عشق و نفرت

    عزیز من تو چرا نمیفهمی.
    میگم نمیخوابه
    پرهام:یعنی چی نمیخوابه؟
    حالا این چرا عین کیر خر سیخ شده؟
    -اه
    چه میدونم، بیا تو یه خورده باهاش ور برو شاید خوابید
    پرهام-کس کش مگه خودت دست نداری؟
    -دست دارم، منتها تو بهتر میتونی روش مانور بدی
    جون من زود باش کلاسمون دیر میشه ها
    پرهام-اه
    لعنت به من
    همه پسر عمو دارن ماهم پسر عمو داریم اما یه کس مشنگش نصیب ما شده
    برو اونور
    -ایشالا بعدا جبران میکنم پرهام جون
    میگم یه خورده هم تف مالیش کنی خوبه ها
    پرهام-هان؟
    امر دیگه ای نیست جناب؟
    جون من تارف نکنی ها
    -خودت که اوستای این کاری، با تف بهتر میخوابه
    پرهام-آی خدا.اگر دوزخت فرداست امروز چرا میسوزم.
    بعد از 20 دقیقه موهام رو با کمک پرهام درست کردم و با عجله از خونه زدیم بیرون.
    خیابونا شلوغ بودن و ما 10 دقیقه بیشتر وقت نداشتیم تا به دانشگاه برسیم.
    من و پرهام تازه توی دانشگاه آزاد شیراز و رشته ی دندانپزشکی قبول شده بودیم و امروز اولین روز دانشگاهمون بود.
    یه حس خاص تو وجود من موج میزد نمیدونم دلهره بود یا ترس، هیجان بود یا استرس اما میدونم یه چیزی تو وجودم بود.
    دستام به رعشه افتاده بودن و قلبم داشت عین گنجشکی که توی دستای یه آدم اسیره تالاپ و تولوپ میکرد.
    پشت چراغ قرمز بودیم که پرهام صورتش رو به سمت من چرخوند.
    پرهام:چته بچه؟
    رنگت منو یاد پوست موز انداخت چرا اینجوری شدی؟
    -مگه چطوریم؟
    -تو سکته ی ناقص نزنی هنر کردی
    میخوای بزنم کنار یه آب قندی چیزی بهت بدم؟
    -آب قند دیگه چه کوفتیه بزن بریم نمیخوام اولین کلاسمون دیر بشه
    پرهام-به تو که داره خوش میگذره
    ماشالا هزار ماشالا بدون تار و تمبک داری بندری میرقصی
    عزیزم یه خورده خود دار باش.
    چراغ سبز شده بود و دوباره راه افتادیم.
    نمیدونم چرا ولی دوست داشتم پرهام هم مثل من باشه.
    بالاخره با کلی تاخیر رسیدیم دانشگاه و بعد از پارک کردن ماشین رفتیم بسمت کلاسا.
    پرهام:ببخشید خانوم میتونم بپرسم کلاس بافت شناسی کجا برگزار میشه؟
    برگشتم دیدم پرهام داره با یه دختری که تازه از کنار من رد شده بود حرف میزنه
    دختره:کریدور بالا چهارمین کلاس سمت چپ
    پرهام-آفرین آفرین
    شما چقدر خلاصه و مفید حرف میزنید معلومه که خیلی..
    دیگه طاقت نیاوردم رفتم دستشو گرفتم و بعد از معذرت خواهی از اون
    دختره کشوندمش سمت ساختمون
    پرهام:بچه تو چرا اینقدر بی فرهنگی
    حداقل میذاشتی یه تشکر خشک و خالی بکنم
    -آره جون عمه ات
    پرهام اینجا از این غلطا نمیکنی ها نیومده داری تابلومون میکنی.
    پرهام:تورو نمیدونم ولی من هنوز تابلو نشدم
    تو اگه شدی بگو تا بذارمت سر چهار راه
    پشت در کلاس بودیم.
    خواستم در بزنم که پرهام مچ دستمو گرفت
    پرهام:چیکار میکنی منگل؟
    -چیه؟نکنه میخوای تا صبح همینجا وایسی
    نه ولی خب اگه اینجوری هم بریم بهمون گیر میدن
    منم شنیده ام استادش از اون آدمای گنده دماغه که اگه باهات لج کرد پدرتو در میاره.
    یه فکردی کردم دیدم بد نمیگه
    -خب چیکار کنیم؟
    پرهام دست منو گرفت و برد سمت راه پله
    پرهام:برگرد...
    -چی؟؟؟؟
    پرهام:اه
    خفه شو میگم برگرد
    -مگه قزوینه که میگی برگرد.
    پرهام منو با دست برگردوند وبعد از چند لحظه صدای جر خوردن یه چیزی بگوشم رسید
    سریع برگشتم ببینم چی شده که پرهام یه سیلی آبدار خوابوند تو صورتم و بعدشم چنگ زد تو موهام و اونارو بهم ریخت.
    اشک تو چشام جمع شده بود آخه عوضی بدجوری محکم زده بود.
    دستمو بردم بالا که گفت:
    چیکار میکنی خره وایسا بهت توضیح میدم.
    نگاه مگه تو نمیخوای یه جوری بری سر کلاس
    که استاد گیر نده ؟
    -خب آره
    این چه ربطی به پاره کردن پیراهن من و این وحشی بازی های تو داره؟
    پرهام دست منو گرفت و کشوند سمت کلاس و گفت:
    بیا بریم تا بهت بگم
    دستمو آزاد کردم و گفتم
    من با این سر و وضع عمرا اگه پامو تو کلاس بزارم
    پرهام:اونوقت غیبت میخوری این واحد رو میوفتی ها.
    دوست داشتم همونجا خرخره اش رو به دندون بکشم اما اون معطل نکرد و چند ضربه به در زد.
    استاد:بفرمایید
    پرهام در رو باز کرد و دست منو گرفت و کشوند توی کلاس
    صحنه ی جالبی بود
    در حالی که چاک پشت پیراهنمو با دست چپ گرفته بودم و دست راستم توی دستای پرهام بود و با اون صورتی که بخاطر سیلی یه طرفش احتمالا قرمز شده بود و موهای درهم و برهم وارد کلاس شدم.
    از هیچ کسی صدایی در نمیومد.
    روم نمیشد برگردم و به کلاس نگاه کنم
    در حقیقت اصلا روم نمیشد سرم رو بالا بیارم.
    تنها دلخوشیم دست گرم پرهام بود.
    دستی که بارها و بارها به من کمک کرده بود.
    پرهام:سلام و درود بر استاد گرانقدر، ببخشین دیر شد استاد
    یه لحظه سرم رو بلند کردم تا واکنش استاد رو ببینم.
    بیچاره از فرط تعجب دهنش وا مونده بود.
    استاد:تا الان کجا بودین؟؟؟
    پرهام دست منو ول کرد و بعد رفت سمت استاد
    نمیدونم زیر گوشش چی گفت که یه نگاه به من کرد بعد با صدای بلند خندید
    صدای خنده ی اون باعث شد کل بچه های کلاس بزنن زیر خنده
    از فرط خجالت دوست داشتم زمین دهن بازمیکرد و منو درسته میبلعید
    خواستم بیام بیرون که یهو پرهام پرید دستمو گرفت و با صدای بلند گفت:
    چیه؟
    مگه تا حالا آدم به این خوشگلی و جنتلمنی ندیدین؟
    که یهو یه دختری از ته کلاس داد زد:
    تو به این درب و داغون میگی جنتلمن؟
    پرهام دست منو کشوند و رفتیم ردیف آخر کلاس نشستیم
    ردیف آخر کسی جر من و پرهام نبود و اون دختری که به من تیکه انداخته بود توی ردیف جلویی ما و سمت چپ نشسته بود که تقریبا دوتا صندلی با ما فاصله داشت.
    کلاس به حالت عادی برگشته بود و استاد درس دادنش رو شروع کرده بود.-کس کش چی به استاد گفتی که اونجوری کرد؟
    پرهام:خفه شو میخوام گوش بدم
    -با توام
    بخدا برسیم خونه بیچاره ات میکنم
    پرهام:هیچی بابا
    گفتم توی محوطه داشتیم میومدیم یه پسر و دختری دستشون توی دست هم بوده اینم بهشون تیکه انداخته نگو پسره داداش دختره بوده
    خلاصه درگیر شدن و پسره سر وته تورو یکی کرده بخاطر همین معطل شدیم.
    دیگه واقعا داشتم از حرص میترکیدم و فقط با خشم بهش زل زده بودم که برگشت و گفت:
    چیه؟
    چرا عین وزغ به آدم نگاه میکنی
    خب تقصیر خودت و اون موهای پشم خریت بود وگرنه منکه آماده بودم.
    دیدم داره راست میگه دیگه دهنم بسته شد.
    تقریبا30 دقیقه سر کلاس بودیم و من محو حرفای استاد بودم که پرهام با آرنج زد توی پهلوم:
    پژمان اونجا رو باش
    نگاه کردم دیدم بععععله دختری که بهم تیکه انداخته بود سرش رو گذاشته روی صندلی و کفشاشم در آورده و خوابه.
    پرهام:یه پدری از این در بیارم دفعه ی دیگه هوس تیکه انداختن بسرش نزنه.
    -میخوای چیکار بکنی دیوونه آبرومونو نبری
    پرهام آروم زیر صندلی خزید و یکی از کفشای دختره رو برداشت
    استاد پای تخته داشت مینوشت و با صدای بلند تکرارشون میکرد
    بعضی از بچه ها هم تند و تند داشتن مینوشن.
    -میخوای چیکار کنی؟
    تقققققققققق
    پرهام کار خودش رو کرده بود و کفش رو پرت کرده بود سمت تخته.
    استاد بیچاره که تقریبا 35 شایدم 40 سالش بود از ترس دو قدم به عقب پرید.
    وقتی برگشت صورتش از خشم سرخه سرخ بود و صداشم از ترس میلرزید.
    یه نگاه به همه کرد و گفت:کار کدوم احمقی بود.
    از هیچ کسی صدا در نمیومد و اون دختره هم با صدای برخورد کفش به وایت برد کلاس بیدار شده
    بود و داشت به استاد نگاه میکرد
    کل بچه های کلاس برگشته بودن و فقط به عقب کلاس نگاه میکردن که یهو پرهامم برگشت و به دیوار نگاه کرد.
    با این کار پرهام کلاس زدن زیر خنده.
    ولی استاد که حسابی عصبانی بود لنگه ی کفش رو تو دستاش گرفته بود و میگفت این مال کیه؟
    پرهام:استاد به کفشه میاد زنونه باشه
    ولی خب میتونیم امتحان کنیم شاید خدا قسمت کرد و این کفش سیندرلا نصیب ما شد و بخت گره خوردمون یه گره ش باز شد
    استاد:مزه نریز بچه
    بعد اومد و از همون ردیف اول یکی یکی به پای دخترا نگاه کرد
    این دختر بیچاره هم که لنگه کفشش دست استاد بود داشت از ترس میمرد و هی به عقب نگاه میکرد.
    که پرهام بهش گفت:
    نگرد خانوم لنگه کفشتون دست استاده.
    دختره که فهمید چه بلایی قراره سرش بیاد داشت با التماس به پرهام نگاه میکرد.استاد رسید بالا سر دختره و بعد از دیدن پاهاش یه پوز خند زد و گفت:
    بیرون
    دختره بدبخت گریه اش گرفته بود و فقط میگفت استاد بخدا کار من نبوده.
    استاد: لنگه کفش که مال شماست
    دختره:درسته ولی من نبودم
    اصلا کدوم آدمی میاد این خریت رو میکنه
    شما خودتون یه ذره فکر کنید ببینید من اینقدر احمقم.
    دلم بحالش سوخت
    یه نگاه به پرهام کردم دیدم عین خیالش نیست و داره همینجور نگاه میکنه.
    نمیدونم چی شد جو گیر شدم یا هر کوفت و زهر مار دیگه فقط میدونم که بلند شدم و گفتم استاد کار من بود.
