داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

عشق یک دانشگاهی (۲)

1399/06/29

...قسمت قبل

ر هستم 24 ساله با مستعار یوسف داستان مینویسم. ادامه ی پخش اول رو در اینجا براتون تعریف میکنم.

وقتی با دختری که الان به عنوان همسرم تلقی میکردم سکس کردم حس مسئولیت بزرگی رو شونه هام حس کردم. اینکه اون قراره یک عمر پیش من باشه بهم محبت کنه و منم مثل کوه حمایتش کنم. صبح روز بعد پا شدیم رفتیم دانشگاه هم اون کلاس داشت هم من ساعت 8 صبح.
کارمون در دانشگاه شده بود همیشه بین و بعد هر کلاس پیش هم نشستن و در مورد زندگی آینده فکر کردن و حرف زدن. س خجالتی و همیشه سر به زیر بود البته من این تیپی دوست داشتم و تا خودم یخش رو آب نمیکردم شروع به حرف و فعالیت نمیکرد. همه جا باهم بودیم طوری که دوستای همکلاسی اون مارو دوتا موجود جدا نشدنی میدونستند و در موردمون خیلی حرف میزدن. پردیس دوست صمیمی س بود و من قبل آشنا شدن با س خیلی دلم میخواست بتونم باهاش حرف بزنم. این خواسته ی من بی دلیل نبود چون پردیس واقعا منو جذب خودش کرده بود و البته نمیخوام بگم من پسر بدی بودم چون این خود پردیس بود که هر وقت از جلوش رد میشدم مثل گاو منو نگاه میکرد. خب منم فکر میکردم حتما بهم حسی داره که اینطور نگاه میکنه. وقتی با س وارد رابطه عاطفی شدم فکر پردیس رو گذاشتم کنار چون در هر صورت نمیخواستم خائن جلوه کنم. س رو خیلی دوست داشتم و چیزی نمیتونست محبتش رو از دلم پاک کنه.
درست بود که س خودش برای رابطه با من پا پیش گذاشته بود اما من واقعا وابستش شده بودم. خودمو به هر نحوی از صحبت یا حتی سلام با بقیه ی دخترها دور میکردم و صبح تا شب فکر س بودم. گاه گاه خونه ی عموش خالی میشد و میرفتیم اونجا. سکس آخرین کاری بود که میکردیم و من بیشتر ترجیح میدادم خنده هاشو ببینم تا ناله هاشو.
البته موقع سکس هم حرکات جالبی یاد گرفته بودیم که البته واسه اون موقع ما تازه و چون خودتون استاد هستید دیگه گفتن نداره. تقریبا 30 دقیقه ای خالص میتونستم به سکس ادامه بدم تا خیس بشم اما س زود ارضا نمیشد. در کل دو یا سه بار بیشتر تا اون وقت آبش رو ندیده بودم.
کم کم وابستگی شدید من و تمام عشقی که بهش داشتم برام به کابوس تبدیل شد. س و همکلاسی هاش به من یوسف میگفتن و اعتقاد داشتن زیبا هستم اما خودم وقتی جلوی آینه می ایستادم فکر میکردم زشت هستم. به مرور خواب هاو کابوس هایی از جدایی س از من و ازدواجش با کسانی دیگه میدیدم. در خواب شدیدا مورد عذاب بودم و وقتی پا میشدم و میدیدم خواب بوده خدا رو شکر میکردم. من همیشه نمازمو اول وقت میخوندم و همیشه دعا میکردم خدا س رو برای من نگه داره. کم کم از وابستگی و افکار منفی شدید داشتم دیوونه میشدم.
هر بار که میرفتیم خونه ی عموش به چند پوزیشن مختلف باهم سکس میکردیم و من وقتی آلتمو میکردم تا انتها داخلش بلند بهش میگفتم که تو فقط مال منی. خیلی خیلی سکس باهاش منو امیدوار میکرد که همیشه مال منه. حتی برای اینکه بتونم خودم ارضاش کنم قرص میخوردم که آبم زود نیاد. شب ها محکم بغلش میکردم و میذاشتم تمام کنجکاوی های دخترونشو با من انجام بده. مثلا یه بار خواست آلتم تا صبح داخل واژنس باشه و در همون حالت روم خوابید حالا درسته که وقتی آلتم خسته شد اومد بیرون ولی س چنین عاشقانه هایی رو دوست داشت.
توی داشنگاه کم کم هم اون با همکلاسی های من سلام علیک پیدا کرد هم من با همکلاسی هاش. ای کاش هیچوقت این سلام علیک رخ نمیداد.
دوستم سامان از خرخون های کلاس بود که در روابطش با دخترها خیلی آزاد بود و هر حرفی رو جلوی دخترای آشنا میزد. ناگفته نمونه که دخترا هم به خاطر درس خون بودن و اوپن بودنش دوستش داشتن.
مدتی گذشت دیدم س ناراحته حدس زدم دوباره از فلسفه های متناقض درونش داره رنج میبره. خواستم آرومش کنم اما دیدم زد زیر گریه و گفت داره خیلی عذاب میکشه. ازش پرسیدم چرا عزیزدلم اما جوابی نمیداد. حدس میزدم طوری که خانواده ی مذهبیش میخواستن باشه با جوری که خودش میخواست باشه در تضاد کامل بود. خیلی صاف و ساده پای درد دلش مینشستم و اشک هاشو پاک میکردم و میبوسیدمش.
اما سامان. سامان که ناراحت بودنِ س رو چندین بار دیده بود بهم گفت اگر بخوام میتونه ب س کمک کنه تا روحیه و شخصیتشو به دست بیاره. سامان پسر پر اطلاعاتی بود و از روانشناسب و فلسفه و ادبیات درک بالایی داشت.
به س گفتم میخوای با سامان صحبت کنی بالاخره اون بیشتر از من حالیشه میتونه کمکت کنه از سردرگمی در بیای.
گذاشتمشون در سرسرای دانشکده و خودم رفتم با همکلاسی هام پیاده روی کنم تا کلاس بعد شروع میشد.
اون شب با س رفتیم دوباره خونه عموش و یه سکس تقریبا طولانی به لطف قرص هام کردیم خیلی خیلی دیر آبم اومد و تقریبا هردومون بعدش زودی خوابمون برد. نصفه شب که بیدار شدم دیدم گوشی س روشنه رفتم نگاه انداختم دیدم سامان براش پیام فرستاده. البته چیز خاصی نبود اسم چند تا کتاب بود که س باید میخوند مربوط به روانشناسی. خوابیدم و صبح رفتیم دانشگاه دوباره س بهم گفت باید با سامان صحبت کنه منم تنهاشون گذاشتم و رفتم.
توی راه پردیس رو دیدم که طبق معمول مثل گاو نگاهشو به من دوخت اما اینبار خیلی نگران شدم چون عصبی و اخمو به نظر میرسید. پیش خودم گفتم کاش میتونستم منم با تو حرف بزنم. سرمو پایین انداختم و رفتم. شب توی خوابگاه دانشگاه خواب بودم که دوباره خواب جدایی س از خودمو دیدم. وحشت زده بیدار شدم و س پیام دادم. بهم گفت نگران نباشم اون پیشم می مونه. دیگه خوابم نبرد تصمیم گرفتم توی تلگرام یه چرخی بزنم که دیدم سامان و س هردوشون آنلاین هستن. به س پیام دادم داری با کی صحبت میکنی اونم گفت با پردیس. شک کرده بودم پس به سامان به طور غیرمستقیم رسوندم آیا داره با س چت میکنه؟سامان هم چند تا پیام برام فروارد کرد از س که به سامان میگفت شدیدا به کمکش نیاز داره و التماسش میکرد بیشتر باهاش حرف بزنه.
هرچقدر سعی کردم دل پاک باشم اما اینکه س داشت از کسی غیر من کمک میخواست دردناک بود. از اون شب به بعد کارم شده بود پشیمونی از پاره کردن پرده ی س و اینکه ای کاش مثل یه پسر منطقی ردش میکردم و از اول بهش محل نمیذاشتم. سامان دوست وفادار من بود و از ابتدا قرار گذاشتیم در راه خوب کردن حال س تمام احوال و اخبار اونو به من گزارش بده. من بی نهایت س رو دوست داشتم اما اینکه کسی رو زیادی بخوای و نتونی کاری براش بکنی آزار دهندس.
سامان 3 روز بعد بهم زنگ زد و گفت ر من واقعا نمیدونم چیکار کنم موقعیت بدی پیش اومده. پرسیدم ازش و اونم گفت س ازم خواسته باهاش برم خونه ی عموش. سامان میخواست بدونه ایا س بدون هماهنگی با من این درخواستو کرده یا نه. من کلی تعجب کردم اما به خواست س احترام گذاشتم و بدون اینکه بروز بدم میدونم به سامان گفتم برو شب پیشش.
اونجا نبودم که بدونم شب بینشون چی گذشت اما سامان به من گفت که دیگه نمیخواد با س تنها باشه. هرچی پرسیدم دلیلشو نگفت و من مجبور شدم خودم حدس هایی بزنم. هربار از سر نماز دعا میکردم حال س خوب بشه و همیشه مال من باشه و به خدا توکل کرده بودم.
4 روز بعد سامان دوباره زنگم زد و گفت س ازش خواسته بره خونه عموش. سامان بهم گفت ر من واقعا نمیتونم برم حس خوبی ندارم اخه تو دوست و همکلاسی منی. اینو که گفت کم کم شکم داشت به یقین تبدیل میشد. به سامان گفتم کاری که میگم بکن برو خونه عموش و هر کاری ازت خواست انجام بده. شب ساعت 8 من هم رسیدم در مجتمع مسکونی عموی س و چون با چادر وارد شدم نگهبان نه نگاهی کرد نه پرس و جویی. به سامان پیام دادم که وقتی س حواسش نیست لای در آپارتمانو باز بذاره تا بتونم برم داخل. سامان پیامم داد که بیام سریعتر داخل. وقتی رفتم چیز واقعا حال به هم زنی دیدم.
س با یک لباس آبی آسمونی کوتاه و تنگ و کفش های روباز در حالیکه شیار سینه هاش و ران هاش کاملا معلوم بود لم داده بود به سامان و وقتی من وارد شدم از ترس و استرس شروع به لرزیدن کرد. حالا فهمیدم چرا سامان دیگه نمیخواست بیاد اونجا. اون پسر اوپن و بازی بود اما دوست نداشت به من که دوستشم خیانت کنه. با دیدن این صحنه لالمونی گرفتم و تا ساعت ها نتونستم حرف بزنم. سامان خواست از اونجا بره اما خواستم بمونه و گفتم اگر من از روی عصبانیت خواستم بلایی سر س بیارم تو باش که جلومو بگیری. اینجای داستان کمی خشن میشه چون س رو از پشت محکم هل دادم داخل اتاق و وقتی افتاد روی تخت لباسشو پاره کردم و کفش های مجلسی که پاش بود رو بیرون آوردم و محکم رو گلوش فشارشون دادم. ازش بدم میومد. خیلی بدم میومد. دوست داشتم سرشو ببرم و بعد خودکشی کنم. این همه کابوس این همه نگرانی این همه کمک فقط و فقط برای یه دختری که چشم منو دور ببینه دوستمو تور میکنه!
خوابوندمش روی تخت و کیرمو بدون مقدمه تا ته کردم داخلش و همینطور که میکردمش مدام گریه میکرد و میخواست امشبو فراموش کنم و بهم قول میداد جبران کنه و دیگه ناراحتم نکنه. اما من تصمیمو گرفته بودم. دیگه اونو نمیخواستم. 15 دقیقه مدام میکردمش تا اینکه آبم اومد و تمام آبم رو توی کصش خالی کردم. بعدشم بهش گفتم دیگه منو نمیبینی و با سامان رفتیم بیرون. شماره ی س رو بلاک کردم پس هرچی زنگ میزد یا میام میداد من متوجه نمیشدم. به سامان هم گفتم جوابشو نده. حس انتقام درونم داشت شعله میکشید. زدم به سیم آخر و رفتم یک راست سراغ پردیس. خیلی واضح کشوندمش یه کنار که تنها باشیم و با اخم ازش پرسیدم چیه واقعا چته انقدر به من نگاه میکنی؟اگه مشکلی با من داری خب بگو.
دیدم از رفتارم ترسیده بود و با لحن مظلومی گفت برای نگاه کردنت دلیل زیادی داشتم تا قبل اینکه با س وارد رابطه بشی. اما بعد از شروع رابطتت با س دیگه دلیلی نداشتم اما بازم نگاهت میکردم.
بهش گفتم دلیلت چی بود. چرا نگاهم میکردی ؟ گفت خیلی وقته با س دوستیشو کات کرده و دلیلش فقط من بودم. پرسیدم نمیخوای بگی که منو دوس داشتی؟ سرشو انداخت پایین و با حسرت گفت آه انگار قسمت اینطور بوده که مال س باشی نه مال منی که برات میمردم.

ادامه ی داستان رو در بخش بعدی با همین عنوان در سایت منتشر میکنم.
لطفا کامنت نامودبانه نذارید دوستان بهتره به جای هموطن هاتون به اعرابی که بهتون حکومت میکنند فحش بدید.

ادامه...

نوشته: یوسف


👍 6
👎 2
5100 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

917953
2020-09-19 00:21:16 +0430 +0430

ر هستی یعنی میرینی!
من هم 30 دقیقه ای خاص میتونم بکنمت!
پ.ن:تو از اونایی که آبتو تو کص ننت خالی میکنی!

0 ❤️

917969
2020-09-19 00:35:09 +0430 +0430

چی واسه خودت سسشعر تف دادی ، بابا یک چیزی بنویسین جذابیت سکسی داشته باشه ، اقلا شیر ادم رگ کنه

0 ❤️

917973
2020-09-19 00:37:34 +0430 +0430

یوسف؟ تو از اونایی که بوتیفارهای بسیج دانشجویی احساسات سربازی رو نرفته برات زنده کردن!! 😁

1 ❤️

918016
2020-09-19 01:59:45 +0430 +0430

نماز ودعا و زنا و بیغیرتی و باد خیانت به دوس دخترت !
من امشب با اینهمه تناقضات کلافه شدم . عاغا یا یه مذهب جدید بیارین یا اعصابمونو آسفالت نکنین .
ادمین جان شعبه مذهبی شهوانی رو در دستور کار قرار بده . دیگه واجب شد
تو هم دیگه ننویس

2 ❤️

918073
2020-09-19 08:15:58 +0430 +0430

قشنگ بود

0 ❤️

918122
2020-09-19 13:03:42 +0430 +0430

عالی
ادامه بده
یه داستان هم بعدش بنویس که چطوری مادر حشفه رو گاییدی که اینجور زیر همه داستان ها عقده هاش رو خالی می‌کنه

2 ❤️

918225
2020-09-19 23:22:14 +0430 +0430

خوب بود…ادامه شو زودتر بنویس…لایک

0 ❤️

918226
2020-09-19 23:27:41 +0430 +0430

واقعا قشنگه

0 ❤️







Top Bottom