عشق یا شهوت (۲)

    1398/7/19

    ...قسمت قبل


    دوستان من نظراتتون رو خوندم ولی عضو نیستم تا پاسختون رو بدم در ضمن ممنون که بیشتر عزیزان ادب رو رعایت کردید. 98/6/24
    سورنا:در طول عید مهران رو ندیدم و فقط لحظه تحویل سال زنگ زد و سال نو رو به هم تبریک گفتیم.
    حدودا هفت ماه از آشنایی کامل منو مهران گذشته و میدونم که دو ماه بیشتر وقت ندارم برای کامل کردن برنامه هام.باید به مهران بگم...بگم که دوسش دارم، وگرنه برزخ سه ماهه دوباره بینمون فاصله میندازه.
    اولین روز مدارس بعد از سیزدهم فروردین میشد حدودا پنجشنبه(روز قبلش چهاردهم عید مبعث بود.) مدرسه ما تعطیل نبود و من مشتاق دیدن دوستان و صد البته مهران راهی مدرسه شدم، توی راه تمام فانتزی هامو با مهران مرور میکردم ولی اخرش میدونستم امروز نمیتونم بهش برسم.
    قدم هامو محکم تر کردم و از سالن گذشتم،انتظار کلاسی با نفرات کم و پر سرو صدا رو داشتم ولی در کمال تعجب!کلاس خالی بود،
    توی راه برگشت تنها فکرم احمق گفتن به خودم بود،اخه کی امروز میرفت مدرسه که من اومدم؟ولی همش یه صدایی میگفت ارزششو داشت چون مطمئن شدی مهران نیومده!
    برگشتم خونه و تا شنبه صبر کردم،گاهی وقتا صبر کردن تنها راه و طولانی ترین راه حل ممکنه...
    صبح شنبه(17فروردین 98،ساعت 7:30)
    هیچی مثل مراسم صبحگاهی و تبریک گفتن سال نو مدیر به بچه ها حرص نمیده آدمو... مدرسه دوتا در داره که یکیش برای ورود و خروج دبیراست و منو مهران عادت داشتیم بی سروصدا از اون در مستقیم بریم سرکلاس.
    توی راهرو همش قیافه مدیر توی صف صبحگاهی جلوی چشمم میومد و خندم میگرفت، با اون سر تاس و عینکش...
    در کلاس با صدای جییییغ باز شد،کلاسی پر از کیف های جورواجور و بدون آدم....
    ماژیکمو برداشتمو شروع کردم کشیدن طرح های نامفهوم روی تخته، چند دقیقه ای نگذشت که صدای در توجهمو به خودش جلب کرد،
    شلوار آبی پررنگ و پیراهن کتان آبی کمرنگ با صورت سفید و موهای مشکی و از همه مهم تر لبخند همیشگی روی لباش،
    از سکوی جلویه تخته پایین اومدم و همینطور که حرکت میکردم سمتش دستمو دراز کردم،ولی
    دستم تو هوا موند...
    در کمال تعجب مهران محکم بغلم کردو منو به خودش میفشرد، چقدر حس عالی ای داشت.
    +چیکار میکنی!آلان یکی ببینه فکر میکنه چه خبره!
    -خب ببینه!فوقش میبینه دو نفر دارن همو میکنننندددد.
    آروم از خودم جداش کردم و حرکت کردم سمت میز خودم، با خنده گفتم:
    +اونوقت تا تمام مدرسه ترتیبتو ندن ولت نمیکنن.
    -حالا اونجاشو یه فکری میکنیم😂.
    اون روز فقط به مهران خیره بودم، و ثانیه ها میگذشتن...
    برگشتم خونه و به هر فلاکتی بود دوباره شروع کردم به برنامه ریزی کردن.
    این دو ماهه مهم ترین و آخرین زمان من بود،
    از باشگاه و کتابخونه تا.........استخرو پارک رو توی برنامم گذاشتم،
    باید بیشتر وقتمو کنار مهران میبودم تا بتونم لااقل به اندازه کافی نگاهش کنم.....
    (سه شنبه/31اردیبهشت98/ساعت9شب)
    آخرین روز باشگاه این ماهمون بود، چون واسه امتحانات خرداد باشگاه نمیرفتیم.همیشه مهران زنگ میزد و میرفتیم باشگاه و عجیبه که امروز زنگ نزد.شمارشو گرفتم:
    -الو سلام،
    +سلام،کجایی؟نمیای باشگاه؟منتظرما.
    -ن سورنا من حوصله ندارم نمیتونم بیام!
    +چرا؟
    -حوصله ندارم!
    +خب چرا؟؟؟
    -حسش نیست آخه.گیر نده.
    +باشه،هرجور راحتی، فعلا.
    -خداحافظ.
    برام تعجب آوره، اون هیچوقت به باشگاه نه نمیگفت!
    به هرحال حرکت کردم سمت باشگاه و........
    روی پله آخر نشسته بودمو به آدمایی که میومدن و میرفتن خیره بودم،باشگاه برام جذابیت نداشت بدون مهران، اگر الان اینجا بود کلی میخندیدم، توی حال و هوای خودم بودم که موبایلم لرزید توی جیبم!
    ...
    ...
    ...
    +بله.
    -سورنا کجایی؟منم میام.
    مهران بود، و صدایی گرفته!
    +توی باشگام،منتظرم،بیا.
    -باشه اومدم...
    +خداحافظ.
    چند دقیقه ای توی توییتر گشتم که صدای کفش از راه پله توجهمو جلب کردو چهره ناراحت ولی خواستنی مهران نمایان شد،
    اما برخلاف همیشه ساکت کفشاشو عوض کرد و باهم رفتیم سر تمرینامون، آخر تمرینات هم با سر اشاره کرد که بیا بریم و حرکت کردیم سمت خونه.....
    خونه ما بین خونه مهران و باشگاه قرار داره و همیشه اول میرم تا خونه مهرانم و باز برمیگردم خونه خودمون.
    توی راه مهران بازم ناراحت بود و نمیخندید و این منو کم کم داشت اذیت میکرد:
    +مهران چیزی شده؟ ناراحتی!
    -ن، یکمی خستم،
    +منو تو پنهون کاری نداشتیما مهران...!
    -ن اتفاق خاصی نیوفتاده فقط...فقط با خانواده بحثمون شد.
    +چقدر بحثتون شد که اینقدر ناراحتی؟
    -یکمی زیاد...
    +چطور؟
    -تو موبایلم چند تا عکس دختر دیدن گیر دادن، هرچی میگم:بابا فیکه، ول کنید.باز میگه اگر فیکه چرا نگه داشتی تو گوشیت!
    +بخاطر اینننن ناراحتی؟...
    -ن!مشکل من اینه اونا نمیدونن و قضاوت میکنن! نمیفهمن! اگر میفهمیدن....
    +امممممم.اگر چیو میفهمیدن؟
    -اگر میفهمیدن هیچوقت این حرفاشونو نمیزدن!
    +چیو باید میفهمیدن که نفهمیدن مهران، خب بهشون بگو،اگر فکر میکنی نمیتونی بهشون بگی،به من بگو تا سبک تر شی لااقل...
    -سورنا نمیفهمی.......
    بهش نگاه کردم،صداش همراه با بغض بود و گوشه چشمش برق میزد بخاطر خیسی.
    آروم دستشو کشیدمو رفتیم سمت پارک میون راه و نشوندمش روی یکی از نیمکت ها.
    +خب، حالا آروم آروم، حرفتو بزن، شاید بتونم کمکت کنم!چیو نمیفهمم؟بگو خب...
    -تو نمیفهمی چیزی که من میگم یعنی چی تو نمیفهمی اقلیت های جامعه یعنی چی....!
    با تعجب پرسیدم:
    +اقلیت ؟ اقلیت توی چه چیزی؟
    -توی زندگی، یعنی نمیفهمی مثل بقیه نبودن یعنی چی!؟
    .تعجب و ترس رو باهم تجربه میکردم!
    +مهران، بگو عزیز.من میشنوم!
    -سورنا...من...من مثل بقیه نیستم...میفهمی؟ یا نه!
    از گوشه چشماش اشکاش شروع به ریختن کردن.
    -مثل بقیه نبودن...یعنی...تنها بودن...یعنی نداشتن کسی...یعنی متفاوت بودن.
    بدنم یخ زده بود، خون توی رگام حرکت نمیکرد، مهران داشت خودشو به چی تشبیه میکرد؟ آروم دستشو گرفتمو کشیدمش توی بغلم، اون موقع شب کسی توی پارک کوچیکی مثل اونجا نبود...
    +من هستم مهران.تو تنها نیستی.
    محکم خودشو ازم جدا کردو گفت:
    -ن، تو فقط دوستمی!اما درک نمیکنی تنهایی که من میگم یعنی چی!سورنا بفهم،من...من یه...گی ام...میفهمی اینی که میگم چیه اصلا؟!!!
    حالا دیگه هق هقش مثل پتک کوبیده میشد توی سرم! اما چرا تا الان نفهمیده بودم...!
    محکم تر از دفعه پبش کشیدمش توی بغلم و پشتشو نوازش کردم تا آروم بشه:
    +مهران، وقتی میگم تنها نیستی، یعنی یه نفر مثل خودت کنارته...
    اون لحظه نمیدونم اون چه حسی داشت، ولی من مطمئن شده بودم که دوسش دارم...
    بعد چند دقیقه که آروم شد، از خودم جداش کردمو باهم رفتیم سمت شیر آب ته پارک و دست و روشو شست و حرکت کردیم سمت خونشون، توی راه همش ساکت بود و هیچی نگفت.....
    رسیدم خونه، ساعت 1:30رو نشون میداد، حس عجیبی بود، آروم دراز کشیدم روی تخت و به سقف خیره شدم.
    گاهی وقتا اتفاقات طوری رقم میخورن که به همه خواسته هات میرسی! فقط امید وارم طوری نشه که همه چیز عوض بشه................
    (دوشنبه.سیزدهم خرداد 98.ساعت 6عصر)
    ده روزی بود درست حسابی مهرانو ندیده بودم! تعجب میکنم اون چرا خبری نگرفته، فقط صبح به صبح سر جلسه میبینمش، البته با هم صحبت کردیم مبنی بر اینکه کمتر همو ببینیم تا تمرکزمون روی دروس باشه، ولی بازم دله دیگه، طاقت نمیاره...نشستم روی تخت و شماره مهرانو گرفتم:
    ...
    ...
    ...
    -بله
    +سلام
    -سلاااااااام و درووود بر شما😂
    +😂خوبی؟
    -عالیم
    +امتحانو چیکار کردی؟
    -هیچی، طبق معمول، خیلی بد.
    +مزه نریز بی مزه، وسایلاتو جمع کن پاشو بیا اینجا...
    -کجا؟
    +بیا خونه ما، همه رفتن مسافرت، تنهام، بیا تو این چند روز هم درس میخونیم هم تنها نیستیم...
    -نمیزارن بیام، بهونشون جوره، میگن امتحان داری.
    +اونش با من، بلدم حرف بزنم، فقط تلفن خونتونو بزار مامانت جواب بده.
    -اوهوم.
    +آمادشو بیای، فعلا.
    ....................
    ...
    ...
    ...
    ×بله،
    +سلام خانوم علیزاده...سورنا هستم
    ×سلام سورنا جان، خوبی.
    +ممنونم. راستش... یه خواهشی داشتم
    ×بفرمایید سورنا جان.
    +مهران بیاد تا چند روزی بمونه؟
    ×چی؟
    +میشه مهران بیاد چند روزی که تعطیله رو پیش من بمونه؟ خانوادم رفتن مسافرت، تنهایی نمیشه درس خوند.
    ×من نمیتونم چیزی بگم والا، باید پدرش اجازه بده...
    +خب شما الان اجازه بدید، پدرش هم راضی میشه کم کم.
    ×شنبه امتحان چی دارید ؟
    +امتحانش آسونه، میخونیم حتما، حواسم هست، بیاد مهران؟
    ×باشه من مشکلی ندارم، بیاد.
    +ممنونم و روزتون خوش....
    ...........
    .........
    رفتم تو اتاقم و شروع کردم چیدن و مرتب کردن کتابا. مهران آدم خنده رو و شوخ طبع و مهربونیه البته وای اون روزی که ناراحت بشه یا اینکه قهر کنه....
    از افکار خودم خندم میگرفت، مهران نیومده دارم رفتارشو آنالیز میکنم، واقعا من چم شده بودم؟ اینقدر یه پسربرام مهم شده بود؟ به هرحال من دوسش دارم، هرچی ک هست و هرچی که هستم میخوام اون کنارم باشه، هرطور شده امشب بهش میگم....
    ساعت حدودا ده شب بود، زنگ خونه به صدا در اومد، مطمئن بودم مهران، حرکت کردم سمت در...
    محو صورتش شدم، چقدر برام زیبا بود، مثل همیشه با خنده دستشو جلو صورتم تکون داد و گفت:
    -خوردیمون با چشات، کجارو نگاه میکنی؟ من صاحاب دارما...
    به خودم اومدم و حرکت کردم سمت اتاق:
    +من حاضرم از صاحبت بخرمت...
    درو بست و با خنده راه افتاد دنبالم.
    توی اتاق نشست رو صندلی میز کامپیوترو:
    -حالا چیکار کنیم؟
    +فیلم.درس.شام.خواب.
    -برو بابا حال داریا.شام که خوردم.درسم نمیخونم، چهار روز تعطیله.خواب هم زوده...
    +باشه پس فیلم میبینیم...
    چراغو خاموش کردمو نور مانیتور رو کم کردم، نشستیم رو تخت و به دیوار تکیه دادیم، اتاق تو سکوت فرو رفت...
    یه ساعتی میشد فیلم میدیدیم، نور های آبی و قرمز روی دیوار جلب توجه میکرد، هردومون یکمی خسته بودیمو به شونه های همدیگه تکیه داده بودیم.
    فیلم رو قبلا دیده بودمو دیگه برام جذابیتی نداشت، آروم با دست راستم انگشت کوچیکه دست چپشو گرفتمو شروع کردم تکون دادن...
    ده دقیقه ای طول نکشید... به خودم اومدم دیدم دستامون محکم به هم گره خورده و داره محکم دستمو فشار میده با انگشتاش...
    آروم صورتمو برگردوندم سمتش که گرمی نفساشو روی گونم حس کردم...
    فاصله صورت هامون کمتر از ده سانت بود، دیگه تحملش برام سخت بود، یک سال بود که منتظر همچین لحظه ای بودم، یا رابطمون خراب میشد...یا به خواستم میرسیدم.
    چشمامو بستم، لبامو چسبوندم به لباش و شروع کردم به بوسیدنش، هیچ عکس العملی نشون نداد، حتی همراهی هم نکرد، حدود سی ثانیه لباشو از ته دل میبوسیدم، دلم نمیخواست تموم بشه، تمام وجودم اونو میخواست........ آروم لبامو ازش جدا کردمو نگاهش کردم، چشماش بسته بود، بعد چند لحظه چشماشو باز کردو نگاهمون تو هم قفل شد.توی تاریکی اتاق هم زیباییش منو عاشق خودش میکرد، دستامو دو طرف صورتش گرفتمو:
    مهران من سه ساله که تورو دوست دارم...من...
    بغض گلومو گرفت، نمیشد بیشتر از این توضیح داد.دستاشو دوطرف صورتم گزاشت، گرمی لباشو روی لبام حس کردم، خشکم زده بود، اینبار اون با ولع میبوسید لبامو...اما...نباید ادامه پیدا میکرد، یه سری شرایط خاص وجود داشت که نمیذاشت الان این اتفاق بیوفته...
    از خودم جداش کردم هرچند که اصلا دلم نمیخواست. اما محکم تر از قبل بغلم کردو سرشو چسبود به شونم...
    +مهران، الان نه، باشه ؟
    -خیلی منتظر این لحظه بودم....
    +میدونم...ولی، الان نه.
    حرکت کردم سمت حیاط و همه درهارو قفل کردمو برگشتم تو اتاق، چراغ خوابو روشن کردم.روی تخت رو به دیوار دراز کشیده بود، رفتم سمت تخت و دراز کشیدم که روشو برگردوند ولی چشاشو باز نکرد...
    دستمو بردم سمت شونشو بغلش کردم و نفهمیدم چطور خوابم برد.........................
    چه شد در من نمیدانم
    فقط دیدم پریشانم
    فقط یک لحظه فهمیدم
    که خیلی دوستت دارم...


    نوشته: Sorena

  • 9

  • 6




  • نظرات:
    •   خوشگلخانم
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • شما گی ها ازدختدرا بیشترنازدارین


    •   miss_RainBow
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • اگه بچتون گفت میخوام برم خونه دوستم درس بخونم یا برم کتابخونه بزنید تو دهنش خون بالا بیاره (preved) قطعا داره میره یه جا کونی چیزی بده (biggrin)


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • وای خدا چقدر کونی بازی!
      واقعا اینهمه کونی و گی توی این شهر هست؟!
      خدایی بیایید یک درصد بگیرید از داستان ها ببینید چند درصد کونی و گی میتونه توی شهر باشه!
      باور کنید من دیگه به این اطمینان رسیدم از هر پنج نفری که از کنارم رد میشن دوتاشون تهشون باد میده و کومی مونی هستن.
      چه دستاورد بزرگی به دست اورده این مملکت.


    •   Amo.GOjE
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • لایک اول یه داستان درست بعد یه مدت بین اون همه کسشر واقعا خوبه :)


    •   R.B.behruz
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • با اینکه هیچ علاقه ای به جنس موافقم ندارم و همیشه اینجور داستانها رو نمیخونم اما از قلم نویسنده خوشم اومد، ساده و روان نوشتی و عالی ویرایش شده بود، داستان بخوبی خواننده رو ترغیب میکرد که تا انتها بخونه و این نشونه قلم خوب شماست
      موفق باشی


    •   masih_roma
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • هرکی میگه کسشربودلایک کنه


      دوست داشتی هم لایک کنید


    •   Clay0098
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • بد نبود ولی قسمت قبل یکم پخته تر و جالب تر بود
      خیلی دیالوگ داشت....
      راستی کاش اون ایموجی هارو دیگه نزارید....
      زحمت کشیدید


    •   z_erwin
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • خیلی خوبه. ادامه بده :)


    •   hasanzgr99
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • قشنگ بود
      امیدوارم لحظه های قشنگ تری واست اتفاق بیفته


    •   Amo.GOjE
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • Roma
      داداچ اشتباه نمیزنی؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو