عشق یا هوس با خواهر رفیق

    من و کیوان رفقای ۸ ساله بودیم خیلی باهم جور بودیم و همدیگه رو خیلی دوس داشتیم،اکثر اوقات یا من خونه ی اونا بودم یا اون خونه ی ما،خونه ی ما pes میزدیم خونه ی اونا fifa,تنها تفاوت سلیقمون همین بود.
    کیوان یه خواهر داشت تقریبا ۱۷ سالش بود با خواهر من رفیق بودند هرچند که خواهرم یه سال از تارا کوچیکتر بود،تارا دختر خوشگلی نبود ولی بامزه و تودل برو بود،من حتی تو خلوتمم به این که به تارا نظر داشته باشم فکر نمیکردم و مثه خواهرم دوسش داشتم چون اون خواهر تاپ ترین رفیقم بود.
    یه شب نزدیکای ساعت ۲ نصفه شب چشام تازه داشت کم کم گرم میشد که صدای پیام گوشیم بیدارم کرد حال نداشتم بازش کنم حدس میزدم مثه همیشه همراه اول باشه،ولی ۲ نصفه شب همراه اول؟
    پیامو باز کردم:
    شماره ی ناشناس:سلام خوبی؟
    +شما؟
    -حالا هرکی،سلام کردن بلد نیستی؟
    +ساعت ۲ نصف شب بیدارم کردی بفهمی سلام کردن بلدم یا نه؟
    -استیکر خنده
    خلاصه بعد کلی پیام دادن و اذیت کردن بهش گفتم خودتو معرفی نکنی فحش خواهر مادر میدم
    گفت باشه فحش ندی بی ادب میگم کیم ولی قبلش باید قول بدی کسی نفهمه من بهت پیام دادم
    -تارام!
    +تارااااا؟؟؟!!!
    -تعجب داره؟
    +نه،امری هست در خدمتم آبجی
    -نه فقط دوس داشتم همینجوری باهم بحرفیم
    همینجوری همینجوری باهم حرف زدیم سه ماه گذشت چشم وا کردم دیدم بهش وابسته شدم...
    کم کم داشتم عذاب وجدان میگرفتم وقتی تو چشای کیوان نگاه میکردم خجالت میکشیدم ولی با این جمله کاره اشتباهمو توجیه میکردم:اون خودش بهم پیام داد،اصن همدیگه رو دوس داریم مگه عشق و عاشقی جرمه؟!
    یه سال گذشت...
    کاره ما از دوستی ساده گذشته بود از هر فرصتی واسه لب گرفتن استفاده میکردیم،اولین باری که بوسیدمش هیچوخت یادم نمیره...
    ظهر بود گوشیم زنگ خورد کیوان بود
    -سلام رفیق خوبی
    +سلام فدات تو خوبی چخبرا
    +ببین تارا فردا امتحان ریاضی داره تو ریاضی خیلی مشکل داره اگه میشه مردونگی کن امروزو بیا کمکش کن،خودت که میدونی من سواد درست حسابی ندارم
    +باشه حتمن رفیق خیالت راحت کی بیام؟(تو کونم عروسی بود ولی ته دلم از خودم بدم میومد طبق معمول هوس دلم غلبه کرده بود به عقل و منطقم)
    -امروز من خونه نیستم باید برم ور دست آغام تو مغازه کلی کار ریخته سرش ولی ننم و ابجیم خونن عصری برو دمت گرم.
    عصر شد حسابی به خودم رسیدم مادرمم باهام اومد که نرگس خانومو(مادر کیوان و تارارو)ببینه،رسیدیم خیلی استرس داشتم عرق کرده بودم بعد چایی و شیرینی و میوه خوردن(متاسفانه سنت شکنی کردیمو شربت نخوردیم)نرگس خانوم گفت:تارا خانوم اگه از خوردن و حرف زدن سیر شدی برو درستو بیار علی کمکت کنه.
    تارا مثه همیشه خندیدو گفت:علی آقا اگه میشه بریم تو اتاق من اونجا آرومه راحتر میشه درس خوند.
    نرگس خانوم:مگه اینجا چشه وردار بیار همینجا بهت میگه خب
    تارا:نه مامان اینجا کجاش خوبه شما حرف میزنید من حواسم پرت میشه
    خلاصه رفتیم تو اتاق رو تخت تارا نشستیم و شروع کردیم،البته نه درس خوندن شروع کردیم به دل دادن و قلوه گرفتن،رو کاغذ با هم حرف میزدیم:
    +تارا بنظرت چشای کدوممون بزرگتره؟!
    -هه خوب معلومه چشای من،تو که اصن چشم نداری.
    +هر هر هر اصن بیا چشامونو اندازه بگیریم ببینیم چشای کدوممون بزرگتره
    -چجوری؟مگه میشه؟
    +اره میشه
    دو تا انگشت شصتمو گذاشتم رو چشمام بعد بهش گفت مال خودمو اندازه گرفتم حالا نوبت چشای توه
    بعد دو تا انگشتمو گذاشتم رو چشاش و آروم رفتم سمت لباش،لباشو بوسیدم،اولین باری بود که لبای یه دخترو میبوسیدم یه حس عجیب و لذتبخش یه حس ناب که دل هر مردی رو میلرزونه،ضربان قلبم شدت گرفت،دستامو از رو چشاش برداشتم،شوکه شده بود چشاش گرد شده بودو با تعجب و یه لبخند رضایت بهم خیره شده بود چشاش قشنگترین چشمایی بود که تا اون موقع دیده بودم...
    -خب حالا چشمای کدوممون بزرگتر بود؟
    +خب معلومه چشای تو...
    روزا گذشت و گذشت ما بیشتر از همیشه عاشق همدیگه بودیم تا اینکه...
    سکس چتای شبانه شروع شد
    هوس جای اون عشق لذتبخش رو گرفته بود،دیگه شبا به جای حرف زدن در مورد آیندمون فقط در مورد سکس حرف میزدیم،حتی دیگه اون عذاب وجدانیم که بخاطر کیوان داشتم از بین رفته بود...
    یه رو صبح زود پیام اومد
    -سلام عشقم خوبی؟بیداری؟
    +سلام خوبم تو خوبی چیزی شده؟
    -ببین بابام نوبت دکتر داره امروز با مامانم و کیوان میرن تهران میای عصر بریم بیرون؟
    +تو چرا نمیری خب؟
    -من به بهونه ی درس خوندن پیچوندم قراره شبم برم خونه ی خالم،اونا رفتن با هم میریم بیرون شبم میرم خونه ی خالم.
    +خب چرا بریم بیرون من میام خونتون،بیام؟!
    -نه نه اصلن فکرشم نکن اگه کسی بفهمه آبرومون میره
    +نه بابا کسی نمیفهمه،اصلنم بفهمن به کسی چه اومدم خونه ی رفیقم
    -نمیدونم...میترسم
    +نترس عزیزم به من اعتماد کن
    قبول کرد که بزاره برم خونشون،همون موقع گوشیم زنگ خورد،کیوان بود:سلام رفیق خوبی،امروز با آغام اینا میرم تهران،آبجیم خونه تنهاست اگه میشه شب ببرش خونه ی خالم دمت گرم
    +باشه داداش حتمن خیالت راحت(میدونستم کارم اشتباهه میدونستم دارم به رفیقم خیانت میکنم ولی هیچ چیزو هیچکس نمیتونست جلوی شهوته لعنتیمو بگیره)
    دم ظهر بود تارا زنگ زد گفت بیا...
    لباسایی که تارا دوس داشت پوشیدم عطری رو که تارا دوس داشت زدم راه افتادم،زنگ آیفونو زدم بدونه اینکه بپرسه کیه در باز شد،انقد استرس داشتم دستام یخ زده بود رفتم تو،سلام کردیمو همدیگه رو بغل کردیم،مستقیم رفتیم رو تختخواب،تارا یه ساپورته سفید پوشیده بود با یه تونیک سفید،بوی عطرش هوش از سرم پرونده بود،کنار هم خوابیدیم شروع کردیم به لب گرفتن،زبون هم دیگه رو میخوردیم خیلی لذتبخش بود،شروع کردم به بوسیدن گردنش،چشاش خمار شده بود نفسشم تند تر،گردنشو میبوسیدم ولی تف مالی نمیکردم چون میدونستم تف مالی کردن گردنشو دوس نداره،میخواستم برم سراغ سینه هاش ولی نذاشت آروم در گوشم گفت قرارمون این نبود،اصرار نکردم سعی کردم بیشتر تحریکش کنم،رفتم سراغ لاله ی گوشش آروم زبون میزدم با ناله هاش تایید میکرد که لذتبخشه براش،کنار گوشش نفس میکشیدم براش تحریک کننده بود،اروم لبامو گذاشتم رو لاله ی گوشش میک میزدم،نقطه ضعفشو پیدا کرده بودم،بدنش شل شده بود و چشاشو بسته بود،بعد کلی بوسیدن و مکیدن گوشاش بازم رفتم سراغ سینه هاش ولی بازم اجازه نداد درشون بیارم،دوس نداشتم اصرار کنم بیخیال شدم رفتم سراغ انگشتای دستش،شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن از انگشتاش تا روی شونه هاش،بعد اومدم پایین تر نگاه کردن به نافش خیلی تحریک کننده بود،شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن شکم و نافش،با صدای اروم و گرفته گفت علی دیوونم نکن،فهمیدم دارم خوب پیش میرم ادامه دادم،اومدم پایین سراغ پاهاش،انگشتای دستمو میکرد لای انگشتای پاهاش ماساژ میدادم خوشش اومده بود،لبامو گذاشتم روی پاهاش لای انگشتاشو با زبون لیس میزدم صدای ناله هاش و نفساش بلند تر شد،سریع رفتم بالا خوابیدم روش لباشو بوسیدم و همزمان سینه هاشو فشار میدادم تو بغلم آروم شده بود،رفتم کنار گوشش آروم گفتم ممه هاتو بخورم؟سرشو به نشونه تایید نشون داد،تونیکشو از تنش در آوردم،وای...
    اولین باری بود از نزدیک سینه های یه دخترو میدیدم،سوتینشو باز کردم،با دسته راستم یکی از ممه هاشو گرفته بودمو ممه ی دیگشو لیس میزدم،خیلی نرمو لذتبخش بود ولی کوچولو بود،یَخِش آب شده بود یهویی گفت لباستو در بیار،سریع لباسمو در اوردم جاهامون عوض شد خوابید روم شروع کرد به لیسیدن گردنم،برخورد سینه هاش با بدنم حشرمو دو برابر کرده بود،از پشت لمبر های کونشو فشار میدادم،آروم دستمو کردم تو ساپورتش ولی سریع دستمو گرفت از تو ساپورتش بیرون اورد بازم دستمو کردم تو بازم درش آورد،داشتم عصبی میشدم شهوت کل وجودمو گرفته بود،گفتم از روم بلند شو میخوام برم،شوکه شد:
    -چرا؟!چون نمیذارم به پایین تنم دست بزنی؟
    +خب دست بزنم چی میشه مگه ما قرار نیست باهم ازدواج کنیم؟
    -اره ولی اگه بیشتر ازین پیش بریم واست بی ارزش میشم و از چشات میفتم
    +بابا اینا همش کسشره من دوست دارم هیچوختم ازت سیر نمیشم
    -علی نمیتونم جون تارا اصرار نکن
    +ببین تارا این یه نیازه همه دخترا و پسرا این نیازو دارن ما بهش احتیاج داریم باید این نیازو برطرف کنیم
    -علی اینارو به خواهره خودتم میگی؟!
    چیزی نگفتم از حرفش نارحت شدم،پاشدم که برم
    -تورو خدا نرو باشه هرچه تو بگی ولی بهم قول بده که هیچوخت ترکم نکنی
    +خیالت راحت مردو حرفش من تا ابد باهاتم
    شروع کردیم به لب گرفتن بازم(ایستاده بودیم)،از پشت دستمو کردم تو ساپورتش،کونشو میمالیدم،چشاشو بسته بود،بعد جلوش زانو زدم،برش گردوندم دستشو گرفت به دیوار،شلوارشو کشیدم پایین،یه شورت سفید پاش بود،با دندون شورتشو پایین کشیدم،حالا کونش لخت جلوی صورتم بود،ولی اصلن شبیه اون کون هایی که تو پورن هاب میدیدم نبود،نه بزرگ بود نه سفید،کونش سبزه بود سوراخش تیره،ولی جذاب بود برام،شروع کردم به بوسیدن کونش،لمبر های کونش رو میبوسیدم و لیس میزدم،سرمو کردم بین کونش شروع کردم به بوسیدن سوراخه کونش،داغ بود خیلی داغ اصلن تو تصوراتم کون رو انقد داغ تصور نمیکردم،اروم از پایین به بالا زبونمو میکشیدم بین کونش،صداش از همیشه بلند تر شده بود،صدای ناله هاش تشویقم میکرد بیشتر بلیسم،برش گردوندم،کسش خیس شده بود،کسشو بوسیدم،کسشم تیره بود،دهنمو باز کردم کسشو کامل گذاشتم تو دهنم طعم خاصی نداشت ولی گرم بود خیلی گرم،کسشو اروم لیس میزدم،موهامو گرفته بود فشار میداد رو کسش این حرکتش واسم خیلی تحریک کننده بود،بلند شدم لباشو بوسیدم،گفتم نوبت توه میخوری برام؟گفت نه خجالت میکشم،اصرار نکردم ولی دستشو گرفتم کردم تو شلوارم،کیرمو با دستش فشار میداد،گفت درش بیار،شلوارمو در آوردم کیرمو گرفته بود تو دستش،چسبوندمش به دیوار کیرمو گذاشتم بین پاهاش،خیسی کسش دیوونم میکرد،آروم کیرمو عقب جلو میکردمو،بین پاهاش لیز شده بود،همزمان لباشو میخوردم،برش گردوندم،کیرمو گذاشتم لای کونش بالا پایین میکردم،یهو گفت علی میشه بریم رو تخت گفتم بریم،رفت رو تخت به دمر خوابید خیلی صحنه ی جذابی بود،رفتم نشستم روش،سوراخه کونشو با آب دهن و آب کسش خیس کردم،انگشتمو گذاشتم رو سوراخش اروم فشار دادم،گفت تورو خدا یواش درد داره،اهمیتی ندادم چند باری انگشتمو کردم تو کونشو در اوردم،میخواستم یه انگشتو دو انگشت کنم،که گفت نکن درد داره ناخن انگشتت اذیتم میکنه،گفتم باشه ولی جا باز نکنه اذیت میشی:
    -مگه میخوای چیکار کنی؟
    +خودت چی فک میکنی؟
    -علی تورو خدا نکن دوس ندارم کونی بشم
    +با یه بار کون دادن کونی نمیشی نترس
    -علی عادت میشه برامون بازم انجامش میدیم
    +تارا سر جدت اذیت نکن قول میدم حال کنی
    -نه نمیخوام(با بغض)
    شهوت کورو کَرَم کرده بود فقط میخواستم بکنمش دیگه نه عذاب وجدان نه رفیق نه عشق نه صدای بغض آلودش نمیتونست جلومو بگیره
    +میخوای چون من میخوام
    سر کیرمو گذاشتم رو کونش فشار دادم
    +خودتو شل کن اذیت نکن تارا
    تارا تسلیم شده بود دیگه مقاومت نکرد شل کرد خودشو،آروم سر کیرمو کردم تو کونش،ناله های شهوت انگیزش دیگه به گریه تبدیل شده بود،کیرمو آروم آروم فرو کردم تو،بعد کلی فشار کیرم تا نصفه تو کونش بود،تنگ بود داغ بود لذتبخش بود ولی نه برای تارا فقط برای من،چند بار تا همون اندازه تلمبه زدم داشتم ارضا میشدم،دوس نداشتم اول من ارضا بشم چون بعد ارضا شدن حس و حالی نمی موند برام که تارا رو ارضا کنم،آروم در گوشش گفتم ارضا شدی؟گفت نه،برش گردوندم پاهاشو باز کردم،شروع کردم به خوردن کسش،زبونمو رو چوچولش تکون میدادم انقد این کارو کردم تا سرمو گرفت کشید بالا فهمیدم که ارضا شده،به همون حالت کیرمو گذاشت بین پاهاش،چند باری تلمبه زدمو ارضا شدم،بغلش کردم نوازشش کردم قربون صدقش رفتم،ولی تارا سرد بود،ناراحتی رو میشد از چشاش دید
    -میرم خودمو تمیز کنم
    +باهم بریم
    -نمیخواد تنهایی میرم
    از لحاظ جنسی ارضا شده بودیم ولی از لحاظ روحی داغون،احساس پشیمونی میکردم،بعد از اینکه خودمونو تمیز کردیم،رسوندمش خونه ی خاله ش،خودمم برگشتم خونه،غروب اون روز از غروب جمعه هام دلگیر تر بود...
    یه هفته ای ازون ماجرا گذشت،رابطه مون به خوبیه قبل از سکسمون نبود،احساس گناه و پشیمونی داشتم ولی با این جمله ها کاره بدمو توجیه میکردم:
    سکس یه نیازه همه این نیازو دارن
    من که کاره بدی نکردم تازه من تارا رو دوس دارم میخوام باهاش ازدواج کنم
    ولی واقعیت این بود که به خودم دروغ میگفتم،وقتی حقیقت ناراحتمون میکنه
    دروغ میگیم و دروغ میگیم تا جایی که یادمون میره همچین حقیقتی وجود داره
    اما حقیقت سر جای خودش وجود داره.
    سعی میکردم با درس خوندن خودمو سرگرم کنم.
    اون روز کسی خونه نبود،مشغول نوشتن بودم که خودکارم یهو از کار افتاد حال نداشتم بلند شم برم یه خودکاره دیگه وردارم،ولی کیف ندا(خواهرم)نزدیکم بود کشون کشون رفتم کیفو برداشتم که از توش خودکار بردارم،یه دفتر خاطرات صورتی تو کیفش بود،دوس داشتم ببینم توش چی نوشته،با ترید دفترو برداشتم،میدونستم که کارم درست نیست ولی مثه همیشه کار اشتباهو انجام دادم،بازش کردم،تو صفحه ی اولش فقط یه جمله نوشته بود:
    و زخم های من همه از عشق است از عشق عشق عشق
    صفحه دومو باز کردم:
    "کیوان همون پسری بود که من با دیدنش دست و پای خودمو گم میکردم،حتی وقتی که اسمش میومد دست و پامو گم میکردم،کیوان رفیق صمیمی داداشم بود واسه همین خیلی تو خونه ی ما رفت و آمد داشت و همین باعث میشد که روز به روز بیشتر عاشقش بشم،کیوان یه پسر مغرور و سنگین بود که حتی موقع سلام کردنم تو چشام نگاه نمیکرد...
    موهای خرمایی لخت و چشم و ابروهای سیاهش شده بود فکر هر روز و شبم،ولی اون اصلن به من توجه نمیکرد...
    یه روز دلو به دریا زدمو شمارشو از تو گوشیه داداشم برداشتم،میخواستم بهش پی ام بدمو باهش حرف بزنم ولی میترسیدم که به داداشم بگه.
    شب شد نزدیکای ساعته ۲،طاقت نیاوردمو بهش پیام دادم:
    +سلام آقا کیوان حالتون خوبه
    -سلام ممنون شما؟
    +ندا
    -اتفاقی افتاده ندا خانوم این موقع شب پیام دادی؟
    +نه
    -خب چیشده،کاری داشتید؟
    +نه هیچی ببخشید مزاحم شدم شب خوش.
    -شب خوش.
    میدونستم نباید بهش پیام میدادم اون مغرور بود خیلی مغرور،تصمیم گرفتم بیخیالش بشم ولی محال بود بتونم کیوان رو فراموش کنم.چند روز بعد خودش بهم پیام داد خیلی عجیب بود:
    -سلام ندا خانوم خوبی
    +سلام ممنون
    -میخواستم در مورد یه موضوع مهم باهاتون حرف بزنم
    +چیزی شده؟
    -نه فقط من...راستش من بهتون علاقه مندم
    واای باورم نمیشد حسی که بینمونه دو طرفه باشه کلی ذوق کردم دوس داشتم از خوشحالی جیغ بزنم،روزای خوبه زندگیم از راه رسیده بود،من و کیوان خیلی همدیگه رو دوس داشتیم و روزای خوبی داشتیم تا اینکه...
    یه روز کیوان بهم زنگ زد:
    -سلام خانومم خوبی؟
    +ممنون نفسم تو خوبی؟
    -فدات،ببین ندا قراره امروز علی بیاد خونه ی ما تو ریاضی به تارا کمک کنه احتمالا مامانتم باهاش میاد،میخوام ماشین احسانو ازش بگیرم بیام دنبالت بریم دور دور میای؟
    +آره خوبه خیلی وقته ندیدمت،ولی اگه مامانم نره؟
    -اگه رفت خبر بده،میام دنبالت زودی میریمو برمیگردیم
    خیلی هیجان داشتم از یه طرفم میترسیدم علی بفهمه،کیوان بعضی اوقات ازینکه با خواهر دوستشه خودشو سرزنش میکرد،دوس نداشتم علی بفهمه و بخاطره من رفاقته چند سالشون خراب بشه.
    بعد از ظهر همونجوری شد که انتظار داشتیم،مامانمو علی رفتن خونه ی کیوان اینا،زنگ زدم کیوان بیاد دنبالم،اومد رفتیم دور دور خیلی خوش گذشت،بستنی خریدیم داشتیم تو ماشین میخوردیم:
    -ندا خیلی دوست دارم
    +منم دوست دارم کیوان
    -میشه ببوسمت؟
    +نه
    -باشه
    کیوان مغرور تر ازونی بود که حتی بپرسه چرا نه یا دوباره حرفشو تکرار کنه،منم دوس داشتم ببوسمش ولی میخواستم واسش ناز کنم که گند زدم:
    +باشه نارحت نشو بیا لپمو ببوس
    خیلی خوشحال شد(شیشه های ماشین دودی بودن)اومد جلو لپمو بوسید،تو چشام نگا کرد،آروم اروم داشت لباشو به لبام نزدیک میکرد،اروم لبشو گذاشت رو لبم شروع کردیم به لب گرفتن،ازهم کلی لب گرفتیم،گرمیه لباش هنوزم یادمه...
    بیشتر باهم راحت شدیمو کارمون به سکس چت رسیده بود،کیوان دیگه اون پسره اروم خجالتی نبود،کافی بود چند دقیقه باهم تنها باشیم تا کلی دستمالیم کنه،همین باعث شده بود نیاز به سکس رو بیشتر حس کنم،خودارضاییام روز به روز بیشتر میشد،کیوان ازم سکس میخواست ولی من قبول نمیکردم.
    یه روز که کلی عصبی بود با هم بحثمون شد:
    +چته کیوان چرا عصبی هستی چرا تند باهام حرف میزنی؟
    -از دستت خسته شدم دیگه کل رفیقام با دوس دختراشون سکس دارن ولی منه بدبخت باید فقط به سکس چت راضی باشم
    +الان واسه سکس داری دعوا میکنی؟تو منو واسه سکس میخوای نه واسه خودم
    -ببین چرت نگو من اگه سکس میخواستم میرفتم جنده پولی میکردم،من تورو دوس دارم میخوام سکس رو با تو تجربه کنم چرا نمیفهمی؟
    +کیوان میترسم بعد سکس ولم کنی و واست بی ارزش بشم
    -نه همه کسم اینطور نیست،سکس یه نیازه توم بهش نیاز داری،تازه ما باهم سکس کنیم بیشتر عاشق و وابسته ی همدیگه میشیم.
    داشتم قانع میشدم باهاش سکس کنم آخه دوسش داشتم نمیخواستم از دستش بدم.
    بالاخره اون روزه لعنتی رسید...
    علی دوشنبه ها هشت صبح تا هفت عصر کلاس داشت،مامانمم رفته بود خونه ی عمم تو تمیز کاری منزل جدیدشون کمکش کنه،بابامم طبق معمول سر کار بود،قرار بود کیوان بیاد خونمون...
    بعد ناهار مستقیم از سرکار اومد خونه ی ما،سر و وضعش شلخته بود ولی همین باعث شده بود جذابتر بشه.بعد از سلام و احوالپرسی،گفت یه سوپرایز برات دارم،وای باورم نمیشد یه گردنبند طلا واسم خریده بود،حقوق چند ماهشو واسه من خرج کرده بود و این برام ارزشمند بود.
    رو مبل نشسته بودیم با هم حرف میزدیم نزدیکم شد و بغلم کرد،شروع کردیم به لب گرفتن،اون لب بالای منو میخورد و منم لب پایینشو،خیلی طولانی شد لب گرفتنمون خسته شدم،اروم گفتم بریم رو تخت علی(تخت علی بزرگتر بود)،گفت رو تخت علی نه اذیت میشم بریم رو تخت خودت،تختخواب من به خوبیه تختخواب علی نبود ولی کیوان دوس نداشت رو تخت رفیقش خواهره رفیقشو بکنه،ولی در هر حال صورت مسئله تغیری نمیکرد.رفتیم رو تخت کیوان شروع کرد به در اوردن لباسام و خوردن سر تا پام،حس خوبی بود ولی یه عذاب وجدان تلخ ته قلبمو میلرزوند،میدونستم در هر صورت باید انجامش بدم پس حداقل این چند ساعتو بیخیال باشم تا لذتشو ببرم،چرخش زبون کیوان رو سینه هام لذتبخش بود،کیوان کارشو خوب بلد بود و حسابی منو حشری کرده بود،اروم دستشو برد زیر شورتم شروع کرد به مالیدن کسم،همزمان گردنمو لیس میزد،ساپورتو شورتمو همزمان از پام دراورد،چشاش گرد شده بود،سرشو کرد بین پاهامو اروم آروم کسمو لیس میزد،ازم میخواست که با موهای لختش بازی کنم،خیس خیس شده بودم از آب کسم و آب دهنه کیوان،ازم خواست که برگردم تا کونمو ببینه،برگشتم،با دستای مردونه و زبرش شروع کرد به مالیدن و فشار دادنه کونم،حس خوبی داشت ولی از کون دادن میترسیدم،با دندوناش لمبرهای کونمو گاز میگرفت درد داشت ولی لذتش بیشتر بود،منتظر بودم کیرشو در بیاره کیرشو ببینم،اروم خوابید روم با صدای مردونش گفت کیر میخوای؟
    از لحنش خوشم نیومد چیزی نگفتم،گفت سکوت نشونه ی رضایته،بلند شد کمبرندشو باز کرد شلوارشو در اورد،اولین باری بود که از نزدیک کیر یه مردو میدیدم،کیرش یکم سیاه بود،طولش زیاد نبود ولی کلفت بود،ازین میترسیدم که ازم بخواد کیرشو ساک بزنم،اومد بغلم خوابید،دستمو گذاشتم رو کیرش خیلی سفتش بود،با اب کسم خیسش کردم شروع کردم به مالیدن،نفساش تند تر شده بودو چشاش خمار تر،گفت بسه برام بخورش،گفتم نه،اون اصرار میکرد من انکار،ولی طبق معمول اون برنده بود،هرچند نمیخواستم ولی رفتم بین پاهاش،اول با ممه هام با کیرش ور رفتم معلوم بود دوس داره چون صدای نفساش بلند تر شده بود،کیرشو گرفتم تو دستمو زبونمو روش میچرخوندم،سر کیرش خیس شده بود،یه مایع لیز شبیه همون مایعی که از کس من ترشح میشد،کیرشو کردم تو دهنمو چند بار تا نصفه تو دهنم تلمبه زد،سره کیرشو میک میزدم،سریع گفت بسه بسه نمیخوام فعلن ارضا بشم،ازم خواست که به دمر بخوابم،یکی یکی انگشتاشو میکرد تو کونمو در میاورد،خوشم اومده بود ناله هام بلند تر شد صدای ناله هامو دوست داشت،ازم میخواست بلند تر ناله کنم براش،کرم نیوا رو برداشت و سوراخ کونمو کرم مالی کرد،اومد رو کونم نشست سر کیرشو گذاشت رو سوراخ کونم..."


    عصبی شدم دفترو پرت کردم دیگه نتونستم ادامه بدم انگار دنیا رو سرم خراب شده بود دوس داشتم بمیرم،کاش همه ی اینا یه خواب بود،بلند شدم برم سراغ کیوان میخواستم برم بکشمش اون لعنتی به من خیانت کرده بود منی که رفیق ۸ سالش بودم ولی...
    من...منم به اون خیانت کرده بودم منم با خواهره اون رابطه داشتم،وای ما باهم چیکار کردیم،تنها چیزی که اون موقع به ذهنم رسید کلمه ی "کارما"بود...
    مقصر تموم اتفاقایی که تو زندگی ما میوفته خودمونیم،خیانت کنیم خیانت میبینیم،خوبی کنیم خوبی میبینیم،بدی کنیم بدی میبینیم...
    بغضم ترکید شروع کردم به گریه کردن،کلی گریه کردم انقد که چشام کاسه خون شده بود...
    دفترو گذاشتم سر جاش تصمیم گرفتم چیزی به روشون نیارم و همه چیو فراموش کنم ولی تقریبا نشدنی بود،صدای گوشیم اومد از یه شماره ی ناشناس پیام اومده بود:
    "ببین داداشم همه چیو فهمیده هرچی که بینمون بوده،منم از ترس اومدم خونه ی خالم اینم شماره ی دختر خالمه،یه مدت خودتو گم و گور کن.تارام"
    وای دیگه رسما دنیا رو سرم خراب شده بود،خدا این چه دردی بود،هر لحظه منتظر بودم کیوان بیاد سراغم...
    ولی اون حق اعتراض نداشت درست شبیه من ما حرمت همدیگرو نگه نداشته بودیم ما به رفاقتمون خیانت کرده بودیم...
    عجیب بود یه هفته گذشت ولی خبری از کیوان نشد حتی از تارام خبر نداشتم اوضاع خوبی نبود خیلی نگران بودم،شاید کیوانم مثه من تصمیم گرفته بود همه چیو فراموش کنه،ندام اصلن حالش خوب نبود معلوم بود که اونم از کیوان بی خبره.
    بالاخره بعد دو هفته کیوان بهم زنگ زد،بدنم سرد شد دستام میلرزید خیلی استرس داشتم:
    +الو
    -امروز عصر بیا خونه ی ما باید ببینمت
    +چرا چیزی شده؟
    -بیا میفهمی
    از لحنش معلوم بود بد جور حالش بده،چه اتفاقی قرار بود بیوفته؟کیوان میخواد چیکار کنه؟میترسیدم برم ولی باید میرفتم.عصر شد هرجوری که بود خودمو راضی کردم که ترسو کنار بزارم برم.
    وقتی رسیدم فهمیدم که کسی خونه نیست و کیوان تنهاست،در خونه باز بود رفتم تو،بوی سیگار کل خونه رو گرفته بود،رو مبل نشسته بود،رو میز دو تا قرص بود و کلی فیلتر سیگار،آهنگ ترمینال مهراب پلی بود:
    "رفیق بامعرفت ناموس من ناموسته" این تیکه از اهنگو که شنیدم مو به تنم سیخ شد،کیوان گفت بشین،نشستم:
    -سیگار میخوای؟
    +نه میدونی که اهلش نیستم
    -منم اهلش نبودم از نامردیه رفقام سیگاری شدم
    +دست پیشو میگیری که پس نیوفتی؟!
    -پس درست حدس زدم توم مثه من از همه چی خبر داری،چقد میدونی؟
    +همون قدری که تو میدونی
    -پس بریم سر اصل مطلب،خودت میدونی که جفتمون به یه اندازه مقصر هستیم و گند زدیم
    +خب؟
    -ببین ما سه راه بیشتر نداریم
    +خب
    -یک،این دوتا قرص برنجو بخوریم و تمام
    دو،کلا قطع رابطه کنیم و همه چیو فراموش کنیم و دیگه همدیگه رو نبینیم
    سه،قول بدی تا تهش با تارا باشی،قول بدم تا تهش با ندا باشم...
    گزینه های کیوان منطقی بود ولی این اتفاق چیزی نبود که دردش به این راحتی کم بشه یا تموم بشه،چند لحطه فک کردم،گزینه ی سه از همه بهتر بود،شاید اینجوری برای خواهرامونم بهتر باشه...
    دستمو بردم جلو گفتم قول میدم تا تهش باهاش باشم،دست داد باهامو گفت قول میدم تا تهش باهاش باشم.
    بلند شد رفت سمت ps4،یکی از دسته هارو برداشت نگام کردو با لبخند گفت: pes یا fifa؟


    پایان


    (رفقا این داستان واقعی نیست
    ببخشید اگه طولانی شد،ممنون که وقت گذاشتید
    و خط خطی های منو خوندید)


    نوشته: سفید دندون

  • 34

  • 14




  • نظرات:
    •   shahvatparst2
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • چرا همش من نفر اولی هستم که کامنت میزاره ، بابا یکی دیگه بیاد اول کامنت بزاره خخخخخ


    •   شنل_قرمزی
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • خب پس از حمد و ثنای الهی به درگاه ادمین متعال، مفتخریم اعلام کنیم که واعجبا که همه خط خطی نویس شدنااااا :|


    •   مردزخمی
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • کیرم تو کون خودت و رفیقت و ابجی جفتتون، تا گفتی بهش درس ریاضی دادی فهمیدم کونی هستی.
      پس گوه اضافه نخور


    •   sj0087
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • جقولیست کسی pesباز باشه با هیچ شرایطی نمیره فیفا بزنه و بالعکس چون دوتا بازی زمین تا اسمون باهم فرق دارند حتی کرنر زدن خطا زدن این دوتا بازی باهم فرق داره‌.


    •   Shadow09
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • تخیلی ولی خوب :)


    •   لاکغلطگیر
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • درسته گفتی داستانت واقعی نیست ولی قرارم نیست دروغ بنویسی
      دفترچه خاطراتشُ دم دست گذاشته و کلا همه چی رو توش نوشته؟
      اولا لو رفتن دفترچه براشون حکم اعدام!!!!! داره
      دوما که کد می نویسن نه به این واضحی که تو نوشتی
      ریدم به داستانت و تمام سوراخات


    •   شاه ایکس
    • 3 هفته،1 روز
      • 7

    • و آنگاه که کونیان در هنگام پی اس بر سر ماتحتشان شرط میبندند بردو باخت ذات واقعیشان را نمایان میکند تا جایی که پدر سر میرسد و میگوید چرا بر کون هم میگذارید!! و ان جماعت میگویند چون بازی را باخته ایم! و پدر بر انان بانگ دهد پی اس را که ماه پیش فروختم شما هنوز بر آن غافلید؟؟؟ (biggrin)


    •   خپلدرباغگلها
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • حقیقت روحی و روانی شخصیتهایی که دم از ناموس و رفیق و خنجر از پشت و هزار جور حرفهای قشنگ و دهن پرکن میزنن و خوب بلدن مثه بلبل دم از مردونگی و صداقت و رفاقت بزنن فقط یه چیزه!
      آیینه چو نقش تو بنمود راست
      خودشکن آیینه شکستن خطاست
      ذهنهای بیمار همیشه هر رفتار خودشون رو توجیه مثبت میکنن و هر رفتار طرف مقابلشون رو توجیه منفی.
      جدای ازینکه این داستان حقیقت بود یا نه.


    •   زولان
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • خوب ی ضربدری ب کستانت اضافه میکردی


    •   phoniex980
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • جالبه تودداستانت گفتی خواهر رفیق مثل ناموس ادمه بعد بازم بابا این داستانارو نفرستید چهارتا جقی اینجا میبینن با خودشون میگن به چشم خواهری بدم نیستا بعد یهد تهش اینجوری


    •   Excalibur61
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • ای کاش کامنت گزاشتن زیر پستا هم یه قانون داشت که همه نتونن، خیلیا با فحاشی انس گرفتنو اصلا براشون مهم نیست به چی دارن فحش میدن، فقط میدن
      بگذریم
      داستانت پر از اغراق بود، بیشتر از حد نیاز ولی مفهوم جالبی داشت
      لایک کردم
      ولی به نظرم داستانای بعدیتو یکم واقعی تر بنویس
      موفق باشی


    •   Ras-al-ghoul
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • نخونده دیس لایک!
      اسم رفیق حرمت داره! ناموس رفیق دقیقا ناموس خودته! بیشرف تر از کسی که به ناموس رفیقش چشم داره تو کل دنیا نیست


    •   ali80xx
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • قشنگ بود و جذاب
      مرسی از قلمت


      لایک


    •   Mahan.king
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • خوب که گفتی واقعی نیست و اگه یکم بیشتر تلاش کنی فکر کنم بتونی خوب تر بنویسی


    •   Sepehr_2000
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • کارما تو کونت اگه کارما راست بود چنگیز تو خوابش نمیمرد


    •   BIGBOYFUNNY
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • لایک چون شربت نخوردی ‎:D:D;)


    •   خسته-ترازخسته
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • در کل بد نبود من لایک کردم
      چند تا نقطه ضعف داشتی :
      ۱- باگ داستانی به چند مورد اشاره میکنم در مورد دفترچه خاطرات که انقدر مو به مو داستان سکسی داخلش نوشته شده بود و ...
      ۲- انکار داستنو قرینه کردی وحوصله نویسنده سر میره میتونستی خیلی قرینه نکنی تا تازگی داشته باشه ومفهوم کارما ر هم میرسوند.


    •   Nasiryas
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • پسندیدم


    •   myous
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • من فاز محمد عظیمی دکتر روانشناسو نفهمیدم‌. خخخخخ


    •   Âłį@
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • داستانت جزو بهترین داستانای سایت بود هر چند خیالی هست خوبی بود افرین


    •   +Seti-kuchulu+
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • هر 4تا شخصیتای داستان 14 سالشون بود انگار


    •   سرو_تنها
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • انسان میتونه عاشق خواهر دوستش بشه و برعکس! این تابو نیست بنظرم...خوب بود ولی فعلا دیس حوصله ندارم توضیح بدم


    •   Emoji1990
    • 3 هفته
      • 0

    • ریدم تو اعصابت که این همه وقت گذاشتی تایپ کردی
      دیوس اگه این همه وقتی گذاشتی تایپ کنی ،گذاشته بودی روی درس هات الان گوهی شده بودی


    •   heyranam._.
    • 3 هفته
      • 1

    • بگم بکیرم ناراحت میشی؟


    •   علیان007
    • 3 هفته
      • 1

    • این که داستان واقعی نیست که مشخصه


      ولی اخه کس کش
      ی چیزی بنویس که ی کوچولو با واقعیت جور در بیاد


      برو دفتر خاطرات مامانت رو پیدا کن
      داستان بعدی که میخوای بنویسی


      طرز درست شدن خودتو از زبان مامی بنویس
      با تمام اتفاقات


      بعد ببین همه بچه ها لایک میکنن


    •   زندگی+فانتزی
    • 3 هفته
      • 2

    • کاش هممون ب "کارما" ایمان داشته باشیم
      اونوقت خیلی از کارا رو انجام نمیدیم


    •   atdazizi@gmail.com
    • 3 هفته
      • 1

    • با حال بود
      بقول بچه ها اگر نمیگفتیواقعی نیست دو تاسیخ فحش اماده کرده بودم برات بفرستم
      اما در کل با حال بود


    •   مردتنها90
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • عجب دفتر خاطراتی بود هاااا خود دفتر ازسایت شهوانی هم سکسی تر بود (biggrin)


    •   parsa_6pack
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی بود خیلیا یاد بگیرننن


    •   Rjackson
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • اگه شما حرمت حالیتون بود خوب بود رفیق حقیقی جونش پای ناموس رفیقش میده ادم رفاقت از لاتای واقعی باید یاد بگیره تواینستا کلمه لات ولوت سرچ کن تا رفیقی رویاد بگیری


    •   21345677777777
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • اون کصخلایی که فحش میدن اخر داستانو بخونید بعد نظر کصشر بدید


    •   الهه.ی.آتش
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • موضوع داستان خوب بود ولی توی فضا سازی ها اشکال داشتی، مثلا هیچ دختری توی دفترچه خاطراتش به صورت چت چیزی رو نمینویسه، میدونم قصدت این بود که جزئیات نشون بدی ولی میتونستی از روش دیگه ای استفاده کنی، مثلا اون تیکه رو از زبون کیوان یا ندا بنویسی.
      پ.ن: قسمت هایی که دخترا واسه ی عشق جلوی پسرا کوتاه اومدن خاطرات دور رو واسم بد زنده کرد :))


    •   10Jinkazama
    • 2 هفته
      • 0

    • سیگار بکشی یعنی بزرگی؟
      چه کصشعریه ما یاد گرفتیم؟؟؟


    •   mimi1368
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • سلام من میخواستم یه چندتا حرف بد بهتون بزنم دیدم آخرش نوشتی واقعیت نداره


      کلی تعجب کردم خواهرت تو دفتر خاطراتش ، ماجراهای خوابیدنش با پسرا رو با این جزئیات نوشته ؟
      اونوقت از کلماتی مثل منو میخواد بکنه و اینا استفاده کرده ، یعنی هرگز یه دختر نه تنها ۱۷ ساله بلکه بزرگتر هم که خانواده دار باشه از این واژه ها استفاده نمیکنه


      من خودم ده سال بیشتر عضو این سایت هستم و تقریبا دختر منحرفی هستم ولی چندشم میشه بخوام از این واژه ها استفاده کنم واقعا شرمم میشه ،


    •   Mohsen2014
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • تهش همه چیو درست کردی ، ولی واس این ک راحتتر میشدی دیگ لازم نبود کون خودتو پاره کنی تایپ کنی ، از اونجایی ک دفتر خاطراتو برداشتی میگفتی جای منو تارا با کیوانو ندا عوض (biggrin)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو