عشق ، با توٱم کولیِ هرجایی ... (۲ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    دختره بهش برخورد و جواب داد؛
    - این اسم داره،اسمش هم مهدیه!
    زنِ هیچکس هم نیست.


    زیرچشمی به امیر نگاه کردم ، قلبم از ترس فراموشی،چند ثانیه ای از حرکت وایساد!!


    با شوخیِ ترسناک امیر خواب از سرم پریده بود ؛
    + مسخره ، پشم به تنم نموند ، زشته جلوی خانوم . راستی مهدی مگه اسم پسر نبود؟!


    کمی عصبانیت به رفتار دختره اضافه شد و تند تر جواب داد؛
    -هه هه بانمک ، اگه دلقکی دوتا توپ بدم شامورتی بازی کنی؟!


    امیر با خنده کنار پام روی مبل نشست و شروع به معرفی کرد ؛
    *نه خره الان بیشتر اسما پسر و دختر نداره که!
    ضمنا این نه و ایشون ، اسمش مهدیه خانومه . دختر خاله ی مهربونمه که قبول کرده چند وقت اینجا لنگر بندازه و ازت پرستاری کنه .


    به مهدیه نگاه کردم .
    با وجود اینکه نشسته بود ، اما میشد قد نسبتا بلندش رو تشخیص داد.
    اندام مناسبی داشت و از لحاظ چهره ، واقعا زیبا و خوش بر و رو بود.


    سعی کردم خیلی خیره بهش نگاه نکنم.
    بالاخره دختر خاله ی دوست و رفیقم بود ، باید مثل ناموس خودم حسابش میکردم.


    امیر حرفش رو ادامه داد
    *البته پرستار که نیست ، سر کوچشون یه مطب تزریقاتیه ، اینم میره اونجا ، فقط پنبه الکل میماله به ملت.


    مهدیه از کوره در رفت و شوخی امیر رو جدی گرفت!!
    -من پنبه الکل میمالم؟من تزریقاتی کار میکنم؟!
    نه اینجا جای من نیست ، حیف من که قبول کردم کلی وقت بذارم از دوستت مراقبت کنم .
    لیاقتت همون جنده خانومه که این دو هفته چند بار اومد خونت ....


    امیر چشم غره ی وحشتناکی به مهدیه کرد ، طوری که حتی من هم کمی ترسیدم !
    اما خب کنجکاو شدم چون امیری که من میشناختم ، اصلا اهل دختر بازی نبود!
    +امیر؟! داداش راست میگه این ؟ رل زدی ناقلا؟! حالا اسمش چیه زن داداشه من؟!


    مهدیه که بخاطر حرکت امیر ، کمی آروم شده بود ، با حرف من دوباره جوش آورد ؛
    -دوباره گفت این ! دوباره گفت این !
    اسمم رو مگه بهت نگفتم ؟! اذیت نکن دیگه!
    + خب اصلا این امیره ، خوبه؟! این که حرف نمیزنه مهدیه جان ، حداقل تو بگو کیه دختری که دل داداش ما رو برده!!


    قبل از اینکه امیر بخواد عکس العملی نشون بده ، مهدیه کار خودش رو کرد...
    -دقیق نمیدونم ، اما انگار اسمش زهرا بود....


    با شنیدن اسم زهرا ، ناخودآگاه سعی کردم بشینم . تا حد نیم خیز شدن بلند شدم که با رخنه دردی شدید به تمام بدنم ، به وضعیت اولم روی کاناپه افتادم .
    *آرِس داداش تکون نخور ، الان میگم داستان چیه . فکر بد نکن و گوش بده!
    +امیر این رسمش بود؟! هنوز بهم میگی داداش؟! کسی با عشق برادرش .....


    *داداش گلم ، من از کات کردنتون خبر دارم .


    یه نفس عمیق کشیدم ، چند تا فحش توی ذهنم قطار کردم که با گفتنشون ، این دوستیِ مسخره رو تموم کنم.


    اما امیر ، با 3 جمله توضیحش رو خلاصه کرد؛
    *گفت میخواد دوباره باهات دوست بشه ، ازم کمک خواست ، منم در حد راهنمایی کردن کمکش کردم .
    +منم گوشام مخملیه کثافت . هرکی ندونه توی بی همه چیز میدونی چقدر دوسش داشتم ، یعنی دارم....


    مهدیه که متوجه شده بود چه خراب کاری بزرگی کرده ، سعی کرد حرفی که زده رو توجیح کنه ؛
    -آقا آرِس نگفتم با هم دوستن یا شب پیش هم بودن ، گفتم کلا 3-2 بار اومده اینجا و رفته ، اصلا ....


    امیر ، نگاه آرومش رو از من برداشت و با خشم به مهدیه نگاه کرد....
    *تو خفه شو ، تو خفه شو که همه آتیشا از گور تو بلند میشه گوساله!!


    مهدیه بدون نگاه کردن به امیر ، من رو مخاطب حرفش قرار داد؛
    -آقا آرِس ، من و امیر با هم رابطه داریم ، رابطمون حتی به سک... (سرش رو پایین انداخت و جمله رو نیمه تمام رها کرد )
    اگه میدونستم به کسی بجز من نظر داره ، الان اینجا نبودم.
    اون حرف ها رو هم گفتم که حرصش رو دربیارم،نمیدونستم ماجرای زهرا خانوم و شما چیه ، معذرت میخوام.


    از خجالت ، چشمام رو بستم و دنبال راهی برای عذرخواهی از امیر میگشتم ، که مهدیه ادامه داد؛
    -البته منم بار اول تعجب کردم و برام سوال بود این کیه که با عشق من میره و میاد!!
    کمی راجبش تحقیق کردم ، اما با وجود بعضی چیزا که ازش فهمیدم ، بازم به امیر اعتماد کردم و ....


    نذاشتم ادامه بده و وارد جزییات الکی و اضافه بشه.
    سوال بزرگی که برام پیش اومده بود رو پرسیدم
    + بعضی چیزا یعنی چی؟!


    امیر دوباره با چشم غره رفتن ، باعث سکوت مهدیه شد .


    صدام رو کمی بلند کردم و....
    +امیر اذیت نکن بذار ببینم چی میگه دختر خالت ، مهدیه خانم چی میگی؟! بعضی چیزا یعنی چی؟!


    امیر که این چند لحظه ، فقط به مکالمه ی من و مهدیه گوش میداد ، با جدیت و تحکم زیادی که توی چهرش موج میزد ، سکوتش رو شکست
    *مهدیه تا وقتی اینجایی و مراقب رفیقمی ، اگه یه کلمه ی دیگه راجب این موضوع یا زهرا حرف بزنی ، قیدت رو میزنم و کات میکنیم.


    -امییررر؟! این چه حرفیه داری میزنی؟! یعنی انقدر عشق و علاقمون برات بی ارزشه؟؟


    امیر ، به من نگاه کرد و بدون جواب دادن به سوال مهدیه ، حرفش رو ادامه داد
    * آرِس جان داداش تو هم تا خوب نشدی ، هیچی بهت نمیگم . اگه من و عشقی که به مهدیه دارم برات مهمه ، سوال پیچش نکن .
    بعضی چیزا هست که هنوز برام ثابت نشده . خوب که شدی ، با هم میریم دنبالشون ، ته و توی همه چیز رو درمیاریم . ختم کلام...


    اون چهره رو میشناختم ، هیچوقت با اون حالت چهره و چشم ها ، دروغ نمیگفت .
    تصمیم گرفتم بهش اعتماد کنم و صبر کنم.


    مهدیه ساکت بود ، مشخصا چیزی میدونست اما بخاطر تهدید امیر ، دیگه هیچ حرفی نمیزد .
    تقریبا به اتفاق نظر رسیدیم که بعد از خوب شدنِ حال من ، پیگیر ماجرا بشم
    .
    .
    .
    .
    مهدیه ، که دیگه برام مثل یه پرستار واقعی شده بود ، از سر کار مستقیم به خونه ی امیر میومد و ازم مراقبت میکرد و فقط سرویس بهداشتی و حمامم به عهده ی امیر بود .


    بغیر از مراقبت های پزشکی ، کارهایی مثل دادن خوراکی ، غذا ، میوه ، آب و آبمیوه و .... ، و کار های عادی ، حتی عوض کردن کانال تلویزیون رو هم مهدیه انجام میداد.


    تا ترمیم کامل بدنم ، تقریبا سه هفته طول کشید.
    سه هفته ای که با حس کنجکاوی زیادی که داشتم ، به اندازه ی چند سال گذشت.


    بالاخره روز آخر شد و بعد از باز کردن گچ دست و پام ، همراه با امیر ، از بیمارستان خارج شدیم .
    +امیر داداش الوعده وفا ، بگو چیه که این چند روز راجب زهرا بهم نگفتی؟!


    *آرِس جان بریم خونه ، یکم استراحت کن ، بهت میگم .



    • برو بابا زخم بستر گرفتم انقدر استراحت کردم ، نمیخوای بگی میرم از مهدیه میپرسم ، تو هم هرکار میخوای کن .


    پشتم رو به امیر کردم و چند قدم ازش دور شدم که از پشت دستم رو گرفت ...
    داداش گلم ، بهت میگم اما قول بده اول با هم بریم تحقیق کنی ، بعد نتیجه گیری کن.
    +این 20-10 روز هربار تماس میگرفت ، یا خودت نمیذاشتی جواب بدم یا دختر خالت ، اینم از الان که ....
    حالا بیا بریم ، توی راه برات توضیح میدم.


    با فشار دادن دستم ، من رو به سمت ماشین کشید و بدون مقاومت باهاش همراهی کردم .
    سوار ماشین شدیم و شروع به توضیح دادن کرد؛
    * من راجب زهرا تحقیق کردم چون مطمىن بودم میخوای باهاش ازدواج کنی ، اما عشق کورت کرده و نمیتونی درست همه چیز رو ببینی . زهرا یه مشکل داره....


    حق با امیر بود . با اعتمادی که به زهرا داشتم همیشه تمام حرفایی که میزد رو ، حتی اگه گاهی اوقات ضد و نقیض بود ، قبول میکردم .


    بدون هیچ حرفی ، با تکون دادن سر ، امیر رو تایید کردم و ب ادامه حرفش گوش دادم...
    *قبلا گفته بودی که بهترین دوستی که داره ، اسمش مریمه .
    با قصد و نییت پیدا کردن مریم برای گرفتن اطلاعات ، زهرا رو چند روز تعقیب کردم ، که نتیجه هم داد و یه روز با هم دیدمشون .
    با مشخصاتی که ازش داده بودی شناختمش ، اما همون موقع دوتایی سوار یه سانتافه سفید شدن .


    با شنیدن حرفاش ، کمی تعجب کردم!
    +خب این چه ربطی به زهرا داره؟! اصلا مشکلی که تو میگی چیه؟!


    کمی به سمت من چرخید و ادامه داد
    *دنبالشون رفتم ، بعد از حدود 20 دقیقه ، ماشینشون کنار زد و مریم پیاده شد .
    با دیدن فرصتی که برام ایجاد شده بود ، با هر روشی شده ، مخش رو زدم و شمارش رو گرفتم .
    یه چیزی توی دلم میگفت از مریم خیلی راحت تر میشه اطلاعات بیرون کشید تا بقیه ی آدمای دور و برش.
    از شب اول سر شوخی های سکسی رو باز کردم و باهاش راحت شدم.


    هنوز همه چیز برام مبهم بود ، اما لبخندی زدم و بین حرف های امیر پریدم ؛
    + میشه انقدر منو نپیچونی؟! سکس چت کردن تو به من ربطی نداره ، از زهرا بگو...


    *بخوام خلاصه کنم برات ، به مرور تونستم از زیر زبونش بکشم بیرون که با یکی دوسته و دقیقا روز اولی که دیدمش ، قرار بوده با دوست پسر دوستش برن کافه تا با یکی برای رفاقت آشنا بشه....


    مغزم در رابطه با گفته های امیر ، هیچ فضاسازی نمیکرد و تصوری نداشت .
    منتظر یک جمله مفهوم دار و مشخص بودم تا برداشتم رو کامل کنم
    +امیر منظورت چیه ؟! میگی مشکلی که گفتی چیه یا خودم برم ازش بپرسم ؟!


    بدنم رو کمی جابجا کردم تا در ماشین رو باز کنم و پیاده بشم ، اما قبل از لمس دستگیره ی در ، صدای امیر رو با آرومترین لحن ممکن شنیدم
    * آرِس ، مشکل من مدیر شرکتیه که کار میکنی...


    بدنم بخاطر شوک شنیدن این جمله ، مثل برق گرفته ها سر جاش خشک شد !!
    مریم و زهرا ، دوست پسرِ دوستِ مریم ، سانتافه سفید ، کافه ، محمدی رییس شرکت....
    حرف های امیر ، به سرعت مثل قطعات پازل کنار هم مرتب میشد


    بدون حتی ذره ای تکون خوردن یا چرخش سرم ، سوالی که بین افکارم مدام خودش رو به در و دیوار میزد پرسیدم؛
    +زهرا با رییس شرکتم ، به من خیانت میکنه؟!


    دستش رو ، روی شونه ی چپم گذاشت...
    *چقدر به عشق و علاقه ی زهرا به خودت اعتماد داری؟!


    تمام ذهنم ، هنوز درگیر سوالی بود که چند لحظه ی پیش پرسیدم!
    +امیر؟ پرسیدم زهرا بهم خیانت کرده؟!
    *آرِس داداش ، هربار سعی کردم از مریم بپرسم ، وا نداد و چیزی نگفت.
    نمیدونم ، هنوز نمیدونم ، اما چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه .


    در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم ، امیر هم همینطور .
    بعد از کمی بحث و جدل امیر راجب اینکه الان نباید تنها باشم ، ازش خداحافظی کردم و پیاده ، راه افتادم .
    مقصد مهم نبود ، هرچقدر دورتر بهتر .
    چقدر این حس آشنا بود و این لحظه تکراری ، دقیقا شبیه روز های بعد از جدایی ، اما این کجا و .....


    بعد از چند تا چهارراه پیاده روی ، گوشیم زنگ خورد ، بدون نگاه کردن به شماره ، رد دادم .
    دوباره و دوباره و دوباره ...


    هفت یا هشتمین تماس رو جواب دادم تا از دستش راحت بشم . بدون نگاه به شماره ....
    +اصلا حوصله ندارم ، بعدا زنگ میز.....
    -درررد ، آرِس معلومه کجایی؟!
    +مهدیه تویی؟!
    -پ ن پ عمته!! چرا رد میدی؟!
    +عمه زنگ میزنم بعدا ، باشه؟! الان خوب نیستم ، اصلا خوب نیستم....
    -چته؟! داری میمیری؟ اگه الان نیای خونه ی خودت تا ببینمت ، لای خرماها گردو نمیذارمااا!!


    صدای خندیدن و شوخی کردنش ، کمی حالم رو بهتر کرد .
    +کجایی الان؟!
    -گفتم خونه ی تو ، کلید ندارم موندم پشت در ، اومدیااا !!
    +چشم ، دارم میام ، فعلا .


    تماس رو قطع کردم و وارد مخاطبین شدم .
    شماره ی زهرا ، گزینه ی ارسال پیامک ، و اولین جمله ای که به ذهنم رسید....
    ((چه کُنَم؟! دِل به که بَندَم ، به کُجا روی کُنَم؟!
    بازگو ، اِی به کِنار دِگَری خُفته یِ مَن ... ))


    بعد از تایید ارسال پیامک ، گوشیم رو خاموش کردم و توی جیب شلوارم گذاشتم . تاکسی دربست گرفتم و مستقیم به سمت خونه حرکت کردم .


    وقتی رسیدم ، روی تک پله ی جلوی در ورودی نشسته بود و چند تا برگه کاغذ دستش گرفته بود .
    از تاکسی پیاده شدم و چند قدم به سمتش برداشتم
    +سلام ، چرا سر پله نشستی؟! اینا چیه دستت؟!


    سرش رو بالا آورد و من رو دید . خندید و از روی پله بلند شد و از جلوی چهارچوب در کنار رفت .
    -این کاغذا ؟! تلاش های ناموفق بچه محلای تو که میخواستن منو مخ کنن!


    در رو باز کردم و قبل از وارد شدن به راهرو....
    + مهدیه ، راجب زهرا .....
    -بریم توی خونه راجبش حرف بزنیم ؟! گرمهههه!!!
    + باشه برو .


    وارد خونه شدیم . لباس های بیرونش رو درآورد و با لباس راحتی ، روی کاناپه نشست .
    -صابخونه ازم پذیرایی نمیکنی؟!
    +من که نبودم ، این چند وقت همه تمیزکاری های اینجا رو امیر انجام داده .
    نمیدونم چی داریم چی نداریم ، خودت پاشو یه چیزی درست کن.


    از روی مبل بلند شد و با حالتی که زیر لب غر میزد به آشپزخونه اومد . من خم شده بودم و مشغول دیدن محتویات یخچال بودم و به این فکر میکردم که برای ناهار ، چی درست کنم ...
    -آرِس ؟!
    +جانم دختر خاله؟
    +دوستت دارم!
    -چــــی؟؟؟


    با شدت بلند شدم که سرم به لبه ی یخچال خورد.
    از شدت درد خم شدم و دستم رو ، روی سرم گذاشتم....
    -الهی بمیرم ، چی شد؟!
    +چی میگی مهدیه؟! پس امیر چی؟!!
    -سرت چی شد آرِس؟ درد میکنه ؟ بذار ببینم چی شده نکنه شکسته باشه!!


    با عجله به سمت من اومد ، اما با حالت دفاعی که به دستام گرفتم ، ایستاد و از دو قدمی نزدیک تر نشد .
    -چرا اینجوری میکنی آرِس؟! بذار ببینم چی شده خب!!


    گوشیم رو از جیب شلوارم درآوردم و روشنش کردم . 13 تماس دریافت نشده از زهرا ، اما الان وقتش رو نداشتم .
    با امیر تماس گرفتم و بعد از اولین بوقی که خورد ، جواب داد....
    *داداش چرا رفتی؟! کجایی بگو بیام سراغت ! گفتم هنوز از اون مساله مطمىن نیس.....


    وسط حرفش پریدم ؛
    +امیر واقعا با مهدیه دوستی؟ این داره چی میگه؟!


    بعد از لحظه ای سکوت ، به حرف اومد...
    *خب حقیقتش نه....
    با حوصله توضیح داد که فقط برای قانع و مجبور کردن من به صبر در رابطه با زهرا ، تا زمان خوب شدنم ، این موضوع رو فی البداهه ساختن !!


    تماس رو قطع کردم ، گوشی از دستم افتاد . یعنی من رو بازی دادن ؟!


    ذهنم هنگ کرده بود . دستام که مانع نزدیک شدن مهدیه بودن ، افتادن و مهدیه بهم نزدیک و با دقت مشغول بررسی سر و پیشونیم شد .
    -قبلا با امیر دیده بودمت . حسی بهت نداشتم و اوایل بخاطر امیر ازت مراقبت میکردم ، اما کم کم بعد از شناختنت ، فهمیدم که چقدر دل پاک و معصومی !!


    دستاش بین موهام ، از حرکت ایستاد .
    با صدایی پر از لرزش و بغض ، حرفش رو ادامه داد ...
    -لعنت به اون کثافتی که تو رو به اون روز انداخته بود . لیاقته تو رو نداره ....
    بخدا نداره.....
    +مهدیه؟!
    -جانم؟!
    + راجب زهرا چی میدونی؟!
    -خیانت نه بخاطر علاقه به کسی دیگه ، فقط برای شهوت و جنده بازی .... زهرا بجز تو با رییس شرکتتون هم روی هم ریخته !


    ضربه پشت ضربه ، زخم پشت زخم .
    وقتش رسیده بود که این دندون لق رو ، برای همیشه ، کشید و پرت داد .
    زهرایی که انقدر بهش اعتماد داشتم ، اینطور رفتار کرد ، وای به حال دیگران .


    دلم آرامش میخواست و هیچ راهی نزدیک تر از مهدیه پیدا نکردم....
    +مهدیه؟!
    -جانم؟!
    +اگه الان ازت سکس بخوام چی؟


    کمی فاصله گرفت ، سرش رو پایین انداخت و صورتش از خجالت سرخ شد ...
    از درخواستم احساس شرم کردم و ناراحتی و عصبانیتم از حقایقی که شنیدم ، این حس رو چند برابر کرد...
    +معذرت میخوام مهدیه جان ، نباید اینجوری میگفتم . حالم رو که میبینی ، نمیفهمم چی میگم ...


    صدای آرومی که انگار از ته چاه درمیاد ، به گوشم رسید
    -بار اولمه...


    از تعجب برای یک لحظه نفسم بند اومد؛
    +تا حالا سکس نداشتی؟! پس چرا گفتی با امیر ...؟!


    سرش رو بالا آورد و به چشمام خیره شد . غم رو به راحتی میشد از اقیانوس سیاه سرریز شده ی چشماش تشخیص داد......
    بغلم کرد و بین گریه هاش ، حرف های امیر رو تکرار کرد . اینکه نقش بازی کردن تا من رو به صبر وادار کنن.
    -آرِس؟!
    +بله؟!


    آروم کنار گوشم نفس عمیقی کشید ؛
    +اگه سکس بخوای انجام میدم . ازم استفاده کن تا آروم بشی ، تو باشی ناراحت نمیشم .


    کمی خندم گرفت
    +دیوونه ، من اگه میخواستم ازت استفاده کنم که الان اینجا نبودیم ، داشتیم تست بارداریه تو رو نگاه میکردیم!!


    دستم رو زیر رون پاهاش گذاشتم و با تمام قدرت ، بدون اینکه از بغلم دربیاد ، از زمین بلندش کردم.
    راه افتادم و وارد پذیرایی شدم . روی کاناپه نشستم و رو به رو ، چهره به چهره روی پاهام نشست .


    دستم رو پشت گردنش گذاشتم و موهاش رو نوازش کردم.
    اون دست دیگه رو پشت کمرش گذاشتم و به خودم کمی فشارش دادم .
    سرش رو بین گودی شونه و گردنم گذاشته بود و دستاش روی شونه هام بودن .


    از نفس کشیدن و لرزیدن بدنش ، مشخص بود که گریه میکرد اما خیلی بی صدا ....
    -آرِس بخدا هرکاری بخوای برات میکنم ، فقط دیگه طرف زهرا نرو . اصلا با هزار نفر به من خیانت کن ، اما طرف اون نرو .
    دردِ خیانتت رو میتونم تحمل کنم اما عذاب کشیدنت رو نه....خواهش میکنم ازت ....


    با قدرت بیشتری به خودم فشارش دادم ، تا حدی که به سختی نفس میکشید .
    هردو چشمم از اشک گرم شده بودن ، داغ بودن ، میسوختن !


    نمِ زیر پلک هام رو با لباس مهدیه پاک کردم. کمی آزادش کردم و چند سانت از خودم دورش کردم....
    دستام رو دوطرف صورتش گذاشتم و بی هوا گونه هاش رو بوسیدم.
    با بستن چشماش ، جراتم رو بیشتر کرد ، چشم ها و بعد از اون لب های شیرینش رو بوسیدم .


    با دستاش دنبال دکمه های لباسم میگشت ، بعد از پیدا کردن ، یکی یکی بازشون کرد . همزمان بوسه های کوتاه روی لب هاش میزدم .
    لباسم رو از تنم درآورد و دستاش پایینتر از شکمم ، سراغ سگک کمربندم رفت و بازش کرد . بوسه ای طولانی از لباش گرفتم و دیگه ولشون نکردم .
    کمی جابجا شد و دستش رو از زیر شلوار و شورتم رد کرد و به کیرم رسوند ، کمی فشارش داد و شروع به مالیدنش کرد .
    دستام رو از روی صورتش برداشتم ، اما بوسه هنووز ادامه داشت .


    کمی بلند شد ، با کمک خودم ، شلوار و شورتم رو تا زانو پایین کشید .
    شلوار راحتیش رو کمی پایین داد و یکی از پاهاش رو از توی پاچه ی اون درآورد .


    دوباره نشست ، اما اینبار مانعی بینمون نبود و گرمای پوست و برجستگیِ کسش رو حس میکردم .
    کمی کونش رو روی پاهام تکون داد که باعثِ بیشتر راست شدن کیرم شد .


    دستام رو به سینه هاش رسوندم و شروع به مالیدنشون از روی لباس کردم .
    بوسیدن لب هاش ، لحظه ای قطع نمیشد . زبونم رو کمی روی لبش کشیدم


    صدای کلید و باز شدنِ قفل در ، سکوت خونه رو شکست....
    لحن آشنایی از راهرو به گوش رسید که درحال نزدیک شدن بود .
    _آرِس خونه ای؟! چرا گوشیت خاموشه؟! منظورت چی بود از ....
    به پذیرایی که رسید ، با دیدن صحنه ، سکوت دوباره تمام اتاق رو پر کرد .
    ناخودآگاه لبام بوسیدن مهدیه رو متوقف کردن ...


    نگاه کرد و با یه لبخند تلخ ، برای حفظ تعادلش ، به دیوار پذیرایی تکیه داد...
    _شاید این کفاره ی گناهم باشه . ولی حالا خودت بگو .
    ..
    ((چه کُنَم؟! دِل به که بَندَم ، به کُجا روی کُنَم؟!
    بازگو ، اِی به کِنار دِگَری خُفته یِ مَن ...))


    حتی توان توضیح دادن هم نداشتم . به هیچ عنوان انتظار نداشتم بیاد خونه ی من . تمام زورم رو جمع کردم و به سختی به حرف اومدم....
    +ز ز زهررراا اینجا چی میکنی؟!


    مهدیه با لوندی خودش رو به من چسبوند . به زهرا نگاه کرد و سعی کرد طوری که من متوجه نشم ، بهش یه لبخند کوچیک بزنه .
    بعد صورتش رو به طرف من برگردوند و شروع به لب گرفتن کرد.
    از کنار صورت مهدیه ، به سختی میتونستم ببینم که زهرا به ما خیره شده...


    بخاطر لباش روی لب های من بود ، نمیتونستم به زهرا چیزی بگم یا باهاش حرفی بزنم .


    صورت مهدیه رو با دستام از خودم جدا کردم و کمی بینمون فاصله انداختم ؛
    +اینجا چکار میکنی زهرا؟! چرا اومدی؟!


    با سردی رفتارش و از طرز نگاهش ، تنفر رو توی چشم های دریاییش میشد دید...
    -گوشی خودت خاموش بود ، به امیر زنگ زدم . گفت ازش جدا شدی و به احتمال زیاد خونه ای . منم اومدم اینجا ببینمت که ....


    بین حرف های من و زهرا ، مهدیه خودش رو روی پاهام کمی جابجا کرد.
    قبل از اینکه بتونم کاری کنم ، روی کیرم نشست و کیرم وارد سوراخ کسش شد !


    جیغ بلندی کشید و خودش رو به من تکیه داد و محکم بازوهام رو فشار داد...
    بعد از چند ثانیه به زور کمی بلند شد و دستش رو به کسش رسوند .
    انگشتاش رو بالا آورد و از چیزی که دیدم تقریبا حالت تهوع گرفتم . خون کمی روی انگشتاش بود ، انگار واقعا بار اول بود و پرده داشت !!
    *دیگه زنت شدم آرِس جونم ، دیگه مال منی .


    نگاهم به زهرا افتاد . با چشم های خیس به طرف در شروع به دویدن کرد و از خونه بیرون رفت .


    سعی کردم تا بلند بشم و دنبال زهرا برم ، اما با مقاومت مهدیه روبرو شدم ؛
    * گفتم لیاقتت رو نداره . اگه داشت و دوستت داشت الان فرار نمیکرد . ارزشش رو نداره دنبالش بری .
    تورو خدا منو با این حالم تنها نذار!
    با دیدن وضعیتش دلم به حالش سوخت و بیخیال رفتن شدم.


    بعد از چند دقیقه ، حالش بهتر شد و شروع به نمک ریختن کرد؛
    *خیلی کلفته ها ، چشم نخوره کیر عشقم . اصلا بیا حالا که تا اینجا اومدیم یه بچه هم درست کنیم!


    از روی خودم آروم بلندش کردم ، زیر بغلش رو گرفتم و به حموم بردمش ، لبه ی وان نشست . زمانی که از آب پر شد و حرارتش به اندازه کافی مناسب شد ، توی وان حموم دراز کشید .


    با دستمال ، خون لخته شده روی کیرم رو پاک کردم .
    شلوارم رو کامل پوشیدم و از حموم به پذیرایی و بعدش به بالکن رفتم .


    سیگاری که کنار صندلی توی بالکن بود رو برداشتم و روشن کردم .
    سرم رو بالا گرفتم و به آسمون نگاه کردم . آسمون صاف و بدون ابر بود و ستاره ها ، درخشان تر از همیشه .


    نور کوچکی از آسمان گذر کرد ، ستاره ای در حال سقوط کردن بود...


    لحظه ی اشک ریختن زهرا ، ثانیه ای از جلوی چشمام محو نمیشد .
    از دیوار کوتاه بالکن بالا رفتم و شروع به قدم زدن کردم .
    دو دل ، بین پریدن یا نپریدن....


    تصمیمم رو گرفتم و پایین اومدم .
    بدون اطلاع دادن به مهدیه از خونه بیرون زدم و به سمت خونه ی رییس شرکتم راه افتادم .


    حدود یک ساعت بعد ، جلوی خونه ی محمدی بودم .
    زنگ آیفون رو زدم . فقط میخواستم ازش یه سوال ساده بپرسم ....
    -کیه؟!
    + سلام آقای محمدی . نوری هستم ، یه لحظه تشریف میارید پایین؟


    نگاهم که به چهرش خورد ، عصبی شدم . حرف های امیر یادم اومد و کنترلم رو از دست دادم .
    یقه ی لباسش رو گرفتم و با صدای بلند سرش داد زدم؛
    +چکار به زهرای من داری؟! خودت کس و کار نداری؟ کم جنده دور و برت داری؟! چرا میخوای عشق منو ازم بگیری؟؟؟؟


    -یقه رو ول کن!!
    چی داری میگی؟ چرا شعر میبافی؟! من زن و بچه دارم!!
    + با داشتنِ زن و بچه ، دنبال عشق مردمی بی شرف؟!


    با مشت به صورتش کوبیدم ، روی زمین پرتش کردم و دستم رو بالا بردم تا ضربه ی دوم رو محکمتر بزنم ، اما نگاهم به چیزی افتاد .


    یه پسر بچه ی 7-6 ساله ، که از لای در با گریه نگاه میکرد .
    دستم رو توی همون حالت نگه داشتم ، شوکه شده بودم !


    بعد از دیدن عکس العمل و از جا خوردنِ من ، کمی جرات پیدا کرده بود و از پشت در بیرون اومد . با چشم های اشک آلود ،با مشت های کوچیکش چند بار بهم ضربه زد ....
    *بابام رو ول کن ، چرا میزنیش؟!


    از روی محمدی بلند شدم و به طرف خیابون حرکت کردم .
    صدای محمدی رو پشت سرم شنیدم که داد میزد؛
    +یه بار دیگه این طرفا پیدات بشه ازت شکایت میکنم ، دیگه هم سر کار نمیای فهمیدی حیوون؟!


    بی توجه به چرت و پرت هایی که گفت ، به سمت خونه ی امیر حرکت کردم .
    چند ساعت طول کشید و هوا تاریک شده بود ، اما به هرحال تمام مسیر رو با قدم زدن طی کردم و بالاخره رسیدم .


    گوشیم رو روشن کردم و با امیر تماس گرفتم
    -سلااام آرِس جون ، خوب شدی گذاشتی رفتی؟! ما هم پشمیم دیگه!!
    + جلوی خونت وایسادم ، بپوش بریم یه دوری بزنیم . حالم خوب نیست
    -والا داداش خونه نیستم ، اومدم پیش مریم باهاش اومدیم بیرون شام بخوریم .


    صدای دخترونه ای لابلای حرفاش شنیدم
    *با کی حرف میزنی ؟! با آرِس؟


    امیر خیلی آروم بهش هیییسسس کرد ، اما ازپشت گوشی متوجه این کارش شدم .
    البته برام مهم نبود.
    با وجود اصرار زیادی که داشتم ، آدرس نداد و من هم قطع کردم.


    کمی فکر کردم . با خودم گفتم هرچه بادا باد ، به زهرا زنگ میزنم ، میرم پیشش و رو در رو باهاش کات میکنم .
    اصلا کار خوبی کردم ، خیانت کرد ، خیانت دید!


    با همین حرف ها خودم رو قانع میکردم و
    با زهرا تماس گرفتم ، بعد از چند بوق ، جواب داد ...
    -کارت تموم شد؟! خوش گذشت؟!
    + چرا پیشوازت رو برداشتی؟!
    -دوسش نداشتی ، منم برداشتمش.
    +باید ببینمت . همین امشب باید باهات صحبت کنم .


    با کمی تعلل ، جواب داد
    -پل طبیعتم . بیا اینجا .


    قطع کردم و کمی راه رفتم تا به خیابون رسیدم .
    به هر ماشینی که رد میشد ، کلمه ی دربست رو گفتم ، تا یکیشون ترمز کرد .


    سوار شدم و آدرس رو دادم .
    تمام مسیر ، خودم رو برای کات کردن آماده میکردم .
    باید مسىولیت کاری که با مهدیه کردم رو هم قبول کنم ....


    کمی بعد رسیدم .
    پیاده شدم ، کرایه رو حساب کردم و شروع به دویدن کردم .
    نمیدونم چرا ، فقط میخواستم زودتر ببینمش .
    قسمت خاکی و پیاده روی راه رو رد کردم و به اول پل رسیدم.


    نفس نفس زنان ، باهاش تماس گرفتم و بریده بریده شروع به صحبت کردم ؛
    +رسیدم..... کجایی ؟!
    -دارم میبینمت . بالای تراس ، سمت چپت رو ببین .


    از پله ها بالا رفتم و روبروش ایستادم .
    شب بود ، اما با کمک پروژکتور های پل ، میشد قرمز بودن چشماش رو تا حدودی تشخیص داد .


    پشت به فضای باز و جاده ای که از زیر پل رد میشد ، ایستاده بود و به من نگاه میکرد.


    تمام دل و جراتم رو جمع کردم ؛
    +دیگه نمیخوام باهات باشم . ازت بدم میاد...
    -اونی که امروز باهات بود ..... دوستت داره آرِس؟!
    +مگه برات مهمه؟! تو که سرت جای دیگه گرمه !! همه چیز رو از امیر ، راجب تو و محمدی شنیدم .
    با رییس شرکتمون؟! چرا؟


    لبخند زد ...
    - عیبی نداره ، برای کاری که کردی لازم نیست بهونه بیاری .
    من ولت کردم و رفتم . بخاطر من کلی عذاب کشیدی ، حتی اونجوری تصادف کردی ، همین چیزا کافیه . فدای سرت...


    با عصبانیت بخاطر حرفی که زد ، صدام رو بالاتر بردم
    +طلبکار هم شدی ؟! فدای سرم؟؟
    بهونه نیست ، خوب میدونی بهونه نیست . دوستت مریم همه چیز رو به امیر گفته !


    کمی تعجب کرد ، اما لبخند زد و سکوت کرد....


    از این کارش ، حرص کردم و تقریبا داد زدم ؛
    +آره ساکت باش ، منم با رییس شرکتم به عشقم خیانت میکردم ، لال میشدم !!


    همه ی مردمی که نزدیک ما بودن ، متوجه جمله ای که گفتم شدند و به زهرا نگاه کردند .


    همچنان لبخند میزد و کمی بعد سکوتش رو شکست....
    -آرِس؟!
    +جانم؟!


    جانم گفتنم دست خودم نبود . هنوز دوسش داشتم ، حسی بین علاقه و تنفر....


    -آرِس من این کار رو نکردم .
    تنها چیزی که ازت مخفی کردم ، اینه که اسمم رو توی شناسنامه بجای زهرا ، ستاره نوشتن...



    • اسمت برام اصلا مهم نیست . زهرا یا ستاره ، خیانت خیانته....
      میگی نکردی ؟! ثابت کن .
      اگه راست میگی یه جوری ثابت کن که بدون هیچ حرف و حدیثی باورت کنم!


    گوشیم زنگ خورد ، امیر پشت خط بود....
    +بفرما ، شاهد از غیب رسید !


    تماسش رو جواب دادم .
    +جانم امیر ، بگو داداش .


    صدای ماشین ها و لابلای اونها ، صدای گرفته ای از پشت خط به گوشم رسید ..
    -آرِس داداش ، راستش زنگ که زدی چند دقیقه ای بود که پیش مهدیه بودم و داشت تعریف میکرد که چی شده .
    کلی با خودم کلنجار رفتم ، اما نتونستم اینو ازت مخفی کنم ....
    حقیقتش دروغ گفتم .


    +چی رو ؟! فدای سرت عزیز دل !
    خب با مریم شام بیرون نبودی بجاش پیش مهدیه بودی . این که چیزی نیست!


    -متوجه نمیشی آرِس ؟! هیچ مریمی در کار نیست .
    زهرا بهت خیانت نکرده . مهدیه پرستار بیمارستانیه که تو بستری بودی .
    اولین بار که من رو کنار تو دید ، با وجود بیهوش بودنت ، به من گفت که عاشقت شدهدو میخوادت . منم بخاطرش خواستم رابطه ی تو و زهرا رو خراب کنم تا با مهدیه دوست بشی .


    -به زهرا گفتم نمیخوای باهاش حرف بزنی ، بخاطر همین هم نمیذاشتم جواب تماسش رو بدی.
    نمیدونستم مهدیه این کار رو میکنه . بخدا شرمندتم.....


    با بُهت ، به زهرا نگاه کردم !
    خنده ای از ته دل کرد و گفت فهمیدم ، الان بهت ثابت میکنم ....


    به لبه ی پل نزدیک شد و خودش رو به نرده ها تکیه داد ، دستاش رو باز کرد و سرش رو به سمت بالا گرفت....


    (( من دلم پیش کسی نیست ، خیالت راحت
    منم و یک دلِ دیوانه ی خاطرخواهت...! ))


    یک بیت شعر
    یک دنیا سکوت
    یک ستاره ، که برای اثبات درخشان بودنش ، برای همیشه سقوط کرد ....


    نوشته: Ares

  • 25

  • 5




  • نظرات:
    •   ماینر
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • متاسفانه داستان عاشقونه نمیخونم اونم ب این پرحجمی (biggrin) فقط اومدم کامنت بزارم وبرم


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • خوب بود موفق باشی دوست خوبم:)


    •   Ares.1
    • 3 هفته،2 روز
      • 7

    • بابت چند وقتی که نبودم از همه دوستان عذر میخوام
      البته خیلی تفاوتی نداره چون از قدیم میگن از دل برود هر آنکه از دیده برفت ، ما که توی دل کسی جایی نگرفتیم فقط از دیده برفتیم پس مشکلی نیست خخخ
      داستان طولانیه
      اشتباه کردم که نصفش رو با قسمت اول تلفیق نکردم تا این بخش کوتاه تر بشه
      با اینکه نویسنده ی متن هستم و نباید من این رو بگم ، اما به هرحال ارزشش رو داره که وقت بذارید و بخونید این قسمت رو


    •   Niusha_sh
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • اوف آرس عزیز!! فکر کنم منم با داستانت مردم، قوی شروع نشده بود و خب یه ذره هم مبالغه داشت که اگه بهش توجه میکردی این نقص بر طرف میشد،ولی منم خیانت دیدم...زیاااددد...اما ستاره که رفت یه آرس موند و یه دنیا عذاب...لایک جانم


    •   kine625
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • ریدی تو حالم ن نصف شبی
      دهنت سرویس این همه درام؟؟؟؟
      داغونم کردی آرس


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • آرس عزیز خوش برگشتی.
      داستانتو چون طولانیه هنوز نخوندم داداش ولی لایک کردم چون علاوه بر اینکه میدونم خوب مینویسی شخص خودت هم لایک داری همیشه.
      سر فرصت میخونم و اگه نظری بود خواهم گفت.


    •   sepideh58
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • آرس عزیز تغییرات چشمگیر داستانت هر بار بیشتر نمود میکنه .داستان از ابتدا ساده و اروم شروع شد زیاد فراز و فرود داشت و خیلی خوب و جذاب تموم شد ...قرار نیست همه داستان ها گل و بلبل تموم بشن!
      جمله آخر داستان خیلی خوب بود و دلچسب .آفرین و خسته نباشی
      لایک!


    •   Nasim.pu
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • طولانی بود، لایک 8


    •   yaser345
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • طرف ،،،سه هفته همه بدنش تو گچ بوده،،،بعد کس کرده،دعوا کرده،20کیلومتر پیاده روی کرده،،،خنده داره،،،بعد از سه هفته گچ،،دو ماه ریکاوری داره،،،خنده داره


    •   Ares.1
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • خخخ lovely_grl کامل مشخصه نخوندیا !


      دوست عزیز Niusha_sh ممنون میسم نقطه ضعف های داستانم رو بهم بگی ، خیلی بی رحمانه انتقاد کن ازم . سنگ بدون قلم و چکش خوردن مجسمه نمیشه. بذار با انتقادت پیشرفت کنم .


      وب.گرد عزیز لطف میکنی اگه نکته ای چیزی دیدی بهم بگی؟! ممنون میشم


      سپیده خانوم ممنون که خوندید و نظر دادید ، بله خدا رو شکر سبک نوشتنم داره کم کم بهتر و پخته تر میشه به لطف شما و دوستان


      دکتر جان نه تصادف نکردم ، یه سری اتفاقا توی زندگیم افتاد کلا از گوشی و همه چیز دور شدم . تصادف میکردم که اول به خودت ک دکتری میگفتم خخخخ


    •   Ares.1
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • دوست عزیز Nasim.pu ، این متن ترکیب قسمت های 2 و 3 و 4 داستانه که ادمین لطف کرد با هم ترکیبشون کرد و به صورت قسمت دوم و پایانی آپ کرد . دلیل طولانی بودنش اینه


      مرسی yaser345 ، نکته قشنگی بود . کلا این مساله رو نادیده گرفته بودم . ممنون بایت نکته سنج بودنت ، لطف کردی ضعف داستانم رو گفتی


    •   ehsan9705
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • بعضی از دوستان برندن(BRAND)
      همین که امضاشون پای داستان باشه می‌دونی با چی طرفی.
      ممنون از حال خوبی که دادی.
      برات آرزوی موفقیت می‌کنم


    •   -iliya-
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • آرس عزیز و دوست داشتنی
      من مدتهاست تورو میشناسم ولی تو شاید با اکانت جدیدم منو نشناسی
      احترام زیادی برات قاعلم و این اولین باره که میخام بدون توجه به هرچیزی، در جایگاه یه نویسنده ازت انتقاد کنم


      ماجرایی ک تبدیل به داستان شده، اتفاقات خیلی عجیب رو بیشتر میتونستی بهش پروبال بدی. برفرض مثال اگه قرار بود آرس پرده مهدیه رو بزنه، بهتر می بود داستان عاشقی کردنه مهدیه رو با آرس توی اون سه هفته دوده نقاهتش بازگو میکردی که خواننده اینقدر شوکه نشه


      دومین موضوع غیر واقعی بودن انتهای داستانه. کسی مثل امیر که سالهای سال با آرس رفیقه، نمیاد بخاطر یه دختر پرستار ک تازه دیدتش، کسی مثل زهرا رو کنار بزاره و مهدیه رو با آرس دوست کنه، مگر اینکه دشمنی ای پنهان و دیرینه با هم داشته باشن. این موضوع اصلا با رفاقتی که امیر با آرس داشت، جور درنمیاد. هرچقدر دارم زور میزنم هضمش کنم، نمیتونم.


      سومین قضیه مبهم بودن دلیل جداییه چند روزه، یا چند ماهه زهرا از آرس هستش، یعنی دقیقا قبل از اون حادثه و تصادف کردنه آرس. با پایانی که تو داشتی، بخشی از ذهن خواننده درگیر دلیل جدایی میشه.


      و...
      و...
      و...


      امیدوارم نوشته های بعدیت قوی تر، و بهتر از قبل باشه.
      و خواهشم اینه که از انتقادم دلگیر نشو، صرفا به قصد بهتر شدن نوشته هات عرض کردم. خودمم دارم داستان مینویسم ولی هیچوقت فکر نکنم نشرش بدم.


      امیدوارم موفق باشی


    •   Ares.1
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • دوست گلم -iliya- عزیز ، تمام موضوعات و مساله هایی که گفتی ، با داستان خوش کردم به دیدارت دلم را ، و نهایتا قسمت اول همین داستان برطرف میشه
      مهدیه هم یه پرستار ساده نیست ، دختر خاله ی امیر بود و مثل خواهرش . انقدر باهاش صمیمیه که حتی کلید خونه مجردیش رو هم داشت
      جایی که گفتی رفاقتش با آرس زیاد بوده ، دقیقا دلیل کاریه که میکنه . من اگه جای امیر داستان بودم و میدیدم دختری که با رفیق چندین و چند سالم بوده انقدر عذابش داده ، ترجیح میدادم ازش دورش کنم و با کسی که از اول زندگیم میشناسم آشناش کنم


    •   m...h...a...
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • آرس جان من نمیدونستم تو داستانم می نویسی..بابا نویسنده‌‌‌‌..دمت گرم...


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • دوست عزیز از داستانت لذت بردم، فراز و فرود خوبی داشت و پایانی که روی هوا موند نقطه قوت داستانت بود، حیفه داستان به این خوبی با یکی دوتا اشتباه تایپی همراه باشه، لطفا در نظر داشته باشین کلمه ((راجع به )) رو نباید نوشت ((راجب))
      موفق باشی، قلمت مانا


    •   Baran.alone
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی بود ارس جان موفق باشی
      ??


    •   Mehraaan@
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • و اما آرس.... (آه و پوووف)
      نگارش و بیانت به نظرم تغییر کرده. (اگه اشتب میکنم بگو) ساده تر و گیراتر شده.
      من این رو بیشتر از تمام قبلی ها دوست داشتم. یکی دوتا نکته کوچیک هم هست که به خودت خواهم گفت...
      18 رو زدم واسه قلمت و واسه ادبت! (rose)


    •   royaei
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • خیلی خوب و عالی مینویسی ؛
      خواننده رو جذب میکنی ؛
      هیجانی که ایجاد میکنی برای خواننده جذابه و باعث میشه تشویق و ترغیب بشه برای خوندن ادامه داستان ؛
      یکم تو جزییات ایراد داشت داستانت اینکه بعد از خلاص شدن از بیماری براحتی هر کاری رو انجام دادی که نقطه ضعف داستانت بود ؛

      موفق باشی


    •   shahx-1
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • امیرم میگرفتی میکردی داستانت نصفه نمیموند!! (biggrin)


    •   sina.ssss
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • داداش خوب مینویسی. بدت نیاد فقط یه کم حرفات و نگارشت بچگونست. سافت و سوسول طوره. لایک 20 داش.


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • یه کم دیالوگا و احساسات و رفتار مهدیه غیر واقعی به نظرم اومد.
      دختری که سکس نداشته پس تصور درستی از خیانت هم نمیتونه داشته باشه یا حداقل به این راحتیا به زبون نمیاره که مشکلی با خیانت نداره.اونم جنس زن.
      یا مثلا ادامه دادن سکس با اون وضعیت جلو چشم رقیب . شاید هم من هنوز روحیات زنا رو درست نشناختم
      نمیدونم.
      طولانی بودن داستانت باعث نشد که یه سره همه رو نخونم.
      خوب و بهتر ار قبل بود.


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • (منم به خاطرش خواستم رابطه تو و زهرا رد خراب کنم تا با مهدیه دوست بشی)
      فکر نمیکنم خاطر مهدیه اینقدر واسه امیر عزیز بود که به خاطرش به رفاقتش پشت کنه و یه رابطه رو بدون هیچ انگیزه و دلیلی خراب کنه . کاش دلیلشو منطقیتر نوشته بودی.


    •   fredmveii
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • خیلی ضعیف بود! هر دو قسمت ولی این خیلی بد بود! بهتر بود اون داستان قبلی رو همونجوری ولش می کردی!


    •   fredmveii
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • نوشته بودی که تو قسمت قبل، امیر با موافقت خونواده آرس همه کارای ترخیص رو انجام داد، خوب میشه اینو قبول کرد ولی چی جوری امکان داره خونواده طرف خیلی اوکی بذارن دوست طرف از یه کسی که بعد یه تصادف سخت از بیمارستان مرخص شده مواظبت کنه...اونم وقتی که کل بدنش تو گچه و فلان! تنها یه سناریو وجود داره که طرف دوست صمیمی آرس باشه (هیچ اثری از این دوست صمیمی تو داستان قبلی نبوده)...و بعد یه همچین دوستی که حاضره از یه آدم سر تا پا گچ تازه از بیمارستان مرخص شده مراقبت کنه میاد به خاطر یه پرستاری که هیچ آشانایی ای هم باهاش نداشته همین جوری خیلی راحت کل رابطه عشقولانه آرس رو به گند میکشه! خوب همینجا داستان عملا به باد میره!
      از اون طرف یه پرستار بیمارستان همون اول عاشق یه کسی میشه که احتمالا بعد تصادف آش و لاشه و هیچ آشنایی ای با طرف هم که نداره ولی حاضره به خاطرش همچین نقشه ای بچینه.
      در نهایت یه کسی که احتمالا حداقل 25 26 سالشه (حداقل)، با یه شغل و خونه مجردی و فلان، خیلی راحت حرف های ملت رو باور می کنه که آره دوس دختر سابقش رفته با رییس شرکت ریخته رو هم و درجا دقیقا روز بعد از باز گردن گچ ور میداره با اون پرستاره میریزه رو هم.
      حالا اصن کاری به بقیه جزئیات نداریم که مثلا بعد 3 هفته دست و پا تو گچ، تو باید بری فیزیتوراپی و فلان که پاهات یه جونی بگیره و بتونی حرکتشون بدی چه برسد به اینکه سکس داشته باشی. از اون طرف، در حین سکس، یکی که اتفاقا دوس دختر سابقته میاد وارد خونه میشه و الت مبارک همینجوری استوار میمونه و یه دختر باکره خیلی راحت میشینه روش و ...
      اینا فقط یه بخشی از انتقادات من به داستان شماست دوست عزیز ...


    •   Ares.1
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • دوست عزیز fredmveii مرسی که گفتی و بهم گوشزد کردی . از لحاظ فیزیو تراپی و اینا حق با شماست ، اما پرستار عادی نبود مهدیه ، دختر خاله ی امیر هم حساب میشد
      به قسمت ((ﺿﻤﻨﺎ ﺍﯾﻦ ﻧﻪ ﻭ ﺍﯾﺸﻮﻥ ، ﺍﺳﻤﺶ ﻣﻬﺪﯾﻪ ﺧﺎﻧﻮﻣﻪ . ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﻪ ﯼ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻤﻪ ﮐﻪ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻟﻨﮕﺮ ﺑﻨﺪﺍﺯﻩ ﻭ ﺍﺯﺕ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ ﮐﻨﻪ )) بیشتر دقت میکردی متوجه رابطه امیر و مهدیه و سطح شوخی کردنش باهاش که نشون دهنده ی نزدیکی بین اونها بود میشدی


    •   Ares.1
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • دوست گلم sina.ssss چشم ، بهترش میکنم حتما :-)


      داداش shahx-1 کلی خندیدم ، به روحت خخخخ


      مرسی m...h...a جان ، تازه شروع کردم . ببخشید اگه نقص داشت


      چشم @Mehraaan جان حتما منتظر نقد سازندت هستم


    •   iman.shahvanii
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • يعني كير تودهن همچين رفيقهاي نامرد وكس ليسي كه بخاطر ي دخترغريبه به رفيقش دروغ گفت،،قشنگترين داستاني كه اينجا خوندم،،افرين به نويسنده


    •   Sepidarsal
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • چه راحت دونفرمهدیع و امیر رابطتت با زهرا را خراب کردن


    •   Sinafucker13
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • عالی بود عزیز ترکوندی.ولی خب همه چی خوب مطلق یا بد مطلق نیس یکم اولش ضعف داش ولی خوب رفته رفته بهتر شد به نظر منم عشق و عاشقی بین مهدیه و آرس رو اگه تو اون سه هفته نشون میدادی منطقی تر بود...در کل دمت گرم اگه تل داری آیدیتو واسم خصوصی کن دوس دارم از نزدیک باهان بگپم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو