عشق و اشک

    ه ه ه ه ... سعید؟
    (سعید آروم لبشو از روی گردنم برداشت و یواش گفت) -جانم عزیزم؟
    بغض گلومو گرفته بود.با یه صدای گرفته که نمیدونم از کجام میومد گفتم: سعید خواهش میکنم نرو..(دستم لای موهاش آروم میخزید و همونطور منتظر نگاش میکرذم.)
    اخمش و کشید توهم و گفت: هانی هنوز که 100% نیست.اگه هم بشه,من که ولت نمیکنم.میرم ترکیه هرشب باهم حرف میزنیم تو skype,وقتیم گرین کارت و بگیرم و بعدم برسم آمریکا,سریع برمیگردم پیشت فدات شم.( یه لبخند ملیح ازونایی که عاشقشم زد و پیشونیمو بوسید.)
    میدونستم الکی میگه.گفتم: باشه ( لبخندم زدم که یعنی باور کردم)
    دراز کشیده بودم و سعیدم روی من بود.(لباسم یه دامن کوتاه تا بالای زانوم بود با یه بلوز دکلته ی قرمز.یه سوتین پشت گردنی آبی با شورت آبی داشتم.)
    پاهام دور کمرش حلقه بود.یه دستمو می کشیدم لای موهاش و دست دیگه امو روی کمرش آروم از بالا میکشیدم به پایین...
    داشت آروم لبامو میمکید.عاشق لبام بود.یعنی خب خیلی ها بودن اما سعید اولین کسی بود که میتونست هرموقع میخواد ببوستشون!
    یواش می مکید..چشامو بسته بودم...روانیه بوسه هاش بودم...آروم از لبم اومد پایین.چونه امو بوسید,گردنمو میلیسید و بوس میکرد.انقدر خودشو بهم فشار میداد که سگک کمربندش روی کسم بود و از فشار اون آبم اومده بود و یکم آه میکشیدم. :D
    یهو گفت: -هانی لباسامونو درآریم دیگه.اینجوری نمیشه خوب بچسبم بت!
    (خنده ای از سر خجالت زدم و گفتم) : باشه عزیزم..
    یهو منو محکم گرفت و چرخیدیم.غلت زدیم یعنی.جوری که من ایندفعه روی شکمش نشسته بودم.یکم رفتم عقب تر که دلش درد نیاد.نشست و منم کمکش کردم بلوزشو در بیاره.اونم دکلته منو کشید پایین و دستشو برد پشت کمرم.بند سوتینمو باز کرد.بعدم گره ی پشت گردنمو باز کرد.دستش یخ کرده بود.دستشاشو گذاشت روی سینه هام و آروم چلوندشون.سرمای دستاش رو نوک سینم بیشتر حس میشد.همونجوی نشسته,سرمو بردم جلو.آروم لب میگرفتیمو اونم بدنمو همه جاشو لمس میکرد آروم... اول سینه هامو..بعد خزش دستاش روی کمرم...بعد رونم... آروم رفت عقب و دراز کشید و منم چون لبلم رو لبش بود و نمیخواستم 1 ثانیه جدا شم یهو افتادم روش.تنمون داغ داغ بود..هنوز شلوار پاش بود.برجستگی کیرشو زیرم حس میکردم.دستشو کشید روی کونم.برد زیر شرتم.تازه اپیلاسیون کرده بودم واسه همین بعضی جاهای دور کسم یکم ملتهب بود.
    خیس خیس بودم.
    - یه چی بگم؟
    -بگو عشقم
    -خجالت میکشم.......چرا انقد خیس شدم یهو!!!
    -خب عشقم با اون آه هایی که تو میکشیدی معلومه که خیس میشی دیگه!!!
    سینمو گرفت و یه نگاهی بشون کرد.گفت : -ووووووووی.!! نی نی بشم؟؟
    (من با خنده و خجالت) : بشو
    آروم سینه ی سمت چپیمو میلیسید و میک میزد.وای اصن معرکه بود.سرمو گرفتم بالا و چشامم بسته بودم. حشری بودم.
    بعد رفت سراغ اونیکی.با دستش با قبلی بازی میکرد.یواش نوکشو فشار میداد.
    گفتم: سعید... آرومممممم!!!! آهههیی...
    خندیدیم باهم.یهو گوشیم زنگ خورد.گفت: هانی,جان من ولش کن!!
    -نمیشه که عشقم.ممکنه مامانم باشه.یا سحر باشه.گفت باشه.من میارم گوشیتو.بوسم کرد رفت گوشیمو آورد.
    -بیا شیماخانومه! اه بدم میاد ازین دختره ها! ( خندید)
    - هوووو خواهرمه ها!!!!! (گوشیو گرفتمو از رو تخت مامانش اینا بلند شدم رفتم توی هال.)
    -بله؟
    -الو!!!! شیدرخ ( گریه میکرد)
    (یهو هول شدم) - الو؟؟؟شیما!!! چیه چته؟؟؟چی شده؟؟؟؟
    - (صدای گریه)
    -لامسسسسب د حرف بزن توله سگ!
    سعید دوید بیرون از اتاق.گفت: چی میگه؟
    - گریه میکنه! ( هول بودم.دستم میلرزید.)
    ( از پشت تلفن) : - شیدرخ...شیدرخ مامان... ( صدای هق هق گریه)
    -مامان چی؟جون بکن!مامان چی؟
    -بیا خونه ( قطع کرد)
    صدای قلبمو قشنگ میشنیدم.سعید دستپاچه بود.گفت: چی شده شیدرخ؟
    -من.....نمیدونم.سعید هیچی نمیدونم! ( یهو گریم گرفت.شاید از ترس احتمال هایی بود که میدادم!!!)
    -سعید اومد بغلم کرد.لباسمو کشید بالا و گفت: بدو.بپوش بریم.ببرمت خونتون.
    رفتم مانتو و لباسامو پوشیدمو جمع کردیم و رفتم نشستم توی ماشینش.206 نوک مدادی داشت.
    ( اونروز مامانش اینا شمال بودن تا 1 هفته.از قصد نرفته بود که من برم پیشش!خله! انقد دعواش کردم! اما اون لحظه بودن سعید توی اون حال و شرایط و اتفاقاتی که بعدش افتاد,تنها دلیل نفس هاییه که الآن میکشم.)
    من و سعید هیچوقت سکس نکردیم..شاید چون سکس همیشه نهایت عشق نیست..هنوزم باهمیم.سعید بخاطر من نرفت آمریکا. اونشب مامان من سکته مغزی داشت.الآن 1 سال و نیمه که مامانم فوت کرده...
    ببخشید اگه زیاد داستان سکسی نبود.مهم اینه که خاطره ی یه شب پرازدرد یه آدم بین اینهمه انسان,مخلوطی از عشق و اشک بوده. همیشه قدر ماماناتونو بدونین.. خدافظ


    نوشته: شیدرخ

  • 6

  • 1




  • نظرات:
    •   رباینده
    • 7 سال،7 ماه
      • None

    • داستانت خیلی کوتاه بود


    •   جوان شیر
    • 7 سال،7 ماه
      • None

    • حالا حتما باید ضد حال میزدی
      نمیشد اون قضیه مرحومه مامانت رو نگی
      اگه نمیگفتی به کل داستانت لطمه میخورد
      خب حالا منظورت از نوشتن این چی بود
      یه چیزی میخواستی بگی
      ولی نتونستی به خواننده منتقلش کنی
      بیشتر دقت کن


    •   امام زاده بیژن
    • 7 سال،7 ماه
      • None

    • اکبــر داشت کتاب میخوند ، دستشو میبره لای پای کوکب.


      کوکب با عشوه میگه :


      آه عزیزم هوس سکس کردی !؟


      اکبــــر میگه:


      نه بابا میخوام دستم خیس شه ورق بزنم.


      مثل اینکه تازه گی پسرا تا به یه سری از دخترا میگن سلام... دختره فورا" خیـــــــــس میشه؟؟
      این خیس شدنم شده کلیشه واسه بعضی از داستانها


    •   حمید64
    • 7 سال،7 ماه
      • None

    • ای بابا خدا نیاره منم مشکل دارم و دارم سروکله میزنم منم یتیم هستم و سرپا خودم بزرگ شدم و جون میکنم اگه بخوای تمام مشکلات بچها رو تو کامنتها بخونی مشکل خودت یادت میره ..........داستانت بد نبود ولی خوب قسمته و تو نباید اخرش رو اینجوری تمام میکردی


    •   Artin.artist
    • 7 سال،7 ماه
      • None

    • Heeeey , khoda rahmatesh kone . Fohsh dadan o bikhial shid dg . Afarin


    •   ghalbe mesin
    • 7 سال،7 ماه
      • None

    • Khoda madareto rahmat kone, ba in khatere ke neveshti neshun dadi zarfiyate ino dari ke khub benevisi, neveshtano edame bede va dastan benvis na khatereh.


    •  
    • 7 سال،7 ماه
      • None

    • هانییییییییی:


      اخه دختر اینجا سایت سکسی هستش نه قدردانی از مادر .گوگل سرچ کن سایت دومی نه


      سومی به داستانت می خوره.


    •   Silver_fuck
    • 7 سال،7 ماه
      • None

    • خیلی خوشحالم که میبینم سعی و تلاشمون برای جا انداختن سبک جدیدی از نگارش و داستان نویسی توی این سایت به بار نشسته و الان که داستانها رو با گذشته مقایسه میکنم میبینم که حتی یک خاطره ی ساده هم خیلی خوب و بادر نظر گرفتن حداقل های نوشتن تبدیل به یک داستان خوب شده. البته نمیشه از هر کسی انتظار داشت که داستان سطح بالایی بنویسه اما همین تلاشهای حداقلی هم خیلی بهتر از خاطره هایی با ذکر قد و وزن و چهره و اندازه دور سینه و بازو و غیره ست. البته هنوزم گاهگاهی داستانهایی رو میبینیم که حتی از اسمشون حال بدی بهمون دست میده ولی مخاطبین خودشو داره و تنها کاری که میتونیم انجام بدیم اینه که داستانهای بهتری نوشته بشه..


    •   سوگلم
    • 7 سال،7 ماه
      • None

    • =)) =)) :)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) یک داستان جالب دیگه.


    •   سوگلم
    • 7 سال،7 ماه
      • None

    • داستان اکبر داشت کتاب میخوند رو میگما اشتباه فکر نکنین.


    •   baran jojo
    • 7 سال،7 ماه
      • None

    • داستانت قشنگ بود با اینکه کوتاه بود ولی قشنگ بود مرسی


    •   Naziita
    • 7 سال،7 ماه
      • None

    • Az esmesh hads zadam dastane khubi bashe avayel khub pishraft ama akharesh kharab shod o bad tamum kardish,ama bazam sabkesho dus dashtam,motmaenam tavanayie dastan nevisio dari,movafaq bashi


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو