عشق و سکس بد فرجام (۱)

1399/11/16

دوستان عزیز
امشب میخوام داستانی واقعی را براتون تعریف کنم که دو سال قبل برام اتفاق افتاد و از اون زمان زندگیمو عوض کرد. چیزی که شاید خیلیا تو فانتزی خودشون تخیلش میکنند و دوست دارن به واقعیت برسه اما باور کنید ممکنه لذت بخش باشه اما به دردسرهای بعدیش نمیارزه.
من فرخ هستم و 36 سال دارم. به خاطر کارم مجبورم مدام تو سفرهای داخلی باشم . تو اون سفر باید میرفتم بندرانزلی تا کار ترخیص بار تاجری را که از روسیه چوب آورده بود را انجام بدم. آدم مجرد خوبیش اینه که هر جا برسه جای خودشو پهن میکنه و من هم بخاطر هوای خوب شمال تصمیم داشتم بعد از کار بانکیم برم و نزدیک ساحل واسه خودم چادر بزنم.
اون روز کار بانکیم طول کشد و بخاطر نامه ای که نرسیده بود گرفتار شدم. آخر وقت اداری با رییس بانک که مردی حدوداً 43 ساله بود بیرون اومدیم و تو اون مدت کم خیلی صمیمی شده بودیم. تعارف کرد برای ناهار بریم منزلش اما چون شناختی نداشتم قبول نکردم.
دوری تو شهر زدم و رفتم سمت جاده آستارا. تا شب چرخیدم و داشتم میرفتم سمت ساحل که تلفنم زنگ خورد. همون رییس بانک بود و خواست برای شام برم منزلش. خیلی سعی کردم از زیرش در برم اما اصرار زیاد اون کار خودشو کرد. حس خوبی نداشتم و رفتارهاش عجیب بود.
به آدرسی که داده بود رسیدم و زنگ زدم. از پله ها که بالا رفتم دختر 14 ساله ای دم در ایستاده بود و با لبخند تعارفم کرد تو. دختر نازی بود و مودب با موهای بلند و مشکی که لبه های موهاشو رنگ بنفش کرده بود. وارد که شدم احمد آقا اومد جلو و دست داد و رفتیم تو سالن پذیرایی. خونه مرتب و شیک و بزرگی بود.
داشتیم از کارمون صحبت میکردیم که خانومش اومد تو سالن . یه زن حدود 40 ساله و فوق العاده خوش هیکل . کمر باریک و باسن برجسته و خوش فرم با سینه های 80. چشمان روشنی داشت که زیباییش را چند برابر میکرد. برای اون سن فوق العاده بود و معلوم بود خیلی به خودش میرسه. خیلی راحت باهام دست داد و نشست کنار شوهرش. یه تیشرت سبز چسبون پوشیده بود با یه شلوار پارچه ای سفید و تنگ. چنان تپلی کسش برجسته بود انگار لاپاش طالبی گذاشته! اولش خجالت میکشیدم باهاش رو در رو بشم اما بعد چند دقیقه بیشتر مخاطب حرفاش من بودم و شوهرش بلند شد رفت تو آشپزخونه.
وقتی برگشت سینی مشروب و مخلفات دستش بود و گذاشت رو میز. هر بار که راضیه ازجاش بلند میشد و میرفت تو آشپزخونه تا شام را آماده کنه بی اختیار باسنش نگاهم را به خودش میکشید. برای بار چندم احمد متوجه نگاهم شد و گفتم الانه که با اردنگی بیرونم کنه. اما با لبخند گیلاس را به طرفم گرفت.
_فرخ جان میخوریم به سلامتی خودمون .
_به سلامتی!
گیلاس اول را خوردم ودکای خوبی بود. راضیه هم اومد نشست و گیلاسش را رفت بالا.
_ماشالا احمد جان راضیه خانوم دست ما را از پشت بسته و حرفه ای حال میکنه.
_آره . سالهاست مشوب خوردنمون با همه و اینطوری صفاش بیشتره.
دخترشون که اسمش شیما بود در حالی که کوله پشتی رو دوشش بود اومد جلو و دست داد و خداحافظی کرد. از قرار معلوم شب را خونه مادربزرگش میموند تا ما راحت باشیم.
گیلاس دوم و سوم را خوردیم دیگه راضیه کله اش گرم شده بود و شروع به تعریف جوک کرد. ول کن هم نبود و دیگه جوکهاش بوی سکسی گرفته بود.
احمد نگاهی بهم کرد و رو به راضیه گفت: این فرخ الان میگه اینا بیتربیت هستن و من از راه نرسیده دارن خودشونو لو میدن!
راضیه عشوه ای اومد و اومد کنارم نشست و گفت: مگه نگفتی فرخ را مدتیه میشناسی؟ احمد لم داد رو کاناپه و گفت: سه ماهی هست تلفنی با هم تماس داشتیم و همش صحبت کار بوده. البته از فرخ شناخت خوبی پیدا کردم چون مجرده و نامحدود! اما امروز که فرخ را دیدم به دلم نشست و واسه همین کشوندمش خونه تا با هم آشنا بشیم!
خنده ای کردم و گفتم: چنان میگی کشوندی منو خونه که آدم فکر میکنه نقشه برام کشیدی؟
تو این سه ماهه که شناخته بودمش بارها از من درباره رابطه هام پرسیده بود و میدونست من تو کس کردن سن و سال برام مهم نیست و جز کون دادن هر کاری میکنم!
سه تایی زدیم زیر خنده و راضیه در حالیکه بلند میشد سرش را آورد دم گوشم و گفت: کجاشو دیدی؟ و رفت سمت آشپزخونه.
راستش کمی ترسیدم و احمد قشنگ فهمید. سرش را آورد جلو و گفت: من از بیست سالگی با راضیه رفیقم و الان هم جفتمون از هم راضی هستیم و نمیذاریم چیزی تو دل هم بمونه. حرفامون را خیلی راحت میزنیم و خواسته هامون را به زبون میاریم.
با خودم فکر میکردم چه دلیلی داره مسایل خصوصی خودشون را بهم بگه . راضیه آرایشگاه داشت و خیلی تو صحبت و بیان مسایل سکسی راحت بود. یکساعتی که گذشته بود دیگه خیلی راحت از هم لب میگرفتن و راضیه مینشست رو پای احمد و اون هم به شوخی سینه هاشو میگرفت و تکون میداد!
دیگه دوزاریم افتاده بود که داستان امشب رنگ و بوی دیگه داره ! چند سال قبلش تو کرج برام پیش اومده بود که زن و شوهر با هم به پستم خورده بود. اما اون مورد شوهره اولش بهم گفته بود که تو با زنم حال کن منم با تو!!! واسه همین فلنگو بسته بودم و کیر شوهره احتمالا نصیب کسی دیگه شده بود.
راضیه که گفت شام حاضره احمد با خنده بلند شد و گفت: شام چیه عزیزم؟ شکم خالی بهتره وگرنه خوش نمیگذره! هردوشون مست بودن و میخندیدن.
خیلی راحت کنار احمد نشستم و گفتم: ببین احمد جون، الان سرتون گرمه و فردا که سرحال بیایین هم از دست من دلخور میشی و هم کارمو عقب میندازی!
صدای قهقهه احمد بلند شد و به راضیه گفت: بابا این خیلی تیزه! و در حالی که میرفت سمت آشپزخونه تا ظرف مزه را پر کنه به راضیه گفت: خوبه کارمون راحته. خودت باهاش حرف بزن تا من برم چند تا آبجو از انبار بیارم.
از طرفی جا خوردم و از طرف دیگه خوشحال بودم این زن و شوهر بهم اعتماد کرده بودن. از در که بیرون رفت راضیه کنارم نشست.
_ناراحت نشدی که فرخ جان؟
_نه عزیزم. من مشکلی ندارم .اما ممکنه بعدا بین تو و احمد مشکل بوجود بیاد.
_فکرشو نکن .بار اول ما نیست. ما هرسال یکبار سعی میکنیم این یکنواختی سکسمون را حل کنیم . احمد هم تو این مدت باهات آشنا شده و امروز که تو را دیده اوکی کرده .منم که دیدمت خوشم اومد و این اتفاق امشب هست و رفت تا سال دیگه.
تا اومدم جوابشو بدم لبهاش اومد رو لبهامو گفت: هیسسسس…
شروع به لب بازی کردیم و تو عالم مستی بود و شهوتی. زبونش را روی زبونم میچرخوند و دستمو گرفت و گذاشت روی سینش. هنوز گیج بودم و منگ . کمی هلش دادم عقب و گفتم:
الان احمد بیاد دلخور میشه .شاید دوست داشته خودش هم باشه؟
خنده ای کرد و گفت: قرار بود من یخت را آب کنم اون هم تا یکربع دیگه نمیاد. فقط امیدوارم رفتارت باهاش عوض نشه و فکر کن سه تاییمون مجردیم و داریم تریسام میزنیم.
دوباره لبهامون رفت رو هم و مشغول شدیم. وقتی بهش گفتم ترجیح میدم دوش بگیرم و بعدش شروع کنیم بلند شد و دستمو گرفت و برد سمت حمام. بدون حرف زدن هم خودش لخت شد و هم من. کلاه حمامش را سرش کرد و داخل شدیم.
بدون معطلی شروع به ساک زدن کرد. مدام از کیرم تعریف میکرد و چنان به ته حلقش میرسوند که انگار جونم داره از کیرم بیرون میاد.
ازش پرسیدم: حالا تریسام را تو دوست داری با دو تا مرد باشی یا احمد دوست داره گاییده شدنت را ببینه؟
بلند شد و ایستاد و پشتش را بهم کرد. کیرم قشنگ لای پاش بود و انگار از تو کوسش حرارت بیرون میومد. دستامو گرفت و گذاشت لای سینه هاش و گفت:
چیزی که عوض داره گله نداره. منم موظفم یه مورد خوب براش پیدا کنم که تلافی بشه.البته یکی از دوستام هست که دو ساله میاد پیشمون و اگه امشب امتحانت را پس بدی فردا هم اون میاد. تا الان 4 ساله این کار را میکنیم و از هم شکایتی هم نداریم چون پارتنرمون هم میدونه این کار سالی یکباره و تکرار نمیشه. از امسال تو شریک ما هستی و امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم.
دوباره نشست و شروع به ساک زدن کرد. بیشتر از نیم ساعت بود تو حمام بودیم و مشروب کارمو ساخته بود و حالا حالاها آبم نمیومد. فقط فکر این بودم از حمام بریم بیرون چطور احمد را نگاه کنم.
راضیه در را باز کرد و احمد را صدا کرد. با اومدنش حوله را گرفت و بهم داد. رو به احمد کرد و گفت: صد رحمت به تیر بتونی. این امشب خیلی کار داره.
جفتشون خندیدن و راضیه رفت بیرون. دم در برگشت و گفت : صدات که کردم بیا تو اتاق خواب!
خودمو خشک کردم و حوله را دور خودم پیچیدم و زدم بیرون. رفتم سر میز و دو تا گیلاس ودکا پشت سر هم رفتم بالا و نشستم تو سالن.
صدای ناله راضیه را میشنیدم که هم میخندید و هم به احمد میگفت: بخور عزیزم زبونتو بیشتر بکن توش. آروم رفتم سمت اتاق که دیدم احمد لب تخت رو زمین نشسته و سرش لاپای راضیس.با دستهاش سینه های بزرگ راضیه را میمالید و زیر کسش ناله میکرد.
راضیه منو دید و به احمد گفت: بخورش .خیلی خوب میخوری .خوب خیسش کن فرخ با اون کیر کلفتش بیاد منو بگاد.
راست کرده بودم و حوله را کنار انداختم و مشغول تماشا شدم. یکربعی گذشته بود که با لیسیدن احمد راضیه ارضا شد و رفتن تو بغل هم. راضیه با دست اشاره کرد و داخل شدم. دیگه از احمد خجالت نمیکشیدم و خیلی راحت کنار راضیه دراز کشیدم. با دستهاش کیر هردومون را میمالید . احمد کیرش نازک و حدوداً دوازده سانتی بود. بقول خودش میگفت مال من مجلسیه مال تو سالادی!!!
شروع به صحبت کردیم و دیگه ساعت از نه گذشته بود. قرار گذاشتیم هرچی پوزیشن بلدیم انجام بدیم. از راضیه خواستم بشینه روی صورتم تا کس و کونش را بتونم بخورم. احمد هم ایستاد تا براش ساک بزنه. شروع خوبی بود چون راضیه وسطاش مدام میگفت: این لامصب خیلی خوبه احمد. خیلی دلم میخواست اون کون گنده و کمر باریکش را تو پیچ و تاب ببینم. تا تونستم سوراخ کونشو زبون زدم.
وقت کردن رسیده بود و پاهاشو بالا دادم و کیرم را توش فرستادم از تنگی بیش از حدش تعجب کردم. شروع کردم و با هر رفت و برگشتی نفسهای بلند راضیه احمد را حشری تر میکرد. مدام قربون و صدقش میرفت و راضیه هم وقیحانه از کیر من براش میگفت.
احمد هم میگفت : آره به فرخ کس بده. فردا که شبنم را جلو چشمات کردم میدم آبمو بخوری.
راضیه وحشی تر میشد و من هم ضربه هامو محکمتر میکردم. هم احمد و هم راضیه ارضا شده بودن و من هم دیگه داشتم میشدم که راضیه گفت: آبت که داشت میومد بریز تو دهنم. سرعتم را بیشتر کردم و سریع کشیدم بیرون و بردم دم دهنش. تا آخرین قطره را خورد و احمد در حالی که سینه راضیه را میمالید خنده ای کرد و گفت: دمت گرم خیلی باحالی .اصلا فکرشو نمیکردم.
اون شب تا ساعت یک همچنان مشغول بودیم و سه تایی کنار هم خوابیدیم. صبح احمد باید میرفت سر کار و با رفتنش ما که تو رختخواب بودیم باز هم شروع کردیم. نگران اومدن دخترش بودم که گفت : خیالت راحت اگر بخواد بیاد زنگ میزنه.
ساعت 9 پاشدیم و دوش گرفتیم و رفتم بانک تا کارامون را انجام بدم و برای ناهار برگردیم خونه.
اون روز قرار بود شبنم نفر چهارم هم بهمون اضافه بشه . نمیدونستم تا کی اونجا موندگار میشم اما تن و بدن راضیه و سکس بینظیرش منو بدجور پابند کرده بود.
این قسمت اول بود و تو قسمت بعد رابطه چهار نفره و عاقبت این هوس بازی راضیه و احمد را براتون مینویسم تا ببینید زوج هر چقدر هم راحت باشن و این مسئله را برای خودشون حل کرده باشن در نتیجه زندگیشون به گند کشیده میشه.
بقول معروف یکبار جستی ملخک دوبار جستی ملخک دفعه سوم خارت گاییدس ملخک!!!

نوشته: فرخ 63


👍 19
👎 6
16601 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

790045
2021-02-04 01:17:01 +0330 +0330

حواست به جستنات باشه حاجی 😁 بپا نخوره دوباره به خودت 😏 عاقلان دانند …

3 ❤️

790057
2021-02-04 01:31:12 +0330 +0330

از طرف شرکت میفرستادنت مسافرت های کاری بعد چادر میزدی توش میخوابیدی؟ برا عمو قربون نمکی کار میکردی مگه؟ رئیس بانک سه ماه با تو تلفنی حرف میزد؟ دوست دخترت بود مگه؟ زن رئیس هرسال کیر جدید میخورد رئیس هر سال کس تکراری؟؟ خیلی سوراخ داشت کستانت!

5 ❤️

790059
2021-02-04 01:38:08 +0330 +0330

امان از کون هایی که دادی

0 ❤️

790080
2021-02-04 03:01:51 +0330 +0330

عالی چهارنفرشم بنویس

0 ❤️