عشق یعنی نرسیدن (۱)

    هر قسمت زندگی میتونه یک ماجرا مهیج داشته باشه،یه قسمت غم یه قسمت شادی و در نهایت مهم ترین فصل یعنی عشق!
    راستی عشق چیه؟من به این نتیجه رسیدم از نظر هرکس عشق میتونه معنی متفاوتی داشته باشه...


    وقتی الهام رو اولین بار تو دانشگاه دیدم
    حتی جرئت حرف زدن با هیچ دختری رو به خودم نمی دادم. ترم دوم حقوق، دانشگاه آزاد کرج و جزو برترین های رشته خودم. از بچگیم پدرم میگفت با زبونی که من دارم میتونم بن لادن رو هم تبرئه کنم و کلا وکالت واسم میتونه خطرناک باشه ولی گوش من بدهکار نبود و رشته حقوق انتخاب اول آخرم بود.
    تا قبل از الهام نهایت شیطنت من تو دوران دبیرستان اس ام اس بازی با یک دختر بود که شمارشو شانسی گرفته بودم اون زمان مد بود.
    بعد از دیدن الهام نگام به همه چیز عوض شده بود. زندگی رنگ و بوی جدیدی گرفته بود و تازه فهمیده بودم ضربان قلبم تا چه حد میتونه بالا بره.
    تا 6 ماه کارم شده بود آماره کلاساشو دربیارم و قبل بعدش کمی یواشکی نگاش کنم.
    الهام فرخنده.پوستی گندم گون.یک چال کوچیک گوشه لپش.قد حدودا 170. فوق العاده خوش آرایش.سینه شاید 75.
    روزها میگذشت و نفهمیدم کی سیگاری شدم.کی به تیپ زدن علاقه مند شدم.
    ترم چهارم شروع شد. روز اول،اولین نفر
    رسیدم سره کلاس،بچه ها کم کم میومدن، داشتم با خودم فکر میکردم که دوستام راحت مخ میزنن،سکس دارن، تجربه چندتا رابطه هم زمان ولی من با این همه زبون ول معطلم؛چند ماهه نتونستم حتی به الهام بگم سلام...
    تو افکارم غرق بودم که یهو الهام امد سره کلاس، از حالت ولو رو صندلی سریع صاف شدم،اول فکر کردم با کسی کار داره که دیدم یه جا تو ردیف جلو پیدا کرد و نشست.
    بله باهاش هم کلاس شده بودم.هووورا
    یک درس عمومی رو باهاش بودم و واسه منه عاشق کافی بود.
    بعد از دو جلسه با اولین سلامی که بهم گفت گفتم:
    سلام شما خوبین خانواده خوبن، به امید خدا مشکلی ندارین که،هر چی نیاز داشتین فقط امر بفرمایین.
    الهام?
    بدجور بندو به آب داده بودم. قبل از اینکه جوابی بخواد بده سریع رفتم سره جام.
    الهام چند ثانیه ای مات و مبهوت همونجور وایستاده به من خیره شد بعد رفت نشست.
    یه رفیق صمیمی داشتم شهاب،اون تقریبا از اول در جریان حس من بود. مدام میگفت برو جلو بگو و من هربار یک بهونه ای میوردم.
    دیگه الهام خواب شبامو دزدیده بود، تو اینستاش فقط یک عکس ساده تو پارک تنیس داشت که من اونو رو صفحه گوشیم،کامپیوترم و...داشتم.
    یک روز وقتی رفتیم سره کلاس وایت بردمون به شکلی عجیب کاملا خط خطی بود،استاد بلند شد درس بده و شروع کرد به پاک کردن تخته که از لا به لای اون خط ها یک جمله پدیدار شد:
    خانم فرخنده آقای شفیق یک ساله با تمام وجود عاشق شماست...
    من تو خلصه،بچه ها پچ پچ و خنده، شهاب با یک نگاه برادرانه و لبخندی بر لب و الهام...الهام سر پایین و اشک...
    بلند شد و کلاسو ترک کرد...
    نفهمیدم کلاس کی تموم شد فقط صداهای شهاب یادمه،بابک..بابک به خدا واسه خودت بود داداشم. تا یک هفته الهام دانشگاه نیومد.بدترین روزای زندگیم.
    همه تجربه دارن،بعضی روزا از ذهن آدم پاک نمیشه مثل سیزدهم بهمن 92.
    یک پیام از شماره ناشناس.
    واقعیت داره آقای شفیق؟
    چی؟این کیه،سریع سیوش کردم رفتم واتس اپ.اره الهام بود.
    با دستهای لرزان،بله
    سریع اس ام اس بعدی: ای وای ببخشید سلام خوبین؟خانواده خوبن؟ نبودین نگران شدم.
    جواب آیکون خنده و اینکه راست میگی عاشقی پسر.فردا کافی شاپ دانشجو باش.
    صحبت و صحبت
    قرار و قرار
    طولی نکشید که کل دانشگاه فهمیدن ما با همیم. حراستم که نگم براتون.
    بعد از یک ماه ، بوسه و لب بازی به رابطمون اضافه شد.البته خدایی اصلا مسئله سکس واسم اولویت نبود.
    تا اینکه تولد شهاب بعد از کلی مشروب خوردن رفتیم تو اتاق
    الهام تو یک لباس ماکسی مشکی مثل ماه می درخشید.لب بازیمون اینبار بوی شهوت میداد؛ادامه دادم و با لبام گردنشو نوازش میکردم،و آروم درازش کردم رو تخت،چشاشو بسته بود و یجورایی با سکوتش تا اونجا مخالفتی با شرایط پیش امده نداشت، شروع کردم مالوندن سینش از روی لباس و بعد از دو دقیقه دستمو از بالا لباسش بردن داخل و مالوندن رو ادامه دادم تا اینکه بقلش کردم و از پشت زیپ لباسشو باز کردم؛ و تا کمر دادم پایین،چشماشو باز نمیکرد، اروم شروع کردم به خوردن سینش، سینه های گندمی و خوش فرم، کم کم از پایین لباسشو دادم بالا و بعد از نوازش رون های نسبتا پرش،همه شهامتمو جمع کر
    دم و کسشو از روی شرت گیپورش مالیدم، وقتی خواستم دربیارمش با صدایی لرزون بهش گفتم اجازه هست
    به زور میشد تشخیص داد که با حرکت سر تایید کرد.شرتشو درآوردم و با فیلم سوپرایی که دیده بودم شروع کردم با زبون بازی کردن با چوچولش و تا لرزش بدنش ادامه دادم.
    شلوار و شورتمو درآوردم، به خاطر مستی زیادم یه سری از جزئیات یادم نیست ولی آروم کیرمو گذاشتم لبه کسش و آروم فشار آوردم یهو پرید و گریه اش گرفت تا خونو دیدم فهمیدم چیکار کردم ولی فقط یادمه صبح تو بقلش با زنگ باباش از خواب پریدم...
    بعد از مدتی تونستم از لحاظ روحی برش گردونم چون واقعا داغون شده بود، حتی دکترم رفتیم، نتیجش این بود که حلقوی بود و اون خون واسه این بود که به دیواره رحم آسیب زده بودم.
    بعد از مدتی دوباره سکس رو تجربه کردیم و دیگه مصمم که ما اولین و آخرین عشق همیم و تا آخرش مال همیم.
    ولی همیشه سکه دو رو داره.
    یک روز وقتی با ماشین بابام رفتم سر کوچشون تا بریم دانشگاه هرچی زنگ زدم جواب نداد.خودم رفتم،با خودم گفتم شاید گوشیشو خونه جاگذاشته و خودش رفته،اما دانشگام نبود.
    یک روز،دو روز،سه روز آخه تا کی صبر کنم،تو این مدت گوشیش خاموش و کوچکترین خبری کسی ازش نداشت.
    رفتم دره خونشون تازه فهمیدم از اونجا رفتن. چشم به هم زدم دو سال رفت و من فارق التحصیل شدم.
    دو سال اشک و خون...دو سال افسردگی
    پنج نمره افت معدل. شهاب فقط میتونست شاهد سوختن من باشه.
    جدایی از الهام برام بیست کیلو لاغر شدن و چند تاره موی سفید هدیه کرده بود.واقعا عشق یعنی نرسیدن...
    اصرار خانواده به ازدواج من فقط جواب منفی داشت اما بعد از اولین سکته بابام گفتم هرکی بگید من قبول میکنم. چشم به هم زدم آبان 94 سر سفره عقد بودم با دختر همکار بابام.
    سودابه همه چی تموم بود، اخلاق،قیافه
    اندام،نجابت،آشپزی و منم سعیمو کردم همسر خوبی باشم.
    یه خونه رهن کردیم تو اشتراکی و بعد از دوسال کارآموزی در نهایت شهریور 96 با کلی قرض دفتر وکالتمو زدم. همون سال پسرم رادین به دنیا امد زندگیم قسمت جدیدی از خودش رو کرد.
    اما من بیکار نبودم و ازتمام روابطم استفاده کردم تا رد الهام رو بزنم ولی بی فایده بود. خاطراتمون عین روز اول دست نخورده تو ذهنم جا خوش کرده بودن.
    زندگی ساده و شیرینم در کنار فکر و خیال الهام پیچیده شده بود.
    بعد از تعطیلات نوروز 98 تو دفتر بودم که آقایی خوشتیپ و قدبلند برای ارائه پرونده طلاق امد دفترم.
    پرونده رو تشکیل دادم که ناگهان چشمم به مشخصات زوجه افتاد...
    الهام فرخنده


    ادامه دارد...


    نوشته:Nemesis

  • 15

  • 1




  • نظرات:
    •   nima58teh
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • روان و خوب و بدون غلط املایی ، لایک


    •   Aida_moongirl98
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • کرج دوست داشتنی من باعث میشه تا منتظر ادامش باشم و لایک کنم...دروغ گفتم:)قلمت هم خوب بود اونم تاثیر داره:)


    •   حسام_آنالیست
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • جالب بود ادامه بده


    •   Weed-m@n
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • لایک ششم مهمون من اما ناموسا سعی کن بهترش کنی ادامشو . موضوع داستانت جالبه اما خیلی زود دوباره الهامو برگردونی ب خط داستانیت .


    •   girl+angel
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • ادامشو بنویس.ممنون از داستان خوبت.نکته خوبش اینجا بود که کشش ندادی،مطلبو سریع رسوندی.ایول


    •   shiraz-m-m
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • داستان خوبی از شما خواندم جناب،قلم خوبی دارین هم نوع نگارش خوب بود هم فضاسازی فقط دیالوگ های چشمگیری
      نداشت که امیدوارم در ادامه داستان و با بازگشت الهام به قصه اینم مرتفع بشه،لایک دوازدهم تقدیم شما


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو