عشق، با تو ٱم کولیِ هرجایی... (۱)

    سلام ، داستان قبلی با اسم (خوش کردم به دیدارت دلم را) با وجود انتقاد های خوب و سازنده ای همراه داشت و بخاطر تمامشون ممنونم ، نظرات مثبتی هم داشت و اصرار بعضی دوستان به ادامه دادنش ، منو راغب کرد که ادامه بدم


    این داستان ، پارت دوم داستان قبل و به عبارتی ادامه ای بر پایان اونه . امیدوارم خوشتون بیاد


    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


    چشمام رو باز کردم
    سرم رو به زحمت کمی چرخوندم ولی جز رنگ سفید ، چیزی نمیدیدم.
    پلک هامو چندین بار به هم فشار دادم ،کمی که گذشت تصویر مبهم جلوم واضح و شفاف شد و تازه فهمیدم که کجام !


    بیمارستان؟!
    چی شده؟! چرا من اینجام!!


    هر چی بیشتر فکر میکردم کمتر به جواب رسیدم و نتیجه تمام فکرها ، سر درد بود.
    ناخودآگاه خواستم با دستم شقیقم رو فشار بدم تا شاید سردردم کمی بهتر بشه ، اما درد شدید کتف و شونه ام مانع حرکت دستم شد .


    سعی کردم سرم رو کمی بلند کنم و اطراف رو بهتر ببینم اما با دیدن وضعیتی که داشتم ، از شدت تعجب خندم گرفت .
    هردوی پاهام و دوتا دستام رو تا نوک انگشت ، گچ گرفته بودن و به گردنم آتل وصل بود!


    تازه داشت یادم میومد که چرا اینجام و چطور موقع برداشتن گوشیم تصادف کردم ...


    چی؟! گوشی؟!


    +پرستاااااررررر .... دکتررررر ...
    صدام بلند بود و فریاد زدم
    کمتر از چند ثانیه پرستار با عجله وارد اتاق شد و من بدون دادن فرصت عکس العملی از سمتش ، سوالم رو پرسیدم...



    • گوشیم کو؟! گوشیم کجاست؟!


    پرستار با نفس نفس زیاد که حتما بخاطر دویدن سمت اتاق بود ،شروع به حرف زدن کرد ...
    گوشی چی؟! خوبی شما؟! درد داری ؟؟ چیزی شده ؟!
    + نه درد ندارم ، گوشیم کجاست؟! تلفن همراهم رو بده بهم.
    با بقیه ی چیزای دیگه ای که همراهتون بود کنار تخت گذاش ...
    نذاشتم حرفش رو ادامه بده
    +گوشیم رو بیاااار
    انقدر صدام بلند بود که بنده خدا از ترس حرفش رو تموم نکرده ، سریع کنار وسایلم رفت و تلفنم رو درآورد.
    نگاه سر سری بهش کردم ، به نظر سالم بود و شکستگی نداشت ، اما کاری که باهاش داشتم مهم تر بود.
    + خانم لطف کن روشنش کن و با آخرین شماره ای که گرفتم تماس بگیر ، پسورد نداره .


    تماس گرفت ، هندزفری رو بهش وصل کرد و روی گوشام گذاشت.
    پشتی تخت رو از حالت خوابیده درآورد ، یکم بهش ارتفاع داد طوری که میتونستم اتاق رو بدون خم کردن گردنم ببینم.


    صدای آهنگ پیشوازی که به گوشم رسید


    (( میدونی حال من بده،فکر تو ب سرم زده باز بی هوا / هوای قلب من پسه همه میگن شدی مثه دیوونه ها...
    واست مهم نی دلخورم که بی تو غصه میخورم هر ثانیه... ))


    و صدایی که این عذاب رو بدتر کرد....
    - الو؟! سلام آرِسِ من ...


    عصبانیتی که ظرف چند ثانیه وجودم رو گرفت ، بی اراده سیل شد و از زبونم جاری شد
    +من گذاشتم و رفتم؟!
    من برام مهم نیست غصه میخوری؟!
    یا برای کسی دیگه پیشواز گذاشتی لعنتی....


    اما بجای مقابله به مثل ، با آرامش و خونسردی زهرا روبرو شدم....
    - کاش میذاشتم مصراع بعدیش هم گوش میدادی بعد برمیداشتم ، دقیقا همونجایی که میگه ؛ بازم با من قدم بزن حتی اگه حرفای من تکراریه....



    • تو ول کردی ، تو نبودی ، تو نذاشتی ...


    صدام بلند و بلندتر میشد و تقریبا داشتم سرش داد میزدم ، که از در وارد اتاق شد ....


    گوشی رو کنار صورتش گرفته بود ، چشماش پر از اشک بود و لبخند روی لباش.
    بدنش رو به چهارچوب در تکیه داد و بهم خیره شد ...
    تمام حرف هایی که این چند ماه ، با خشم و ناراحتی و گاهی اوقات گریه آماده کرده بودم ، با دیدن چشمای اشک آلودش از ذهنم پر کشید ....


    تماس قطع کرد و تلفنش رو داخل جیب مانتوش گذاشت.


    پرستاری که تمام مدت داخل اتاق بود ،غر غر کنان به طرف در رفت و زیر لبش جمله ی : (( گفتم لیاقت نداره این یک هفته ، هر روز اومدی و بهش سر زدی )) رو به زهرا گفت و از کنارش رد شد و از اتاق بیرون رفت.
    حالا ، من بودم و اتاق بیمارستان و کسی که باعث تمام مشکلاتم بود...


    زهرا با چشم هایی که پای اونها گود افتاده بود غم ازش سرازیر بود ، سعی کرد صحبت کنه....
    - بهت که گفتم داستان چی بوده ، چرا اینجور باهام برخورد میکنی آرِس؟!



    • داستان این بود که تو رفتی ، چند ماه نبودی ، بعدش هم یه شب اتفاقی تماس گرفتم و گوشیت روشن بود که قبل از جواب دادنت ، این بلا سرم اومد...


    سرش رو پایین انداخت با صدایی که به زور به گوشم میرسید ، زمزمه کرد...
    -چرا باورم نمیکنی؟! گفتم به خدا .....


    با چشم هایی سرشار از تعجب ، بهم خیره شد
    انگار متوجه حرفی که زدم شده بود !!
    هاج و واج نگاه میکرد و بعد از چند لحظه مکث ، به خودش اومد...
    - چی؟!
    نشنیدی که اون شب جواب دادم و چیا بهت گفتم؟؟؟؟


    از چیزی که گفت هیچ اطلاعی نداشتم . ترجیح دادم سکوت کنم ، شاید مساله ای وجود داشت و من در جریانش نبودم...


    کنارم نشست و کامل داستان مریضی قلبش ، عملی که باید انجام میداد و احتمال کم زنده موندنش برام گفت.
    از ترس مردن و اتفاقات بعدش....
    اینکه شاید من از فهمیدن این مساله خودکشی کنم.
    از اینکه ....


    نمیدونم چند دقیقه یا چند ساعت گذشت ، فقط با دقت گوش میدادم و به سفیدیِ دیوارِ روبروی تختم خیره شده بودم ...


    +که چی؟!


    صدای آروم و نرمی که به لطافت نسیم بود ، با یک جمله به عمق وجودم نفوذ کرد...
    - که اومدم التماس کنم که به زندگیم برگردی ....


    به زحمت مانع پر کشیدن روحم بخاطر خوشحالی وصف نشدی ، از بدنم شدم .
    اما یکبار برای همیشه ، باید این داستان رو یکسره کرد...
    +نه !


    تمام وجودم ، روح و قلبم ، به مغزم نهیب کشیدند
    خفه شو ، ساکت شو لعنتی....
    حالا که برگشته ، حالا که میخواد عذابت تموم بشه ، میخوای قبولش نکنی؟!
    خفه شووو....



    • آرِس بخدا غلط کردم .
      نمیدونستم انقدر عذاب میکشی ، با خودم گفتم دو هفته اذیت میشی و بعد فراموشم میکنی !!


    باز هم چشماش پر از اشک شد
    طبق عادتی که قبلا داشت ، دستم رو گرفت تا انگشتام رو نوازش کنه و کمی آرومم کنه ، اما بخاطر گچی که تمام دستم رو گرفته بود موفق نشد...


    -تقریبا یک هفته پشت در این اتاق ، منتظر بودم به هوش بیای .
    منتظر حرف زدن باهات بودم تا از دلت دربیارم،حالا ک دیدمت بجز اشک هیچ کاری ازم برنمیاد !!


    طرف راست صورتش رو روی گچ دستم گذاشت و با بغض شروع به زمزمه کرد ...


    (( جاانا ، دلم ربوده ای فریباانه ،به انتظار تو غریباانه/نشسته ام ببینم آن دو چشم مست و دلبراانه ...
    جاانا ، به غم نشانده ای دل ما راا ، بیا و دریاب منِ تنهاا را/که خسته ام از این زماانه ....))


    بغضش ترکید و صدای گریه ، سکوت اتاق رو شکست .
    -میدونم ، لیاقت خانوم کوچولوت بودن رو ندارم....لعنت به من ، لـعـنـت به من ...


    با وجودی جهنمی که تا مغز استخونم تجربه کرده بودم ، خاطرات بهشت رو دختری که کنارم گریه میکرد ، بهم داده بود .
    قبل از ورودش به زندگیم ، هیچ چیزی از خواستن یا عشق نمیدونستم .
    حداقل این رو بهش مدیون بودم....
    +زهرا؟! میشه گریه نکنی؟!


    بین صدای هق هق و اشک ریختنش....
    - بگو چکار کنم؟! آرامشم تویی و گریه ، تورو که ندارم ، پس باید با همین بسازم...


    سعی کردم جو رو عوض کنم
    + فعلا بگو چطور متوجه شدی من اینجا بستری شدم ، بعدا خدا بزرگه....


    کمی آروم شد و امیدوار ، از نگاهی که داشت میشد فهمید....
    مثل بچه ها ، خیسی صورتش رو با لبه ی مانتوش پاک کرد!
    - دو روز بعد از شبی که زنگ زدی خبری ازت نشد ، گوشیت رو هم جواب نمیدادی .
    رفتم شرکت سراغت ، گفتن خانوادت اطلاع دادن که تصادف کردی و بیمارستان بستری شدی ، مرخصی رد کنن برات و اخراجت نکنن .
    منم آدرس اینجا رو از شرکت گرفتم و اومدم .


    یه لبخند بانمک زد و ادامه داد؛
    - ببخش دیگه ، گفتی میبخشی!!


    چشمام از تعجب گشاد شد!! من کی گفتم .....


    -آرس الان بخشیدی؟! روی حرفت وایسا ببخش .
    مراام داشته باش طبق حرفی که زدی باید ببخشی ...


    از شیطنت و لحن کودکانه و بامزه ای که داشت خندم گرفت!
    + شیطون شدیا ! من کی گفتم به این زودی میبخشمت؟!


    برق رو توی چشماش دیدم!
    به روشنایی روز ، انعکاس خورشید رو بین رنگ دریای چشم هاش دیدم...




    • به این زودی....؟! یعنی میشه بعدا منو ببخشی؟!




    • زهرااااا ؟!




    • فدات بشه زهراااااا،جونم آقای مهربونم؟!
      +آخه ...




    خنده روی لباش خشک شد !!
    -آخه چی؟! آرِس هرکار بخوای انجام میدم ، هرچی بخوای قبوله . دیگه اما و اگر نیار . تو رو خدااا...


    دوسش داشتم
    حتی اگه یه خنجر رو تا آخر توی قبلم فرو میکرد ، حرفی نمیزدم چون قلبم مال خودش بود .
    دیدن خواهش و التماس کردنش تمام وجودم رو به درد میکشید .


    سرم رو به بالشتم تکیه دادم و اشک از چشمام شروع به جاری شدن کرد...


    انگار با دیدن اشک های من ، حس بدی پیدا کرد
    -قربون اشکات برم ، چشم اصلا من لال میشم و دیگه حرف نمیزنم . هروقت خوب شدی راجبش فکر کن.
    الان هم میرم گم میشم تا استراحت کنی.


    بلند شد و از کنارم ، به سمت در اتاق راه افتاد.
    با صدایی که به زور راه خودش رو از بین بغض گلوم باز میکرد ، آروم صداش کردم ؛
    + زهرا دلم برات تنگ شده ، خیلی دوستت دارم . میشه بهم فرصت بدی فکر کنم؟!
    دوستت دارم ، اما میترسم از دوباره رفتنت.
    حتی الان هم که داری میری ، میترسم که دیگه هیچوقت نبینمت !


    سمت من دوید و کنار تخت ایستاد ، خم شد و بغلم کرد .
    - آروم باش زندگیم ... راجبش حرف میزنیم بعدا ، تو فقط زود خوب شو باشه؟! بعد از مرخص شدنت میبینمت.


    بلند شد ، بدون اینکه به من نگاه کنه یا چیزی بگه از اتاق بیرون رفت .


    بعد از چند روز استراحت ، زمان مرخص شدنم از بیمارستان رسید.


    دوستم امیر با هماهنگی خانوادم ، تمام کارهای ترخیص و تسویه مالی رو انجام داد و منو به خونه خودش برد .


    از لحاظ ظاهری ، پسری خوش چهره و بلند قد اما لاغر اندام و موهای خرمایی تیره . متمایز ترین نکته ، رنگ عسلی چشم هاش بود که هر دختری رو به خودش جذب میکرد.
    از لحاظ اخلاقی ، مهربون ، فوق العاده شوخ طبع ، و بهترین ویژگیش از نظر من ، استقلال مالی و غرورش نسبت به این مساله بود .
    حتی برای اجاره خونه مجردیش ، از من که نزدیک ترین دوستش از اول دبیرستان محسوب میشدم ، در بدترین شرایط درخواست کمک مالی نکرد.


    وارد خونه ی امیر شدیم ، من رو روی راحتی روبروی TV گذاشت .
    دستش رو از زیر کتفم برداشت و آروم روی کاناپه لم دادم .


    دستاش رو روی کمرش گذاشت و بدنش رو صاف کرد . صدای تق تقِ غضروف های کمرش رو شنیدم که حتما بخاطر خستگی حمل کردن من از بیمارستان تا ماشین و از ماشین تا خونه بود.
    عرق شرم روی پیشونیم نشست.
    + داداش بخدا شرمندتم ، همیشه فقط زحمتم مال توعه .


    عصاهای من رو کنار کاناپه به دیوار تکیه داد و روبروم روی جلومبلی چوبی نشست ؛
    *نه بابا این چه حرفیه داداش گلم ، تا باشه از این تصادفا و دست و پا شکستنا ، مگه اینکه اینجوری بیای بهمون سر بزنی.


    +آره والا ، رفیق بی معرفتی داری . یعنی کیرم دهنت با این سلیقه ی دوست انتخاب کردنت ، آدم قحطی بود منو انتخاب کردی؟!


    خندش گرفت ، دستاش رو به لبه میز تکیه داد و کمی سمت من خم شد...
    *جووون ، بخورمش!!
    خدارو شکر انگار لاستیک ماشینه از روی مغزت هم رد شده . دفعه قبل که چند ماه پیش دیدمت ، با یه من عسل نمیشد خوردت ، حالا راست کردی شومبولت رو حواله میکنی؟!


    +شرمندتم داداش ، جبران میکنم .
    *نمیخواد جبران کنی ، فقط بگو ماجرا چی بود ، بعد هم دیگه حرفش رو نمیزنیم حله؟!


    از رابطه ی من و زهرا خبر داشت ، اما از جداییم چیزی نمیدونست . یعنی هیچکس نمیدونست .
    هرکسی که سعی کرده بود دلیل تغییر رفتارم رو بپرسه ، بدون دادن جواب به بدترین شکل از خودم روندم.


    سیر تا پیاز داستان رو براش تعریف کردم .
    از تصادفم و برگشتن زهرا و حرف هایی که توی بیمارستان رد و بدل شد ...
    تمام ماجرا رو با دقت گوش داد و گوش داد
    * الان بهتری؟!



    • مگه نمیبینی؟! عااالی . اصلا برنامه فردات چیه؟! بریم استخر ؟!


    *آخه چلاق با این وضعیتت فقط باید بری سونا ، اونجا هم مجبوری دمر بیوفتی ، منم که سگ حشر....


    سرش رو کمی کج کرد و به باسنم نگاه کرد و با خنده ادامه داد
    * اووووف ، بریم ، فردا چرا پاشو الان بریم.


    بعد از کمی حرف زدن و شوخی کردن های امیر ، چشمام سنگین شد ....
    + امیر داداش؟!
    *جون دلم؟!
    +خستم داداش ، خیلی خستم....


    بلند شد و از اتاق ، ملحفه سفید رنگی آورد و روی بدنم انداخت . طوری مرتبش کرد که تا گردنم کامل پوشیده بود . پنجره رو باز کرد و نسیم خنکی که بیرون از ساختمون جریان داشت وارد خونه شد.


    داشتم به راهی برای جبران محبتش فکر میکردم که ....
    .
    .
    .
    *پاشو دیگه میخوام فیلم ببینم ، چقدر میخوابی!!


    با تکون دادن های امیر و غرغر کردنش ، و صدای خنده دخترونه ای ، از خواب بیدار شدم.


    بخاطر خواب آلودگی ، هنوز چشمام تار میدید اما میشد تشخیص داد که یه دختر با لباس خونگی و بدون شال یا روسری ، روی مبل تک نفره ای که پشتش به دیوار دیگه ی اتاق بود ، نشسته .



    • سلام آبجی . داداش این کیه؟!


    امیر به زور جلوی خندیدنش رو گرفت
    * چه عجب ، گفتم شاید مردی ک بلند نمیشی . بعدش هم اینی که میگی ، زنته دیگه ، نکنه فراموشش کردی....؟!


    نوشته: Ares

  • 19

  • 3




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 6 روز،13 ساعت
      • 3

    • فکر کنم ارس شبکه سه استخدام شده هی تکراری پخش میکنه!!! (biggrin)


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 6 روز،13 ساعت
      • 5

    • ایول خوب شد که ادامشو نوشتی عین کیر مصنوعی رفته بود تو شیارای مغزم که ببینم تهش چی میشه انید پایانشو باز گذاشته بودی داش جر میخورد .


    •   امیر_آراد
    • 6 روز،13 ساعت
      • 0

    • این کوس شعرا چیه نوشتی (devil)


    •   jondeka
    • 6 روز،13 ساعت
      • 1

    • کیر ب کونتون یبارم بزارین من اول بشم


    •   jondeka
    • 6 روز،13 ساعت
      • 0

    • کیر ب کونتون یبارم بزارین من اول بشم


    •   Ares.1
    • 6 روز،13 ساعت
      • 7

    • نزدیک بود فحش بدم دیدم عه ، خودمم که!!
      چند تا غلط تایپی داشت ، از کلمه ی چشم هم یکم بیش از حد استفاده کردم
      البته دلیلش اینه که معتقدم چشم ها هیچوقت دروغ نمیگن ، اما خب بازم زیادی استفاده کردم


    •   Hotboy_345
    • 6 روز،12 ساعت
      • 1

    • کصشر ننویس


    •   lovely_grl
    • 6 روز،12 ساعت
      • 3

    • شروع داستانت مث منو یاد شروعا خودم میندازه ی شروع مبهم و مر کشش


    •   Niusha_sh
    • 6 روز،12 ساعت
      • 1

    • لایک 4
      نظرمم باشه فردا
      دارم غش میکنم آرس جان!!


    •   Shamim.20
    • 6 روز،12 ساعت
      • 1

    • نسبت به نوشته قبلي يكم گنگ تو بود
      انسجام منتي كامل نبود
      اميدوارم نوشته هاي بهتري ازت بخونيم
      موفق باشي


    •   ali80xx
    • 6 روز،11 ساعت
      • 1

    • خوشحالم که ادامشو نوشتی.ولی دهنت سروین چرا اینقد مارو تو کف میزاری.
      ولی درکل داستانت از اولش خیلی عالی بود


    •   hirssaa1
    • 6 روز،9 ساعت
      • 1

    • خوب و روان اما کم هیجان.
      لایک 10


    •   Artemisi
    • 6 روز،8 ساعت
      • 1

    • شبیه فیلم هندی بود ولی قلم خوبی داری


    •   Niusha_sh
    • 6 روز،5 ساعت
      • 4

    • خب آرس عزیز!!
      داستان خوب بود و من لایک دادم چون خودمو محدود به ژانر خاصی نمیکنم
      ولی این داستان برای کسی که عشقِ فیلم جنایی و رمان های اجتماعی یا بعضا ژانر دیگ داره کسل کنندس
      داستان یکنواخت و بدون فراز و نشیبه
      بدون هیجان
      ژانر دیگ رو باهاش ترکیب میکردی خالی از لطف نبود
      اما اگه حقیقت بود و داستان تراوشاتِ ذهنت نبود
      دیگ حرفی نمیمونه و فقط میتونستی توش پیازداغ بریزی و هم بزنی!!
      به امید پیشرفتت آرسِ عزیز!!
      بدون شک منتظر کار دیگه ای ازت هستم!!


    •   وب.گرد
    • 6 روز،3 ساعت
      • 2

    • خوب نبود...عالی بود!
      البته تا جایی که یادمه داستان قبلیت کشش بیشتری داشت.
      البته اخر داستانت منو مجاب کرد که بگم اگه ادامه داره حتما و هر چه زودتر بنویسش.


    •   Mehraaan@
    • 6 روز،2 ساعت
      • 3

    • آرس عزیز ایراد قبلی رو برطرف کردی و جزئیات و شاخ و برگهای اضافی رو حذف کردی.
      به نظرم خیلی بهتر از قبلیها بود. فقط یکنواخت و خطی بود که معمولا قسمتهای اول این ایراد رو دارن.
      لایک 12 (rose)


    •   Niusha_sh
    • 6 روز،1 ساعت
      • 2

    • من تازه فهمیدم @Mehraaan گشاد تر از منه، تازه کامنت داده، بازم من،تازه سرمم شلوغ بود،مهران تو ازین به بعد بگی پِخ من خندم میگیره ناموسا(لبخند مرموز)
      ببخشید آرِس دلم نیومد نگم


    •   Sina9_7
    • 6 روز،1 ساعت
      • 1

    • دیس لایک اونم بسیار مطمئن، داستان بشدت ضعیفی بود ضمنا فکر کنم یادتون رفته اینجا قراره داستان سکسی بنویسی ،این کستان ک نوشتی ب درد دختر 15 ساله ها میخوره ک نصف شبا بخونن ب یاد پسر 16 ساله همسایه ک دو ماهه ولشون کرده گریه کنن،ننویس دیگه ک ریدی ;)


    •   Ares.1
    • 6 روز،1 ساعت
      • 3

    • ممنون که نظر دادید
      حقیقتش نوسنده های آماتور مثل من همیشه قسمت اول رو به قول مهران خطی و یکنواخت مینویسن
      قسمت های بعد بهتر و جذاب تره


    •   mahboob66
    • 5 روز،23 ساعت
      • 1

    • اینایی که از داستانت تعریف می کنن رفیقاتن روشون نمیشه واقعیتو بگن .
      داستانت رونوشتی از کصشعر های فیلمای هندی بود .
      ادامه ش نده . انقد اه و ناله برای چیه ؟ (dash)


    •   Armanzp71
    • 5 روز،21 ساعت
      • 0

    • اصلا نخوندم فقط خواستم بگم ریدم تو اسم داستانت


    •   sepideh58
    • 5 روز،21 ساعت
      • 2

    • لایک 14
      پس اسمش رو این گذاشتی ؟:-) قطعا خیلی بهتره!
      نسبت به قسمت های قبل قطعا بهتر نوشتی و خوشحالم ک با تلاش داری هر بار بهتر میشی !
      خوشحال تر اینکه بخشیدی و حسرت قلبتو تا ابد نخوردی !
      لایک به داستانت و حس خوبش(rose)


    •   off_boy
    • 5 روز،19 ساعت
      • 1

    • حدود ده ساله تو سايت هستم نميدونم چند سالشو عضو نبودم ولي از همون اول باند بازي بود الانم هست.ما هم قديما ميكرديم پس الان جاش نيست خورده بگيرم ولي داستان برخلاف نقدها و كامنتات كه جالب و خوندني هست بشدت ضعيف بود و حس سكسي نداشت.شايد اگه جاي ديگه اي ميخوندم اين نظر رو نميدادم ولي واقعا جاش اينجا و تو اين سايت نيست.جدا از اينكه داستان هاي طولاني اينجا بشدت مخالف داره حتي اگه واقعي باشه.


    •   Ares.1
    • 5 روز،19 ساعت
      • 3

    • دوستانی که گفتن لایک ها از طرف دوستان و رفیق های منه ، تا حدودی درست گفتن و تا حدودی اشتباه چون دیدید که دوستانم هم نقد داشتن از من
      قسمت اول و دوم هیچ صحنه سکسی نداره ، این هم درست
      اما به هرحال ، این داستان دوم منه و نباید همین اول راه انتظار کاری مثل هملت از من داشت!
      شما قسمت های بعد و حتی داستان های بعدی که مینویسم رو مطالعه کنید ، متوجه سیر پیشرفت من میشید
      همونطور که این داستان ، نسبت به قبلی بهتر و کاملتر بود ، بعدی هم همین رابطه رو با این داستان خواهد داشت
      باز هم ممنون میشم که برای پیشرفت من از هیچ انتقادی حتی تند و زننده دریغ نکنید


    •   تخم هایش
    • 5 روز،17 ساعت
      • 0

    • با توجه به کامنتت زیر داستان باس بگم تخما هم هیچ وقت دروغ نمیگن:((((


    •   Master.shoja
    • 5 روز،5 ساعت
      • 1

    • خوب باید اذعان کنم که نگرفتم انتهای داستان رو.

      تم عاشقانه داستان کمی تو ذوق میزد ولی خوب بود،سعی کن برای بیشتر نشون دادن میزان داستان فاصله بین خط بندی ها رو زیاد نکنی این از ارزش داستان کم می‌کنه.

      البته این نظر منه...


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 5 روز،4 ساعت
      • 1

    • چقدر کودکانه بود


    •   ک+ک+ک
    • 4 روز،15 ساعت
      • 4

    • آرس دمت گرم همین که باکامنت واقعی داستان رو فرستادی خیلی خوبه من یه سری با اسم فیک داستان فرستادم،دروغم ننوشته بودم ولی شیوه نگارشم خیلی ایراد داشت انقده ملت فحشم دادن خودمم قاطی اونا شدم به خودم فحش میدادم


    •   royaei
    • 4 روز،12 ساعت
      • 1

    • موفق باشی


    •   Zhazha
    • 4 روز،11 ساعت
      • 3

    • چند روز نبودم، بابت تاخیر عذر خواهم. لایک نمودیم خدا جان.


    •   Baran.alone
    • 3 روز،2 ساعت
      • 1

    • لايك داري اقا ارس.درجواب دوستان ك توقع داستان سكسي دارن ،بايد روندداستان پیش بره تاسكسي بشه ديگه.بعدتصادف داستان چطوری بایدسکسی باشه ايا؟ :|


    •   Baran.alone
    • 3 روز،2 ساعت
      • 1

    • اقا ارس شمابنويس به ديگران توجه نكن هركس دوست نداره نخونه .لطفازودبه زود داستانتوبنويس گذاشتی ماروتوخماری داستانت.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو