عشق، شهوت، خیانت و جنون

    دو سال از دانشگاه میگذشت
    بعد کلی سختی تونسته بودم هم درسم رو خوب ادامه بدم هم به یه درامد ایده ال رسیده باشم
    یادمه با همه همکلاسیای چه دختر چه پسر حسابی رفیق شده بودم و به خاطر رفتار و شخصیتم همه یه احترام خاصی بهم میذاشتن اما این وسط با یکی بدجور مشکل داشتم
    اونم کسی نبود جز سارا
    یه دختر مغرور که به کسی محل نمیذاشت تو گروه تلگرامی بچه ها نبود به جز چنتا دختر هیشکی حتی شماره شم نداشت
    از لحاظ مالی فوق العاده بودن ماشین زیر پاش مگان اتومات بود
    برای من تیپش معمولی بود اما به این دلیل بود چون من فرق تیپ مارک و معمولی رو نمیدونسم
    نمیدونسم ساعت مچیش سه میلیون قیمتشه یا پالتو و مانتوش تقریبا به اندازه ی خرجی 6یا7 ماه من قیمت دارن
    اوایل دانشگاه وقتی اون مگان زیر پاش بود من فقط یکی دو دست لباس برا پوشیدن و اومدن به دانشگاه نداشتم
    تو نوجونی همه کسم رو از دست داده بودم و همه ی ارثیه ی که بم رسیده بود رو تو چنتا کار سرمایه گذاری کرده بودم
    بلاخره از یکیشون جواب گرفتم و اونقد توسعه ش دادم که منم تونسته بودم بعد چن سال یه 206بگیریم
    گوشی ایفون دستم باشه و برا خودم یه زندگی تقریبا خوب رو درست کنم
    اما سارا از بچگی همه چیز داشت
    حق داشت مغرور باشه
    نه از ثروت کم داشت نه از خوشکلی
    تقریبا قدش از اکثرا دخترای دانشگاه بلندتر بود و پسرا لقب شاسی بلند رو بش داده بودن اما کدومشون جرات داشت اینو جلو خودش بگه
    چشماش بی نظیر بود
    قدم زدنش نگاه کردنش صحبت کردنش با همه فرق داشت
    هیچ حرف الکی و بیخودی نمیزد و حرفای مفت رو با یه لبخند مصنوعی جواب میداد و اگه طرف سعی میکرد بیشتر لاس بزنه با یه خداحافظی تمومش میکرد و بی اعتنا رد میشد .
    دلم میخواست یه ایرادی ازش گیر می اوردم تا غرورشو خورد میکردم
    اما هیچ وقت به روش نمی اوردم یا کمتر کسی از دلم خبر داشت که چقد نسبت به سارا کینه ای شدم حتی وقتی همه پشت سرش بد میگفتن من فقط سکوت میکردم
    دخترا بهش حسودی میکردن چون از همشون سرتر بود و پسرا چون محلشون نمیذاشت شدیدا سوزش داشتن منم مث اونا بودم منتها تفاوتم این بود نفرتم رو بروز نمیدادم
    داستان دانشگاه و بچه ها همینطوری سپری میشد
    تا اینکه یه روز یه اتفاق غیره منتظره واسم افتاد
    وقتی داشتم میرفتم تا کاتالوگ کارای جدید رو به یکی از بهترین مشتریام نشون بدم سارا رو تو مغازه دیدم یه مغازه ی کیف و کفش فروشی زنونه
    کار کارگاه منم تولید کیف و کفش بود و این مغازه مشتری ثابت من بودش
    صاحب مغازه یه خانم 37ساله بود به اسم مریم
    که خیلی خیلی محترم خوش رفتار خوش حساب و خیلیم صمیمی بودن بامن.
    وانمود کردم که متوجه سارا نشدم و از فروشنده پرسیدم خانم توانا تشریف ندارن؟؟که گفتش طبقه ی بالاست و اتفاقا منتظر شماست
    پیش مریم رفتم داشتم نمونه کارا رو بش نشون میدادم که سارا هم اومد بالا
    به نشونه ی احترام از جام بلند شدم و بش سلام کردم
    انگار تازه متوجه اومدن من شده بود یه کم جا خورد و بعد جواب سلام گف خاله اینجا با همکلاسی من چرا خلوت کردی:؟و خندید
    تازه فهمیدم که مریم خاله ش میشه.
    مریم:واقعا؟؟؟ینی پارسا همکلاسی توه؟؟؟
    سارا:بله ایشون همکلاسیمه و بعد دو سال همکلاسی بودن من با فامیلی صداشون میزنم ولی مث اینکه برا خاله م از همکلاسیم نزدیکتره و پارسا صداش میزنه و خندید
    مریم:کووفت دیووونه حرف در نیار.
    پریدم وسط حرفشون و گفتم مریم کاش خواهر زاده ت یه درصد شبیه تو بود از بس که این گوشت تلخه من که همکلاسیشم به زور تحملش میکنم موندم شما ها چه جوری اینو تو خونه تحمل میکنن.
    از حالت چهره ی سارا میشد دید که شوکه شده از حرفم اما زبون تندش بی درنگ شروع به حرف زدن کرد و گف هر کسی ارزش نداره روی شیرین منو ببینه اقای نیکمنش
    جواب دادم اره حق با شماست خانم سهرابی و ادامه ندادم
    و به مریم گفتم کاتالوگ پیشش باشه و چن روز دیگه میام که هم سفارش بگیرم هم در مورد قیمت و تخفیفش باهاش حرف بزنم و ازش خداحافظی کردم وقتی خواستم برم بعد اینکه چن قدم دور شدم باز برگشتم و مریم گف چیزی رو جا گذاشتی پارسا که گفتم نه یادم رف از یه گوشت تلخ خداحافظی کنم سارا حرصش گرف و نگام کرد
    تا نگام کرد گفتم خداحافظ خانم سهرابی
    این دفه جوابی نداد و من ریز میخندیدم که مریم گف پارسا برو تا نکشتمت اونم میخندید البته به خاطر سارا زیاد به رو خودش نمی اورد.
    اما نکته ی عجیب اون روز وقتی بود که داشتم از مغازه بیرون میرفتم
    تصویر اخری که از سارا دیدم تو ذهنم حک شد
    و همش جلو چشام بود
    یه لحظه ته دلم لرزید یه لحظه حس کردم چقد این تصویر این چهره این حالت خواستنیه حتی صداش .
    انگار طلسم شده بودم و تسلیم سارا
    خودمو برا اولین بار جلوی یکی ضعیف دیدم
    همه چیز سارا برام قشنگ جلوه میداد
    حتی حرکت لباش وقتی که حرف میزد رو تو ذهنم تجسم میکردم
    نمیدونم چم شده بود و فقط به سارا فک میکردم
    یه انگیزه ی جدید پیدا کردم بودم از اون روز به بعد دیدنش واسم مث یه اجبار شده بود مث یه دارو برا یه بیمار صعب الاعلاج
    روز سوم بعد اون اتفاق وقتی تو دانشکده دیدمش برا اولین بار عینک رو صورتش بود به شکل باور نکردنی ناز شده بود
    از قصد ماشینمو کنار ماشین اون پارک کردم و منتظر موندم تا بیاد سوار ماشینش شه
    منم به بهونه ی رفتن پیش ماشین رفتم سمتش وقتی نزدیکش شدم بدون اینکه نگاش کنم بش گفتم گوشت تلخ عینک بت میاد یه کم شیرین تر نشونت میده پس بهتره عینک نزنی چون هر کسی لیاقت دیدن چهره ی شیرین با عینکت رو نداره و رفتم سوار ماشین شدم
    که اومد سمتم و گف اقای نیکمنش حدتو بدون مشکل شما پسرا اینه زود پسرخاله میشین از بس که بی جنبه این
    پس اگه میخوای بد نبینی تموم کن این شیرین زبونیاتو
    خندیدم و گفتم تهدید انگیزه ی منو برا عذاب دادن مخاطبم مضاعف میکنه
    بدکردی با خودت سارا .
    بدون اینکه منتظر جوابش باشم سوار شدم رفتم.
    بعد 6 ~7 روز رفتم تا نصف سفارشات رو تحویل مریم بدم بعد سلام و احوالپرسی بم گف پارسا در شان تو نمیبینم مث بچه کل کل کنی.سارا واسه همه ی ما عزیزه اذیتش کنی با خیلیا طرف میشی.
    پارسا:نه مث اینکه زبون تهدید تو فامیلی شما یه چیز ارثیه یکی دو روز پیشم که خواهر زادت تهدید کرد روزگارمو سیاه میکنه ولی اگه راسشو بخوای از تهدید تو یکی زیادی میترسم چون بعیده مشتری به خوبی تو گیر بیارم و خندیدم.
    مریم:مرض جدی میگم سارا سختی زیادی کشیده اونم تو یه سن کم مطمئنم خبر نداری تو 17سالگیش عقد پسرعموش میشه که ده سال ازش بزرگتره و اون شدیدا بهش دل میبنده اما ارش ینی پسر عموی سارا بعد 9ماه اختلاف سنی رو بهونه میکنه ازش جدا میشه و تو فاصله ی خیلی کم با یکی از همکاراش ازدواج میکنه.
    سارا حق داره اگه نسبت به مردا بی اعتماد و سنگ دل شه.
    پارسا:چطور میشه اخه؟؟پسرعموش چطور تونست همچین کاری کنه اون دو خونواده رو دشمن هم کرده
    یا خدااااا . ولی مریم باز خوبه تو دوران نامزدی از هم جدا شدن نه بعد چن سال
    نیمه پر لیوانو ببین.
    مریم:یه خنده ی ریز کرد و گف همه مث جنابعالی که ریز بین نیستن ضمنا اینم شماره ی سارا همین الان بش پیام میدی میگی اشتباه از من بود ببخشید.
    پارسا:و اگه قبول نکنم؟
    مریم:هیچی دو تا چک دستت دارم تا یه سال دیگه سگ دو میزنی تا نقدش کنی و دیگه هم هیچ سفارشی به تو نمیدم.
    پارسا:الان که فک میکنم میبینم اره اره راس میگی اشتباه از من بود مرسی مریم که اشتباهمو بم گوشزد کردی.
    مریم:افرررین پسر خودمی تو .
    به حرف مریم گوش کردم به سارا پیام دادم و ازش عذر خواستم. بدون اینکه سارا جوابی بده یا بگه چطور شماره ی من به دستت رسیده. انگاری داستان تموم شده بود و من با شماره ای که گیر اورده بودم فقط کارم شده بود دیدن پروفایلای سارا و چک کردن تایمای انلاین بودنش تا اینکه یه روز تو دانشکده بعد کلاس وقتی اکثرا پسرا تو محوطه ی دانشکده جمع شده بودیم و سارا از کنارمون رد شد علی گف چ کیفی میده این سارا رو گیر بیاری لنگاشو هوا کنی یه شب تا صب زیرت باشه لامصبو ببین چه قدی داری معلومه خیلیم تنگه نمیدونم چم شد که یهو کنترلم رو از دست دادم با کله کوبیدم تو صورت علی دستشو پیچ انداختمو و کله ی دومو زدم تو صورتش که پیشونیش ترک ور داشت و خون اومد بازم فرصت ندادم و با مشت محکم کوبیدم دهنش همه شوکه شده بودن از هم جدامون کردن و نزاشتن حراست بفهمه همه میگفتن تو چرا غیرتی شدی مگه خواهرته به تو چی اخه چرا اینجوری شدی پارسا ....بی اهمیت به اینکه کی چی میگه سوار شدم و بی هدف زدم بیرون از دانشکده گوشیم پشت سر هم زنگ میخورد اونم کسی نبود جز علی جواب ندادم تا اینکه اونم پیام تهدید امیزشو برام فرستاد انگار دیگه باید به این حجم از تهدید عادت میکردم بغل یه دکل نیگه داشتم یه سیگار یه چای اوردم و به کاری که کرده بودم فک میکردم خودمم نمیدونستم چرا دارم یه ادم دیگه میشم.
    فردا وقتی رسیدم دانشکده اولین کسی که منتظرم بود علی بود
    اومد پیشم بچه ها تا دیدن زودی همگی دورمون جمع شدن که درگیر نشیم
    علی اومد سمتم دستشو انداخت دور گردنم و گف به ناموسم قسم پارسا صد برار بدترشو سرت میارم.
    پارسا:سر چیزی قسم بخور که داشته باشی بعید میدونم تو بفهمی ناموس چیه!
    علی:ببین پارسا میگااامت الان نه ولی بدون دنبالتم بعدش زد رو شونم و رفت میدونست بخواد بیشتر از این ادامه بده خودش کم میاره چون تو حرف زدن هیچ وقت کم نمیاوردم.


    از کارم اصلا پشیمون نبودم بلکه هر چقد بش فک میکردم بیشتر دیوونه میشدم و باورم این بود که باید تا میتونستم میزدمش تو همین فکرا بودم که حسام گف پارسا کل دانشکده جریان دیروز رو شنیدن راسشو بخوای هر جا میرم بحث اتفاق دیروز توه و علیه
    پارسا:به تخمم میگی چیکار کنم کاریه که شده بذار بفهمنن فردین دارن تو دانشکده
    خندید و گف دهنتو سر یه دختر چرا رفیقتو زدی تازه تو که باهاش نیستی
    زدم رو شونه ی حسام و گفتم داداش علی رو یادته که دیروز چطور زدمش پس تو هم فکتو ببند تا مث علی کونت نذاشتم حسام زد زیر خنده و گف جاکش پس قضیه خیلی جدیه تو هم کسخل شدی نه نه ببخشید عاشق شدی
    حسام بهترین دوستم بود و خیلی با هم صمیمی بودیم اون روز مث کنه همه ی کاراشو ول کرد چسپید به من که برا خودم دردسر درست نکنم حتی شبم خونه ی من خوابید داشتیم تو خونه با حسام پی اس بازی میکردم که گوشیم زنگ خورد خواستم ج بدم که حسام گف بابا الان هر کی هس کسخله میزنگه قط نکن بازی رو رفتم گوشی ور دارم که حسابی هیجان زده شدم فقط صفحه ی گوشی رو نگاه میکردم که ببینم درست میبینم حسام گف کیه ج بده خب نکنه علی جاکشه بذار من جواب بدم ننه شو بگام گفتم نه بابا ساراست
    حسام:غلط کردم بخدا. نزن گوه خوردم و اینا رو میگفت میخندید.
    رفتم اتاق خواب که ج بدم و قشنگ باهاش حرف بزنم
    سارا:سلام خوبی نخوابیده بودین که ببخشد اگه بد موقع مزاحم شدم
    پارسا:سلام خانم سهرابی اختیار دارین چ مزاحمتی تازه سر شبه جانم بفرمایید.
    زنگ زده بود که بپرسه واقعا حقیقت داره که سر اون من با علی گلاویز شدم منم گفتم نمیدونم چرا تو اون لحظه کنترلم رو از دست دادم و نتونستم جلوی خودمو بگیرم بش گفتم نتونستم ببینم یکی به خواهرزاده ی مریم جسارت کنه البته اینو با شوخی بش گفتم سارا برام تعریف کرد که علی خیلی براش مزاحمت درست کرده بوده حتی وقتایی که اتفاقی یه جاهای دیگه دیدتش سعی کرده ازارش بده و بارها شماره خودش یا دوستاش رو انداختن براش یا ازم تشکر کرد وقتی اینا رو شنیدم تا سر حد جنون از علی نفرت پیدا کردم اما همه ی حرفامون به همونجا ختم نشد و نفهمیدم چطور گذشت که یه ساعت باهم حرف زدیم و این جرقه ای برا صمیمی شدن ما به هم بود بعد اون تماس هر روز بهم زنگ میزدیم به حدی که کل اتفاقای اون روز رو واسه هم گزارش میکردیم باهم بیرون میرفتیم یادمه یه بار بهم زنگ زد که پارسا چیکاره ای بش گفتم میخام برم بیرون یکی دوتا شلوار بخرم که گف سر چهارراه شهدا منتظرم میمونه که برم دنبالش باهم بریم از اینکه اینقد بام راحت بود و اینقد صمیمی شده بودیم کیف میکردم اما هر روز حس دوس داشتنشو ازش مخفی میکردم چون یه ترس بزرگ داشتم از اینکه قبول نکنه و دوستیمونم به خاطر همین خراب شه و من همه چی رو از دست میدادم یه بار میگفتم بسه بذار همه چیو بش بگم یه بار میگفتم خب فک کن که گفتی مگه تو چی داری به چی تو دلخوش کنه یا اگه خودش قبول کرد خونواده ش نخواستن چی نباید غرورت به هیچ عنوان بره زیر سوال پارسا هی اینا رو به خودم میگفتم و با خودم کلنجار میرفتم باید قبلش میفهمیدم که سارا چی اونم چنین حسی بم داره یا نه؟
    و یه اتفاق ساده این مساله رو واسم شفاف کرد
    یه روز به طور اتفاقی سیما رو دیدم یکی از دخترای همکلاسیم دوتامون برا تعمیر ماشین تو یه مکانیکی بودیم ماشین سیما زود درست شد و مال منو گف باید چن ساعت دیگه تحویل بگیرم و سیما منو تا خونه رسوند شبش اینو برا سارا تعریف کردم و بش گفتم که باهم یه کافه هم رفتیم که یه کم بگیم بخندیدم داستان کافه ساختگی بود میخاستم بفهمم واکنش سارا چیه که دیدم گوشی رو قط کرد بش زنگ زدم رد زد بیخیال شدم دیدم خودش بعد 10دیقه زنگ زد گف: شما خیلی خیلی غلط کردی با سیما بری کافه یا هر جای دیگه ای اصن چرا نیومدی با من بریم من خار دارم دیگه اصن رفتین کافه که چی بگین چرا باید تنها با یه دختر بری بگردی و هی پشت سر هم حرف میزد گفتم خب ازش خوشم اومده شاید بگیرمش دیدم دیوونه تر شد گف اون بدرد تو نمیخوره سیما اصن ادم نیس دختره ی لاشی بعد پریدم وسط حرفاش گفتم پس کیو بگیرم کی خوبه؟ اصن تو رو میگیرم کی بهتر از تو
    دیدم سکوت کرد چیزی نگفت
    من شروع کردم به خندیدن گفتم شوخی کردم نه کافه ای در کار بود و نه اینکه اینقد بدبخت شدم که بخوام تو رو بگیرم تو فقط بلدی مخ ادمو بخوری
    سارا هم خندش گرف و گف دیگه از این شوخیا نکن بش گفتم سارا اگه یه روزی واقعا ازت خوشم اومد چی؟
    و جز دوستی حس دیگه ای بت پیدا کنم چی با توجه به حسادتش نسبت به سیما یه کم امیدوار شده بودم اما جوابی که داد خیلی برام سنگین بود
    یه کم مکث کرد و گف خب ما که بدرد هم نمیخوریم گفتم چرا برام توضیح بده
    گف خب سطح تفکر ما از هم خیلی فاصله داره من یه دختریم که همیشه خودم تصمیم میگیرم کجا برم کی بیام چی بپوشم تو خود ساخته ای پارسا اما من از بچگی هر چی خواستم در اختیارم گذاشتن با شناختی که ازت دارم میدونم تو برام حد و حدود میذاری با غروری که تو داری میدونم که حرف تو همیشه میره رو کرسی حتی اگرم دوست داشته باشم عاشقتم باشم نمیتونم قبول کنم که زوجم بشی هر چند که دلم از عشق همیشه یکی مث تو رو خواسته
    راستش حرفاش بیشتر سر در گمم کرد اخرش نفهمیدم اگه واقعا بش پیشنهاد بدم جوابش چیه ولی یه چیز رو خوب فهمیدم اینکه اونم مث من سردرگمه .


    پارسا:سارا میدونم من برا تو و امثال تو کمم خب حق طبیعته میدونم تو یه همسر ایده ال میخوای با تفکر شبیه به اروپایی و قدرت مالی بالا حرفات بهم فهموند باید کجا باشم و خط قرمزم چیه
    مرسی شبخوش
    میخام یه کم استراحت کنم .
    بعدش گوشی رو قط کردم دیدیم هی داره پشت سر هم زنگ میزنه جواب ندادم بعد یه ساعت صدای ایفون اومد انتظار هر کسیو داشتم که جلو در باشه جز سارا باز جواب ندادم شروع کرد به سنگ پرت کردن سمت پنجره سریع رفتم در رو براش باز کردم
    پارسا:چته روانی این وقت شب اینجا اومدی چیکار خدا رو شکر خونه رو دربست اجاره کردم وگرنه صابخونه الان منم بیرون میکرد با تو
    سارا:حقته تا تو باشی جواب گوشیو بدی
    یه تعارف نکنی یه وقت
    پارسا:نه که من تعارف کنم تو هم میای داخل
    سارا:نیازی نیس تو بگی خودم میام
    بعدش اومد خونه
    دنبالش اومدم تا رسید خونه روسریشو گذاشت کنار مانتوشم در اورد
    گف با عجله اومده فقط رو تابش یه مانتو پوشیده و یه روسری سرش کرده
    بش گفتم ولا اونجوری که من میبینم یه شلوارم پات هس اونو یادت رف بگی
    گف مرض چشاتو درویش کن چیکار به پایین تنه داری تو حق نداری اونجا رو نگاه کنی.
    حرفای سارا و دیدنش تو اون وضعیت واقعا تحریکم کرده بود اما داشتم خودمو کنترل میکردم و خیلی عادی نشون میدادم
    پارسا:من تو خونم اجازه دارم هر جا رو که دلم بخواد دید بزنم ولی اخه تو چی داری که بخوام دیدت بزنم و خندیدم
    یهو سارا یه نیشگون محکم ازم گرف و گف خیلیم دلت بخواد
    سرمو چرخوندم سمت سارا تو چشاش خیره شدم دستمو بردم سمت کمرش
    محکم اوردمش تو بغلم یه لب تند ازش گرفتم که چند ثانیه طول کشید
    بعدش ولش کردم از رو مبل پاشدم پشتمو بهش کردم و گفتم دیدی که چقد دلم میخواد پس به نفعته از اینجا بری
    چون نمیتونم ضمانت بدم لب بعدی رو که بگیرم بتونم خودمو کنترل کنم
    پاشو برو سارا
    سارا:پارسا فقط تو نیستی که دلت میخواد فک میکنی سارا پس واسه چی اینجاس بره خودش با دستای خودش اومده تو چنگال گرگش
    همینطور که رو مبل نشسته بود برگشتم سمتش که ببینم چی داره میگه دیدم تابشو در اورده بلند شد اومد سمتم
    دستشو برد تو شلوارش و گف امشب این منو کشوند اینجا بعدش دستشو گذاشت رو کیرم از رو شلوار شروع کرد با ور رفتن باش و محکم ازم لب میگرفت
    تا دستمو دور کمرش حلقه کردم و مطمئن شد صفت بغلش کردم پاهاشو دور کمرم حلقه کرد
    اینقد محکم همو میک میزدم که انگار سالهاست تشنه ی هم بودیم
    یه کم به خودمون اومدیم اینبار ارومتر لب میگرفتیم و فضا رومانتیک تر شده بود
    سارا:نمیدونم بعد امشب روم بشه تو این چمشای قشنگت خیره شم یا نه
    ولی پارسا امشب من در اختیارتم منو از خودت سیرم کن
    پارسا:میدونی چقد منتظر این لحظه بودم سارا
    کاش میفهمدی چقد پارسا حریص طعم لبات بوده همشیه
    چقد بی تاب نزدیک شدن بهت بودم تا بتونم هر نفستو نفس بکشم
    با هر جمله ی عاشقونه لبامون میرفت رو لبای هم
    سینه هاش تو دستام بودن
    سارا به قدری داغ کرده بود که حتی با گرفتن ممه هاش صداش در میومد و نفساش تند میشد
    یهو دستامو گرف و پارسا عشقتو نمیبری اتاق خوابت
    بعد یه چشمک زد و ادامه داد :پارسا میدونستی که سارات پلمب نداره و میتونی تا خود صبح باش عشق کنی(چون قبلا نامزد کرده بود باکرگیش رو از دست داده بود)
    این حرفش تو وجود من مث یه جرقه تو یه انبار بنزین اتیش شهوتم رو دو چندان کرد بردمش تو اتاق خواب
    رفتیم رو تخت که یه شب فراموش نشدنی رو بسازیم
    تا رف رو تخت شلوار و شورتشو همزمان از پاش کشیدم پایین
    شروع کردم ب لیس زدن گردنش دستامم با کسش ور میرفت
    سارا هم بیکار ننشسته بود و با دستاش کیرم رو ماساژمیداد
    که دستاشو رو لبم گذاشت بهم فهموند که میخواد یه چیزی بم بگه
    یه لب کوچیک گرف و گف پارسا میخام بخورمش
    کلفتی و سایزش که فوق العاده س مطمئنم طعمشم عالیه
    وای بیچاره کسم چطوری اینو تو خودش جا میده
    دیالوگای سارا تو سکس بی نظیر بود
    بیشتر از خودش که بی نهایت جذاب بود مهارتش توی دیووونه کردن من بود.
    باهر حرفی که میزد منو تا اوج شهوت پیش میبرد.
    هنوز یادمه که با چه حرص و ولعی باسنشو چنگ مینداختم موهاشو میکشیدم و با چه سرعتی تلمبه میزدم
    اون شب رو میتونم به عنوان قشنگترین اتفاق زندگیم ثبت کنم هر چند که بعدا قشنگیش رو از دست داد.
    پایان قسمت اول
    در ادامه خواهید خوند که علی چه بلایی سر پارسا و سارا میاره
    و سارایی که بنا به دلایلی مجبور میشه پارسا رو دور بزنه
    و از پارسا پسری که همه دوسش داشتن چه شخصیت منفوری درست میشه که به هیچ چیز جز انتقام فکر نمیکنه
    و تا جایی پیش میره که برای انتقام از سارا مریم خاله ی سارا و بهترین دوست و همدمش رو به بدترین شکل ممکن قربانی میکنه
    ممنون از اینکه داستان رو خوندین


    نویسنده:z.s

  • 12

  • 2




  • نظرات:
    •   7482amir
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • كس نگو خوبيت نداره


    •   reza1023
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • از حالت رومانتیک داستان خیلی زود به حالت سکسی رفت


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • کیر خر تو اون : و در ادامه .....


    •   totomn
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستان اگه باشه که هیچ ولی واقعیت گمون نکنم


    •   ehsan.56
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • اخه کوسمغز اینجا سایت داستان سکسیه بعد تو اومدی داستان درام میگی و از سکسش فقط دو جمله میگی بعد یک ساعت کوسشعری که گفتی؟عمو جان برو این کوسشعرو جایه دیگه بنویس
      ادامه نده جاکش کیرم به مغزت


    •   hasti_nox
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • بد نبود..ولی خب اون در ادامه خواهید خواند کارو خراب کرد..مگه سریاله فرزندم؟؟حالا ما باید مثل رمانای ۳۰۰ صفحه ای داستان خیانت و انتقام این سامانو بخونیم؟؟؟


    •   hesammosbat27
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • جالب بود بقیشو زودتر بفرس


    •   jan2cina
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • نچ.بعد دو سه سالی که دوباره اومدم سایت انگار هنوزم سایت دست جقو هاس.اون لایکها هم بیشتر میخوره فیک باشه.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو