عصر یک روز بهاری

    عصر یک روز بهاری... یا شاید پاییزی بود، نمیدانم. بعد از کار، از کنار دیواری جلبک زده عبور میکردم؛ مثل نسیمی خسته، از لابلای شاخه های درخت بیدِ آن خانه ویلایی سر میدان مثلثی...
    توی آن کوچه پس کوچه های تودرتوی پر از چاله چوله، مستانه می خرامیدم و آهنگی را زمزمه میکردم:
    'شمعو پروانه منم
    یارِ پیمانه منم
    دیوانه منم دیوااااانه منم...'
    بهش زنگ‌زدم:
    +نزدیکم‌در رو باز کن
    -از در پشتی بیا، روی هم گذاشتم.
    چند قدمی مانده به در خانه اش شش دانگ حواسم جمع بود. مثل همیشه در دلم‌غوغایی بود، در چشم‌برهم‌زدنی از کوچه ناپدید شدم و آرام‌ در را پشت سرم بستم و نفس عمیقی کشیدم. پنجره ای روبرویم بود که حفاظ آهنی داشت. با آنکه کاملا بسته بود و پرده ای ضخیم تمامش را پوشانده بود، من مو به مو تمام دکوراسیون داخل آن اتاق را با چشم بسته میدیدم. چشم چرخاندم؛ دیش ماهواره ای زنگ زده کنج حیاط، آردی یشمی رنگِ همیشه پنچر، توپ فوتبالی کهنه و چند جفت دمپایی زنانه درهم جلوی پلکان دیده میشد، همه چیز مثل همیشه بود.
    بند کفشم را باز کردم و از پا درآوردم و کنج ستون ایوان پنهان کردم. لوسی از اتاق بیرون آمد و میو میو کنان به سمت حیاط دوید. سرم را خم کردم تور جلوی در را کنار زدم و وارد شدم، فضای خانه شیک؛ آرام و خنک بود. یک دست مبل نو، تلویزیون خیلی بزرگ؛ گیتاری کنج دیوار و مهتاب خندانی که از آشپزخونه روبرویم ظاهر شد. مانند پنجه آفتاب بود، تاپ زرد رنگ و شلوارک پنبه ای فیروزه ای پوشیده بود، ساقهای بلورین کشیده اش مُرده را زنده میکرد. قد بلند و توپر و خوش تراش بود.
    به تازگی بینی ش را هم عمل کرده بود و خواستنی تر شده بود. موهای مجعد نمداری که با کلیپسی به پشت سر بسته بود نشان از این می داد که تازه از حمام برگشته. به سمتم آمد و روبوسی کردیم:
    +سلام،خوبی عزیزم؟
    -مرسی، خوش اومدی
    +فدات. تنهایی؟
    -نه شراره خونه س
    دخترش بود. حدودا هفده ساله!
    خانه دو خوابه بود. در اتاق بغلی نیمه باز بود، دخترش آنجا روی تخت به شکم دراز کشیده بود. پاهای لاغرش را دیدم که به پشت تاب میداد. گاهی بیرون می آمد و احوالپرسی میکرد اما انگار این بار، جنده خانوم با دوست پسرش دعوایش شده بود که حال و حوصله احوالپرسی هم نداشت!
    پشت سرش حرکت کردم. کون نسبتا بزرگش جلوی آلتم بالا و پایین میشد، لبم را به پشت گردنش رساندم و بوسیدم و همزمان دستم را لای کونش کشیدم و انگشتش کردم. قهقهه ای زد و پشت سرم در را بست و با پای راستش گیره آبیِ رنگ و رو رفته ای را به زیر در فرو کرد.
    عطر صابون خوش بویی که به تنش مالیده بود در وجودم آتشی برپا کرده بود. بار دیگر خودش را توی بغلم انداخت تا دلبری کند، بسیار بوسیدمش...
    چشمهای براقش را به چشمانم دوخت، شهوت در دریای چشمانش موج میزد. لب گرمش را مزه کردم و زبانم را در دهانش فروبردم و شهد دهانش را مکیدم. به آرامی مرا روی تختش هل داد و رویم خوابید. دستم را روی بازوهای کلفت و بلورینش کشیدم. رویم خیمه زد و لبش را روی لبانم چسباند، ول کن لبانم نبود...
    دستم را از پشت به کَپلش رساندم و چنگی زدم. محکم به سمت بالا هلش دادم تا سینه های درشتش روی صورتم بیوفتد . صورتم را لای سینه هایش بردم و نفس عمیقی کشیدم تا از عطر شهوت انگیزشان ششهایم پرشود. تاپ زرد رنگش را از تنش درآوردم، نگاهی خریدارانه به بدنش انداختم و از روی سینه بند سفیدی که بسته بود لای قاچ‌سینه هاش را لیسیدم. گیره های سینه بند را با چشمان بسته باز کردم و به گوشه نا معلومی پرتاب کردم. مثل خوشه انگوری رسیده از درخت تاک،بالای دهنم آویزان بودند. سینه هایش را به نوبت، یکی را به دهانم می گرفتم و میمکیدم و آن یکی را با نوک انگشتم تحریک میکردم.
    سعی میکردم همه اش را توی دهانم جا بدهم. وقتی دهانم پر میشد به چپ و راست می کشیدمشان و دیوانه اش میکردم. نوکش را می مکیدم. گاز کوچیکی گرفتم که دردش آمد، آنقدر از آن انگورها خوردم تا مست شدم.
    جایم را با او عوض کردم و پاهایش را بالا کشیدم و شلوارکش را از پایش بیرون کشیدم. دستی روی پاهای کشیده و بلورینش کشیدم، همچون آسمان آنروز صاف بود. شورت توری سفیدش را هم درآوردم و کس تپلش بیرون افتاد. تمیز و خوشبو بود، بوسه ای روی کسش زدم. با دستانم دوطرف کسش را باز کردم و سوراخش را تماشا کردم و نفس عمیقی درون سینه دادم. کف دستم را روی کسش کشیدم و به سمت سینه هایش سر خوردم. کسش را میمالیدم و با لبهایم نوک سینه هایش را به اسارت گرفتم. کمی به صورت گل انداخته اش نگاه کردم و بعد طاق باز دراز کشیدم و خودم‌را در اختیارش گذاشتم.
    بلوز مشکی ام را از تنم بیرون کشید و نگاه مستانه ای کرد. روی سینه های عضلانیم دستی کشید:
    -سوتین چرا نبستی؟
    +کوووووفت ههه، چیه حسودیت میشه؟
    -نه، خوشم میاد
    +دستش را روی بازوهایم کشید وبه پایین رفت و مشغول باز کردن کمربند و دکمه های شلوارم شد.
    همیشه سر باز کردنشان مشکل داشت.کمکی به او نمیکردم، مشکل خودش بود.ب


    الاخره با هر زحمتی که بود موفق می شد. از تقلا کردنش لذت میبردم. لخت لختم میکرد و به جان کیرم می افتاد.وقتی توی مشت تپلش میگرفت و نگاهش میکرد چشمانش برق میزد و لبش میشکفت، هیجان زده براندازش میکرد و تکانش میداد.
    لم میدادم و چیزی نمیگفتم، خودش استاد بود. مثل همیشه نگاهم میرفت روی عکس پدر خدابیامرزش روی دیوار روبرویی...
    آخر مگر جای این عکس اینجاست؟! عکس مردی میانسال، با سبیلهای چخماقی و پیشانی بلند. دخترش در حال مکیدن کیرم بود و ما را نگاه میکرد. انگار از درون عکس برایم‌شاخ و شانه میکشید!
    اگر زنده بود و مرا درآن حالت میدید حتما جنازه ام کف آن اتاق در حال دست و پا زدن در خون بود. ولی او مرده بود و کاری نمیتوانست بکند.
    حس شرم و گناهم بیشتر روحم را می آزرد. مثل همیشه باید حواسم را پرت میکردم. به آنطرف نگاه کردم، عکس خانوادگیشان به دیوار بود. اینبار بچه هایش در حال تماشای هنرنمایی مادر بودند! بدم نمی آمد دخترش مارا ببیند اما پسرش گناه داشت، او را دوست داشتم. او نباید مادرش را میدید، دلم نمیخواست آزار ببیند.
    هوووووف ...
    چشمم رفت سمت تلویزیون ۲۱اینچ خاموش که تصویری از خود ما را نشان میداد، اینجوری بهتر بود؛ حداقل از این زاویه کون مهتاب را میدیدم...
    آنقدر خورد تا احساس کردم آب دهانش از زیر خایه هایم به سمت پایین میرود. در حالی که کیرم را در مشتش میمالید و سرش را میمکید، دو طرف لُپش به داخل فرو میرفت و نگاهم میکرد:
    +بسه دیگه عزیزم
    -چه عجب گفتی بسه، دهنم بی حس شد!
    +اوندفعه یچیزی گفتم، هنوز یادته!؟
    -بعله! عالیجناب امر فرموده بودن تا نگفتم کافیه، دست از ساک زدن برندار!
    عاشق اینجور حرف زدنش بودم. صدایش را کلفت میکرد و من را با یادآوری حرفهایم می خنداند.دهنوز کیرم توی مشتش بود که:
    ○مامان....مااااااماااااان...
    -چیه؟!
    ○پول بده
    -پول ندارم. عمو اشکان اینجاستا...
    (بچه هایش مرا عمو صدا میکردن)
    ○ من پول میخوام. پول بده
    مهتاب صدایش را به طرز وحشتناکی بالا برد که زهرِ ترک شدم. فریادش پنجه به اعصابم کشید، هرچی زده بودم پرید!
    -میگم پوووول ندارم پدرسگ!!
    به آرامی و با ترس و لرز گفتم:
    +چرا داد میزنی؟ بهش پول بده دیگه
    -صبح بهش پول دادم. پررو میشه
    بنظرم دروغ میگفت، پولی کف دست بچه نمیگذاشت؛ خسیس بود.
    +بذار خودم بهش میدم بچه گناه داره
    -نه بابا، نمیخواد بخواب پا نشو...
    کیرم را از مشتش در آوردم و پاشدم و از جیبم یک ده تومانی تازه بیرون کشیدم و گیره پادری را با پا در اوردم و بدون اینکه بیرون را نگاه کنم، بدن لختم را پشت در پنهان کردم و دستم را دراز کردم و پول را بیرون انداختم و سریعا در را بستم و گیره را به زیرش فرو کردم.
    +مال خودت حسن جان
    صدای پایش را شنیدم که آمد و برداشت:
    ○سلام عمو، دستت درد نکنه
    +خواهش میکنم
    -دوتومن ازش برمیداری و بقیشو میاری تحویلم میدیا!
    ○نخیرم عمو گفت مال خودمه
    بدو بدو رفت توی حیاط و لگدی بر توپش زد و از دروازه بیرون رفت؛ صدای کوبیده شدنش را شنیدم...
    سیزده ساله بود، چهره بسیار مظلومی داشت. هروقت که در خانه بود و من را میدید جلو می آمد و دست میداد. خیلی مودب بود و من دوستش داشتم، همیشه دستی پدرانه روی سرش میکشیدم و می بوسیدمش و اسکناسی پنج یا ده تومانی به او میدادم...
    -هوووی کجایی!؟
    با دیدن بدن سفید و تپل مهتاب دوباره کیرم شق شد. دوتا خط برش بالای کسش بود که جای عمل سزارین بود، بجز آن دو خط، هیچ ایراد دیگری نداشت!
    +مهتابم، ژل کو!؟
    _اونجاست، پشت لوازم آرایشم
    با دست میز آرایشش را نشانم داد؛ ژل تا نصف استفاده شده بود. ابروهایم درهم شد:
    +این چرا نصفه س؟؟!
    -ععع اممم.... کمرم درد میکرد زدم به کمرم
    +مگه این برای کمردرده؟
    -نه خب اما چون اینو میزنی آبت خیلی دیر میاد
    +اولا که این فقط روون میکنه و هیچ ماده بی حسی توش نداره ثانیا؛ من کمرم خودش سفت هست.
    -خب نمیدونستم، فکر کردم واسه کمردرد خوبه.


    از درون شکستم اما حفظ ظاهر کردم؛ نگاه دوباره ای به تیوب ژل کج و کوله انداختم . سلانه سلانه و با بی میلی روی تخت رفتم. دستم را دراز کردم و کیفم را از روی دِراور کنار تخت چنگ‌زدم. کاندومی برداشتم و با دندان بازش کردم.
    -داری چیکار میکنی؟
    +معلوم نیست؟!
    -خودت میدونی من به کاندوم حساسیت دارم
    +این ضد حساسیته
    -واقعا؟!ولی شبیه همون قبلیاست که!
    +پاتو باز کن حرف نزن
    بالشتی زیر کونش گذاشتم. لنگهای تپلش را باز کرد و با دستانش زیر زانوهایش را گرفت. کمی از ژل روی قاچ کسش ریختم و سر کیرم را رویش کشیدم و به صورتش نگاه ‌کردم. چند بار این حرکت را تکرار کردم تا تشنه شود. آهسته فرو کردم، آهی از ته دل کشید و لبش را گزید.
    رویش خوابیدم و مشغول تلنبه زدن شدم، صورتش داغ و قرمز شده بود. لبم را روی صورتش گذاشتم و بوسیدمش.زبانم را روی گردن و لاله گوشش میکشیدم وبا حرص و شهوت ولی آرام، چیزهایی را توی گوشش نجوا میکردم:
    +کیر دوس داری؟
    -آره
    +خوب میکنمت؟
    -خیییییلی
    +جوووون، همونی هستش که


    میخوای؟
    -آره خیلی دوسش دارم
    +کس بده بهم، یالا؛ کستو برام نگهدار تا بکنمش
    -بکن عزیزدلم، مال خودته
    +میکنمت، همیشه میکنمت، این کس و کون مال کیه؟
    -مال تو،مال خودته همیشه منو بکن
    از روش بلند شدم و با دستام به حالت داگی چرخاندمش. کون تپل سفتش با اون سوراخ تنگ قهوه ای کمرنگ جلوی چشمانم بود. قبلا بارها کرده بودمش اما بلافاصله تنگ میشد، جوری که انگار تابه حال چیزی درونش نرفته!
    دست چپم را روی کونش گذاشتم و کیرم را با دست راست روی سوراخ کسش تنظیم کردم و تا ته فشار دادم. جیغ کوتاهی کشید که بلافاصله صورتش را توی بالشت فشار داد تا صدایش بیرون نرود و دخترش نشنود. دخترش توی اتاق بغلی بود و من مادرش را میکردم...
    دوباره توی هپروت سیر میکردم،چشمهایم را بستم و ...
    یعنی میدانست که مادرش درحال سکس با من است!؟ یعنی الان درحال تصویر سازی از سکس من و مادرش، دست در شورتش فرو برده؟! این افکار همیشه توی ذهنم میچرخید، حتما میدانست، خر نبود که...
    برایش یک چیز عادی بود، خیلی راحت بااین قضیه کنار آمده بود.
    مادر و دختر مثل دو دوست بودند. هیچوقت یادم نمیرود روز اولی که آمدم توی این خانه چقدر همه اینچیزا برایم غیرعادی بود. آن روزها خیلی بیشتر به این اتفاقها فکر میکردم، به اینکه چرا با همچیز اینقدر راحت کنار آمده اند. از اینکه چقدر عادی رفتار میکردند متعجب بودم، به مرور من هم عادت کرده بودم به همه چیز؛ به بی غیرت بودنشان...
    توی کس تنگش تلنبه میزدم و لذت میبردم.
    چشمایم را باز کردم:
    +صورتتو یه وری بذار روی بالشت میخوام ببینمت
    -باشه عزیزم
    موهایش باز شده بود و صورت عرق کرده ش را پوشانده بود. چند تار مو به صورتش چسیبده بود.با انگشتم موهای پریشانش را به پشت گوشش بردم. در آن حالت صورت سرخ و سفیدش دیدنی تر شده بود. باهر تقه محکمی که توی کسش میزدم نگاهم روی صورتش دقیقتر میشد.
    +نگام کن
    -جووون، چشم عشقم
    +ببین کی داره تورو میگاد، ببین کیر کی توی کسته
    -کیر تو عشقم
    سرش را کمی چرخاند و مرا دید، لبانش را غنچه کرد و بوسه ای فرستاد.
    خودم زیر خوابیدم و سوارش کردم. این تنها حالتی بود که میتوانست مهتاب را ارضا کند؛ کشف خودم بود...
    سینه اش در دهانم بود و روی کیرم بالا و پایین میشد، وقتی خودش را بالاوپایین میکرد ارضا شد و دیگر نتوانست ادامه دهد. بیحال به کنارم افتاد تا من همکاره شوم!
    دوباره حالت چهاردست و پا نگهداشتمش و توی کسش تلنبه میزدم. صورتم خیس عرق بود، شوری عرقم توی چشمانم میرفت و میسوزاند، دهانم خشک شده بود، کمی از عرقم از گوشه لبم وارد دهانم شد. با چشمانم به دنبال دستمال کاغذی میگشتم. از تخت به پایین افتاده بود، سعی کردم که توی همون حالت دستم را به دستمال برسانم که موفق نشدم. با کف دو دستم کونش را بسمت پایین فشار دادم تا دمر شود، از رویش بلند شدم. دوسه تا چنگ به دستمال کاغذی زدم و صورتم را خشک کردم.
    بدنم خیس عرق بود. دوباره رفتم روی تخت و ژل را برداشتم و مقداری لای کونش ریختم. با انگشت سوراخ کونش را ماساژ میدادم.صورت خوشگل عرق کرده اش را چرخاند و نگاهم کرد:
    -میخوای کونمو بکنی؟
    در حالی که دوبند انگشتم را توی سوراخش فرو میکردم گفتم:
    +آره عزیزم، خیلی دوس دارم
    با حالتی نگران و درمانده گفت:
    -آخه دردم میاد
    +خودت اوندفعه مگه بعد از سکس نگفتی خوب بود؟!
    -آره اما میترسم باز!
    +یواش میکنم دیگه، هروقت دردت اومد دیگه ادامه نمیدم.
    این را که گفتم دوباره خودش را با خیال راحت به دستم سپرد و به روبرو نگاه کرد. انگشتم کاملا روان توی کونش عقب جلو میشد و اعتراضی نمیکرد. خیالم راحت بود که میتونم کونش را هم مثل دفعات قبل بکنم.
    چهار دست و پا نگه داشتمش و کیرم را روی سوراخ کونش گذاشتم.به آرامی، فشار مختصری دادم و سرش را درون‌کونش فروکردم و صبر کردم تا کمی آرام شود. دستانم روی باسنش را نوازش میکرد، با صبر و حوصله زیاد توانستم همه اش را جا بدهم. نگاهی به صورتش انداختم؛ بالشتش را میجوید و دم نمیزد. آب از کمرم تکانی خورد و مکثی کردم تا بجای خود برگردد. چشمانم را بستم و آرام آرام تلنبه زدم. دیدن کون گلابی شکلش که کیرم تا انتها درونش بود ممکن بود کار دستم بدهد و ارضایم کند.ددوباره نگاهم رفت روی دیوار، کنج بالای دیوار را نگاه میکردم و با خودم حساب و کتاب میکردم؛ سه قرص نان، یک بطری شیر، شامپو تخم مرغی صحت، پودر دارچین...
    اینها سفارشاتی بود که باید برای خانه میخریدم. قیمتهایشان را هم باهم جمع کردم و....
    چشمانم را باز کردم کون سفید گلابی شکل مهتاب را دیدم که کیرم را قورت میداد .دیگر تحملم تمام شد نفس هایم تند تر شد و آبم فوران کرد. خودم را رویش ولو کردم. جانی برایمان نمانده بود.
    به آرامی از رویش غلتیدم و چشمانم را بستم...
    وقتی از خانه بیرون رفتم، دائما در فکر تیوب ژل استفاده شده بودم. وقتی از مهتاب پرسیدم سعی کرد خونسرد باشد و به من دروغ بگوید، بوی خیانتش را احساس میکردم. کجا اشتباه کرده بودم!
    نگاهی به


    اسمش بر روی گوشی ام انداختم. انگار همین دیروز بود که ذخیره اش کرده بودم.
    حدودا دوسال قبل زیر آن درخت توسکای پیر انتهای مزرعه نشسته بودیم.من و پسر دایی ام که استراحت کنیم:
    +سعید مردم از بی کُسی، شماره ای چیزی نداری؟!
    -تو که بی بخاری اینهمه میکنی، یه بفرما نمیزنی!
    +گه نخور، کسکش خودتی
    خندید و گفت:
    -یدونه دارم که نتونستم مخشو بزنم
    +کی هست؟
    -یه زنه که خیلی سانتی مانتاله
    +کجاییه؟
    -اهل اینجا نیست اما چند سالیه اومدن اینجا
    +شوهر داره؟
    -نه نداره
    +مرده؟
    -نه شوهرش قاچاقچی بود، گرفتنش و براش حبس سنگین بریدن. اینم جدا شده اومده سمت ما زندگی کنه.
    +چه بد!حالا اهل دل هست؟
    -به من که پا نداد...
    +بده شمارشو. کار خودمه...


    به همین سادگی شماره اش را بدست آورده بودم و بعد از دوسال به همان‌سادگی بلاکش کردم . مانند برگ خشکی روی آب، خودم را در دست امواج میدیدم...


    پایان


    نویسنده:مرد غمگین

  • 14

  • 7




  • نظرات:
    •   Naser_021teh
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • خب ک چی


    •   Havigshoor
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • داداچ راز بقا گزارش میکردی؟


    •   Cleverman1358
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • سبک نوشتنت رو دوست دارم مرد غمگین
      مرسی


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوب بود ازخیانت متنفرم ولی این روزها پرشده ازخیانت درواقع ازخیانت راه گریزی نیسا بعدشم روحیه داغون غمیگین مباش مرد!


    •   Sajjjjadseski
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • ااااااه کیرم در دهانت و تخم هایم در روی دوچشمانت با این کیر کسشری که نگاشتی راه درمان تو اول درمالی است و بعد صابون خودرا تغییر ده و کم جق بزن


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • از طرز نوشتنت يجا خندم گرفت ي لحظه،بخاطر همون يك لحظه لبخند لايك


    •   اشی۸۵مشی
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • بَنا بَر احتیاط لایک و بَنا بَر زحمت نوشتن هم

      دمت گرم تقدیم بر تو باد


    •   زن.اثیری
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • مرد غمگین عزیز بسیار حرفه ای و جالب نوشتین. با این سبک و سیاق نوشتن نشون دادی قلمت بسیار توانمنده.
      البته که وقتی اینجوری می نویسی نباید منتظر بازخورد مناسب باشی چون میدونی که اینجا سایت سکسیه و تعداد محدودی هستن که برای خوندن داستان خوب میان.
      امیدوارم نا امید نشی و به نوشتن ادامه بدی.
      حتی اگر یه دونه طرفدار داشته باشی .
      لایک ۸


    •   .سامان.
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • با اینکه ایراداتی داشت ولی لایک ۹ تقدیم شما


    •   SSAa699
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • وای غمگین جان داستانت قشنگ بود
      گفتگوهات حین سکس با مهتاب خیلی عالی بود لذت بردم مرسی ازت (rose)


      لایک ۱۲


    •   Caboos1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • غمگین جان دیگه وقتشه که اسمتو عوض کنی
      برا رو جلد اسم مرد غمگین زیاد جالب نیست
      یکم هنری تر باید باشه
      لایک برادر


    •   sepideh58
    • 1 ماه،2 هفته
      • 6

    • لایک 13
      احسنت به شما مرد غمگین گرامی
      داستانتون بسیار دلچسب و جذاب بود. هرچند ترکیب نوشتاری و محاوره ای رو کمتر کسی می‌پسنده اما اینجوری که شما کامنت دادین و برای پیشرفت سبک های مختلف رو تمرین میکنید بسیار قابل ستایش و تقدیره. امیدوارم اینجا سکوی پرتاپی باشه براتون به افق های موفقیت


    •   Minow
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • قشنگ بود


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • دیس ششم
      چه زندگی نکبت باری بوده....بچه های ۱۷ و ۱۳ ساله داشته و تویه روز روشن ...‌
      ده تومنی می دادی و خوشحال می شد؟؟!بچه ۱۳ ساله؟!خیلی وقته برای ۵تومنی و ده تومنی کسی خوشحال نمی شه....بهت خیانت کرد؟؟مگه زنت بود؟!
      سبک نوشتن زود زود عوض می شد،از سبک رسمی،تبدیل به محاوره می شد و دوباره رسمی می شد....
      فقط یه چیزو درک نکردم،بدت نمی آمد دخترش شما را در آن وضعیت ببیند...‌‌این یعنی چی....
      حالم بد شد...


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • در جواب مرد غمگین
      طرف جنده بوده،به بچه هاش تعهد مادری نداشت،اونوقت به تو متعهد باشه؟؟!!چرا؟نکنه مارلین براندو هستی.....همون قدر جذاب و سکسی....نه برادر من...راستی،یه سوال پرسیده بودم ،درباره دخترش،لطفا جواب بده


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • مرد غمگین
      ۱.ریدم به هوش نداشتتت
      ۲.انتر،بهار با پاییز حداقل ۳ ماه و حداکثر ۹ ماه فاصله داره(درکش برای کونی مثل تو سخته) و رنگ یکی زرد و اون یکی سبزه....داستان برای دو سال پیشه،بعد نمی دونی کی بود.....از بس زدی سو چشمات رفته
      ۳.اگه تو مارلوووووون هستی،منم خود نیکل کیدمنم
      ۴.ارع اومدم‌سایت سکسی دنبال دوست پسرم ،دختره مجردم،دنبال پسره مجججججججججردم،نه یه کونی با دوتا بچه قد الاغ....مجرد،بفهم نفهم
      ۵.بیا خودم ده تومن بدم ،خرج کن ،خوش باش
      ۶ .کونی تو که جنبه انتقاد نداری،گوه می خوری می نویسی....رفتی با جنده دوزاری بودی،اومدی با آب و تاب تعریف می کنی
      ۷.هنوز نگفتی چرا دوس داشتی دخترش شما رو ببببببینه آقای صادق....
      ۸.همون میدون مثلثی تو کونت


    •   pooyagreen
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • اوسکل ، نمیدونه بهار بود یا پاییز بعد انتظار داره داستانش رو هم بخونیم من فقط جمله اولش رو که خوندم فهمیدم یارو چت می زنه


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • عن غمگین
      هنوز حرفم همونه.....میدون مثلثی از ضلع بزرگش تو کونت.
      دیوار جلبک زده،نکنه ونیز بود....تا حالا وسط شهر،دیوار جلبک زده دیدین ....اون داس مغزه تو هس که جلبک زده...خونه ویلایی،دماغ عملی،چرا به تو گوزززوووو محل بده اخه.....در ضمن ،عن غمگین،پیام خصوصی نفرست....حرفی داری مرد باش و اینجا عواق عواق کن.....


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو