عشق کثیف (1)

    عشق کثیف 1
    سلام دوستان
    همه ی ما در زندگی خاطراتی داریم ک برامون به یادموندنی هست من محمد هستم 30 ساله هستم فقط یه برادر دارم که اون هم دکتر هست ولی خودم کارمند هستم از حدود 15 سالگی شروع به عملیات سکسی کردم و فراوان براتون خاطره های زیبا و کاملا واقعی( نه کس و شعر )دارم این اولین بار هست وار د این سایت میشم و چون تجربه زیادی دارم در زمینه سکس چه با زن و چه با مرد سعی میکنم تجربیات خودم رو در اختیارتون قرار بدم باشد که مورد پسند کیر دوستان عزیز واقع بشه البته من به دو تا چیز اعتقاد شدیدی دارم اول اینکه با زن شوهر دار به هیچ وجه دوست ندارم رابطه داشته باشم چون میدونم برای ادم نکبت به بار میاره و دوم اینکه با سکس زوری به شدت مخالف هستم سکس باید از روی میل و علاقه باشه


    بهترین سکس من مربوط میشه به دوران نوجوانیم زمانی که اول دبیرستان بودم و حدود 6 سال با یه پسر خوشکل به نام داود بودم که واقعا شیفته و عاشقش بودم و کم کم رابطه ما به جاهای باریک کشیده شد که براتون مفصل ذکر میکنم اگه خوشتون نیومد از قسمت اولش بگید الکی کون حودمو پاره نکنم و تایپ کنم و به ذهن خودم فشار بیارم
    عشق کثیف


    دوم دبیرستان بودم و تو اغار فوران هورمونهای جنسی البته از نوع مردانه خونه ما تو یه اپارتمان 4 طبقه ی 8 واحدی بود که زیرش یه زیرزمنی برای عبور لوله های موتور خونه مرکزی داشت و بالاش هم پشت بامی اماده برای امثال من که دنبال شکار بودن
    محله ما کلا اپارتمان نشین بود و ما بین اپارتمانها یا فضای سبز بود یا پارکینگ ماجرای من و داود از روزی شروع شد که یه خانواده ی کاملا فرهنگی !!! از شهر نزدیک ما برای اقامت اومدن به ااپارتمان بغلی ما این خانواده دو تا پسر خوشکل به نام داود و فرزین و یه دختر هوری و پاک دامن به نام پرند که واقعا پاک دامن بود پون هر کاری کردم نتونستم بکنمش و کلا بچه های محله هم تو کفش موندن ولی جریانهایی داره که به مرور میگم
    بگذریم نشسته بودم پایین ساختمان کنار پارکینک که دیدم دو تا پسر دارن تو پارکینک با هم توپ بازی میکنن یکیشون کلاس دوم راهنمایی بود و دومی سوم دبستان (البته این رو بعدش فهمیدم) با هم پاس کاری میکردن دیدم حوصله ام سر رفته رفتم نزدیک تر وایسادم و منتظر بودم تا توپ به سمت من اومد البته اتفاقی!!
    منم انداختم برای اقا داود که تعارف کرد و گفت بیا بازی کنیم منم رفتم جلو و گفتم باشه که نگاهم به نگاه محمد افتاد وای خدای من این پسر چه زیبا بود هیکل تو پر هم قد خودم سفید با چشمای گاوی و یه کون خوشکل و بزرگ که کون جنفیر در مقابل کونش ان هم نبود خیلی خوشکل بود واقعا الان که فکر میکنم میبینم چه مالی بوده گفت این پسره که باهاش توب بازی میکنه برادرشه فرزین اون زیاد خوشکل نبود نمی دونم چرا ولی خوب شبیه این داداشش نشده بود که باید بایت کم کاری به باباشون اعتراض کرد که چرا بین بچه هاش فرق گذاشته و پسر اخری رو ریده مالی کرده خلاصه یه نیم ساعت باهم پاس کاری کردیم
    این سراغار اشنایی من و داود بود اول اصلا تو فاز کردنش نبودم فقط میخواستم باهاش دوست بشم خیلی ازش خوشم اومده بود من هم که دوستام همشون مثل خودم قیافه کیری بودن خیلی علاقه مند شدم که با این بابا دوست بشم باهاش طرح دوستی ریختم وگفتم عصرها بیا اینجا تا من بچه ها رو جمع کنم و یه فوتبالی بزنیم اونم از خداش بود و گفت باشه و این سراغاز دوستی ما بود دوستی که با یه بازی بچه گانه شروع شد و به یه عشق اتشین بین دو هم جنس رسید و در اخر هم ......


    با هم دوست شدیم مثل دو تا داداش خیلی دوستش داشتم من داشتم عاشقش میشدم و اون هم خدایی خیلی من رو دوست داشت ولی نه در حد من من براش میمردم کم کم طوری شد که بعد از سه ماه صبح ها با هم میرفتیم مدرسه و عصر تا میومدیم نهار رو میخوردیم و میپردیم بیرون از هر دری میگفتیم بازی میکردیم بازار میرفتیم کوه میرفتیم و میچرخیدیم و غرق در بازی و شادی بودیم بچه های محله که من تقریبا تو گروهی که داشتیم از همه سرتر بودم از لحاظ سنی و عقلی و بقیه رو من حساب ویزه باز کرده بودن سعی میکردن ما رو از هم جدا کنند ولی رابطه ما فراتر از یه رابطه معمولی شده بود
    تو تیم فوتبال دوتایی یه سمت بودیم تو ورق تو یه تیم و....همه جا باهم
    تو اون موقع اصلا به فکر سکس باهاش نبودم تا اون وقت چندین بار کون بچه های کوچکتر از خودم یا همسن خودم گذاشته بودم ولی خوب این میخواستم خراب نکنم داشتم عاشق و دیونه اش میشدم البته نه از نظر جنسی اونایی که یه یه دوست با مرام با معرفت دارن میفهمن من چی میگم بچه های گروه مخصوصا اونایی که تقریبا همسن من بودن میگفتن محمد چرا ترتیب این خوشکله رو نمی دی و من با فحش و تو سری میگفتم پدر سگ مگه ادم به برادر خوش هم تجاوز میکنه میخوایی همین جا کونت رو پاره کنم تا بفهمی چه گهی داری میخوری و اونا با این حرفهای من کوتاه میومدن و میفهمیدن که واقعا نظر سکسی در رابطه با داود ندارم اینقدر همدیگه رو دوست داشتیم که بعضی مواقع که من نشسته بودم میومد روی پای من مینشت و به چشمهای هم نگاه میکردیم و حرف میزدیم مثل دو تا برادر و من اصلا تحریک نمی شدم در صورتی که هر کی غیر از من بود ناموسا همنجا ابش میومد وقتی رو پاش مینشست
    خلاصه اینا رو تعرف کردم که بدونید چه جوری من عاشقش شدم هر کی نگاه چب بهش میکرد کونش رو پاره میکردم و سعی میکردم از هر چی دارم بهترینهاش رو با اون تقسیم کنم و اونم همینظور
    اسنک که درست میکرد خونشون حتما برای من میورد بعد از فوتبال با هم میرفتیم بازار یه بار اون نوشابه میخرید یه بار من و ....
    تا اینکه 6 ماه گذشت به همین صورت و تابستان شد و امتحانهای ما هم تمام شد وصصبح تا ظهر هم اضافه شد به ساعات با هم بودنمون و فقط اط 11شب تا 9 صبح با هم نبدیم و موقع نهار و شام به ندرت


    یادم نمیره اول مرداد بود که صبح داشتم از طبقه دوم دید میزدم بیرون رو و کلا از نخ سکس بیرون رفته بودم و به نادر رو اورده بودم که یه دفعه از بالا صحنه ی بسیار عجیبی رو دیم که واقعا شکه شم همسایه دیوار به دیوار ما یه پسر داشت به نام نادر که یه سال از داود بزرگتر بود و قیافش هم بد نبود دیدم اقا نادر پشت درخت کاج شها میپره رو پشت اقا داود و داود هم چند متری مثل خر ایششون رو حمل میکنه و ایشون هم خودشو میکشه پایین وکیر مبارکش رو قرار میده در کون داود عزیز من و داود هم بی تفاوت ایستاده و انگار خوشش میاد یه جورایی یعنی نادر داشت رو شلواری داود رو میکرد و اون هم هیچی نمی گفت من خودم دو بار نادر رو کرده بودم قیافش بد نبود ولی در مقابل کون و قیافه داود ان بود قیافه اش (بعد از اون ماجرا چند بار نادر رو کردم به طرز فجیع تا قبلش کیرم رو میزاشتم لای پاش و وسط قاچ کونش از اون به بعد هول دادم و سوراخش رو براش چند تا سایز بزرگتر کردم تا یاد بگیره با عشق من حال نکنه )
    این گذشت و گفتم شاید دارن بازی میکنن و شوخی ولش کن
    اتفاقا همون روز خونه ما خالی بود و وقتی خونه یکی از بچه ها خالی میشد چی میشد هیچی بند و بساط مشروب و قلیون ورق پهن میشد و کل گروه ما که حدودا 10 نفر بودن باخبر میشدن برای شرکت در مهمانی میخوردیم و میکشیدیم وبازی میکردیم و میرقصیدیم تا اینکه خسته بشیم
    اون رو زهم قبل از ظهر بچه ها اومدن من به مجتبی که هکلاسیم بود گفته بودم وسایل ساندویج رو بگیره که بعدا هر کسی دنگ خوش رو بده بهش روال کار ما اینجوری بود
    بچه ها اومدن خونه ما نادر هم اومده بود البته همشون از پدر و مارد اجازه میگرفتم و چون من ادم شری نبودم و برادر بزرگترم دکتر بود و همه محله میشناختنش از خداشون بود که بچه هاشون با من بگردن
    هیچی بازی رو که کردیم نهار رو خوردیم و مشرب رو زدیم به بدن و مشغول قلیان شدیم و کم کم همه رفتن تو فاز استراحت منم گفتم یه چرتی بزم که زودتر بیدار بشم و بقیه کارامون روبکنم داود هم به فاصله یه متری من خوابیده بود و نادر کنارش بود یه نیم ساعت گذشت یه حسی به من میگفت نخواب نمی دونم چرا نگران بودم شاید به خاطر اتفاق صبح
    ملافه رو کشیدم رو صورتم و خودم رو زدم به خواب بعد از یه ربع دیدم یه پچ پچی میادگوش دادم چیزی متوجه نشدم بعد به بهونه اینکه خواب هستم و تو خواب غلط زدم یه غلط زدم و سرم اومد دقیقا ر بروشون و یه گوشه از ملافه پایین رفت و میدیم قسمتهایی از اتاق رو کلا 6 نفر بودیم بقیه هم تو پذییرایی خوابیده بودن و ما تو اتاق خواب بودیم 3 نفر
    داشتم زیر چشمی نگاه میکردم که د یدم به به دست اقا داود داره میره تو شلوار نادر جان یواشکی و مشغول مالیدن کیر نادر جان هستند و نادر جان هم داره خواهش میکنه که داود کون مبارک رو بدن سمتشون تا ایشون کیرشون رو قرار بدن داخلش و میگه جبران میکنه


    دنیا رو سرم خراب شد گفتم ای دل غافل دیدی چی شد خیلی ناراحت شدم تا 10 دقیقه حرکت نمی کردم که دیدم به به داود جان داره پشتش رو میکنه طرف نادر گفتم بلند بشم تا نکرده کاری جلوش رو بگیرم خودم رو خیلی طبیعی یه جوری که شک نکنند حالت نیم خیز قرار دادم خیلی اروم گفتم وای چه قدر تشنه شدم اب کجاست که داود سریع از نادر فاصله گرفت و دوتاشون خودشون رو به خواب زدن منم به بهونه اب خودن رفتم تو اشپز خونه و کمی اب خوردم و خیلی ناراحت بودم گفتم چه کار کنم گفتم بزار اول کون این نادر رو پاره کنم
    رفتم تو پذیرایی دیدم اون سه تا خواب هستند حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود برگشتم تو اتاق و در اتاق رو اروم بستم دیدم خیلی ضایع خودشون رو به خواب زدن اروم بالشت رو برداشتم و گذاشتم کنار نادر و اروم تو گوشش گفتم کونت رو بکن طرف من اونم هیچی نگفت و هیچ کاری نکرد و من هم دست گذاشتم رو سینه اش و کونش رو دادم طرف خودم و ملافه رو دادم رو دوتامون و اروم دست کردم تو شلوار ش دیدم به به کیرش هنوز حالت نیمه شقه یه تف انداختم کف دستم و اروم مالیدم به کیرش و شروع کردم به مالیدن کیرش کیرش مثل فنر راست شد و شروع کردم براش جق زدن و خودم و چسبوندم بهش قبلا دو بار کرده بودمش تو پشت بوم و خودش تمایل داشت یه بار دیکه کیر منو ملاقات کنه
    کیرش راست راست شده بود شلوارشش رو کشیدم پایین تا نیمه شروع کردم به مالیدن کونش و دست کشیدم به رونش تو اون سن اصلا مونداشت و خیلی باحاله (قزوینی های عزیز میدونن چی میگم )
    شلوارم رو تا نصفه کشیدم پایین .کیرم که دیگه راست شده بود البته خیلی ناراحت (کیر راست شده ی افسرده ) گذاشتم لای پاش داغ داغ بود تو دلم گفتم مادر جنده داداش منو میخواستی بکنی کونت رو پاره میکنم
    خوب تف رو تودهن جمع کردم و یه تف کنده (گلاب به روتون میدونم حالتون به هم میخوره ولی خوب ابزار کارمون بود)
    زدم در کونش و کیرمو گذاشتم در کونش میخواستم یه دفعه فشار بدم تا بره داخل کونش
    هر چی فشار دادم نرفت داخل چون نادر خیلی کون نداده بود و من هم افسرده بودم و تلاش من هم بی فایده بود یا کیرم میومد رو کمرش یا میرفت لای پاش داود هم بیدار بود ولی روش طرف ما نبود و فقط صدای چرق چرق رو میشنید
    شروع کردم انگشتم رو دخل کونش کردن تف زدم و انگشت رو کردم توکونش یه تکونی خورد و هیچی نگفت شروع کردم با انگشت تو کونش بازی کردن و انگشت بعدی رو کردم داخل کونش که یه دفعه یه ناله کوچیکی کرد و خودش رو جلو کشید و دوتا انگشت من در اومد میخواستم جرش بدم ولی نشد تا حالا تو کون کسی نکررده بودم تا اون موقع و ناشی بودم
    خلاصله دیدم فایده نداره بی خیالش شدم و بهش گفتم بچه کونی بیا این طرف من بخواب خودم رفتم بین داود و اون خوابیدم با حالت ناراحتی خودش رو غلت داد و یه جا برای من باز کردمنم وقتی برگشت یه تف دیگه زدم سر انگشت وسطی و دست کردم توکونش و انگشت رو تا اخر کردم تو کونش یه تکونی خود و خودش رو داد جلو به شدت و دست منو در اورد نگاه کردم دیدم اه انگشتم انی شده گفتم خاک بر سرت کنن که کونت پر از انه هنوز
    بلند شدم دستام رو تمیز شستم و برگشتم بین دو تا شون خوابدیم خیلی ناراحت بودم و میدونستم داود هم دیده که من نادر رو کردم تو همین خیال بودم که داود که پشتش به فاصله نیم متر به من بود یه چرخی زد (مثلا تو خواب غلت زد)و کونش رو دقیقا داد طرف کیر من تقریبا 5 سانت فاصله نداشتیم


    خوب دوستان بقیه ماجرا باشه برای جلسه بعدی دیگه دستم خسته شد از بس تایپ کردم
    اگه خوشتون نیومد نظر بدید برای من نظر کل مهمه
    موفق باشید


    نوشته: محمد ضد حال

  • 7

  • 0




  • نظرات:
    •   مهندس گل پسر
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • گی کثیف


    •   مهندس گل پسر
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • کثیف گی


    •   مهندس گل پسر
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • :D


    •   ghamighamnak73
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • مهندس چندبارخوندی؟سه تانظرگذاشتی


    •   ghamighamnak73
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • مهندس چندبارخوندی؟سه تانظرگذاشتی


    •   مهندس گل پسر
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • :D
      3بار خوندمش به جون مازیار :D
      نتیجه هر بار خوندنمم بصورت یه کامنت زدمش زیر داستان :D


    •   مازیار خان
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • مهندس :|


    •  
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • اول دبیرستان خونه خالی می شد بساط مشروب داشتی؟ حالا چه بساطی داری دوست عزیز؟


      فرمودید اگه بد بود بگیم تا ... خودتونو پاره نکنید و تایپ کنید .


      لطفا ... خودتو پاره نکن که دوستان نیاز دارن بهتون.


      بعضی وقتها عشق بین 2 همجنس خیلی زیباست .با اینکه شخصا دوست ندارم.ولی دیدم.


      شما می تونستی داستانتو زیباتر بنویسی ولی چرت و پرتی بیش نبود .


      موفق باشی.


    •   sharare1365
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • اه اه اه لعنت به تو آقاجنده ی دوزاری...اولش فکر کردم درباره یه زن خیابونی مطلب نوشته...اه اه اه عوووووووووق کثافت این چه کارایی که تو میکنی؟تازه ناهار خورده بودم،همش رو بالا آوردم.به تو هم میشه گفت مرد؟تو یه خوکی! یادش بخیر مادربزرگم می گفت:هر کی یه کلاه سرش گذاشته و اسمش رو مرد گذاشته و هر کی یه چارقد رو سرش انداخته و اسم زن رو لکه دار کرده...
      آره معلومه تورو هم بابات ریده که شبیه اورانگوتان شدی..خاک بر سر الاغت کنم...برو بمیر


    •   Ali آرزو
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • گی نمیخونم


    •  
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • با سلام این متنی که می خوانید گفتوگویی است بین جمعی از منتقدان داستانهای سایت
      و ما برای این که نام زیاد تکرار نشود از متد نوشتاری سامی شهوتی کمک میگیریم
      (جی)امروز اغلب داستان به درد نخورد
      (پ1)طرف خودشو جر داده اومده چرت نوشته
      (ال.س)چی میتونم بگم مادر جان
      (الف)اوا خواهر جان بیاید یه تومار اعتراض بنویسیم
      (آ)قابل نبود براش حکایت بزنیم
      (جی)سلام (آ) نوکریم
      (آ)چطوری (جی) داداش خوبی؟
      (م.گ.پ)چطوری قلاغ پر تیکه به (پ1)
      (ش.م)داستان جالبی بود
      (غ.غ) ببینم تو چندبار داستان رو میخونی {م.گ.پ}
      (جی)الان یه کسشعری از خودم تلاوت میکنم
      (ال.س)ببینیم (آ)و(جی) امروز چی میارن؟
      (الف.د.م.ی.ن)زر نزنید هی میرید تو این داستانها گنده گوزی میکنید که فلانه و بهمانه فکر می کنید نمیفهمم وقتی میگید ادی منظورتون به منه
      (س.ش)آغا(الف.د.م.ی.ن)اینا همه دیروز منو سیبل فضولات ذهنی خودشون کردن واسه یه رای تا دیر وقت دستمال کشی کردم
      (ال.س) مادرجان {الف.د.م.ی.ن}چرا به خودت فشار میاری ما که فقط اسمتو مخفف کردیم
      (الف)خاله جان خب (ال.س)راست میگه تازه شم ما از سر محبته بهت اینو میگیم
      (جی)اینجا چه خبره؟
      (م.گ.پ)سلام {الف.د.م.ی.ن}ارادت داریم همراه با شکلک اون پسره قلب کنارشه
      (پ1)واقعا خایه مالی {م.گ.پ}
      (الف.ب)کافری که همه را به کیش خویش پندارد بهتر از مومنیست که همه را به کیر خویش پندارد خودتون یکم فکر کنید نمیگم
      (ب.ل)قضیه خریدن پورشه 5 روز دیگه به تعویق افتاد
      (خ.د.ا)ای بنده خدا چقد تو منگلی اینو یه کسخلی نوشته تو چرا میخونی آخه
      (ج.ن.ت.ی)کریم بازم از آسمون اومدی اینجا چی بشه عزیزم با این کمر دردت چه کاریه آخه عزیز من
      (جی)جریان چیه قضیه ماورایی شد؟
      (ال.س){جیغی بنفش کشیده است و بعد}من میترسم
      (الف)خواهر منم خودمو خیس کردم از ترس{شکلک دست به اونجا گرفته لازم است}
      (پ1)قلاغ خودتی گلی جان {شکلک نمیدونم چی}
      (خ.د.ا)عزیزان من آخه شما چرا انقدر خرید میشینید اینجا این (جی)کسخل برات کسشعر بنویسه ؟ما خودمون موندیم این از چی خلق کردیم
      (ج.ن.ت.ی)احسنت .احسنت .راست میگه من خودم شاهدم
      (خ.د.ا)بیا امشب بریم اونجا(ج.ن.ت.ی)
      (ج.ن.ت.ی)ای کلک هنوزم مثل جوونیات شوخ طبعی برو جوجه من با اینا خر نمیشم
      ( )......................
      ( ).............................................
      ( )...................................
      ( )................................................................................................
      ( )................................
      و در آخر ارواح سایت را به تصرف خود درآوردند


    •   افسانه۲۰
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • جونورمثل قبلابنویس خسته شدم


    •   pepsi1975
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • جنور هرچه هندل زدم موتور خندم روشن بشه نشد ؛ احتمالن یاتاقان زده ؛
      هی واویلا


    •   مازیار خان
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • عمو جونور دمت گرم. :-D
      منو یاد روزنامه شرق، بخش کرگدن نامه انداختی :-(
      جالب بود کارت. کامنتهای داستانها رو سوژه کردی. گلی و (پ1) رو خوب اومدی!
      :loll:


    •   saman51
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • چندشم شد


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو