عشق ممنوع (۲)

    1395/4/1

    ...قسمت قبل


    میگن قشنگی زندگی, به تضادهاشه. به اینکه تضادها در کنار همدیگه هستن و زندگی رو تعریف میکنن. سفیدی در کنار سیاهی معنی داره. میگن قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید. اما تا حالا فکر کردی اگه یه روز تضادها در یک لحظه تو یک وجود گم بشن و دیگه دیده نشن... امید و نا امیدی با هم... ترس و شجاعت... مرگ و زندگی... زنده ای که مرده اس... مثل یک زامبی... به نظرم همچین آدمی ترسناکه... من که ازش میترسم... تو آینه که به خودم نگاه میکنم چیزی رو میبینم که بقیه نمیبینن. چیزی که منو میترسونه... همیشه برام سؤال بوده که اینهمه ضرب المثل از کجا میاد؟ اگه هر ضرب المثل نشونۀ یک زندگی باشه اونوقت ضرب المثل من چیه یعنی؟ چی دارم بگم جز اینکه...


    روزی که اعلام کردیم میخوایم طلاق بگیریم, خون به راه افتاد. چیزایی رو شد که تا حالا از وجودشون خبر نداشتم. خیلی از حرمتها شکست. البته فقط حرمت من و حمید. مال پدرا و مادرامون موند سر جاش. اولش زیاد بد نبود. همۀ فامیل, یه دفعه فوق لیسانسها و دکتراهاشون رو در زمینه روانشناسی رو کردن و اومدن برای میانجیگری و ایجاد صلح. روزی هزار نفر می اومدن خونۀ ما وتلپ میشدن برای شام... نصیحت پشت نصیحت که بابا شما مگه چی میخواین از زندگی؟ زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن!! شعر و قصیده و غزل من در آوردی بود که میکردن تو پاچۀ من و حمید. اونایی که تا دیروز حرفشون نقل محافل بود, یه دفعه شده بودن کارشناس و حلال مشکلات که همه زندگیها این چیزا رو داره. همه مشکلاتتون برای اینه که بچه ندارین. یه دونه بیارین درست میشه. بعدشم نیششون باز میشد که البته اونوقت باید یکی هم بیارین که اولی تنها نمونه... نمیدونم چرا همه چیز ختم میشد به بچه دار شدن. میترسیدم بگم یخچالمون خرابه, بگن نگران نباش بچه دار بشی درست میشه... زندگیتون روح میگیره... کسی نگاه نکرد ببینه که این زندگی اصلا جسم نداره که بخوایم با بچه بهش روح بدیم... یارو رو تو ده راه نمیدادن سراغ کدخدا رو میگرفت...
    وقتی نصیحت جواب نداد ایندفعه مرحلۀ توبیخ شروع شد. توبیخ پشت توبیخ که شماها که از اولش همو نمیخواستین پس گه خوردین ما رو مچل خودتون کردین. ماها رو مسخره درو همسایه و فامیل کردین. آبرومون رفته.. میخواستم بگم آخه گوش نکردن خودتونو به حساب نگفتن ما مینویسین؟ دیگه باید به چه زبونی میگفتیم نمیخوایم که شماها بفهمین؟ حالا حمیدو نمیدونم, اما من هر چی گفتم که نمیخوام عروسی کنم انگار تو گوش خر یاسین میخوندم... اما نگفتم... اینا حرفهای دله... حقیقتهایی که عشق به پدر و مادرت نمیذاره بهشون بگی و اونها هم سو استفاده میکنن... ای کاش اونها هم به اندازۀ بچه هاشون عاشق بودن...
    دیدن اون هم جواب نمیده توهین ها شروع شد که شما ما رو با کله کردین تو چاه توالت. یه طوری منو پیش حمید و حمید رو پیش من میکوبیدن که انگار مسابقه اس. مخصوصا پدرامون. خیلی محترمانه, ریدن تو هیکل جفتمون. اگه من یا حمید دهنمونو باز میکردیم جواب بدیم یه دونه, شما خیلی گه خوردی یا شما خفه شو میگفتن... شما رو که میزدن تنگ فحش, مسئله فرق میکرد... نمیدونم شما گذاشتن سر یه جمله ,چطوری مؤدبانه اش میکنه. نمیدونم تا حالا شده پدرت بهت بگه, نکنه بوی یه نر دیگه به دماغت خورده, که اینطوری هار شدی؟ لحظه ای که ارزشت پیش خودت اونقدر پائین میاد که... تصویری که از خودت داشتی طوری میشکنه که... وقتی خودتو تو آینه میبینی با موجود عجیبی مواجه میشی پر از سیاهی...
    خلاصه سرتونو درد نیارم. وقتی دیدن ما تصمیممون جدیه ایندفعه زدن تو کار عذاب وجدان. بابام یه گریه ای میکرد که نگو...
    -بیا بابا! گریه منو میخوای ببینی؟ ببین!
    -خدا ازت نگذره دختر که اینطور اشک پدرتو در آوردی... حتما با حمید هم همین کارا رو کردی که میخواد طلاقت بده...
    -بابا! خدا از آدم نمیگذره... اینکه اشک منه پیرمردو اینجوری در میاری ازش نمیگذرم...
    بابا؟! اون دیگه چیه؟! حرفهای مردی رو که داشت این حرفها رو بهم میزد متوجه نمیشدم. این غریبه کیه که اینطوری التماس میکنه کیه اصلا؟ حرف برای گفتن زیاد داشتم اما نگفتم... این دفعه دیگه عشق نبود که نمیذاشت حرفهامو بزنم... ایندفعه دیگه طرف حرفهام, خدا بود. خدا انگار از اولشم با من مشکل داشته بوده که منو داده دست شماها. شاید اون چیزی که بودیستها بهش اعتقاد دارن واقعیت داره... شاید من تو زندگی قبلی, آنچنان موجود بدی بودم که خدا تو این زندگی منو تبعید کرده به ایران... یه قبر به ابعاد زیاد در خیلی... اما چیزی نگفتم. اینا حرفهای توی دله. بذار هرچی میخوان بگن. من پوستم کلفت تر از این حرفهاست... اونها به من نق میزنن منم به خدا... بیچاره خدا...
    وقتی این هم جواب نداد. تهدیدها شروع شدن. بابام میگفت منو آق والدین میکنه... اما بهش نگفتم که من خیلی وقته آق فرزندش کردم. پدر حمید هم بدون تعارف گفت که از شرکت میندازتش بیرون و از ارث محرومش میکنه... یعنی این چی بود که اینقدر مهم بود؟ چرا موندن ما دوتا با هم اینقدر مهم بود؟ نفهمیدم... ازدواج فقط وقتی ازدواجه که طرفین, آدم باشن. چیزی که نه دیگه من بودم نه حمید... به جای اینکه بگن حالا کاریه که شده و به فکر راه چاره باشن, داشتن از موضع قدرت وارد میشدن...
    این دیگه مسئله مهمی بود. نمیشد همینجوری ازش گذشت. البته من اصلا به فلان جام هم نبود. اما از حمید مطمئن نبودم. باید تصمیم جدی میگرفتیم. حالا دیگه حمید تقریبا هر شب خونه بود و با هم استراتژیها و راههای پیش رومونو, بررسی میکردیم. آخرش هم به این نتیجه رسیدیم که من و حمید بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردیم, کوبیده و تحقیر شدیم که بتونیم با هم زیر یه سقف زندگی کنیم... راه دیگه ای نبود. بابام توهینهایی پیش حمید به من کرده بود که اندازه گه پیش خودم ارزش نداشتم. چه برسه پیش حمید. حمید هم طوری پیش من خرد شده بود که اصلا براش ارزشی قائل نبودم.
    -حمید؟ میتونی از ارث و میراث بابات و کار و بارت بگذری؟ شوخی نیست ها...
    -هر گهی دلشون میخواد بخورن... کارتن خواب بشم تو خیابونا از این بهتره... تو چیکار میکنی؟
    -نمیدونم... میخوام بذارم برم خارج... تو ترکیه جندگی کنم از این کمتر تحقیر میشم... بازم مرام ترکها...
    -اوکی... پس از فردا با هم میریم واسه پاسپورت... تو برو... منم ببینم چه خاکی تو سرم میریزم...
    اما رقیب رو دست کم گرفته بودیم...
    وقتی بعد از ظهر خسته و کوفته برگشتیم خونه یه دفعه زنگ زدن. کی بود یعنی؟ درو که باز کردم بابای خودم و بابای حمید و دو تا داداشاش پشت در بودن.
    -کجا بودین شما دوتا؟
    -رفته بودیم بیرون...
    سیلی محکمی که بابام زد تو دهنم نفسمو بند آورد. یه لحظه حواسمو جمع کردم و دیدم بابای حمید هم درحالیکه داره کمربندشو باز میکنه و حمیدو صدا میکنه, داره میره تو... فقط وقت کردم بگم حمید مراقب باش و بعدش چک و لگدهای بابام نشست رو تنم. طوری میزد که بن لادن برجهای دوقلو رو نزده بود... خیلی خرد شده بودم. کلا شکسته بودم. تحقیر شده بودم. آخه چه معنی میده که زن سی ساله رو میزنی؟ اونم دخترتو؟ به چه جرمی؟ بی انصاف یه دونه همچین با لگد زد تو شکمم که حس کردم روده هام ترکید... بعدشم با کمربندش زد. شاید اگه گریه میکردم ولم میکرد. اما گریه نکردم. میدونستم اگه گریه کنم خودمو میکشم... بابا داد میزد و میگفت اگه میخواین ادای بچه ها رو در بیارین, منم میدونم چطور تربیتتون کنم... همیشه به مامانت میگفتم, اگه همون اولش دخترتو نزنی بعدا باید به زانوت بزنی... حالام دیر نشده... آدمت میکنم تو رو, من! صدای عربده های بابای حمید هم که نمیدونم چی میگفت به گوشم میخورد. نمیدونم چقدر طول کشید که دست از سرمون ور داشتن و رفتن. تا شب همونطوری رو زمین تو حیاط موندم. تنم مشکل نداشت اما روحم شکسته بود و با هر تکون خرده هاش میرفت تو تنم. از حمید هم خبری نبود. دلم شور میزد. اگه بابام منو اینطوری زده بود, پس ببین اونا سه تایی چیکار کرده بودن. نکنه خون ریزی, مون ریزی کرده باشه؟ به زور خودمو کشیدم داخل تو خونه... حمید داغون و شکسته نشسته بود و تکیه داده بود به دیوار و زانوهاشو گرفته بود تو بغلش.
    -چیکارت کردن؟
    فقط نگاهم کرد. اما جوابمو از نگاهش و خون دماغش گرفتم. هیچ چی تو نگاهش نبود. خالی بود... همونجوری کنار دیوار از درد و خستگی خوابم برد. صبح که چشمامو باز کردم حمید همونطوری تو همون حالت نشسته بود و داشت نگاه میکرد. دلم خیلی درد میکرد. وقتی رفتم دستشویی یه دفعه تمام دستشویی پر از خون شد و از بیحالی هیچ چی نفهمیدم... خوشحال بودم... شاید بتونم بمیرم...
    تو همون دستشوئی بیدار شدم. نمیدونم چقدر تو اون حالت مونده بودم. چند ساعت؟ چند روز شاید؟ از اون به بعد من و حمید دیگه سکوت کردیم. چند روزی خوابیدیم و استراحت کردیم و وقتی نمردیم همه چیز تا اون جائی که میتونست برگشت به روال عادی. نفهمیدم دلیل اون خونریزی چی بود چون دکتر نرفتم. اما خودش رفته رفته خوب شد. وقتی یکی بد شانس باشه سرشم ببری نمیمیره... یه ده روزی که گذشت تلفن زنگ زد. سیمشو کشیدم و رفتم یه چکش آوردم. کوچکترین صدایی رو اعصابم بود اما صدای شکستن تلفن داشت یه چیزی رو توم ارضا میکرد... یه کم بعد موبایلم زنگ زد. اونم طوری کوبیدمش به دیوار که خرد شد...
    خونه نیومدنهای حمید هم دوباره شروع شده بود. عمو در نهایت بزرگواری از سر تقصیرات حمید گذشته بود و بهش اجازه داده بود برگرده سر کار. من اما... هنوز مورد عفو قرار نگرفته بودم و مامان و بابام بهم زنگ نمیزدن. من هم نه جایی میرفتم نه جایی می اومدم. تو خونه هیچ چیز نبود جز آب. هرچند گشنه نبودم. یه بار که از جلوی آینه رد شدم متوجه شدم چقدر لاغر شدم. در کل دختر لاغری بودم اما الان نصف شده بودم. اونی که تو آینه بهم زل زده بود یه وقتی میشناختمش اما الان دیگه نه براش ارزشی قائل بودم نه میشناختمش. تازه از دستش عصبانی هم بودم. اونقدر که یه توف گنده انداختم تو صورت بی لیاقتش و رد شدم رفتم. اما یه دفعه موجود بی وجود انگار به خودش اومد. دوباره برگشت. یه چیزی تو نگاهش دیدم که... مثل جنازه ها کفنمو تنم کردم و رفتم سر کوچه و از تلفن عمومی یه زنگ زدم به حمید. قبلا وقتی جواب میداد سرد بود, اما الان بیروح جوابمو داد. گفت سر کاره... بهش قضیه رو توضیح دادم که میرم بیرون و نمیدونم کی میام. شایدم اصلا نیام. اگه اومد خونه تعجب نکنه که نیستم و قطع کردم... بعدش هم بی هدف راه افتادم تو خیابون. پاهام میلرزید. اما باید میرفتم. کجاش زیاد مهم نبود. چشم باز کردم دیدم هوا تاریک شده و من نشستم کنار خیابون و پاهام تو جوبه. اصلا نمیدونستم چطوری تا اینجا اومدم یا اینجا کجاست. خیابون خلوت بود. اونطرف خیابون یه تابلو توجهمو جلب کرد. بی اختیار پا شدم و میون بوق و فحشهای راننده ها که داشتن پدر و مادرمو میشستن و پهن میکردن رفتم اونطرف. برای اینکه بیشتر فحش بدن انگشت وسطمو گرفتم طرفشون و اونا هم کم نذاشتن. دستشون درد نکنه. اما دلم خنک نشد. نمیدونم چرا...


    یه ساختمان پزشکان بود که اسم یه روانشناس هم جزو لیستشون بود. هادی نمیدونم چی چی... از پله ها بالا میرفتم و هر طبقه لیست پزشکا رو چک میکردم. تا اینکه بالاخره تو طبقه چهارم, پیداش کردم. رفتم تو... منشی از من جوانتر میزد. دماغ عملی و لبای پروتز و هفت قلم آرایش.
    -سلام خانوم... میشه...
    -شرمنده... آخرین مریض توئه... آقای دکتر دیگه برای امروز مریض نمیپذ...
    هر چی ناز و گوز بود جمع کرده بود تو صداش و درحالیکه واسه من عشوه شتری می اومد, داشت منو از سرش باز میکرد. پس یه بمب ساعتی, لحظه ترکیدنش, همچین احساسی باید داشته باشه. یه چیزی مثل الان من... نمیدونم چی بود که یه دفعه باعث شد بترکم. نگاه عاقل اندر سفیه دختره یا شایدم لحن حرف زدنش که مثل نوار ضبط شده داشت چرندیات تحویلم میداد. اونم بدون اینکه حتی واقعا بهم نگاه کنه. لحظه ای بود که میتونستم آدم بکشم و برام هم فرقی نمیکرد کی... یکی باید جواب ظلم این چند ساله رو بهم میداد. یقه اشو گرفتم تو دو تا دستام و کشیدمش تو سینه ام و خیلی آروم زمزمه کردم:
    -به آقای دکترت میگی با من حرف بزنه؟ یا هر چهارتامونو اینجا آتیش بزنم؟!!!!!!!!!!
    -آقای دکتر!!!!!! کمک!!!!!! آقای دک...
    در اتاق دکتر باز شد و یه مرد شاید همسنهای خودم یا یک کم بزرگتر سراسیمه اومد بیرون.
    -چی...
    انگار سریع همه چیز دستگیرش شد. سریع اومد طرف ما و در حالیکه شونه های منو گرفته بود تو دستاش آروم زمزمه کرد:
    -ولش کن... آفرین... آها... همینطوری خوبه... آفرین عزیزم... خانوم امجدی یه وقت بده به این خا...
    -همین الان! تو رو خدا! جون مادرت! جون زنت... جون بچه ات...همین الان... اگه با یکی حرف نزنم...
    فقط داشتم قسمش میدادم. نمیدونستم کدومش قرار بود بگیره. فقط میخواستم مجابش کنم که بهم کمک کنه. اگه از اینجا میرفتم بیرون فقط خدا میدونه چیکار قراربود بکنم. نگاهش ناراحت و درمونده بود:
    -میتونی یه چند لحظه صبر کنی؟ که من مریضمو راه بندازم؟
    نمیدونستم میتونم یا نه اما چاره ای نبود. سرمو به علامت باشه تکون دادم. خیلی طول نکشید که مریضشو راه انداخت و منشیشم مرخص کرد. البته قبل رفتنش از دختره معذرت خواستم. هرچند حقش بود عوضی...
    اونشب تا ساعت یک نصفه شب پیش هادی بودم. آدم خیلی ملایمی بود و صداش یه گرما و محبت عجیبی توش داشت که آرومم میکرد. هر چند زیاد نتونست چیزی بگه. من گفتم و اون شنید. روبروم تو مبلش فرو رفته بود. منم اولش نشسته بودم اما هر چی بیشتر میگفتم همونقدر توانم تحلیل میرفت و کم کم حس کردم باید به پهلوم دراز بکشم. گفتم... همه چیزو گفتم... دستش درد نکنه... خدا عمر با عزت بهش بده که مثل یه فرشته نجات به دادم رسید.
    -تموم شد؟
    -تازه شروع شده... نمیدونم بقیه عمرمو باید چیکار کنم... با خودم چیکار کنم؟ الان سی سالمه... تا آخر دنیا باید در حسرت یه دست محبت بسوزم؟ احساس میکنم زنده به گور شدم...
    -زنده به گور... خیلی عمیق بود...
    تمسخر و تلخی صداشو نتونستم ندیده بگیرم. برای اولین بار یه نگاه انداختم تو چشماش و به جز خودم یکی دیگه رو دیدم.
    مخصوصا حالا که دیگه سبک شده بودم و احساس بهتری داشتم. نمیدونم چرا. اما خدا رو شکر میکردم که من عذاب وجدان ندارم. حداقل من زندگی کسی رو ازش نگرفتم. یا زندگی کسی رو براش زهر نکردم... وقتی به هادی نگاه میکردم حس خاصی بهم دست میداد. نمیدونم جرات بود یا ترس از تنهائی. هر چند جفتشم گاهی وقتها یکیه. اما وقتی به خودم اومدم دیدم ایستادیم و تو آغوش هادی دارم میلرزم و لبامون به هم قفل شده. سریع خودمو ازش جدا کردم. توی ابروهام عرق کرده بود و داشتم خفه میشدم. هادی اما آروم به نظر میرسید.:
    -ببخشید! اصلا نمیدونم چرا این کارو کردم... من... آخه... ساعت چنده؟
    یه نگاه به ساعتم انداختم. ساعت یک و نیم نصف شب بود. هر چند زمان برای من خیلی وقت بود متوقف شده بود. از وقتی که به عقد حمید در اومدم و امیدم نا امید شد...
    -ببخشید به خدا... اصلا منظورم این نبود...
    هادی بدون حرف فقط نگاهم میکرد. انگار تازه به خودم اومده بودم. من نه کیف با خودم آورده بودم نه چیزی. الان چه طوری برگردم خونه؟ اصلا آدرس اینجا کجا بود؟ آروم اومد سمت من و دستمو گرفت و برد سمت لباش. خشکم زده بود. این حس چی بود که داشت اینطوری جون میگرفت؟ حس میکردم برای اولین باره که تو زندگی برای یکی مهم هستم. عشق نبود. شهوت هم نبود. فقط بی پناهی بود به اندازه سی سال. یه پناهگاه احتیاج داشتم... شایدم ترس از قبول شکست بود. ترس از قبول شکستگی. ترس از یک زندگی و آینده ای اجباری بود. وقتی لباشو گذاشت رو لبام, مقاومت نکردم. نمیدونم چرا گذاشتم منو ببوسه و جلوی پیشرفتهای بعدیش رو هم نگرفتم. نمیتونم بگم از نوازشهاش لذت میبردم چون بیشتر بیتفاوت بودم. اما چندشم هم نمیشد. مرد قشنگ و خوش تیپی بود با یه عطر خلسه آور. احساسی به هادی نداشتم. اما عطر گرم و ادویه دارش منو میبرد تا یه جای خوب. یه جایی که من تنها بودم و دردی نبود... از اولش هم فقط از تیپهای بور خوشم می اومد. مثل لئوناردو... این اسم منو یاد چیزی مینداخت که خیلی وقت بود از یادم رفته بود... آزادی؟ زندگی؟ عشق! عشق بود... اما الان احتیاج داشتم که از این بی وجودی دربیام. احتیاج به محبت. احتیاج به... به... وقتی دکمه های مانتومو باز کرد و روسریمو پرت کرد اونطرف, از خجالت خزیدم تو بغلش. و صورتمو پنهون کردم تو سینه اش. اون هم با محبت بغلم کرده بود و آروم با ساعدش کتفهامو نوازش میکرد. بغلش گرم بود. برخلاف من که یخ زده بودم. نوازش هاش کم کم بالاتر اومد و رفت تو موهام و داشت سرمو ماساژ میداد. چه احساس خوبی بود... حس خوب نوازش. حس خوب وجود داشتن... برای منی که... وجود نداشتم... انگار تازه داشتم به خودم می اومدم... نیاز من سکس نبود... نیاز من وجود گرم یه مرد نبود, برای تن سردم... احتیاج من بچه نبود... احتیاج من آزادی بود... اونقدر عاشق آزادی و اوج گرفتن بودم که امکان نداشت ازش بگذرم... من قویتر از این حرفهام... احتیاج من... خودم بودم...
    سراسیمه ازش جدا شدم و کلافه سرمو گرفتم تو دستام و خیره شدم به هادی که تکیه اشو داد به میزش.
    -منو میرسونی خونه؟ نه پول دارم نه میدونم کجام...
    -مطمئنی نمیخوای بمونی؟ پیش من... پیش من نه دردی هست نه کسی که اذیتت کنه...
    چشمای سیاهش که خیره شده بود به عمق روحم به طرز عجیبی منو مسخ میکردن. صداش رفته رفته گرم تر میشد و رخوت آور تر... میخواستم بمونم؟ چقدر وجودش رخوت آور بود. مثل لحظه ای که چراغارو خاموش میکنی که بخوابی. بعد از یه روز جون کندن و خستگی... هنوز تصمیم قطعی نگرفته بودم. نمیدونم چرا احساس خطر میکردم... یه چیزی غلط بود...
    -نمیخوام بمونم... میخوام برم...
    -مطمئنی؟ اگه بری... راه سختی در پیش داری... میتونی از پسش بر بیای؟
    -میخوام برم...
    زیر دلم تیر کشید. چشممو که باز کردم رو زمین دستشوئی افتاده بودم و زیرم پر از خون. تمام تنم از جای کمربندها میسوخت. یعنی خواب دیده بودم؟ حس و حال عجیبی داشتم پر از حس زندگی بودم اما نا نداشتم. بلند شدم. دستمو گرفتم به دیوار. صدام در نمی اومد:
    -ح... میت؟ کمک... ک... مک...
    با حمید رفتیم دکتر. وقتی گفتن چی شده و پای پلیس کشیده شد وسط برای تحقیقات, گفتیم که دزد زده بهمون و غارتمون کرده. دروغ نگفته بودیم. عین واقعیت بود. دزد زده بود بهمون و هست و نیستمون رو برده بود. عزت نفسم سر جاش نبود. انسانیت. عشق. وجود. جرات. شخصیتم... همه چیزو برده بودن و لخت و پتی ولمون کرده بودن...یه سرقت سی ساله... هیچکدوم نتونستیم دقیق چهرۀ سارق رو برای پلیس توضیح بدیم. یه دزد هزار چهره بود با هزار جسم متفاوت. کدومشو باید میگفتیم؟ این وسط فقط یه همدرد بود. اونم حمید. یه غریبه که اسم شوهر رو یدک میکشید. باهاش حرف زدم. نمیخواستم برگردم تو خونه ای که نزدیک بود قتلگاه من بشه و توش به معنای کلمه تحقیر شده بودم. همون شب رفتیم هتل و چند روز طول کشید تا بخوایم خونه رو بفروشیم و یه خونۀ جدید پیدا کنیم. سریع فروش رفت. خونه به اسم حمید بود. حمید هم نامردی نکرد و از طریق دوستاش سریع خونه رو فروخت. مخصوصا که مبله هم بود و قیمت فرشهاش بالا. از همه چیزش منزجر و متنفر بودم. اونقدری دستمو گرفت که بخوام یه جای معقول تو تهران خونه بخرم و بقیه اشم بذارم بانک و همه جا چو انداختیم که قراره قاچاقی بریم ترکیه...
    اما هر جفتمون تو ایران رفتیم پی سرنوشت خودش. بذار دنبالمون بگردن. هر چند نمیگردن. من به آزادی خودم تو این آپارتمان کوچولو که به وسعت دنیاس قانعم. بذار گرفتاری و جستجوی اونهایی که دنبالم میگردن, به اندازۀ دنیا بزرگ باشه... کیک تولدم... دون دونه و قرمز و ترش مزه با یک عالمه نمک...
    پایان


    نوشته:‌ ایول

  • 9

  • 1




  • نظرات:
    •   Najvaa
    • 3 سال،2 ماه
      • 1

    • مثل همیشه عالییییییی :-*


    •   nazi-khanoom
    • 3 سال،2 ماه
      • 1

    • مثل همیشه عالی. از خوندن داستانهای شما شادی جان واقعا لذت میبرم. جمله ها کوتاه و روون که راحت با مخاطب ارتباط برقرار میکنه. فقط اونجایی که گفت "برم ترکیه جندگی کنم کمتر تحقیر میشم و بعد حمید راحت گفت اوکی فردا بریم برات پاسپورت بگیریم " این بیخیالی حمید نسبت به این حرف یکم تو ذوقم زد. درسته همو دوست ندارن اما بالاخره زن و شوهرن. بقیه ش عالی بود. خسته نباشین (rose)


    •   poor_girl
    • 3 سال،2 ماه
      • 2

    • ایوله عزییییزم :-* هر وقت اسمتو میبینم ذوق میکنم.
      این داستان سرگذشت خودت بود ؟
      راستش نتونستم مثل داستانهای دیگت باهاش ارتباط برقرار کنم ، اما کامل خوندمش و واقعا بی نقص بود اما بازم میگم من نوشته های دیگتو توی سبک مخصوص خودت بیشتر میپسندم:)
      بااینحال خوشحالم که هستی (rose)


    •   Najvaa
    • 3 سال،2 ماه
      • 1

    • با این داستان لطف بزرگی بهم کردی. باعث شدی تو فکر فرو برم. من همیشه به مردم میگم زود قضاوت نکنین، تحمل داشته باشین، گاهی اوقات بی تفاوت باشین و...
      اما وقتی میخوندم که روانپزشک با شخصیت اول داستان رابطه برقرار کرده ناخوداگاه داشتم پر میشدم و اماده ی انفجار بودم که سیل انتقادات رو روانه کنم که اااااای یعنی چی؟ کی گفته اینطوریه؟! ما قسم خوردیم و... و بعد که دیدم این رو توی توهماتش دیده از خودم خجالت کشیدم. چقدر عجیب که خودم رو نتونستم بشناسم و روانشناس شدم! فکر کنم به مدتی تنهایی احتیاج دارم :-(:-(:-(


    •   lolitajoojoo
    • 3 سال،2 ماه
      • 2

    • قشنگ بود


    •   ازیتاجون
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • نظری ندالم


    •   pesarhashariii
    • 3 سال،2 ماه
      • 1

    • سلام...خیلی خوب مینویسی و میشه همزاد پنداری کرد با شخصیت اول داستانت...آفرین


    •   problemsolver
    • 3 سال،2 ماه
      • 1

    • اهههه....فصل انار نیست که!
      گشنم شداا...فدات ایول جان!موقعی که داستاناتو میخونمذیه لحظه از جسمم کنده میشم و میرم جای شخصیت!هر چقدرم بهش سخت میگذره حس میکنم جایی غیر اینجام!مثل همیشه لذت بردم!خستگیم در رف


    •   hosna_khanoom
    • 3 سال،2 ماه
      • 1

    • Kheili qashang bood.. ye hese ajibi dashtm moqe khoondn.. nmd chi bood vli.. kheili ajib bood... :( (ok)


    •   off_boy
    • 3 سال،2 ماه
      • 1

    • جندین بار گفتم دوباره هم میگم علاقه ای به خوندن داستان های دنباله دار ندارم فقط اسم داستان وادارم کرد بیام و کامنت بذارم.نمیدونم قضیه چیه شایدم به مشکلی که واسه من پیش اومده هیچ ارتباطی نداشته باشه.منم گرفتار یه عشق ممنوعه شدم.عاشق کسی که شوهر داره و جدیدا حامله هم شده.خیلی بده عاشق کسی باشی که بدونی هیچ راهی نداری که بهش برسی و بدتر از اون بدونی این یه حس یه طرفه نیست...روح و روانم بهم ریخته.خیلی داغونم...


    •   TIRASS
    • 3 سال،2 ماه
      • 1

    • شادی جان سلام
      داستان زیبایی بود و مبین یکی از دردهای اجتماعمون
      پر از خیالپردازیهای بدیع اما تلخ
      خسته نباشی و البته ...
      اگر اجازه بدی درموردش تو یه فرصت مناسب بیشتر حرف میزنیم


    •   Master_Fucker
    • 3 سال،2 ماه
      • 1

    • این داستان عجیب داغونم کرد..... شکسته بسته خوندمش چون خیلی از صحنه هاشو از حفظ بودم ، حتی خندمم گرفته بود ، روزی که داشتم واسه اولین بار زنمو بعد ازدواج در آغوش میکشیدم فکرشم نمیکردم یروز برسم به پایانی که حتی نخوام یه ثانیه دوباره ببینمش.... طلاق واسم خنده دار بود اما.... هه! چی فک میکردم و چی شد!
      چرخ زندگیه لامصب خیلی جالبه
      حرفی ندارم ، همه ی اینا گذشتو باز میگذره فقط کاش میشد خاطراتو از صفحه ی روزگار حذف کرد


    •   Master_Fucker
    • 3 سال،2 ماه
      • 1

    • حرفاتو باس با طلا نوشت با اینکه یه زنی! البت جسارت نشه ، هیچ وقت فکر نمیکردم یه زن تا این حد واقعیت گرا باشه ، واسم عجیب بود ،در کل تف تف تو این ای کاشا که هیچ وقت رنگ واقعیت نمیگیره!


    •   Master_Fucker
    • 3 سال،2 ماه
      • 2

    • حق داری ؛ در وهله ی اول و فارغ از جنسیت انسانم آرزوست (ok) (ok) (ok) حس میکنم جامعه به اندازه ی کافی حیوون یا انسان نما تو کالبده زن و مرد داره.....


    •   ARAD_SM
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • دروووووود برایول گل عاااااااااالی بودی مث همیشه خیلی زیبا بودداستانت اصلاً زمانونفهمیدم انقد غرق داستانت بودم ادامه بده ایول جان مثل آراد نشی بیخیال داستان نویسی شی دمت گرم بدرود


    •   قزوین1395
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • دوست گرامی با عرض پوزش به نظر من قسمت اول داستانت بسیار زبا بود وتمام اصول داستان نویسی توش رعایت شده بود .شادی وغم در کنار هم بودن ..اگر سعی میکردی در قسمت دوم هم یک مقدار شادی از جملاهات بیرون میومد یک مقدار روح به داستانت میداد.ولی در کل عالی بود ومشتاقانه منتظر قسمت سوم هستم.به امید موفقیت روز افزون برای شما دوست گرامی (rose) (rose)


    •   Mylove509
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • eyval jan yadet rafte bud az dokhtar khaleye dokhtare ke hamid asheghesh bud tu in ghesmat hichi begi ...
      be har hal kub merc


    •   mahya321
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • سلام شادي عزيز ، بهترين نويسنده اي هستيد كه تا حالا ديدم ، من داستان ستاره سربي رو تا قسمت 4 خوندم و بيقرارم براي قسمت بعد و آخر داستان خواهش ميكنم بگين ادامه داستان كجاست؟؟؟؟؟؟؟؟


    •   mahya321
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • ادامه ستاره سربي رو با تغير نام بازي بزرگان پيدا كردم
      هيچ كلمه اي در وصف قلم ات نيست كه بگم بجز دست مريزاد
      فقط اگه فرصت كردين جواب بدين بازي بزرگان تا قسمت 4 است كه خوندم ادامه اش كجاست؟
      و عشق ممنوع رو هم تا دو خوندم و ادامه شو پيدا نميكنم خواهش ميكنم بهم بگيد كجاست


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو