هل داد تو و شرو کرد تلمبه زدم،وای هم داشتم جر میخوردم و هم لذت میبردم که دوباره ارضا شدم و اون ولی همینطور ادامه میداد و باهام حرف میزم که عجب کسی دارم و منم لذت میبردم و یه لحظه سرعتش بالا رفت و کیرشو درآوردو آبشو رو نافم خالی کرد،جفتمون خسته بودیم ولی لذتش اونقدر بود که نمیخواستیم تموم شه، با ز هم نوشیدنی خوردیم و اینبار گفت بچرخم.منم چهار دستوپا شدم و باز شرو کرد،اونقدر تلمبه زدکه واقعا داشتم پاره میشدم ولی از عشق و لذتش سیر نمیشدم و باز ارضا شدم،سعیدم بعد از کلی بالا وپایین کردن آبشو وسط باسنم خالی کردو جفتمون خیلی خسته دراز کشیدیم.بعداون روز تا یه هفته درد داشتم و تا الان که یکماه میگذره روحم درد میکنه.ولی عشقش اونقدر توقلبم مستحکمه که هیچوقت اونروزو فراموش نمیکنم.

نوشته: ؟


👍 1
👎 0
37750 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

446541
2014-12-07 15:38:49 +0330 +0330

حالا بعد اینکه شونصد دفه همدیگرو کردین راستشو بگو تو تلمبه میزدی یا او ??? آخه جیگرتو سگ قانقاریا گرفته بخوره !!! اول یه دور کوس و شعری که تلاوت کردی بخون که ایقده سوتی ندی مامانت فداتشه !!! بعدشم ایقد گفتی نوشیدنی خوردیم و کردیم که من سرم چرخ و فلک شد پدر آمرزیده !!! آخرشم که گفتی تو مال اونو خو ردی اونم مال تورو !! ولی از من به تو نصیحت دفه بعد هر کدومتون مال خودشو بخوره که یه وخ دعواتون نشه !! از ما گفتن

2 ❤️

446542
2014-12-07 16:36:23 +0330 +0330
NA

kos sher bod maskhareeeeeeeeeeeeeeeeeee

0 ❤️

446543
2014-12-08 01:15:41 +0330 +0330
NA

خوشبحال این سعید دیوووث چه کسی رو میکنه

0 ❤️

446544
2014-12-08 02:31:54 +0330 +0330
NA

عالی بود من که راست کردم

0 ❤️

446546
2014-12-08 08:09:55 +0330 +0330

از من به تو نصیحت شبکه جیم تی وی دیگه نگاه نکن خیلی رو مغزت تاثیر گذاشته.
معلوم نبود شرکت بوده یا جنده خونه که اینا راحت کارشون می کردن

0 ❤️

446547
2014-12-08 11:15:40 +0330 +0330

نمی خوام فحش بدم . ولی از خیانتی که کردی بر طلاق بگیر . اون موقع به اون دیوس که با زن شوهر دار رابطه برقرار کرده . بگو با تو ازدواج کنه . مطمعن باش با زن هرزه ازدواج نمی کنه… نگفتی که گفت بر گرد .از کون کرد یا نه . بدبخت

0 ❤️

446549
2014-12-08 17:54:47 +0330 +0330
NA

به شوهرت بگو بره اونم زن سعید سمیه خانم رو با عشق تمام بکنه تا از عذاب وجدان راحت بشی.

0 ❤️

446550
2014-12-08 18:55:51 +0330 +0330
NA

خیلی داستانت قشنگ بود.عشقه دیگه هیچ کاریشم نمیشه کرد.همه واسه خودشون یه عشقی دارن ازنظرات بچه هاهم ناراحت نشو.مااینجااومدیم داستانامونوبگیم هرکی راست گفت نبایدفحش بخوره که.درکل عالی بودکاش میشدمنم میکردمت پشیمون نمیشدی جیگر.بازم ادامه بده

0 ❤️

446552
2014-12-09 03:55:58 +0330 +0330
NA

اه عشق…گاییدین برین سر اصل مطلب

0 ❤️

446555
2014-12-09 06:09:16 +0330 +0330
NA

عجججججججججججججججججججججججب

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها







Top Bottom