    استاد یه نگاهی به من کرد و بعد اومد روبه روم وایساد.
    تا چند لحظه فقط به چشمام خیره شده بود که پرهام بلند شد و گفت:
    استاد عین سگ دروغ میگه
    شما یه نگاه به صندلی ها بکنید،کار من بود.
    بعدشم سرش رو انداخت پایین.
    استاد اسم و فامیلمون رو پرسید بعد گفت:
    شما با هم دیگه نسبتی دارید؟
    پرهام:آره استاد
    میشیم پسر عموی هم دیگه ولی از لحاظ اخلاقی نسبتمون شدیدتره آخه دوتامون کم داریم.
    اینو که گفت استاد یه لبخند زد و گفت پدرسوخته.
    بعدش کفش اون خانوم رو بهش داد و وسایلش رو جمع کرد و گفت کلاس تمومه. و از کلاس رفت بیرون.
    -آخه کله خر آخه نفهم تو کی قراره آدم بشی
    واقعا عصبانی بودم و داشتم با حرص سر پرهام داد میزدم
    همه ی بچه ها حواسشون به ما بود و داشتن مارو نگاه میکردن که پرهام گفت:
    به تو چه پدر ژپتو؟
    من نمیخوام آدم بشم زوره؟
    بعد رو کرد به بچه ها و گفت:
    آقایون خانوما زوره؟
    که بچه ها با هم گفتن نه و بعد زدن زیر خنده
    -حداقل پاشو برو از تو ماشین یه پیراهن بردار بیار
    پرهام:خودت برو مگه من نوکر حلقه به گوشتم
    -با این پیراهنی که جر دادی برم تو حیاط دانشگاه؟
    بعد خندید و گفت:
    بپا یه وقت خودتو جر ندن تا من برم و برگردم.
    بعد از رفتن پرهام چند تا از بچه ها اومدن جلو و با هم آشنا شدیم و چند دقیقه بعد تقریبا همه ی بچه ها رفته بودن که همون دختره اومد جلو
    دختره:سلام
    من اسمم نرگسه
    -سلام من پژمانم از آشناییتون خوشبختم.
    نرگس:میخواستم بخاطر حرفم ازتون عذر خواهی بکنم.
    راستش فقط یه شوخی بود.
    وگرنه شما با قدبلند و قیافه ای که دارین و همچنین شخصیتی که چند دقیقه پیش نشون دادین مثل یه جنتلمن میمونید.
    خنده ام گرفته بود ولی بزور خودم رو کنترل کردم و گفتم:
    خواهش میکنم این...
    تو همین لحظه پرهام با سر و صدا وارد کلاس شد
    -به به
    یه پیراهن برات آوردم سفیده سفیده
    بجون تو عین آق دومادا میشی
    نرگس بعد از سلام کردن سریع رفت بیرون
    پرهام درحالی که پیراهن رو به دست من میداد گفت:
    کس کش هنوز نیومده تور پهن کردی واسه ماهی گیری؟؟
    یه خستگی در کن یه دوتا نفس عمیق بکش بعد برو سراغ دخترای مردم دلاور.
    خنده ام گرفته بود.
    کلاس دوم آناتومی داشتیم و بعدشم فیزیولوژی.
    ساعت دوم تقریبا همه ی بچه ها و مخصوصا دختر ها اومده بودن آخر کلاس نشسته بودن.
    یعنی دقیقا جایی که من و پرهام نشسته بودیم.
    استاد اومد سر کلاس
    یه خانوم تقریبا 37 38 ساله بود.
    همینکه اومد پرهام باصدای بلند گفت:برپاااااااا
    بچه ها هم نامردی نکردن و همه با هم بلند شدن
    خانومه بدبخت هم متعجب بود و هم خنده اش گرفته بود.
    همه نشستیم که پرهام دست منو گرفت و گفت پاشو
    پرهام: استاد ما یه خورده چشممون ضعیفه عینکمون رو هم نیاوردیم اجازه هست بیایم جلو بشینیم؟
    استاد:بله بفرمایید
    خب بچه ها...
    پرهام:استاد ببخشید شما یه خورده واسه درس دادن آناتومی بی تجربه نیستید؟؟
    خانومه که معلوم بود بهش برخورده گفت:
    چرا همچین حرفی رو میزنید؟
    پرهام:آخه خانومی با سن و سال شما که شاید حداکثر 29 یا 30 سالش باشه فکر نکنم بتونه یه همچین درس سنگینی رو درس بده.
    دیگه واقعا از دست حرفا و کاراش لجم گرفته بود
    این بچه نمیتونست 10 دقیقه مثل آدم یه جا بشینه.
    استاد یه لبخند زد و گفت:من اونقدرا هم که شما فکر میکنید جوون نیستم.
    پرهام با یه حالت تعجب بر انگیز گفت:
    جدا؟؟
    ولی شما که بهتون نمیاد.
    دروغ که نمیگین؟
    یکی با آرنج زدم تو پهلوش که دیگه هیچی نگه استاد هم دیگه توجهی نکرد و درس دادن رو شروع کرد.
    ساعت سوم هم با کارها و تیکه های پرهام کلاس بیشتر به یه تیاتر که نمایش کمدی اجرا میکرد شباهت داشت تا کلاس درسی مثل فیزیولوژی آخه استاد اون ساعت خودش هم آدم شوخ طبع و خنده رویی بود.
    زمان استراحت بین زنگ دوم و سوم بود که شماره ام رو به نرگس دادم.
    دختر خوبی به نظر میرسید و قیافه ی بدی هم نداشت
    یه آرایش مات با لباس های سرتا پا مشکی
    از شال و مانتو گرفته تا کفش همگی با هم ست مشکی بود و تقریبا 160 سانت هم قدش بود.
    چشمای قهوه ای سوخته که وقتی با اشک خیس شده بودن منو به خودشون جذب کرده و شاید دلم رو برده بودن.
    اون روز با تمام استرس ها واتفاقات خوب و بدش گذشت.
    کم کم با همه ی بچه های کلاس قاطی شده بودیم.
    من و نرگس هم رابطه مون عمیق تر شده بود و بیشتر اوقات توی دانشگاه با هم بودیم
    همه چیز خیلی سریع پیش میرفت و روزها و لحظه ها به سرعت میگذشتن.
    من عاشقانه نرگس رو دوست داشتم و بینهایت وابسته اش شده بودم.
    یه روز جمعه بود.
    یه جمعه ی سیاه.
    نزدیکی های ظهر بود که از خواب بلند شدم و سر وصورتم رو شستم و یه نسکافه درست کردم و شروع کردم به خوردن.
    من و پرهام با پدر بزرگمون تویه خونه زندگی میکردیم.
    و پدر و مادرمون هم توی تهران زندگی میکردن. پدر بزرگمون تاجر فرش بود و الانم چند وقتی بود که برای دومین بار چمدونش رو بسته بود و رفته بود مکه.
    نسکافه ام تقریبا تموم شده بود که پرهام با کلید در خونه رو باز کرد و اومد تو.
    پرهام:سلام ایکبیری
    تو چقد شلخته ای زن
    حداقل یه آب و جارو میکردی تا من بیام.
    اونوقت سر ماه بیا بگو نفقه میخوام
    آخه پدر بیامرز تو که همش میخوری و میخوابی.
    -برو بابا
    زر زر اضافی موقوف
    تو از اون دسته مردایی که زن زلیل محسوب میشن.
    اومد کنارم نشست
    صداش مثل همیشه نبود و یه چیزی تو نگاهش موج میزد
    -خبریه؟
    پرهام: نه بابا
    خبر چیه
    یه چنتا کلیپ جدید زدم تو گوشیم بیا ببین خیلی باحالن
    گوشی رو داد دست من و خودش رفت توی حموم.
    -حالا کلیپ چی هستن؟؟؟
    پرهام:برو ببین خودت میفهمی.
    اولین کلیپ رو باز کردم.
    این رو خوب یادم میومد
    چند هفته پیش یکی از بچه هارو که خیلی هم بددل بود دعوتش کردیم خونه.
    خیلی وسواس مسخره ای داشت
    میدونستیم که حلوا دوس داره.
    بخاطر همین با چنتا دیگه از بچه ها یه حلوای مشتی درست کردیم و یه تف گنده هم
    انداختیم توش و از همه ی مراحل تهیه ی حلوا هم فیلم گرفتیم
    وقتی اومد با یه ولعی حلوا رو میخورد که انگار ده ساله چیزی نخورده
    گذاشتیم تا میتونه بخوره و خودمون هم چنتا لقمه خوردیم.
    وقتی که کارش تموم شد کلیپ طرز تهیه ی حلوا رو نشونش دادیم و اون بیشعورم همونجا هرچی خورده بود رو آورد بالا
    خنده ام گرفته بود.
    زدم کلیپ بعدی.
    یکی از کلاس های دانشگاه بود
    کلیپه از رو بالکن گرفته شده بود.
    یه پسر و دختر داشتن به پر و پاچه ی هم میپیچیدن
    خوب که نگاه کردم دیدم پسره همونیه که حلوا رو براش تدارک دیده بودیم دوباره خنده ام گرفت
    دختره پشتش به من بود و داشتن لب میدادن.
    -پرهام جریان این کلیپه تو دانشگاه چیه؟؟
    که اونم تو حموم داد زد فقط نگاه کن.
    دوباره سرمو چرخوندم سمت صفحه ی موبایل
    تقریبا اخرای کلیپ بود
    دختره لباسش خیلی شبیه نرگس بود
    هیکل و اندامش هم همینطور ولی هی با خودم میگفتم نه بابا مگه همچین چیزی امکان داره؟ نرگس منو دوست داره و این چیزا که یه لحظه دختره سرشو چرخوند این ور و کل صورتش معلوم شد.
    خدایا چی میدیدم
    باورم نمیشد
    بارها و بارها کلیپ رو آوردم عقب و دوباره پلی کردم
    خودش بود
    نرگس بود
    نرگسی که من فقط دستاشو گرفته بودم حالا با کمال بی شرمی داشت تو بغل اون پسره ی عوضی بهش لب میداد
    خون خونم رو میخورد
    عین برق گرفته ها پریدم و رفتم تو اتاق و لباس پوشیدم.
    میخواستم اول برم اون پسره ی عوضی رو بکشم بعد برم سراغ نرگس.
    ولی نه این خریت بود
    اینجوری فقط خودم نابود میشدم
    نشستم و فکر کردم
    در اتاق قفل بود و پرهام داشت داد میزد چه مرگته پسر
    در رو باز کن کارت دارم
    یه لحظه یه چیزی عین برق از تو فکرم گذشت
    رفتم در رو باز کردم و با پرهام رفتم روی کاناپه نشستم
    -پرهام تو از داداشم به من نزدیکتری درسته؟؟
    پرهام:نمیشه عین زنت بهت نزدیک باشم؟
    -اه
    جدی باش پرهام.خودتم میدونی وقتی عصبانیم چه سگی میشم.
    یه فکر تو سرمه میخوام عملیش کنم. باهام هستی؟؟
    پرهام:چه فکری؟؟
    -حتما دیدی که نرگس چیکار کرده؟
    پرهام:آره
    یکی از بچه ها فیلمه رو گرفته
    میگفت تو بالکن داشته سیگار میکشیده که اومدن تو کلاس
    -خب.منم میخوام برای این جنده خانوم کم نزارم هستی؟
    پرهام:چیکار میخوای بکنی؟
    -میخوام امروز دو نفری جرش بدیم
    پرهام یه لحظه به من نگاه کرد و گفت :باز جو زده شدی برادر؟
    گوشی رو برداشتم و شماره نرگس رو گرفتم
    بهش زنگ زدم و دعوتش کردم که بیاد خونه و بعدش هم خداحافظی کردم.
    پرهام:داری چیکار میکنی دیوونه؟؟
    اون بارها اومده اینجا اما تو حتی یه بوسش هم نکردی اما الان...
    -این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست پرهام
    هستی؟؟
    پرهام:برو هر غلطی دوست داری بکن من نیستم.
    پرهام با به حالت عصبی از خونه رفت بیرون و در رو بست.
    رفتم و از توی یخچال 3 تا قوطی ویسکی کله اسبی آوردم و گذاشتم رو میز.
    یکیشون رو باز کردم و شروع به خوردن کردم.
    داغ شده بودم.
    روزگار بدجوری داغم کرده بود.
    قوطی تموم شده بود یه سیگار روشن کردم و شروع به پک زدن کردم.
    محو شدن دود سیگار عین عشق من بود که لحظه به لحظه داشت کمرنگ تر میشد.
    یه سیگار دو سیگار سه سیگار
    کام بده سیگار لعنتی
    زنگ در بصدا در اومد.بلند شدم و با سرگیجه ای که داشتم در رو زدم و دوباره رفتم رو کاناپه نشستم بعد از چند دقیقه نرگس با سر و صدا وارد خونه شد سلااااام
    اوووو اینجا چه خبره؟؟؟من شوهر معتاد نمیخوام ها.
    حالم از دروغاش بهم میخورد
    از رو کاناپه بلند شدم و رفتم طرفش و محکم بغلش کردم و شروع به اشک ریختن کردن.
    اشکایی از ته دل
    اشکایی بخاطر عشق نافرجامم.
    تعجب کرده بود.دستش رو گرفتم و کشوندمش سمت کاناپه.
    نرگس:حالت خوبه پژمان؟؟
    چرا اینجوری شدی؟
    چشمات چرا سرخ شدن؟عین دراکولا شدی پسر
    یه پوزخند تلخ زدم و گفتم خوبم خانومی
    نرگس چشماشو بسمت میزی که جلوی کاناپه بود سر داد و یه نگاه به قوطی های ویسکی کرد و گفت:بخاطر اینا اینجوری شدی؟؟
    یه قوطی دیگه باز کردم و شروع به خوردن کردم
    نرگس فقط زل زده بود به من.
    تا نصفه بیشتر نتونستم بخورم.
    مسته مست بودم.همونجا که کنارم نسشته بود دست انداختم دور کمرش و کشوندمش طرف خودم. مقاومتی نکرد.
    بهش گفتم میدونی سگ چیه؟؟
    گفت آره:گفتم من زنی رو میخوام که وفاش سگ رو شرمنده کنه.
    بعد لبام رو روی لبهاش گذاشتم و شروع به مکیدن لب پایینیش کردم.
    زبونم رو توی کل دهنش میچرخوندم و بعد اون زبونش رو وارد دهن من میکرد
    من هم با تمام وجود مک میزدم.
    بلندش کردم و بردمش تو اتاق خواب و شروع کردم به لخت شدن.
    پیراهن و شلوار و شرت
    نرگس شکه شده بود
    نرگس:میخوای چیکار کنی پژمان؟؟؟
    تو الان مستی
    خواست از در بره بیرون که مچ دستشو محکم گرفتم و هلش دادم رو تخت.
    شروع کردم به باز کردن دگمه های مانتوش
    داشت با دستاش منو پس میزد ولی اعتنا نکردم
    مانتوش رو در آوردم و دوباره افتادم بجون لب هاش و بعد شروع به لیسیدن گردن و گوشاش کردم
    یه تاپ سفید با عکسای فانتزی تنش بود اونو درآوردم و با تمام توانی که داشتم کرستش رو کندم.
    از خود بیخود شده بودم
    مستی شهوت حس انتقام
    نرگس داشت التماس میکرد
    پژمان تورو خدا
    پژمان خواهش میکنم تو که اینجوری نبودی
    میخواستم شلوارش رو از پاش در بیارم که شروع به جیغ زدن کرد
    دست گذاشتم روی دهنش تا صداش بیرون نره ولی دستم رو گاز گرفت.
    با تمام توانی که داشتم خوابوندم توی گوشش
    دماغش خون اومد ولی توجهی نکردم
    حالا دیگه داشت بیصدا گریه میکرد
    اون باید تاوان میداد
    تاوان اینکه منو آلت دست خودش کرده بود
    تاوان اون همه دروغی که بهم گفته بود
    با یادآوری این افکار دوباره وحشی شدم.
    شلوار و شرتش روباهم از پاش درآوردم
    با نگاهش داشت بهم التماس میکرد
    مثل همون روز اولی که دیدمش
    چشماش دوباره با اشک خیس شده بودن.
    اون نگاهش همون نگاه بود اما پژمان دیگه اون پژمان نبود
    سرتاسر وجودم رو نفرت گرفته بود.
    دوباره شروع به لیسیدن بدنش کردم.
    گونه ها،گردن،گوش
    بعد سرمو آوردم بسمت پستوناش و مثل وحشی ها شروع به خوردن کردم
    عین کفتاری که یه لاشه پیدا کرده و میخواد ازش تمام استفاده رو ببره
    با سرعت میمکیدم و اون فقط جیغ میزد و التماس میکرد که تمومش کنم.
    رفتم سمت شکمش و بعد پاهاشو بزور باز کردم.
    یه کس سفید داشت با لبه هایی که یه خورده تیره شده بودن.
    سرمو بردم پایین و شروع به لیسیدن کردم.
    تا جایی که امکان داشت زبونم رو توی کسش فرو میکردم و ترشحات کسش رو میمکیدم
    صداش به ناله تبدیل شده بود و عین مار زخمی به خودش میپیچید و بعد از چند دقیقه آروم گرفت.
    کیر من هنوز خواب بود
    به نرگس فرصت نفس گرفتن ندادم و بلندش کردم و کیرمو دادم دستش و گفتم بخور
    نرگس:نمیخوام
    با داد گفتم: د لعنتی میگم بخور
    که اونم شروع کرد به خوردن
    طاقت نگاه های سنگینش رو نداشتم
    سرمو بلند کردم و به سقف زل زدم
    نمیدونم عمدی بود یا نه ولی خیلی ناشیانه ساک میزد.
    کیرم رو از دهنش در آوردم وتوی حالت سگی قرارش دادم و کیرم رو روی کسش میمالیدم
    اون با دستاش و تمام توانش منو به عقب پس میزد و میگفت نه پژمان تورو خدا این کار رو با من نکن،پژمان شاید ازدواج ما سر نگیره
    یه پوز خند زدم
    من به چی فکر میکردم اون به چی.
    بی مهابا کیرم رو تا آخر فرو کردم تو کسش
    جیغ زد و سرش رو به بالشت فشار داد و گفت از درد مردم مامان.
    کیرم رو بعد از چند لحظه عقب کشیدم
    خونی شده بود ولی داغ شهوت بودم
    داغ نفرتی که روی قلبم گذاشته بود اجازه نمیداد ولش کنم.
    با دستام پهلوهاش رو گرفتم و شروع به عقب و جلو کردم.
    با تمام توانم تلمبه میزدم.
    بدنم عرق کرده بود و صدای برخورد بدنم با کون نرگس بلندتر و بلند تر میشد
    نرگس داد میزد و میگفت: تورو خدا بسه
    دارم از درد میمیرم
    کمرم داغون شده
    پژمان تورو خدا بزار برم
    حرفاش دیوونه ترم میکرد
    مثل موشی بود که توی چنگال یه گربه اسیره.
    کیرم رو از تو کسش در آوردم و کشوندمش لبه ی تخت و به پشت خوابوندمش و پاهاشو دادم بالا.
    این بار صورتش رو میدیدم
    رگه هایی از خون رو صورتش بود و داشت با التماس نگاهم میکرد.
    کیرم رو با دهانه ی کسش تنظیم کردم و دوباره فرو کردم تو کسش
    نمیدونم چرا ولی فکر کنم بخاطر ترس و دردی که داشت اونم ارضا نمیشد
    اون به تخت چنگ مینداخت و از درد ناله میکرد و من از زور درد و نفرت نعره میزدم
    داشتم با تمام توان تلمبه میزدم و عقب و جلو میکردم که یهو ارضا شدم و بدنم سست شد
    کیرم هنوز توی کس نرگس بود
    افتادم روش و بعد از چند دقیقه بلند شدم.
    تا حدودی مستیم پریده بود ولی هنوز ازش نفرت داشتم.
    دستشو گرفتم و بلندش کردم و رفتیم حموم.
    بغلش کردم و بوسیدمش
    اون هیچ حرفی نمیزد و فقط بی صدا اشک میریخت.
    خشکش کردم و لباساش رو تنش کردم و بردمش رو همون کاناپه نشستیم.
    یه لحظه چشمم به موبایل پرهام افتاد که زیر میز شیشه ای که جلوی کاناپه بود افتاد
    برش داشتم
    -نرگس
    با توام
    چرا جواب نمیدی؟؟
    حداقل نگام کن..
    عصبی شده بودم
    قوطی ویسکی که تا نصفه خورده بودم رو برداشتم و به لبم نزدیک کردم که نرگس اونو از دستم گرفت و پرتش کرد یه طرف و داد زد
    این زهر مار چیه که میخوری؟
    تو بخاطر این آشغال اینطوری وحشی شده بودی
    دوباره شروع به گریه کردن کرد
    یه دستمال بهش دادم و گفتم نه نرگس خانوم
    من بخاطر این اینجوری شده بودم
    بعد کلیپ رو پلی کردم و موبایل رو دادم دستش
    رنگ برنگ شدن پوستش و همینطور گشاد شدن چشماش حاکی از یه واقعیت تلخ بود.
    حاکی از اینکه ...
    نرگس:پژمان بخدا ...
    -هیچی نگو نرگس.
    یه سیگار روشن کردم و یه پک عمیق کشیدم
    نرگس:د لعنتی بین من و اون از قبل یه دوستی ساده بوده
    فقط یه بار لبهای همدیگه رو بوسیده بودیم
    نمیدونم چرا ولی اون روز اومد با تهدید بهم گفت که یه بار دیگه میخوام طعم لبهاتو بچشم وگرنه میرم به پژمان همه چیزو میگم من خرم قبول کردم.
    بخدا بین ما چیزی نبوده پژمان.
    نمیدونم چرا ولی حس کردم داره راستش رو میگه.
    صبر کردم تا پرهام بیاد که تقریبا بعد از نیم ساعت اومد
    با پرهام و نرگس سوار ماشین شدیم که یه زانیای مشکی بود.
    یه زنگ به سعید یعنی همون پسره آشغال زدم و باهاش توی پارک آزادی قرار گذاشتم.
    وقتی رسیدیم اونجا بود.
    شیشه های ماشین دودی بود وتوش رو نمیدید و پرهام رفته بود و عقب نشسته بود.
    سوار شد و صندلی جلو نشست.
    خیلی عادی سلام و احوال پرسی کردیم و بعدش گفت من عجله دارم کارت رو بگو.
    کلیپ رو بهش نشون دادم
    خواست بره بیرون که بازوش رو گرفتم و پرهامم از پشت موهاش رو گرفت و گفت اگه جم بخوری همینجا گردنت رو میشکونم.
    خلاصه معلوم شد حرفای نرگس راست بوده و اون عوضی میخواسته کار اون روز ما رو تلافی کنه و با یکی از بچه ها هماهنگ میکنه که فیلم بگیره و خودشم میره دنبال نرگس.بخاطر این کارش فردای اون روز حسابی با چاقو خط خطی شد و منم بخاطر قضاوت عجولانه ام از نرگس دلجویی کردم و معذرت خواستم و الان حدود یک سالی میشه ازدواج کردیم و من یه بچه ی یک ماهه دارم. یه دختر به اسم پرنیان.
    از اون روز به بعد من یاد گرفتم که هیچوقت عجولانه قضاوت نکنم فرقی نمیکنه چه مساله ای پیش اومده باشه. مهم اینه که قبل از انجام هر کاری و گرفتن هر تصمیمی نسبت به تمامی اتفاق های پیش اومده آگاهی کامل داشته باشم و با چشم باز تصمیم بگیرم.
    پایان


    نوشته:‌ کفتار پیر - پژمان

  • 6

  • 0




  • نظرات:
    •   fucy
    • 7 سال
      • None

    • یکی به اولللللللللل


    •   fucy
    • 7 سال
      • None

    • از رو یه داستانه دیگست یه کم تغییرش دادن


    •   takavarjoon
    • 7 سال
      • None

    • باحال بود بازم بنویس . . . . . . . . . . . . .
      بعد از مدتی دوباره یک داستانی که ارزش خوندن داره اومد اینجا. دمت گرم. فقط چند تا سوال... دانشجوی رشته پزشکی معمولا وقت واسه حال کردن نداره و باید مدام درس بخونه شما درس هم میخوندید؟ یا فقط عشق و حال؟ در ضمن اینکه یک دختر رو به هر دلیل با زور کردن واقعا نامردیه. حالا خوب شد که میگی ازدواج کردید ولی دیگه از این کارای بد بد نکن که جفت پا میام تو شکمت. بازم بنویس.


    •   samanshaiegan
    • 7 سال
      • None

    • (Chun bache shirazam havatuno daram!)
      kheili khub bud!
      Aaaaali bud!
      Va dar payan migam:
      Mire!
      Mire!
      Mire!
      Kaftar pir!
      Vaghean nazar hat va naghd kardane dastan ha ali bud vali ghabul kon inbar ridi badbakht!


    •   samanshaiegan
    • 7 سال
      • None

    • (Chun bache shirazam havatuno daram!)
      kheili khub bud!
      Aaaaali bud!
      Va dar payan migam:
      Mire!
      Mire!
      Mire!
      Kaftar pir!
      Vaghean nazar hat va naghd kardane dastan ha ali bud vali ghabul kon inbar ridi badbakht!


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • اول از همه fucy عزیز
      میشه بپرسم از رو کدوم داستان بود؟
      آخه اینجوری که میگی باید حس تلپاتی بسیار قویی بین من و ایشون باشه
      خوشحال میشم باهاش آشنا بشم.
      اما اگه رمان منظورته من خودم مینویسم.
      و تقریبا سعی میکنم سبکم مثل آقای مرتضی مودب پور باشه.
      یعنی تراژدی رو با کمدی قاطی کنم
      اونایی که رمانهای ایشون رو خوندن میدونن چی میگم.
      اما تکاور جون.
      مخلصیم داداش.
      مگه دانشجوی رشته ی دندانپزشکی دل نداره؟
      دل از سنگ باید که از درد عشق ننالد
      خدایا دلم سنگ نیست.
      اما سامان عزیز.
      شما لطف دارید.
      قربون دستت یه خورده برو اونورتر میترسم آسم بگیری آخه بو اذیتت میکنه.
      همون بوی ریدن منظورمه


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • :)
      دریک جون این یارو (پرهام) از اون پدر سوخته ها بوده
      پژمانم تا حدودی ساده
      پس طبیعیه
      اونم روز اول دانشگاه
      جایی که یه محیط جدید محسوب میشه
      خب آدم استرس میگیره دیگه
      به عباررتی خایه هاش جفت میکنه ;-)


    •   ومپایر
    • 7 سال
      • None

    • کار "کفتار پیر" همیشه درسته


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • ممنون از ومپایر عزیز
      چشماتون درسته...
      راستی حلالتون نمیکنم اگه عیبا رو نگین ها.
      منتظرم ببینم کجاها اشکال دارم
      هرچند توی توصیفا کم کاری کردم و اونم بدلیل کمبود وقت بود.
      اگه خسته نمیشین امتیازم بدین.


    •   mahdigoodboy
    • 7 سال
      • None

    • کفتار تو اهل کدوم شهری؟


    •  
    • 7 سال
      • None

    • كفتار جون به نظر مياد خيلي بسر عموتو دوست داري كه تو داستانات اسمشو مياري!
      آفرين به اين داستان 1امتياز!


    •   بدکار
    • 7 سال
      • None

    • سلام کفی جون جالب بود اما اولش فکر کردم گی هستی معلو م هم نشد اولش چی بود


    •   Silver_fuck
    • 7 سال
      • None

    • خب خب خب خیاط تو کوزه افتاد. حالا وقتشه که انتقام تمام برو بچه هایی که داستان نوشتن و از تیغ تیزانتقادات جناب کفتار در امون نموندن رو ازش بگیریم. آ خه فلان فلان شده (مثلا دارم فحش میدم) اول داستان رو طوری نوشتی که خیال کردم با یه داستان گی طرفم. اخه کدوم پسرعمو هرچند صمیمی میاد کیر پسر عموشو که عین دسته خر راست شده رو تف مالی کنه تا بخوابه؟
      من داسنانهای م مودب پور رو خوندم نمیدونم هم این داستان تخیل خودت بود یا خاطره ای واقعی ولی به هرحال از طرز نوشتن سبک نگارش و تصویر سازی خوبی که داشتی خوشم اومد. تمام حسم طی خوندنش مثل این بود که دارم یه داستان واقعی رو میخونم ولی از قسمت سکسیش خوشم نیومد من کلا از رفتارهای خشن و متجاوزانه خوشم نمیاد. درسته که خودت گفتی اشتباه کردی و شاید هم اتفاق افتاده رو نوشتی. ولی درکل خوب بود. مثل محسن منتظر داستانهای بعدیت هستم...


    •   mahdigoodboy
    • 7 سال
      • None

    • بد کار راست میگه اول تو مایه های گی بود ولی خوش بحالت کاش من هم پسر عموی به این با حالی داشتم خیلی خندیدم از کاراش


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • از نظرات همتون ممنونم
      بقول ومپایر گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
      دوستان گلم اولش گی نبود ها
      اصلا بحث کیر انسان نبود
      اگه دقت کرده باشین بعدش گفتم بعد از 20 دقیقه موهامو با کمک پرهام درست کردم.
      احتمالا همتون تا حالا با درست کردن موهاتون مشکل داشتین(گاهی اوقات واقعا اذیت میکنه و اونجوری که آدم میخواد از آب در نمیاد.
      پرهام تو درست کردن موها کمک کرده نه تو خوابوندن کیر ;-)


    •   Derrick Mirza
    • 7 سال
      • None

    • آقا خوب بود به قول تکاور بازم بنویس .
      طنز رو خیلی عالی تو داستانت جا دادی و به جا ازش استفاده کردی .
      فقط یه ایراد کوچیک روز اول دانشگاه به خاطر سر کلاس نرفتن لازم نیست اینقدر کماندو بازی در بیاری . :bigsmile:


    •  
    • 7 سال
      • None

    • خوب داري حال ميكنيا داش من_بين سيلي از تعريفات اوفتادي


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • پاسور جون آرامش قبل از طوفانه :)
      هنوز دوستان نیومدن که یه خورده فحش مالیمون کنن
      منم ترجیح میدم فعلا که اوضاع آرومه نهایت استفاده رو ببرم بعدش برم گم و گور بشم


    •   ZimZex
    • 7 سال
      • None

    • کفتار خیلی خوب بود
      قسمت سکسیش که عالی بود
      ولی خدایی اون قسمت دانشگاه ش عالی بود,خیلی خنده دار بود
      ایول
      سعی کن تو داستان های بعدیت هم دیالوگ های خوب مثل همین داستان داشته باشند و
      خنده هم قاطیش کن ;-)


    •   Dada saeed
    • 7 سال
      • None

    • آقا جون مادرت اسم اصليتو بذار زبونم نميچرخه كه با اسم كاربري صدات كنم،عزيزجان اگه اسم واقعي هم نباشه عيب نداره اما داستان :
      مرسي خيلي خوب بود تا باشه از اينجور داستانها بياد روي سايت نه اون مزخرفات تخيلي عده اي جقيست! حرفه اي كه سرشار از انواع غلطهاي حال بهم زنه،از اينكه ميبينيم هم شما و هم محسن خان كه خودتون از منتقدين داستانهاي سايت هستيد قلم به اين شيوايي داريد خيلي خوشحالم و آرزو دارم روز به روز داستانهاي بهتر و عالي تري از شما دوستان عزيز ببينم خسته نباشي گلم


    •   Mr NaviD
    • 7 سال
      • None

    • پففففف
      صادقانه انتظار بهتر از اینو ازت داشتم کفتار ، البته شاید انتظارم یکم زیادی بوده چون مدت زمان زیادی منتظر داستانت بودم
      این جز معدود داستاناییه که واسش نظر گذاشتم چون منتظرش بودم ، ولی اونطور که میخواستم راضیم نکرد ، طنزش خیلی خوب بود ، روال داستان خیلی تند پیش میرفت ، کسی که واسه دانشگاه رفتن اونقدر استرس داره فک نمیکنم روز اول بره تو نخ دختریو بهش شماره بده ، جدا از این چیز دیگه ای که یه مقدار دلمو زد این بود که اصل منطق داستان به واقعیت نمیخورد ، درسته که فقط یه داستانه ولی آدم حتی تو متنی که میدونه یه داستان بیشتر نیست دوست داره طعم واقعی بودن و احساس کنه
      اینو هم بگم که با این حال خوب بود و بعد از این همه داستان مزخرف یه نوری به چشمون داد ، نسبت به داستان قبلیت هم پیشرفت خیلی زیادی داشت ، در آخر یه خواهش ، اگر قراره هنوز داستان بنویسی ک امیدوارم اینطور باشه ، اسمشو اینجا بزار که مجبور نشم تمام داستان های آشغال سایتو واسه داستان بعدیت بخونم
      موفق باشی


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • از zimzex عزیز و سعید جون ممنونم.
      نوید خان دست شما هم درد نکنه عزیز.
      باهات موافقم داستان یه خورده سریع پیشرفت.
      چجوری بگم
      من داستان بلند مینویسم (رمان)
      و همونجوری هم که میدونید توی داستانای بلند توصیفات،حواشی و همچنین شاخ و برگای اضافی کاربرد زیادی داره در صورتی که توی داستان سکسی نویسنده مجبوره کوتاه و خلاصه بنویسه حالا خودتون فکر کنید یه داستان چقدر سکسش طول میکشه و طبیعتا داستانی هم کامله که نحوه ی آشنایی با شخص و بقیه ی موارد خیلی خوب گفته شده باشه.
      من بخاطر اینکه رو داستانای بلند کار میکنم یه خورده دچار تضاد احساسی شدم که مثلا کجا هارو کش بدم کجاهارو خوب توصیف کنم تا نه ریتم داستان بهم بخوره نه خواننده ی داستان خسته بشه.
      بخاطر همین دوگانگی و سعی و تلاشی که کردم تا داستانو بشکل mp3 بنویسم کاستی هایی بچشم میاد.
      انتقاد شما وارد است ;-)
      یکی دوتا داستان دیگه دارم که احتمالا باید ویرایششون کنم.
      اگه خواستم چاپشون کنم اسمشونو توی پیام خصوصی بهت میگم
      راستی دادا سعید هرچی دوست داشتی صدا کن
      همین پژمانم اسم خوبیه


    •   sepideh58
    • 7 سال
      • None

    • مرسی کفتار بعد از مدتها یه داستان بدرد بخور خوندم تیکه های پرهام خیلی باحال بود باعث شدی بعد از 2ماه از ته دل بخندم بابت این داستان ازت تشکر میکنم و بابت خندوندنم بعد از مدتها یکی بهت بدهکار میشم
      داستانت در کل قشنگ بود من که شبیهشو نخوندم نمیدونم این دوستمون از کجا خونده که اینجوری میگه
      اما دلم واسه دختره سوخت که اینجوری سکس اولشو زهر مارش کردی همه دخترا واسه سکس اولشون کلی نقشه دارن که رمانتیک باشه و بهشون حال بده واسه یه دختر باکره تجاوز از طرف اونی که دوستش داره و اونقدر با وحشی گری خیلی دردناکه
      بهر حال اگر واقعیت داره امیدوارم به پای هم پیر بشین و خوشبختیتون همیشگی باشه
      بازم داستان بنویس
      موفق باشی


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • ممنون سپیده خانم....... :)
      یه مرد هم اگه یه دختر(زن) رو از ته قلبش دوست داشته باشه و خیانتشو ببینه باور کنید دیوونه میشه.
      اونهمه مستی (یه قوطی و نصفی) و حس نفرت و انزجار اجازه نمیداد پژمان بهتر از اون رفتار کنه.
      تازه خیلیم خوددار بوده که بعد از سکس دختره رو شوت نکرده بیرون برعکس ورش میداره و میبرتش حموم و بقیه ی مسایل
      خب اینا نشونه عشقه دیگه.
      حتی با وجود اونهمه نفرت بازم دوسش داشته.
      در ضمن از اینکه خندیدین خوشحالم آخه برزن توی کامنتاتون میگفتین یه مدت اعصابم خورده و کاشکی یه داستان خوب بیاد
      خوشحالم نوشته های من باعث خندوندنتون شده.


    •   nazgool66
    • 7 سال
      • None

    • داستان که شروع شد لحظه به لحظه فکر کردم چقدر شبیه نوشتن کدوم نویسنده هست و بالاخوه کشف کردم که نوع نگارشت خییییییییییییییلی شبیه م.مودب پور هست و شباهت نه تنها در نوع نگارش بلکه در شخصیت های اصلی داستانم بود .و من چون عاشق نوشته های این نویسنده هستم از داستانت لذت بردم اما چیزی که اذیتم کرد و خودتم گفتی تصمیم عجولانه و غیرت بیجا تو بود که به خودت اجازه دادی سرنوشت اون دختر رو خراب و طبق عادت پسرای ایرانی فکر کنم کمتر کسی هم بعد اینکار با اون دختر ازدواج کنه


    •   nazgool66
    • 7 سال
      • None

    • silverجون با عرض شرمندگی فکر کنم کامنتامون شبیه به هم شد ولی واقعا از روی عمد نیود و من قبل اینکه نظراتو بخونم نظر گذاشتم و از این تعجب کردم که شما هم با من هم نظری .راستش کفتار جون اگر بری داستانهای م.مودب پور رو بخونی مثل یلدا .گندم و.... متوجه منظور ما میشی


    •   nazgool66
    • 7 سال
      • None

    • کفتار نکنه همون م. مودب پوری رو نکردی؟


    •   Derrick Mirza
    • 7 سال
      • None

    • پژمان جون دمت گرم .
      موی سیخ شدت تو حلقم .


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • میرزا پدر موهای مارو در آوردی داداش.
      ممنون از نظرتون نازگل خانوم.
      فکر کنم به خانوما یه خورده برخورده
      درسته؟
      آخرش با ازدواج تموم شدها.
      پژمان عاشقش بوده.
      ببینید نازگل خانوم اصلا کاری به داستان ندارم.
      شما خودتونو بزارید جای پژمان وقتی کسی رو که دوسش دارید
      کسی که تمام وجودتونه
      کسی که حاضرید براش جون بدید و تمام صحنه های آیندتون رو با اون تصور میکنید رو در حال خیانت ببینید چه حسی میشید؟
      حالا همه ی اونارو به اضه ی مستی بکنید
      شنیدین میگن از اول مستی یا چه میدونم از همون اول که شیشه میزنه به هرچی گیر داد تا ت
      آخرش همونجوره؟
      مستی و نفرت

      وقتی چشمای آدمو کور میکنه طبیعتا ننمیذاره آدم به چیزی جز گرفتن انتقام فکر کنه.


    •   Silver_fuck
    • 7 سال
      • None

    • یه بار قبلا گفتم همه داستانها از یه تخیل بوجود میان وقرار نیست که همه شون هم واقعیت داشته باشه. اون چیزی که یک داستان رو باورپذیر میکنه نوع نگارش نویسنده و همینقدر قدرت پردازش داستان میتونه باشه. دوستانی که با نگارش وادبیات اشنایی دارن میدونن که در ادبیات چند نوع راوی داریم راوی اول شخص مفرد یا من و راوی سوم شخص مفرد یا او و.....
      راوی یک داستان یا مطلب با نویسنده اون داستان و مطلب فرق داره. مثلا یک نویسنده داستان جنایی مینویسه اولین باری که ادم کشتم بیست سالم بود...
      شاید بهترمیبود دوستان داستان نویس استعدادشون رو در جایی به غیر از این سایت نمایان میکردن...


    •   nazgool66
    • 7 سال
      • None

    • کفتار عزیز من با عکس العمل شخص مشکلی نداشتم بلکه زمان تصمیمگیری ازارم داد و خوشحالم اگر واقعی ببود سر انجام خوبی داشته بشه .ولی نگفتی نکنه همون م.مودب پوری یا نه ;)


    •   Mr NaviD
    • 7 سال
      • None

    • اول انتقادم رو گفتم تا اگر قبولش داشته باشی راه حلی که به ذهنم میرسه رو هم بهت بگم امیدوارم به کارت بیاد :
      برای مثال همین داستانی که الان دربارش حرف میزنیم ، از نظر من پتانسیل اینو داشت که یه داستان اجتماعی موفق بشه ولی اگه تو زمینه اجتماعی باشه ، به نظر من اشتباه کارت اینجا بود که خواستی یه داستانیو که اصل مطلبش یه موضوع اجتماعی بود رو تبدیل به یه داستان کاملا سکسی کنی ، که خوب همین باعث میشه تو شاخ و برگ دادن و تعریف جزییات محدود بشی ، به خاطر همین الان چندتا از دوستان روش سکس شخصیت داستان و کاری که کردو غلط میدونن ، چون هیچ پیش زمینه ای از میزان علاقه ای که بین شخصیت داستان و معشوقش هست ندارن ، لپ کلام اینکه اگر داستانی که داری مینویسی سکسی-اجتماعیه به خاطر کوتاه تر شدن داستان از قسمت اجتماعیشو جزییاتی که باعث واقعیت پذیر شدن داستان میشه کم نکن ، حتی اگر مجبور بشی داستان رو تو چند قسمت ارایه بدی
      منه خواننده اینجور احساس میکنم حوصله نداشتیو فقط خواستی یه مطلبیو زودتر به چاپ برسونی
      نکن این کارو پسر ، نکن آخرو عاقبت نداره ، خیلی حرف زدم امیدوارم که فهمیده باشی چی دارم میگم
      به امید داستان های بهتر


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • نازگل خانم گیر دادین ها...
      مرتضی مودب پور نیستم ولی سفت و سخت دنبالشم که ازشون یا بزنم جلو یا همسطح ایشون بشم (البته دوستان حمل بر خودستایی و خودشیفتگی ندونن بیشتر بعنوان یه هدف در نظرش بگیرن )
      در ضمن بین همه ی رمان های ایشون از رمان گندمشون بیشتر خوشم میاد.
      اما خدمت مستر عزیزمون.
      بجون تو دقیقا زدی تو خالش :)
      نه اینکه حوصله ی نوشتن نداشته باشم
      متاسفانه وقتشو نداشتم
      این داستانم توی زمان طولانی نوشته نشده
      شاید نوشتن و سه بار خوندن و ویرایش کردنش سرهم 2یا 3 ساعت طول کشیده باشه.
      ولی قبول دارم
      نباید خیلی دیالوگا توصیفات و همینطور بیان احساسات رو حذف میکردم
      اما چه کنم
      موضوع همون دوگانگی احساس بود که توی چنتا کامنت قبلیم گفتم ولی چشم اگه قرار بر نوشتن بود اونم درست میکنم تا شما هم لذت ببرید.


    •   maziyarrrr
    • 7 سال
      • None

    • اومدی یک مدل کون بدی تا با واقعیت یکی باشه از یک طرح بیخود الهام و تف دادی . داستان بسییییییییییییییییییییییییار احمقانه بود. حالا با اون حالت عصبانیت و نفرت.. نمیشد نرید حموم و غسل کنید...با دستمال خشک میکردی و شلوارو میکشیدی بالا....
      دوما : خیلی اول کشش دادی و اخر هم سریع جمعش کردی طوری که ریدی تو داستان و سوتی هم اوسط داستان میدادی اون پیراهنو از تو ماشین اوردی ؟؟؟؟؟؟؟
      مگه لباس فروشی زدی کسکش.


    •   Mr NaviD
    • 7 سال
      • None

    • حوصله به خرج بده ، زورت که نکردن زودی داستان بدی بیرون ، چون یادمه گفتی داستان قبلی رو هم تو مدت کوتاهی نوشتی ، من یه قسمت از خاطره هامو دادم الان چند مدت زیادیه که رو قسمت دوم کار میکنم ، البته بیشترشم گشادیه ها تا دو خط مینویسم خسته میشم ، البته خاطره نوشتن به مراتب آسون تر داستان نوشتنه ، کل هی دارم بهت گیر میدم چون پیداس میتونی خیلی بهتر بنویسی زورم میاد ایراداتتو نگم
      رو سفیدمون کن


    •   nasionalism
    • 7 سال
      • None

    • kaftar dada dastanet fogholade boud kheili mikhamet ye pa M.moadab pouri vase khodet hese tanzo terajedit fogholade boud
      ghabl az neveshtan in dastan fek mikardam faghat baladi too pare ino oun bezanio az dastan hichi nemidouni ba in dastane fogholadat nazaram avaz shod bekol


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • درک میکنم نوید جون
      کلا یه خورده سرم شلوغه...
      معذرت میخوام با تذکرات جنابعالی تصیمیم گرفتم بگم داستان طولانی شد به تخمم :)
      هر چند باید به همه مخاطبین احترام گذاشت آخه بعضیا طولانیشو دوست ندارن
      از نناسیولانیسم عزیزم ممنون.
      ایشالا همینجوری که میگی لذت برده باشی.


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • از هرچیزی فکر میکردم اشکال بگیرین جز این پیراهنه :)
      یعنی تو تا حالا پیراهن کفش و شلوار اضافی تو ماشین نذاشتی؟
      حالا بیخیال همه ی اینا
      کت و شلوار میدونی چیه؟
      تو فکر کن رفت پیراهن کت و شلوارو آورد
      ولی جدی میگم
      معمولا لباس اضافی توی ماشین میزارن حالا دیگه خود دانی...
      قضاوت این یه مورد با دوستان.
      راستی بنده نه کس میکشم
      نه کون میکشم
      نه حشیش میکشم
      نه هرویین و نه غیره
      میتونم تستم بدم...
      پاکه پاکم
      بجون تو


    •  
    • 7 سال
      • None

    • Akhe bache poro kejalat nemikeshi az in hame tarif vase tanavo (bana be harfam to khone sabz) migam kiram dahanet,dash faghat vase in ke maze dahanet avaz she goftama


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • منم همون جا گفتم که...
      فحشای شما ادویه جات محسوب میشن
      لازمه...
      عینه قنده
      واسه اینکه قند خون آدم نیوفته لازمه...
      البته زیادیش حال آدمو بد میکنه :)


    •  
    • 7 سال
      • None

    • Goftam dastanet bedone advie nabashe.


    •   maziyarrrr
    • 7 سال
      • None

    • چند نکته رو تو داستان بعدیت اجرا کن بد نیست:
      زین پس یک داستان سکسی تر بنویس تا در پایان به جای مچ گیری از تو
      اب را از لبه کیر ملت جاری ساخته...

      داستانی که اول شخص آن خودت باشی ..
      و دختره دانشجو هم نباشد چون بعضا هر انکس که دانشجو شود خصوصا ز نوع رشته های سخت و نفس گیر..باشد با یک تک زنگ نمی اید کس بدهد.
      مگر رشته های کسشعر و دانشگاهایی مثل ازاد و غزیره ذالک
      و اما در باب کت و شلوار هم میشه گفت که شخصیت پرهام یا اون یکی فک نکنم تریپشون با کت شلوار جور در بیاداااا
      و در اخر کیر پدر ژپتو با اون نقش مبهم در اون تکه کلام تخماتیک تو حلقت (با کمال احترام )


    •   ومپایر
    • 7 سال
      • None

    • کیر کفتار پیر افریقایی
      کیر خر همسایمون
      کیر این رفیقم با تخماش
      و ماشینمون تا صندلی عقب
      توووووو کووووونت کس خل دنبال همینا بودی داستان گداشتی دیگه!!!
      راستی کیر این پشه هم که ولمون نمیکنه هم اضافه کن


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • خوب بود خندیدم.
      راستی پدر ژپتو سازنده ی پینوکیوست
      پینوکیو هم چوبی بود و عاشق آدم شدن.
      مازیار جون به جدت قسم داستانو سطحی خوندی.


    •   maziyarrrr
    • 7 سال
      • None

    • گوز چه ربطی داره به شقیقه!!! :steve:
      پینوکیو ادم نمیشه اسم پدر ژپتو رو میاری!!!!!

      تخمای مشائی _ دکتر شریعتی _ تمام بچه های کاردانی _ کارشناسی_ کارشناسی ارشد_ دکترا H) _ چه اونایی که نتونستن کون دختر بزارن ..چه اونایی که میتونستن و نذاشتن تو ...تو چشم و چالت که نگی نگاه من سطحی بوده >;)


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • به سر بچه ات قسم من اگه این یه تیکه رو حالیت نکنم خوابم نمیبره.
      عزیز من میدونی تشبیه چیه؟
      پرهام خودشو به پینوکیو و پژمان رو به پدر ژپتو تشبیه کرده.
      و همونجوری که آدم شدن پینوکیو یه چیز محال بوده
      پرهامم گفته آدم شدنم محاله.
      افتاد؟
      یه خورده جا خالی بده آخه افتاده میترسم بخوره تو کله ات


    •   secret422
    • 7 سال
      • None

    • کفتار هم در کوزه افتاد
      ولی از داستانت که حرف نداشت که بگذریم من یه داداش دارم 2 سال از خودم کوچکتره 6 تام پسر عمو دارم که 8 تامون واسه هم جون می دیم با رفاقتتون حال کردم دمت گرم


    •   amirmahan
    • 7 سال
      • None

    • من فقط واسه داستانایی که ارزش خوندن دارن نظر میذارم.(داستان های اینجا رو زیاد میخونم)..کفتار پیرو با نظرات عالیش میشناسم..واقعا عالی بود کفتار پیر..درسته واسه ملت دست به کیر خوب نبود..ولی از همه لحاظ عالی نوشتی..فقط یه کم تو توصیفات دانشگاه (البته به نظر من) زیاده روی کردی..جر دادن لباس و بعد رفتن تو سر کلاس(خیلی بعیده)
      یا پرت کردن کفش تو روز اول دانشگاه(!!!)..یا شماره دادن تو روز اول!!
      این جمله کلی به ذهنیات خواننده جهت میده؟(اگه گفتی چرا/)پرهام:برو هر غلطی دوست داری بکن من نیستم.
      پرهام با به حالت عصبی از خونه رفت بیرون و در رو بست...
      کفتار پیر نظرت در مورد داستانهای ارا چیه؟(منتظر جوابتم).معذرت طولانی شد.


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • از سکرت عزیز ممنونم
      سعی کنید همیشه دوستیتون رو داشته باشید
      مخصوصا با داداش کوچیکه ات راحت باش
      بزار بیشتر رفیقت باشه تا دوستت
      بهتره اگه کاری میخواد بکنه در کنار تو وبا تو باشه.و اما امیر ماهان عزیز
      از نظرت ممنونم.
      متاسفانه داستان های آرا رو نخوندم
      اگه کسی پیدا بشه لینکشونو توی پیام خصوصی برام بفرسته ازش ممنون میشم.
      اما واسه ملت دست به کیر
      حقیقتش نمیخواستم کسی با داستانم جلق بزنه
      درسته داستان سکسیه ولی همچین قصدی رو نداشتم.
      از همینجا از ملت دست به کیر هم عذر خواهی میکنم.


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • راستی درباره ی اون جمله که گفتی
      من نمیدونم شماها چه برداشتی ازش کردین
      ولی من میخواستم بگم که کار پژمان اشتباهه و آدم باید انسانیتش رو فراموش نکنه
      حتی اگه یه همچین مساله ای پیش اومده باشه آدم باید با منطق حلش کنه نه با تصمیمات اینچنینی
      خوشحال میشم برداشت شمارو هم بشنوم


    •   mamali888
    • 7 سال
      • None

    • عالی بود کفتار جون تمام نکات ایده ال رو دارا بود از شخصیت جالب پسر عموها که یه طورایی مکمل همدیگه بودن خیلی خوشم اومد با داستانت ثابت کردی که کسانی که داستانها رو نقد میکنن خودشون با اصول نوشتن اشنایی دارن .
      شاید اگر داستان رو توی چند قسمت مینوشتی با توجه به توضیحاتت در مورد مهارتت در نوشتن رمان میشد خیلی بهتر روی توصیف و شخصیت پردازی بیشتر مانور داد البته باید اذعان کنم که داستانت یه سر و گردن از بقیه داستانهای سایت بالاتره و یه نکته مهم که میشه بهش پرداخت اینکه یه داستان خیالی که خوب نوشته شده صد برابر از یه خاطره واقعی که نگارش ضعیفی داره بهتره مثل همین داستان پس نویسندگان عزیز توجه کنید وسعی کنید روی کیفیت کارهاتون بیشتر مایه بذارید و از تجارب دوستانی مثل کفتار پیر استفاده کنید.
      کفتارجون بازهم به خاطر داستان خوبت بهت تبریک میگم وامیدوارم بازهم داستانای قشنگ وجذاب برامون داشته باشی


    •   Rama_P
    • 7 سال
      • None

    • آقا پژمان میخواستم برات پیام خصوصی بزارم، ولی چون کار اشتباه رو توی ملاء عام کرده بودم، تصمیم گرفتم همینجا هم توی ملاء عام خودمو دار بزنم! من ازت صمیمانه بابت چندتا کامنت قبلیم عذر میخوام. میدونم عذرخواهی بابت اون حرفایی که زدم خیلی کمه! اگه دوست داری به قول خودت یه قرار هم بزاریم، چنتایی هم چپ و راستم کن! ولی من واقعا شرمندم و واقعا ببخشید. من معمولا اینقد بددهن نیستم، ولی اونشب نمیدونم چرا جو گرفتتم! باز هم ازت میخوام منو ببخشی. ولی خودمونیم، تو هم بد از خجالت من در نیومدی :)
      درمورد داستانت هم خیلی خوب بود، لااقل از اکثریت داستانهای این سایت که خیلی خیلی بهتر بود. هرچند اگه بخوایم به شیوه خودت ایراد بگیریم، میشه یه ایرادایی گرفت :) ولی قابل چشمپوشیه.
      باز هم امیدوارم من رو بخشیده باشی، موفق باشی


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • از مملی(احتمالا خانوم) تشکر میکنم و کمال سپاسگذاری رو دارم.
      سعی میکنم اگه قرار بر نوشتن بود سریالی بنویسم.
      و اما Rama-p
      دوست عزیز من آدم کینه ایه نیستم و همونجوری هم که دیدی توی کامنت های بعدیم دیگه اسمی ازت نبردم.
      من یاد گرفتم اگه کسی بهم توهین کرد یا دست رو بلند کرد جوابش رو بدم.
      فرقی نمیکنه کی باشه.(البته اگه حرفش منطقی باشه بهش حق میدم)
      حرفای شما هم یه خورده بیشتر از یه خورده سنگین بود پس شنیدن جوابشون یه چیز عادی محسوب میشد.
      منم برای شما آرزوی موفقیت میکنم


    •   Motevafa
    • 7 سال
      • None

    • موضوع: 5/10
      نگارش: 9/10
      توصیف: 8/10
      قلمت خوبه. Cheers


    •   Motevafa
    • 7 سال
      • None

    • بازم شرمنده،
      هر چی خواستم کار بزرگ نقاد سایت رو نقد نکنم نشد. چون واقعا نگارشت رو دوست داشتم میخواستم یه چند نکته رو بگم. شروع داستان خیلی خوب بود. همون اول خواننده رو درگیر کردی که نشون از هوش نویسنده داره. حتی تو کامنتا خوندم یکی از دوستان هنوز متوجه نشده بود داری راجع به مو صحبت میکنی. به این میگن یه شروع eye catching(گیرا).
      فضای انتخابی دانشگاه هم خوب بود. چون بیشتر عشقها و دوستیها تو دانشگاه شروع میشه. ولی موضوعت... کاملا معمولی بود. حالا چرا؟
      داستانی که شما نوشتی شاید تا یکی دو هفته تو ذهنمون بمونه ولی بعد از اون پاک میشه. چون معمولا مواردی مشابه این رو یا دیدیم یا تجربه کردیم. یادمه چند سال پیش یه داستان رو تو آویزون خوندم که هنوز هم یادم میاد که علتش هم فقط موضوع خاصش و البته پایانش بود. ولی در کل نه نگارشش مثل شما خوب بود نه ...
      در کل میخام بگم داستان واقعی و روزمره خوب از آب در نماید. بلکه باید خاص باشه (من خودم پایان غمگین رو دوست دارم). یه چیزی که تو جامعه کم اتفاق بیوفته. برای مثال میخوام یکم تو آخر قصه اتون دست ببرم(دقیقا بعد از سکس). پژمان به خیال خودش انتقامش رو از نرگس گرفته. ولی نرگس چه حالی داره به شخصیتش توهین شده. بکارتش رو از دست داده. اونم توسط کی؟ کسی که عاشقش بوده. کسی که تو صداقتش شک نداشته. کسی که به اسمش قسم میخورده. اون از سکس به این شکل نه تنها لذت نبرده بلکه نابود شده. با هزار بدبختی خودش رو جمو جور میکنه با چشم گریون از خونه میره بیرون. این وسط پژمانم بخاطر انتقام خوشحاله. ولی فردا که میره دانشگاه و نرگس رو نمیبینه یکم دلواپس میشه. تا سه روز بعد هم از نرگس خبری نمیشه و همه سراغ اون رو از پژمان میگیرن و البته از اتفاق چند روز پیش بی خبرن(بجز پرهام). تا روز بعد که با پرهام میرن دانشگاه میبین همه دوستا دارن یه جوری خودشون رو قایم میکنن. دانشگاه سوت کوره. انگار خاک مرده پاشیدن. پزمان هم خیلی دلواپسه و تو ضمیر نا خود آگاه خودش میدونه یه چیزی شده ولی کسی چیزی بهش نمیگه . تا اینکه روی برد دانشگاه اعلامیه فوت نرگس رو میبینه. نرگس در اثر تصادف فوت کرده بود. و ...
      ببخشید که پررویی کردم جلوی استاد. ولی فک کنم اینجور داستانها رو کسی فراموش نکنه. البته با قلم شیوای شما. Cheers


    •   off_boy
    • 7 سال
      • None

    • خــــــــــــــــــــــــــــوب.حالا وقتشه یکم فحش بخوری تا دیگه به ملت فحش ندی :D
      با اینکه کلی با نظرات حال میکنم ولی میتونم بگم خیلی کیری بود.به جا اینکه به خورد ملت بدی برو بشین روش حالشو ببر :bigsmile:
      کیرمم دهنت،بات مشکل ندارم ولی خواستم مزه دهنت عوض شه...
      به قول تکاور دیگه ننویس... ;)


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • با تشکر از تمامی نظرات
      حمید خان اگه دقت کرده باشین گفتم روز اول دانشگاهه و اینام ترم بوقی
      طبیعیه خیلی چیزا رو ندونن.
      وگرنه آره
      بقول اون دوستمون با مقنعه مبپیرن دانشگاه.
      یه درس هم با 3 جلسه غیبت حذف میشه.
      پس این نشون از آماتور بودن اونها داره
      و اما متوفای عزیز.
      به فکر اینی که میگی هستم و پایان تلخ هم خودم بیشتر خوشم میاد (اگه عمری بود میفهمی چی میگم)
      یه عیب دیگه ی داستانم خودم میگیرم
      هیشکی پیدا نشد بگه چرا اونهمه ویسکی رو بدون مزه خوردی؟؟؟؟؟؟
      اونم ویسکی که با چنتا پیک میری تو فضا
      البته اگه خبره باشی موضوع فرق میکنه.
      از off boy عزیز هم بخاطر تغییر مزه ی دهنمون تشکر میکنیم.


    •   Antonio_bandares
    • 7 سال
      • None

    • واقعا نمی دونم چی بهت بگم. تو حتی از بی سوادترین نویسنده های این سایت هم، بیشتر منو اذیت کردی. اول داستان تو چند تا خط ساده، یه شخصیت جذابو دقیقا جلوی چشمای ما ساختی و مجبورمون کردی دوستش داشته باشیم. مارو بردی کنار دوتا شخصیت اصلی داستانت که همه جا باهاشون بریم، دقیقا شونه به شونه شون.
      اما... اما.... اما حیف که این جریان فقط اول داستان با قدرت اتفاق افتاد. آروم آروم از هنر خودت جدا شدی و اجازه دادی خواننده هم آروم آروم از داخل داستان بیاد بیرون و محو نوشتنت نباشه. اگر با رویه ی اولیه پیش می رفتی حتما تا چند قسمتم از حوصله ی خواننده خارج نمیشد. مگه بازگشت به ایران یادت رفته؟ همه دنبال داستانی خوب را میوفتن. اگر چه با غرغر.
      یکی دوتا سرزنشم هست که خصوصی بهت میگم. موفق باشی


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • آنتونیوی عزیز
      فقط میتونم بگم شرمنده ام
      کم کاری کردم.
      وقتی ذهن خسته بشه دیگه اون بازده اولیه رو نداره بخاطر همین هرچی از اول داستان بسمت قسمت آخرش میریم یه خورده افت میکنه البته مجبور بودم نقش پرهام رو بگیرم و توی بقیه ی مسایل راهش ندم.
      بازگشت به ایران رو هم متاسفانه نخوندم
      نه بازگشت به ایران نه داستان های آرا.
      ممنون میشم اگه کسی لینکشون رو برام بفرسته.


    •   mamali888
    • 7 سال
      • None

    • اولاسلام خدمت جناب مکس ماهونی یه مدت کم سعادت شدیم دیر به دیر خدمت میرسیم دوما از کاربر عزیز راما تشکر میکنم واقعا خوشحال شدم از اینکه شهامت قبول اشتباه رو داشتی کاش همه مثل شما این جسارت رو داشته باشن و اشتباهاتشون رو بپذیرن واقعا حرکت جوانمردانه ای انجام دادی .
      یه توضیح کوچیک هم به کفتار جون بدم که من پسرم . شاید چون هیچوقت به کسی فحش ندادم همه فکر میکنن یه دخترم


    •   dol tala
    • 7 سال
      • None

    • کفتار جون داستانت قشنگ بود
      اقا واسه چی اسمتو گذاشتی کفتار اگه فضولی نباشه ها اخه اینهمه اسمای با حال هست چرا کفتار؟


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • استاد بجون خودم اگه پای داستانم کامنت نمیذاشتی پاک عقده ای میشدم :)
      دستت درست اما ما از اوناش نیستیم که یه دستمون تایپ کنه و یه دسته دیگمون اون پایین مایینا مشغول باشه ها.
      والا مدرکمون همچین مستحکمه که توپ تکونش نمیده آخه با گوشی تایپ میکنم.
      ولی اون قسمت فکر رو زدی تو خالش :)
      مشغله فکری زیاده بعضی وقتا هم حین تایپ اس ام اس میومد و جواب میدادم خلاصه از داستان پرت میشدم.
      همه ی حرفا و اعتراضاتونم بجا.
      یه خورده باید بیشتر تمرکز کنم و وقتی خسته میشم دست از نوشتن بردارم اما دریغ که کرم نوشتن اجازه نمیده قبل از اینکه تموم بشه دست از کار بکشم.
      توی چنتا کامنت قبلیم از راما هم دلجویی کردم.
      و ما دول طلا
      بابا چه گیری دادین به این اسم :)
      دلایل خاص خودش رو داره
      هر چند دوستش دارم ولی یکی بگه چطوری میتونم از این سمت استعفا بدم ؟
      ولی اسمم پژمانه
      میتونید پژمان صدام کنید
      مخلص همه ی بچه های بامرام هم هستیم.


    •   dol tala
    • 7 سال
      • None

    • اقا پژمان ما همه جوره قبولت داریم قصد فضولی هم نداشتیم من مخلص تو و اون مدرکتم


    •   vampire2012
    • 7 سال
      • None

    • قشنگ بود . خوب طنز مینویسی .
      با نظر مازیار و ومپایر خیلی حال کردم .یه جورایی طلافی همه بچه هارو سرت دراوردن .


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • مکسی جون حرف تو واسه ما مراده.
      دلخوری رو آدم باید بزاره دم کوزه آبشو بخوره چون بدرد لای جرز دیوارم نمیخوره.
      حرفای شما و بقیه بچه ها میتونه یه سکوی پرتاب باشه.
      راستی علاوه بر اونایی که استاد گفتن محسن بی کس و محمد جون و اینام یه چند وقته نیستن.
      و اما ارغوان
      یه خورده ازش دلخورم
      یعنی ما از اون کس مغزها هم کمتریم که حتی افتخار نمیدن بهمون فحش بدن و به قول استاد با تیرهایی که در میکنن مارو هد شات کنن؟
      ایشونم که توی سایت هست و چه در مورد داستانایی که بعد یا قبل از داستان من آپلود شده نظر دادن :)
      با ما به از این باش که با خلق خدایی ارغوان خانوم
      حداقل فحشاتو از ما دریغ نکن.
      (حالا نگین این خودش میخاره بیایم بهش فحش بدیم ها)


    •   takavarjoon
    • 7 سال
      • None

    • کفتار پیر میخاری‌ها ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! !
      ;)


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • مخلص آق تکاورم هستیم :)
      نه داداش ...
      بزار این دستمال یزدی رو ببندم به دستم برم تو فاز چیز مالی ..
      اوووو
      من که میدونم شخصیت بچه های شهوانی خیلی بیشتر از ایناست که بیان فحش بدن.
      فقط میخواستم یه خورده شوخی کرده باشم.


    •   e.m.n
    • 7 سال
      • None

    • آفرین اگه یه خورده دیگه سلول های گندیده مغزتو به کار بگیری میتونی نویسنده خوبی بشی


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • برادر من یه روزه عضو شدی میای به سلولای مغز ما میگی گندیده؟
      اگه اون بالا دیدی مهربون رفتار کردم واسه اینه که میدونم طرفم چقدر شخصیت داره وگرنه همیشه اینجوری نیستم.
      با تشکر


    •   xplayer
    • 7 سال
      • None

    • مادر مدیر گروهتونو گاییدم که ترم یک فیزیولوژی و بافت به شما چس ترما داده


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • بجون تو خودمم ترکیدم از خنده.
      طرف یه روز و یه ساعته عضو شده عین پشکل میاد میچسبه به دمبه ی ما و به ما تیکه میندازه.
      الله و اکبر.
      راستی اون دوست عزیزی که در مورد واحدای درسی حرف زدن.
      شما تخصصتون اینه؟
      یعنی مدیر گروهید؟
      تو انتخاب واحد استاید؟
      میشه یکم توضیح بدی چه درسایی رو باید بر میداشتیم؟
      تورو به جدتون ایراد بنی اسراییلی نگیرید خب.
      یه دانشجوی رشته ی دندانپزشکی توی دو سال اول علوم پایه میخونه
      که به شرح زیره:
      ژنتیک
      بیو شیمی
      فیزیولوژی
      آناتومی
      بافت شناسی
      و همینطورم میکروب شناسی و ایمنی شناسی و تو دوسال بعد کتابای تخصصی تر مثل:
      ارتودنسی
      آسیب شناسی فک و دهان
      اندودنتیکس
      پروتز های متحرک فک و صورت
      دندانپزشکی کودکان
      رادیولوژی دهان و فک و صورت
      که بعد پاس کردن این درسا میتونن در حد یه دندانپزشک عمومی بیماری رو تشخیص بدن و نسبت به درمانش اقدام کنن.
      توضیحات کافی بود دوست عزیز؟


    •   god hand
    • 7 سال
      • None

    • ايول داداش دمت گرم داستانت عالي بودهم طنزبودهم عاطفي من كلي خنديدم دمت گرم داداش حالاداستان به اي باحالي نخونده بودم


    •   nazgool66
    • 7 سال
      • None

    • کفتار چند روزه با موضوعی درگیرم .اینکه من دو ماهه دارم یه داستان مینویسم و اخرم تموم نشده و تو به سرعت برق و با د تمومش کردی . رمزشو به منم بگو پژمان جون


    •   کفتار پیر
    • 7 سال
      • None

    • 1: کرم نوشتن داشته باشی که تو نداری.
      2:باید روحیه ات یه جوری باشه که وقتی کارت ناتمومه یه عذاب وجدان مسخره گریبانت رو بگیره و حتی شبام نتونی بخوابی تا اینکه کارت رو تموم کنی.
      3:مهمترین عاملش تحت فشار بودنه.
      یه فلش بک بزن به دوران تحصیلت مثلا وقتی میخواستی بری واشه امتحان دادن هر چی به زمان امتحان نزدیکتر میشد بیشتر روی درس خوندن تمرکز میکردی چرا؟ چون مجبور بودی.
      منم مجبور بودم سریع تمومش کنم. در صورتی که تو داری تفریحی مینویسی.
      حالا اگه خدا بخواد معنی تحت فشار رو اگه شرایطش اینجاد بشه فردا بهت میگم.


    •   بهزاد20
    • 7 سال
      • None

    • کفتار و مکسی و مابقی نقادها
      به این میگن داستان
      حالا نقدش کنین


    •   چیزز
    • 6 سال،12 ماه
      • None

    • توپ بود
      با این شخصیت پسر عموت کلی حال کردم
      ولی خب دلم کمی به حال دخترک (که دیگه دختر نیست) سوخت


    •   xplayer
    • 6 سال،12 ماه
      • None

    • پ ن پ فقط میام داستان سکسی می خونم .
      اخه هنوز شیمی الی و بیو شمیو زیست عمومی نگزرونده فیزیو لوژی دادن خیلی کیریه مگه گایتون سگ مسب و کندل کیریو ادم میتونه اول کاری حالیش شه کون پاره میکنه


    •   xplayer
    • 6 سال،12 ماه
      • None

    • پ ن پ فقط بلدم داستان سکسی بخونم .
      اخه از اون به بعد داستان من فقط تو فک بودم ترم یک میتونین گایتون و کندل رو تموم کنین یا نه!!!!!!!!


    •   SweetBahare
    • 6 سال،12 ماه
      • None

    • شما کفتار ِ م.مودب پور اینا نیستی؟!
      خوب بود جریان ریتمیک و خوبی داشت داستان... ولی چنتا چیز هست که باید بدونی تا تو داستانای بعدی حواستو جمع کنی:
      1بین زنگ دوم و سوم؟ :)) حسم میگه دبیرستانو تموم نکردی هنوز..
      2ترم اول و اولین جلسه تو چجوری تعریف استادو شنیده بودی آخه! و دختره شال سرش بود؟
      3بعد اینکه اون قسمت جر دادن پیرهن و اینا خیلی اغراق بود واسه یه تاخیر.. لودگی داستان محسوب میشد.
      4پرهام چون از داداشت بت نزدیکتره بیاد دوتایی عشقتو که از لب دادنش میخواستی پسره رو بکشی رو جر بدین؟؟؟!!
      5بعدم کدوم دختری واسه لو نرفتن دوست پسر قبلیش میره باهاش لب میده؟ اینا واسه یه لوِل دیگه س که لاقل اندکی رسوایی محسوب بشه! تازه اون موقع لب نمیگیرن..
      6بعدم کی وقت کرده با اون یارو باشه وقتی از روز اول با تو آشنا شده؟
      7بابت استفاده از جمله "من زنی رو میخوام که وفاش سگ رو شرمنده کنه" برات متاسفم.
      8بوی ویسکی از یه فرسخی دهن آدم شنیده میشه بعد تو بغلش کردی نفهمیده نگاش که لغزیده رو میز تازه فهمیده ویسکی خوردی چشات قرمزه؟؟؟
      9دختری که بهش سیلی بزنی خون دماغ شه و بعد خشک خشک پرده شو به زور بزنی و بعدم یه ساعت تلمبه بزنی تو کوس زخمیش عین پلنگ زخمی غرولند میکنه و هرچی از دهنش درآد حین سکس و بعدش بارت میکنه و در اولین فرصت میزنه بیرون! وانمیسه تو آبتو خیلی راحت خالی کنی تو کوسش بعد ببریش حموم بغلش کنی ببوسیش بشوریش لباس تنش کنی بشونیش رو کاناپه ویسکی بخوری بهت بگه نخور عزیزم اینا وحشیت میکنه واست خوب نیس!!! بعدم باهات ازدواج کنه!!!!!! میتونم بگم بعد این واقعه تا عمر داری دهنتم نمیرینه.. شاید آسفالتش کنه برات!
      10پیام اخلاقی و نتیجه گیری کلا کارای تخمی ای هستن.. نکن. مرسی


    •   کفتار پیر
    • 6 سال،12 ماه
      • None

    • 1:تبریک میگم...شما احساساتتون کاملا بو میده پس بهتره هیچوقت بهشون اعتماد نکنید...من یه جا دیگه هم گفته بودم بین ساعتهای درسی.
      2:بازم تبریک میگم خواستین ایراد تخمی تخیلی بگیرین نتونستین.
      پرهام شنیده بود نه من و تابلویه که پرهام به شخصیت پژمان توی اون صحنه دروغ گفته و از سادگیش سو استفاده کرده.با خوبه خودتو میگید جلسه ی اول بود پس چطوری دختره میدونسته که شال غیر مجازه؟ باید آماتور بودنش رو یه جوری نشون میدادم یا نه؟
      3:کس کش بازی پرهام بود...به شخصیتش میخورد...نمیخورد؟
      4:مسیر داستان رو من تعیین میکنم و به شما ربطی نداره پس دخالت نکنید.
      5:ولی این کار از شخصیت زن داستان سر زده و چیزیه که شده بعدشم سعید قصد کردنش رو نداشته و تنها انگیزش انتقام گرفتن از پژمان بوده.
      6:یادم نمیاد جایی ذکر شده باشه که شخصیت زن داستان توی دانشگاه با سعید دوست بوده باشه...توی داستان نوشته شده بود از قبل بین ما یه دوستی ساده بوده.
      7:منم برای شپا متاسفم که هیچی از ادبیات نمیدونید...بنظر شما وقتی میگن قامت فلانی مثل سرو بلنده بهش توهین کردن؟
      اینجا خصلت وفاداری سگ مد نظر بوده...یه کم مطالعه کنید.
      8:بوی تند سیگار...بعدشم یادم نمیاد گفته باشم دختره ویسکی خوره حرفییه.خوش بحال شما که همه چیزو ندیده و نشناخته میدونید.
      9:شما با واژه ی عشق آشنا نیستین...پس خواهشا به این مسایلش کاری نداشته باشین...بین دوتا شخصیت داستان عشق بوده وقرار بر ازدواج بوده...اینو از حرف نرگس که گفته بود پژمان شاید ازدواج ما سر نگیره میتونستی درک کنی...ولی متاسفانه ظاهرا فقط سطحی نگاه کردید و قسمت های مختلف داستان رو به هم ربط ندادید.نرگس نه جنده ی خیابونی بوده نه دوست دختر پژمان که بخواد بزاره بره.
      10:عشقم میکشه...فقط همین.
      و اما بزار منم حرف بزنم.
      درک میکنم خواستین ایراد بگیرید ولی خب ایراداتتون بیشتر بخاطر این بوده که شخصیت پرهام رو با شخصیت خودتون مقایسه کردید و داستان رو هم سطحی خوندین.
      فکر کنم جواباتون رو بالا گرفتید.


    •   qoligoli
    • 6 سال،11 ماه
      • None

    • سلام .فقط چندتا نکته 1)درس بافت شناسی پیش نیازفیزیولوزی هست وبا هم تویه ترم نمیدن
      2)بافت شناسی بیشتراز1واحده حتی اگه 1واحدباشه بایه جلسه حذف نمیکنن کسیو!اونم جلسه اول!که استاداصلا خط ونشون نکشیده خدایی خودت چقده فحش میدادی واسه اینهمه ارتیست بازی بیدلیل؟!>
      3)نرگس خانوم چادری بودن؟اخه باشال گیرمیدن تو uniها!!!!!!
      فک کنم خودتم تیکه مینداختی حداقل به نویسنده تواصلاتاحالاuni رفتی؟!


    •   saghar.24
    • 6 سال،11 ماه
      • None

    • : mohtavaye dastan jaleb bod faghat ye kam sari pish rafti
      az avale dastanet kheyli khosham omad chon vase khanande eham dasht
      bayad deghat mikardan ta mifahmidan dari rajebe mohat harf mizani na kiret
      ye jahaee ham bazi kalamato kheyli kelishe kardi
      masalan man nafahmidam esmet to dastan pezhman bod ya kos kesh
      be harhal mamnon va khaste nabashid


    •   کفتار پیر
    • 6 سال،11 ماه
      • None

    • اینقدر از آدمای مشنگی که میخوان بگن آره ماهم یه چیزی حالیمونه حالم بهم میخوره که...
      اخه نفهم کس کش تو که حتی حال خوندن بقیه ی کامنت هارو هم نداری چرا میای نکته ردیف میکنی؟
      اگه کون گشاد بازی در نمیاوردی و میرفتی کامنتا رو میخوندی میفهمیدی که نباید بیای و کس شعر بلغور بکنی.
      ساغر خانوم شما هم مارو دست انداختین ها...
      اینکه نشوگد نقد
      کلیشه ی چی؟
      کشک چی دوغ چی؟
      آدم از کاراتون خنده اش میگیره به مولا


    •   qoligoli
    • 6 سال،11 ماه
      • None

    • اخه بیشعورچرافحش میدی احمق.اخه فک کردی توکی هستی بخوام به توبگم کی هستم!!!بقیه روهم خوندم جواب درست که ندادی فقط میگی گیرالکی دادین!ادم جان حتمایه چیزی هست که چندنفرگیرمیدن!باتوتحفه همه مشکل دارن!اتفاقا توبه همه داری میقبولونی که اره من اخرداستان نویسیم!دوستات اومدن فقط ازت تعریف کردن دقت کنی لاش تذکرشون روهم دادن اینقده تابلوبوده!بعدموندم چی میمونه ازداستانت.شخصیت هاکه درست پزپردازش نشدن!موضوع جدیدوتوپی هم نداره یه داستان عادی که همه میدونن!فقط چندتاشوخی که بین دوستااتفاق میوفته اومدی تعریف کردی اتفاقااکثراازاون تیکه استقبال کردن!!!!!!!!!
      اخه بقیه کم میکنن سکس شوبیشترمیکنن تواونم درست نپرداختی .اگه واثه بحث اجتماعی بودنش تکراریه!اصلادرگیرنمیکنه که خودطرف درشرایط مشابه فک کنه چیکارکنه!چون خودت درگیرش نبودی!!!!!!!ازسوتی هات معلومه!اخه دیگه اینقده دانشجواسکل که نیست ندونه یونی چه جورییی بعدهمون دخترروزاول یونی شماره میگیره تازه قبلشم بایکی دوست بوده!!!!!!خیلی غیرواقعی میزنه!خدایی خودت دیدی اینجوریشو؟اگه باشه هم خیلی خاصه عادی نیست که توداستان بیاریش.
      بله ازاین انشانتیجه میگیریم که زودقضاوت نکنیم!!!!!!!!!!این بودانشای من
      داستانت هیچی نبودهیچی مودب پورپیشرفت کردچون ابتکاربه خرج دادحالا تومیای ازاون تقلید میکنی میخوای به اون برسی!!!!حتی ابتکارداستانتونداری!!!!!!عیبی نداره تقلیدکنی ولی درحدیه تقلیدکن باقی بمون انقده نگواره منم هستم!اینقده بدم میادازادمای....که میخوان بگن اره منم هستم!!!!!!!


    •   maziyarrrr
    • 6 سال،11 ماه
      • None

    • های های های
      این داستان پارتی بازی شده اومده سطر جدول..
      مسولین رسیدگی کنن :)))


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو