عطر توت فرنگی

    نزدیک های ظهر از خواب بیدار شدم
    طبق معمول کتاب به دست خوابم برده بود
    چندتا میس کال از مامان داشتم...
    بعد از چندتا بوق جواب داد
    مریم؟ مامان بهار اومده بود امروز دم خونمون
    + بهار؟ صدام لرزید...
    _آره دوستت دیگه. نگو که یادت نمیاد
    برگشتم و عکسشو رو میز آرایشم نگاه کردم
    زل زدم به چشماش
    از پشت شیشه ی سرد قاب عکس هنوزم گیرا بود
    +نه یادمه... چی میگفت؟
    میگفت بهار یه دوره ثبت نام کرده...نمیدونم چی بود...کار با ادمای اسکیزیویی اموزش میدن
    +اسکیزوفرنی
    _اره همون میخواد یکی دو ماه بیاد تهران مامانش گفت اگه بشه بیاد پیشت بمونه
    پاهام سست شد ... بوی عطر توت فرنگیش پیچید تو سرم
    مامان ادامه داد، اگه نمیخوای خودم یه بهونه میارم ولی برات خوبه مامان میدونی چندوقته خودمو زندونی کردی بین کتابات؟ پا شدی رفتی شهر غریب به ما که سر نمیزنی حداقل بزار یکی بیاد پیشت... با بهار هم که راحتی دختر شادیه ‌روحیت بهتر میشه
    +بهش بگو بیاد ... شمارمو بفرست واسشون
    تلفنو قطع کردم
    قلبم دیوونه وار میزد
    عکسشو از رو میز برداشتم
    بهار...چرا الان؟


    بهار یه هفته ی دیگه میاد بی اختیار خونه رو تمیز میکنم....
    چند دست لباس نو خریدم و بعد مدت ها موهامو مرتب کردم ابرو هامو چند درجه روشن تر کردم مامان میگه اینجوری خوش اخلاق تر به نظر میرسم
    یکی از کمدارو براش خالی کردم گلدونای کوچیک گرفتم برای لب پنجره ...


    زنگ زد گفت شب میرسه
    انگار هزارتا پروانه تو دلم پر میزنن
    نشستم دم پنجره ... لعنت بهت بهار ... سیگار اول ... صداش تو سرم بود ... سیگار دوم ... شیطنت بچگونش ... سیگار سوم... دلبریاش و حرکات سکسیش ... اخ اگه میدونستی چقدر عاشقتم ...
    زیر سیگاری پر فیلتر شده بود ... پنجره رو باز گذاشتم بوی سیگار بره
    قاب عکسشو انداختم ته کشو میز آرایش... یه تیغ از کشوی میز آرایش برداشتم و اروم کشیدم کف دستم... سوخت نه فقط دستم کل تنم از آتیش عشقی که این همه سال قایمش کرده بودم ...
    اسمش افتاد روی صفحه گوشیم
    رسیده بود تهران براش اسنپ گرفتم اطلاعات راننده رو براش فرستادم
    عود روشن کردم... موزیک گزاشتم و صدای سارا نائینی پیچید تو اتاق


    نشود فاش کسی آنچه میان من و توست...


    بالاخره صدای زنگ اومد... چند لحظه بعد بهار با دوتا چمدون بزرگ و یه دسته گل دم در خونم بود‌.‌..
    لبخند ملیحی زدم و آروم تو بغلش کشیدم ... هنوز بوی توت فرنگی میداد... صدای قلبم انقدر بلند بود که میترسیدم بشنوه زود از بغلش اومدم بیرون چمدونش هاشو برداشتم ببرم داخل
    لبخندش روی لبش خشک شده بود انگار انتظار خوشامدگویی گرمتری رو داشت...
    لباساشو عوض کرد...شومیز حریر سفید و شلوار مشکی تن ظریفشو خوب به نمایش گزاشته بود
    سینه های کوچیک ولی گرد و خوش فرمش کمر باریک و رون های لاغرش ... هنوز جذاب بود
    براش شام کشیدم و برام حرف زد... حرکات لب های سرخش
    حرفاشو نمیفهمیدم فقط صداش بود که تو سرم میچرخید ... بی مقدمه دستمو گرفت رد نازک تیغ روی دستمو نگاه کرد
    گفت هنوزم ازین کارا میکنی؟
    +کدوم کارا ؟
    _خودتو نزن به اون راه همیشه وقتی میخوای حواست باشه که یه کاریو نکنی سوتی ندی یا حرفیو نزنی تیغ میکشی کف دستت
    خندیدم
    +نه این اتفاقی بود...


    از حموم اومد ... لباس راحتی سرمه ای پوشیده بود ... موهای فرفری بلندش هنوز نم داشت
    براش چایی و بسکوییت بردم نشستم کنارش
    نگام کرد
    _مریم چرا از وقتی دانشگاه قبول شدیم انقدر ازم فاصله گرفتی؟


    چی میگفتم؟ میگفتم همه ی این مدت از همون روز اول دبیرستان که نشستی کنارم عاشقت بودم؟ میگفتم ۴ سال هرروز دیدمت و هر روز عاشق تر شدم ولی هیچی نگفتم؟ میگفتم از روزایی که میگفتی از همجنس گراها چندشت میشه و من هر لحظه بیشتر میشکستم؟
    میگفتم از این دو سه سال که با فکرش زندگی کردم؟


    باخجالت ادامه داد وقتی داشتم دنبال سشوار میگشتم عکسمو تو کشوی میز آرایشت پیدا کردم مریم تو این سالها عکسمو نگه داشتی ولی بهم زنگ نمیزدی؟ شمارتو عوض کردی و ازم فاصله گرفتی؟
    دلت برام تنگ نشد؟


    بهار من نمیتونم بهت بگم ولی تو بخون از چشمام که اگه نبودم این چند سال فقط بخاطر تو بوده که با عشقم بهت آسیب نزنم...که مجبورت نکنم به کاری که ازش بدت میاد


    دستشو جلو صورتم تکون داد و گفت مریم کجا رفتی؟
    فقط نگاش کردم
    بیشتر بهم نزدیک شد
    اشک تو چشمام جمع شد سعی کردم گریه نکنم
    یه قطره اشک سمج از گوشه ی چشمم سر خورد اومد پایین


    "بهار دستشو گذاشت رو صورتم
    با صدایی که از شدت بغض میلرزید بهش گفتم دوستت دارم بهار... نه دوست داشتن معمولی
    عاشقتم.... براش گفتم از عشقی که این همه سال تو دلم بود... گفتم و گفتم و با داغی لب هاش رو لبم ساکت شدم...
    دستاش دو طرف صورتم بود و من با دستام دو طرف کمرش رو گرفته بودم ناشیانه لب هاشو میبوسیدم
    ازم فاصله گرفت اروم گفت منم دوستت دارم...
    دوباره بوسیدمش... هرچقدر بوسیدن لب هاش طولانی تر میشد شهوت راهشو بیشتر بین احساسم پیدا میکرد دستم آروم رفت روی سینه هاش ... نیپل های برجسته اش خبر میداد از سر درون... اروم لبشو گاز گرفتم صدای ناله ی آرومش تنمو بیشتر داغ کرد...
    پیرهنشو در اوردم سوتین نبسته بود هیچ وقت عادت نداشت ببنده،لبامو از لبش جدا کردم زبونمو توی گوشش چرخوندم، نالید ،مچاله شد تو بغلم
    با بوسه های ریز رسیدم به سینه هاش و به دندون کشیدمشون ... زبونمو دور نیپلش میچرخوندم و دستمو رو کسش... روبروش نشستم روی زمین ... دوباره اروم اروم بدنشو بوسیدم تا روی نافش اروم زیر نافش رو میخوردم ... توی چشمام نگاه کردم خمار بود ولی بیشتر از همیشه برق میزد ... سرمو هل داد پایین تر، شلوارشو کشیدم پایین و کسشو از روی شورت بوسیدم حتی کسشم بوی توت فرنگی میداد ... ناله میکرد و به خودش میپیچید ... توی چشماش زل زده بودم و انگشتامو روی شورتش بازی میدادم ... طاقتش تموم شد شورتشو دراورد.... بدنش لخت لخت روبروم بود ... قشنگ ترین تابلو ی نقاشی ای که توی کل عمرم دیدم ... کسشو بو کشیدم و دهنمو گذاشتم روش میمکیدمش و با لطافت لیسش میزدم چنگ که زد توی موهام زبونم تندتر روی کسش رقصید.‌‌.‌. اروم انگشت وسطمو گذاشتم دم سوراخش و مالیدم همزمان بالای کسشو میمکیدم ... ناله هاش مستم میکرد ... اروم انگشتمو وارد کسش کردم ... خودشو منقبض کرد آروم آروم رون پاشو ماساژ دادم ... انگشت اشارمو اضافه کردم و ناله هاش بلندتر شد... چوچولشو میمکیدم و انگشتمو تند تند توی کسش عقب و جلو میکردم ... سرمو به کسش فشار داد آهی از ته دل کشید و مریم کشداری گفت که دلم براش رفت... لرزید و داغی آبش رو روی انگشتم حس کردم ... بیحال بود ...اما اون دوتا تیله ی مشکی هنوزم برق میزد.
    بغلش کردم و گونه اش رو بوسیدم توی گوشش گفتم دوستت دارم عشق من ..."


    دستشو جلو صورتم تکون داد و گفت مریم کجا رفتی؟
    یه قطره اشک چکید روی گونم
    هیچی نگفتم
    دلتنگی واژه ی کوچیکی بود


    نوشته: میم.را

  • 12

  • 6




  • نظرات:
    •   شاه ایکس
    • 2 ماه
      • 10

    • عشق به هر صورتش زیبا و قابل تحسینه و لایق احترام . اما سیگار نه کسی رو بزرگ کرده نه رشد عقلی میاره نه کلاس داره نه هیچ چیز دیگه! لازمه عاشقی استفاده از سیگار نیست ، بچه چهارده ساله تو پارک دیدم تو گوشیش لوگوی شهوانی بود حالا که نمیتونیم جلوی اومدنشون رو بگیریم تفکر غلط توذهنشون نندازیم........


    •   ممدعشقی
    • 2 ماه
      • 0

    • فقط همینا بودن؟ پنج تا داستان؟


    •   Litel._.boy
    • 2 ماه
      • 2

    • عجب اولش فكر كردم مردي بعدش ديدم زني ولي ميتونست خيلي بهتر باشه حس ميكنم اين و يه مرد نوشته


    •   A....k
    • 2 ماه
      • 5

    • یه اده معتاد دور هم جمع شدن فکر میکنن اگه تو داستانشون سیگار بیارن یعنی آخر کلاس ولی نمی‌دونم کیر سیگار هم نمیگیرن چه برسه به بچه های شهوانی


      در کل خوب بود لایک


    •   tara.-tt
    • 2 ماه
      • 2

    • لز
      تف


    •   kir_kouchooloo
    • 2 ماه
      • 0

    • زودتموم شد?


    •   پروفسور بالتازار
    • 2 ماه
      • 1

    • چرا تگ لز نخورده این داستان؟ تا وسطاش نفهمیدم راوی زنه، اون عادت تیغ زدن دست هم خیلی چندش بود، عطر توت فرنگی تاحالا نشنیده بودم شاید ‌‌‌واقعاً هست ما خبر نداریم ولی بیان احساسات بود و محترم


    •   SêxýBøý
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • عالی بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو