عشق یا شهوت (۱)

    سلام دوستان این قسمت از خاطرات من فاقد صحنه های جنسی هست،تا قسمت های بعدی....(تمامی نام ها فامیل ها حتی نام اماکن تحریف شده هستن به جز نام خودم و مهرانم)
    متولد 1380 وزن 70 قد 178
    اسمم سورناست قیافم کاملا عادیه با چشم و موهای کاملا مشکی. از زمانی که یادم میاد حدودا 15سالگی توی شهوانی و بقیه سایت ها داستان میخوندم و همون سال ها هم فهمیدم که گرایشات جنسی من کمی انحراف داره به سمت جنس موافق.
    توی 15سالگی درست زمانیکه یه نوجوان باید به فکر درسش باشه،یه بحث جدیدی وجود داشت و اونم حس خواستن همجنس بود
    حسی غریب که تازه جوانه زده بود.
    توی اون دوران بخاطر جو نا مطلوبی که توی مدارس وجود داشت و نا خواسته بحث های جنسی بین پسرا هم زیاد بود تا حدودی فکر میکردم این حس طبیعیه و شهوت به حساب میاوردمش.
    اما از وسط های سال که دانش اموزی با نام مهران اومد به کلاسمون این حس نو ظهور من رشد پیدا کرد.(مهران هم قد من بود و وزنش تغریبا 65 میشه .موهای کمی بور و لخ که همیشه میریزه سمت چپ صورتش و چشم هایی کاملا مشکی.به طور کلی قیافه عادی ولی زیبایی داره)
    اینکه مهران رو میدیدم بهم یجور لذتی میداد که جنسی نبود بیشتر حس خواستن،بود.
    فردی اجتماعی بودم و البته اصلا مثل بقیه دوستان مدرسه و... دنبال دختر نبودم و به خودم اجازه مزاحم شدن به دیگران رو نمیدادم.
    سال نهم مدرسه رو به هر زوری بود گذروندم و اونقدرا روی احساس مبهم خودم تمرکز نکردم.
    سال بعد توی یکی از مدارس هیئت امنایی ثبت نام شدم و مهران مدرسه دیگه ای ثبت نام کرد... .
    دیگه مهران نبود تا نصف وقت کلاسو بهش فکر کنم و این فرصتی در اختیارم گذاشت تا به وضع آشفته ذهنم رسیدگی کنم و البته که
    ازین فرصت نهایت استفاده رو کردم و تونستم سال دهم با دادن آزمون میان پایه برم مدرسه نمونه و تعداد دیگری دستاورد داشت که نمونش این بود که وقت داشته باشم تا روی گی ها و دیگر اقلیت های جامعه کمی مطالعه کنم.
    مهر سال 97 که مدارس شروع شد من ادم دیگه ای بودم،من گی بودنمو میدونستم اما هنوزم ته دلم میخواستم که نباشم.ازین اقلیت ها ترسی مبهم و وحشت آفرین داشتم.بخاطر جدایی از جامعه و ترس اینکه خانوادم بفهمن...
    اولین روز مدرسه تطبیق خورد با روزی که دوباره مهرانو دیدم.
    حس درون من شعله ور شد....
    وقتی برای سلام کردن رفتم نزدیکش و دست دادیم دهنم خشک شد از استرس و هیجان و یا حتی شادی.
    اون شب خوابم نبرد،حالتی غریب داشتم،حالتی جدید و شاید حالتی خواستنی که مدت ها دنبالش بودم.
    ازونجایی که ادم عجولی نیستم بلافاصله اقدام نکردم بلکه برنامه طولانی مدتی ریختم تا مهرانو به خودم نزدیک کنم و این حس خواستن هر لحظه بیشتر و بیشتر شعله ور میشد........................................................
    چند ماهی گذشت و برنامه من خوب پیش رفته بود،من به اصرار مهران باشگاه ثبت نام کردم و مهران به درخواست من هفته ای یه روز میومد کتابخونه.پای ما به خونه هم باز شده بود و خانواده های کارفرما(مستعار.من)وخانواده علیزاده(مستعار) با هم آشنا شده بودن.
    امتحانات دی شروع شده بود ،چند تایی امتحان داده بودیم و وقت امتحان زبان رسید و حدودا ساعت های سه بود که مهران زنگ زد:
    مهران-:سلام چطوری خوبی.
    +سلام عالی،ممنون تو چطوری امتحانارو چیکار کردی؟
    -به خوبی شما نیستیم،😂
    +اوهو ن بابا!میای اینورا؟ دیروز چرا کتاب خونه نیومدی؟!
    -وقتشو نداشتم.سورنا تو مخم نمیره زبان میتونی یه دوساعتی امشب کار کنی باهام؟
    +چراکه نه! حتما بیا!
    -باشه.thank you.بای
    +خداحافظ
    ...............
    روی تخت دراز کشیده بودمو به سقف خیره بودم.الان سه ماهه که با مهران دوست شدم ولی هنوز هیچی از تمایلاتش نمیدونم.اصلا مهران چه واکنشی نشون میده؟اگر بفهمه من گی هستم یا حتی دوستش دارم.
    دوستیمونو بهم میزنه؟بیخیال من میشه؟مسخرم میکنه؟
    چه اتفاقی میوفته،اگر حتی ناراحت بشه چی؟
    من سه ماهه با اون دوستم ولی هنوز تنهام بخاطر اینکه نمیتونم آزادانه علاقمو ابراز کنم.شاید....شاید اصلا قرار نیست هیچ اتفاقی بیوفته.شاید از اول قرار بوده تنها بمونم.
    قطره اشکی چکید از گوشه چشمم.
    با حیرت به خیسی گونم توی آینه چشم دوختم.
    واقعا بخاطر مهران گریم گرفته بود؟؟؟؟مگه مهران چی داشت؟مگه چی داشت که من میخواستم داشته باشمش.
    بیخال افکار مزخرف خودم شدم.شروع کردم به چیدن و مرتب کردن کتابا.............. ..........................................
    خونه ما یکمی قدیمی بود و بزرگ بخاطر همین اتاق من روبروی پذیرایی توی حیاط به طور جدا ساخته شده بود و این باعث میشد کاملا راحت باشم بدور از هرگونه مزاحمتی.
    زنگ خورد حرکت کردم سمت در که مادرم از خونه درو باز کرد و مهران با یه تقه به در نمایان شد با اون لبخند همیشگی،
    دست دادیمو رفتیم سمت اتاقم_یه اتاق بیست متری و کف کاملا موکت با یه میز تحریر و پنج تا گلدون که یه سمت دیگه چیده شده بودن و یه کتابخونه چوبی و یه تخت بزرگ.تخت رو چون خودم گفته بودم بسازن ن یه نفره بود و نه دونفری.
    نشستیم رو زمین و شروع کردیم خوندن و حدودا ساعت های نه شب بود که جفتمون خسته بودیم و بیخیال درس شدیم.
    رفتم سمت آشپز خونه و کتری رو گزاشتم برا چایی و برگشتم...
    -سورنا یه چیزی بزار ببینیم.
    +؟چی بزارم.چی میبینی؟من فقط سریال دارم.
    -بزار میبینیم.
    یه قسمت از گیم آف ترونز فصل چهارم رو گزاشتم که هم صحنه های سکس زن و مرد باشه هم همجنس بازی اون پسره(تایرل).
    مهران نشسته بود روی تخت و تکیه به دیوار داده بود،نگاهش جذب مانیتور شد منم رفتم کنارش نشستم و تکیه دادم به شونه اش و دیوار.
    نیم ساعتی بود داشتیم میدیدم که صحنه های سکسیش اومدن. با دیدن اون صحنه ها تمیدونم چطور شد کتری یادم اومدو دویدم سمت خونه الان بود که کتری بترکه از جوشش زیاد.
    وقتی برگشتم از شانس گند ما صحنه های همجنس بازی بود و منم یکمی تحریک شدم اما بخاطر وجود مهران کاملا خودمو کنترل کردم، قبلا چند باری رابطه داشتم هم با پسر و هم با دختر ولی همشونو بیخیال شدم.نشستم روی زمینو تکیه دادم به پایه تخت و شروع کردم ریخن آب جوش توی استکان و نسکافه هارو ریختم توی آبجوش.
    یه لحظه خیره مهران شدم و موهاش و صورت خواستنیش که یهو چیزی توجهمو جلب کرد.آره واقعا کمی تحریک شده بود و خیره داشت نگاه میکرد!واقعا از همجنس بیشتر خوشش میومد؟نکنه همجنس باز بود نکنه گی باشه...
    با تکون ریزی که به سرم دادم افکار چرندمو بیرون ریختمو به مانیتور خیره شدم......
    اون شب به هر روشی بود گذشت و تنها چیزی که فهمیدم این بود که حس کنار اون بودن از هر حسی عالی تره،من واقعا اونو میخواستم ولی ن جسمشو بلکه تمامشو نمیدونم تمامش شامل چی میشه ولی کنار اون بودنو میخواستم.
    امتحانات گذشت و گذشت.
    رسید به اسفند'تولد برادر کوچیکه مهران بود و منم دعوت بودم اولش امتنا کردم از رفتن چون جمع خانوادگی بود و من مزاحم محسوب میشدم ولی بعد اینکه مادر مهران دوباره زنگ زد بهم منم رفتم البته دلیل قانع کننده ترم دیدن مهران بود.
    یه تیشرت آبی مشکی پوشیدمو با شلوار کتان کرمی...
    در با صدای همیشگی باز شد و از راه پله حرکت کردم (خونشون طبقه دوم بود و کمی هم بزرگ بود.)وارد شدمو با همه سلام کردم،
    یه گوشه روی مبل نشستم و بجای اینکه تولد رو نگاه کنم فقط نگاهم روی چهره مهران و حرکاتش قفل بود.
    موقع کادو منم با مهراد داداش مهران روبوسی کردمو کادورو دادم بهش و همین بهونه ای شد برم پیش مهران بشینم.
    با یه ضربه به پشتش بهش گفتم:
    +ایشالاه تو تولدم جبران کنی.😆
    -اوهو.چه رویی داریا.من شمارو نمیشناسم.
    +😂😂😂
    دستمو گزاشتم رو شونشو نزدیک تر شدم بهشو به مبل تکیه دادم.مثل هر زمان دیگه ای اون شب هم گذشت با سرعتی که نمیفهمی و شاید بخوای تکرار بشه اما نمیشه هیچوقت.
    .......................................
    عید شد و در طول عید چندان همو ندیدیم فقط موقع تحویل سال باهام تماس گرفت و بعد تبریک سال نو تا موقع مدارس همو ندیدیم.


    دوستان امید وارم خوشتون اومده باشه از این قسمت از خاطرات من
    لطفا نظراتتون رو بدون توهین و واضح بیان کنید تا در قسمت های بعدی ازشون استفاده کنم و اگر خاطراتم با استقبال مواجه شد قسمت های بعدی رو به طور کامل دو کاراکتور مینویسم.
    خوش باشید.✋✋✋✋


    نوشته: sorena

  • 18

  • 7




  • نظرات:
    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 4

    • نگارشت خوب بود ...تا اینجا اتفاق خاصی نیفتاده ک نظر بدم ترجیح میدم بقیشو بخونم لایک 2


    •   Clay0098
    • 1 ماه
      • 4

    • ادامه بده
      نگارشت خوبه
      اما همین ۳ تا لایک ارزشمنده
      منتظر بعدی هستم


    •   arba2018
    • 1 ماه
      • 3

    • خوب بود


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه
      • 2

    • عزيز گي دوسندارم اما در كل بگم سنت كمه هورمون هاي بدنت هنوز درست كار نميكنن،كم كم درست ميشي.پسر مال كردن دادن بهانست


    •   aminkinghentai
    • 1 ماه
      • 2

    • عالی بود عزیزم به حرف های پوچ دیگران هم اهمیتی نده و به کارت ادامه بده لایک


    •   m...h...a...
    • 1 ماه
      • 3

    • عزیزم ظاهرا شما هم مثل من گی هستی و کاملا درکت میکنم.اما در داستانت ی چیزایی وجود داشت که باعث شد برات لایک نزنم..اول اینکه غلط های املایی برای مثال امتناع رو نوشتی امتنا..که خب به صورت محاوره ای نوشتی و جالب نیس..غلط های دیگه ای هم داشتی..دوم اینکه گفتی انحراف دارم به سمت همجنس خب این ناخودآگاه به خواننده تلقین میکنه که ما گی ها انحراف داریم..در کل به نظرم اگه روی نحوه ی نگارشت کار کنی خیلی بهتر میتونی بنویسی..هرچند الانم خوب بود..موفق باشی..


    •   hamid30gari
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • گی نمیخونم نظر هم نمیدم.
      موفق باشی؛


    •   z_erwin
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • خوب می نویسی، قلمت عالیه و میدونی کجای داستان رو با چه سرعتی پیش ببری. ادامه بده که منتظر قسمت های بعد هستم.
      در ضمن با حسی که داشتی و تجربه کردی آشنا هستم و خاطرات زیادی از این دست دارم. البته هیچکدوم به نتیجه نرسیده اما حس زیبای دوست داشتن از هر چیزی ارزشمندتره


    •   Arta2912
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • درود
      تا اینجا خوب نوشته بودی
      نمیدونم ولی انگار ماها یک سرنوشتی داریم که مرتب تکرار میشه
      واسه همین وقتی خوندم تمام صحنه هارو تونستم واسه خودم بسازم و احساساتتو کاملا درک کردم
      خوش باشی


    •   Fatalbokon
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • عَجَب :(


    •   hamid30gari
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • منم بهت لایک دادم.گی نمیخونم نظر هم نمیدم ولی از شانست خوندم و لایکم کردم.
      موفق باشی؛


    •   amirw_mim
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • فکر کنم باید به جای نسکافه می نوشتی tea bag چون قبلش گفته بودی کتری رو واسه چای گذاشتی.


    •   reza.shz.77
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • ۱۳ امین لایک :)
      سورنا جان
      چند هفته ای میشد که میومدم سایت و فقط چک میکردم ببینم دوستای قدیمیم مینویسن هنوز یا نه
      اونا دیگه نیستن ولی نوشته ی تو منو خیلی یادشون میندازه
      نمیتونم بگم عالی بود ولی یه سر و گردن از بقیه داستان ها بالاتر بود
      اگر دوست داشتی خوش حال میشم یه سر به داستانام ( تو پروم هست ) بزنی و بعدش با هم راجع به داستانت حرف بزنیم ...
      موفق باشی


    •   Assbuy
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • مفعول هستم
      زیر ۲۰ دوطرفه تمیز میخام سایزش ۱۶بیشتر نباشه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو