عشق و همکلاسی قدیمی (۱)

    چند ساله که مشتری شهوانی هستم ولی اولین باره که دارم خاطره سکسمو می نویسم. سکس زیاد داشتم این ماجرایی که می خوام تعریف کنم مقدمه لازم داره و طولانی میشه. فعلاً مقدمه شو میگم و اصل ماجرا را بعد می گم.


    اول از خودم بگم 40 سالمه ولی به خودم می رسم. هیکل رو فرمی دارم و قد و قیافه م معمولیه و البته کیرمم 20 سانت نیست و اونم معمولیه.
    حدود 2 سال پیش بود که یه روز از خواب بیدار شدم و تلگراممو که چک کردم دیدم عضو یه گروه جدید شدم گروه همکلاسی های دوران دانشکده. می دونستم که دوستان قدیمی گروه دارن ولی من تمایلی به عضویت تو اون گروه نداشتم. اون روز لیست افراد را نگاه کردم و پرتاب شدم به 18 سال قبلش و دوران تلخ و شیرین دانشگاه. دورانی که برای اولین بار عاشق شدم. اسمش مریم بود ( اسم مستعار) وضع مالی خانواده ش خیلی خوب بود و دختر مغروری بود و با وجود اینکه می دونست عاشقمش ولی محل نمی ذاشت چند باری سعی کردم باش حرف بزنم ولی روی خوش نشون نمی داد. سال آخر دانشگاه سعی کردم رسما ازش خواستگاری کنم ولی حتی اجازه نداد که خواستگاریش برم. به غرورم بر خورده بود دیگه از دانشگاه متنفر بودم و درس که تموم شد سعی کردم از جمع همکلاسی ها دوری کنم و برم پی زندگی خودم. بعدها شنیدم ازدواج کرده و دیگه ماجرای عشق برای من تموم شده بود. به زندگی خودم مشغول شدم شغل خوبی داشتم و زندگیم شده بود کار و ورزش. همه خاطرات اون زمان جلو چشمم رژه رفت و یهو به خودم اومدم. تو این 18 سال با دخترای زیادی دوست شدم با خیلی ها سکس کردم ولی هیچ وقت اون احساسی که به مریم داشتم را به هیچکس دیگری نداشتم و شاید به همین دلیل هم ازدواج نکردم. اول می خواستم لفت بدم از گروه ولی منصرف شدم. من خیلی تو گروه حرف نمی زدم ولی کم کم از اوضاع بعضی بچه ها خبر پیدا کردم مدتی گذشت تا یکی از بچه ها پیشنهاد داد دور هم جمع بشیم و خودش هم مدیریت کار را به عهده گرفت و قرار شد یه روز تو شهریور تو باغ خودش اطراف تهران دور هم جمع بشیم. برای روز موعود لحظه شماری می کردم که مریم را ببینم. تو این مدت فهمیده بودم که زندگیش خوب پیش نرفته و از شوهرش جدا شده. گذشت تا روز موعود و من رفتم تهران برای دیدن همکلاسیها. سعی می کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم ولی قلبم تند تند می زد بالاخره رسیدم عمداً دیر رفتم و تقریبا همه اومده بودن. مریم را دیدم از 14 سال قبل که دانشگاه تموم شده بود دیگه ندیده بودمش. یه کم تپل شده بود ولی جا افتاده تر از قبل شده بود. خیلی باش گرم نگرفتم ولی آروم آروم یخ ها آب شد و شروع کردیم به تعریف کردن داستان زندگیمون. اون شب تا آخر شب موندیم و بعد با وجود اصرار دوستمون که صاجب باغ بود تصمیم به ترک محل گرفتیم و من همون شب برگشتم. دو سه روز بعد مریم پیغام خصوصی فرستاد و چیزی پرسید و سر حرف باز شد. ازم پرسید ازم دلخوری بابت گذشته ها؟ گفتم دلخور بودن یا نبودن من گذشته را تغییر نمی ده گذشته ها گذشته. کم کم با همدیگه صمیمی تر شدیم و حرفای خصوصی می زدیم و یه جورایی درد دل می کردیم. دو سه ماه به همین صورت گذشت تا اینکه یه روز گفت یه کار اداری دارم و باید 3 روز بیام اصفهان گفتم می تونی بیای آپارتمان من بمونی این مدت. گذشت و مدتی بعد اومد اصفهان رفتم فرودگاه دنبالش و آوردمش آپارتمانم. چمدونشو بردم توی اتاق خواب و بهش گفتم تو توی این اتاق بخواب و من می رم تو اون یکی اتاق یا توی هال. نگاهی به اتاق خواب کرد و با لبخند گفت تخت دو نفره داری؟ منم با لبخند بهش گفتم بالاخره آدمی تو سن و سال من نیاز به تخت دو نفره داره. اون شب گذشت. صبح صبحانه را با هم خوردیم. کلید آپارتمان را بهش دادم و گفتم من باید برم سر کار تو هم به کارت برس و هر وقت کارت تموم شد برگرد آپارتمان. توی خونه هم همه چیز هست و هر چی خواستی بردار و اگه کاری هم داشتی به من زنگ بزن. در طول روز 2 بار بهش زنگ زدم که ببینم به چیزی نیاز داره یا نه. عصر که برگشتم دیدم مثل چای آماده کرده و در حال غذا پختنه گفتم نیازی نبود غذا از بیرون می گرفتیم. گفت نه خودم دوست داشتم غذا بپزم.
    نشستیم چای خوردیم و کمی حرف زدیم در مورد گذشته ها. بهش گفتم یاد آوری گذشته برای من سخته و اصلاً نمی خوام بش فکر کنم.
    .....
    ادامه دارد
    نوشته: بهزاد

  • 7

  • 4




  • نظرات:
    •   Jay_Salve
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • مشتری سایت شهوانی هستی؟؟؟ مگه رستورانه؟؟!!


    •   saeid4321
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • ساده ، واقعی و به دور از اغراق بیان کردی ! منتظر ادامه اش هستم .


    •   behzad.58
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • خطاب به Jay_slave:
      شما به بزرگی خودت ببخش. حالا فرض کن نوشتم مخاطب شهوانیم


    •   behzad.58
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • خطاب به نظر اول
      چشماتو اگه باز کنی می بینی نوشته ادامه دار قسمت اول. باز اگه بیشتر چشماتو باز کنی می بینی نوشتم این مقدمه شه


    •   Mrsinak2
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • منتظر ادامش هستم (clap)


    •   siryyy
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • بنظرم بد نبود
      همین که اغراق نداشت خوبه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو