علم و صنعت - صادقیه (۱)

    سلام خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم، مربوط میشه به سال 92 زمانی که 19 سالم بود، یه روز برا عیادت مادر شوهر خالم همراه مامانم و خالم و خواهر شوهر خالم و مادر بزرگم با مترو میخواستیم بریم کرج و گلشهر، حدود ساعت 8 صبح بود که رسیدیم ایستگاه امام خمینی ، مث همیشه شلوغ و مردم از زن و مرد، با عجله تو راهرو ها و سکوها و پله ها و ... تو هم وول میخوردن که زودتر سوار شن و به مقصد برسن، بع اشتباه راه خروجی رو رفتیم و جلو پله برقی که به سمت بالامیرفت ازدحام بود اما پله ها خلوت، مادرم مث همیشه که از پله برقی می‌ترسید با صدای بلند به خالم گفت من پیاده میام، خالم در حالی که خنده اش گرفته بود با حالتی که کسی متوجه شه گفت بیا نترس ولی مادرم بی توجه راه پله رو بالا رفت، و کبری خواهر شوهرش زیر لب با حالتی غرغرانه گفت: این پیرزن نمیترسه اونوقت خانم با اون گنده مث بچه ها میترسه، جنده .....
    چون کنار من بود شنیدم، برگشتم با حالتی معترضانه نگاهش کردم، عشوه ای اومد و نگاه شو با خنده دزدید، راستشو بگم کبری کسی بود که من تو فانتزی هام با خیالش جق میزدم و از هر فرصتی برا نزدیک بودن بهش استفاده می کردم و در کنارش لذت میبردم اما هیج وقت نه من جرأت شو داشتم که حتی دست بهش بزنم و نه اون اجازه میداد، چهره جذابی نداشت قد بلند با بدنی کشیده و صورت استخوانی و پوستی سبزه، تا حدودی هم متوجه شده بود که من بهش نظر دارم و مطمئن بود که اگه کاری کنه و چیزی بگه من چیزی نخواهم گفت و بارها و خواهر و مادرم رو با فحش های رکیک زیر و رو کرده بود، پله برقی وسط راه که رسید از کنار مادرم که تو پاگرد ایستاده بود نفسی تازه کنه گذشتیم ، خاله ام در حالی که دست مادر بزرگم رو گرفته بود جلو من و کبری بودن، وقتی از کنار مادرم گذشتیم برگشتم همراه کبری به عقب و نگاه مون قفل شده بود با مادرم ، منتظر بودم که کبری باز فحشی ناسزایی چیزی بگه که این بار دوتا پسر حدود 23،24 ساله که پشت ما بودن، و کون مادرم رو با ذوم کامل برانداز میکردن در حالی که اونا هم برگشته بودن، یکی شون جای کبری این بار گفت: جوون چه کونی داره ، سن اش بالاست ولی من لیس میزنمش، حواسشون به ما نبود انگار در شهوت غرق بودن هم من شنیدم هم کبری، کبری که ذوق کرده بود با حالتی تحقیر آمیز به من نگاه کرد و گفت هیچی نگو و فقط نگاه کن، یوهو بی مقدمه به پسره گفت جنده است ، انقدر از پشت مالیدن اش و داده اینجوری بقچه شده، پسرا با تعجب نگاهی به ما کردن و کمی سرخ شدن ولی انگار بدشون هم نیومده بود
    پله برقی با بالارسید و ازدحام جمعیت مقابل سکو یوهو باعث شد خاله و مادر بزرگم از دیدم خارج شن، داشتم دنبال اونا می‌گشتم که دیدم کبری کنار پسراست و چیزی بهشون گفت و بعد اومد گفت کوشن ، که مادرم رسید و خالم از دور به ما اشاره کرد که بیاین.
    تو فکر این بودم کبری چی دوباره بهشون گفت؟ برگشتم دیدم پسرا دارن مشورت وارانه حرف میزنن و دست دادن و جدا شدن
    مترو رسید و قبل از باز شدن در، کبری برگشت یواشکی با اشاره سر پسره رو دعوت کرد که از این در سوار شه، در باز نمیشد و مکث داشت ، پسره رو دیدم یوهو کنار کبری ست، کبری برا رد گم کردن بلند ازش پرسید آقا صادقیه میره دیگه؟ پسره گفت بله و کبری همزمان با کشیدن آستین شو هل دادنش جلو و اخم و دعوا کردن بی صدای لب هاش ، وادارش کرد بره جلو و پشت مادرم وایسه، و برا اولین بار از سمت جلو شلوارم و سمت زیپ اش گرفت و یوهو در باز شد و کبری گفت انگشتش کن ببین هیچی نمیگه و همچنان از شلوارم میکشید پسره هنوز تردید داشت و جرأت نداشت، با صدای دو بوق ریز در باز شد و جماعت هجوم بردن با هول دادن برا سوار شدن.تمام بدنم از شهوت مور مور میشد، گرفتن شلوارم توسط کبری ، از خود بی خودم کرده بود و از طرفی دیدن همچین حرفهایی از کبری در باره مادرم که جز با بابام با مردی نخوابیده بود بیشتر تحریک ام کرده بود
    مادرم قد ای متوسط و توپول و خوشگل و پستانهای بزرگ سایز 90 و کمی شکم و رونای حجیم و گوشتی و کونی که هر مرد شهوتی ای رو تحریک اساسی میکرد خصوصا موقع راه رفتن و خم شدن
    به خاطر همین چادر سرش میکرد ولی اونروز چادر سر نکرده بود و مانتوش بلند ولی لخت و چسبون بود و شبیه ساعت شنی ای شده بود
    برگردیم به داستان:
    در حالی که هجوم جمعیت اختیار سوار شدن رو از همه گرفته بود با موج جمعیت به سمت داخل برده شدیم
    یوهو دیدم پسره دست کرده لای پای مامانم از پشت و دستش تا بیشتر از مچ معلوم نیست وحشیانه اونو هول میده و مادرم از درد یا خجالت یا هر دلیلی دیگه، روی پنجه پاهاش بلند شده و تا رسیدن به در اونوری مترو که تو هست انکشت کردن و ادامه داد و کبری از خنده ریسه رفته بود، پسره خودشو به اونرا زد و وایستاد و مادرم برگشت بیینه کار کی بوده ولی جوری جدی وایستاده بود که شک کرده بودکار اون باشه، جا خالی شد و خالم و مادر بزرگ ام نشستن رو صندلی های اول ردیف که کنار شیشه ست.....




    مادرم کنار ستون شیشه ای رو به اونا وایستاد و من و کبری هم جلو دری که باز نمیشه، پسره نگاهی تمسخر آمیز به من کرد و نگاهی به کبری، کبری با اشاره چونه و نگاه به کون مادرم ، باز دستور و چراغ سبز رو داد بهش ، پسره با نگاهی به من فهموند که خرمگس ام،
    کبری ابرو بالا انداخت که مزاحمتی ندارم باز پسره نگاهش تمسخر آمیز تر شد ، اینبار جسور تر شد با فشار چسبوند به مامانم جوری که نیم قدم هولش داد جلو، مامان که گمان کرده بود اتفاقی کسی بهش چسبیده ، کونش رو داد سمت راست، پسره باز مایل شد به راست و چسبوند ، مامانم هنوز متوجه عمدی بودن نشده بود داد خودشو چپ، که باز پسره خودشو داد چپ، که مامان برگشت ببینه کیه و چیکار میکنه، به زحمت سرشو بر گردوند و پسره شروع کرد به نگاه کردن به تبلیغ ها، کبری با خنده نگاهی به من کرد، که دیگه عصبی شده بودم و نزدیک بود، گیر بدم به پسره گویا کبری هم از چهره ام خونده بود،
    خندید گفت آخی اخماشو کار بدی نمی کنه و یهو کونشو چسبوند به کیرم، یه لحظه از شدت تحریک تمام تنم لرزید و کیرم مث سنگ سفت شد، تمام رویا هایم به واقعیت رسیده بود کونی به کیرم چسبیده بود که چند بار با شورتش جق زده بودم و گفت ما هم همین کار و میکنیم، نمیدونم چه هدفی داشت، میدونستم از مادرم خوشش نمیاد و فکر میکردم از حسادت های زنانه باشد یعنی آنقدر مهم بود که به خاطرش با. وجود شوهر پسری از فامیل رو تحریک کنه و غریبه ای رو برای تجاوز عجیر کنه:؟؟ اما این رو میفهمیدم که بین دو راهی قرار گرفته ام یا در مقابل چشمانم ، مادرم رو به مانند جنده بمالوننن یا از کون کبری لذت ببرم؟؟؟ این رو هم میدونستم که در صورت اعتراض احتمالا رابطه ای که صمیمی شده بود رو خراب میکردم
    تو این افکار بودم که دیدم کبری در حال تایپ کردن پیامیست، و متوجه شدم دستش را به میله وسط واگن رسانده و با چادر مانع دید اطرافیان شده هرچند آنقدر فشرده بودند و مهتابی های مترو هم با کم نوری و چند عدد سوخته و تاریک بودن فضا به پنهان موندن قضایا کمک میکرد، نگاهی کردم دیدم پسره از مادرم فاصله دارد و خیالم راحت شد ولی یوهو با دیدن کیری که معلوم بود کلفت و گنده است در داخل شلوارش ، حس عجیبی بهم دست داد لذتی همراه با استرس ، کیری که شلوار را داشت پاره میکرد از لذت کون مادر من راست شده بود
    تایپ کبری تموم شده و منتظر نگاه پسره بود. پسره که سنگینی نگاه کبری رو متوجه شده بود نگاهی به او کرد و با اشاره کبری ، نگاهش متوجه گوشی شد، کبری گوشی رو آروم کنار دستش برد و به دستش داد بعد از اندکی گوشی رو بالا آورد و مشغول خوندن شد، هم تعجب از چهره اش مشخص بود از نوشته ها هم برق و لبخندی شیطانی در چشمان و لبانش نقش بست گوشی رو پایین آورد و به آرامی در دست کبری گذاشت، من از تعجب مات بودم که با فشار کون کبری متوجه شدم باز باید منتظره صحنه ای دیگر باشم، فشار کبری بیشتر میشد و کم هم تکان چپ و راست را هم با فشار قاطی کرده بود، پسره که انگار خیالش راحت شده بود ، باز خود را چسباند به کون مادرم و با فشار به میله کنار ، صفحه شیشه ایه کنارش چسبوند، مادرم برگشت و با اخمی نگاهش کرد و با نگاه بهش فهماند که در صورت تکرار، داد و بیداد میکند، من که دیگه بی اختیار و از روی شهوت کون کبری رو به هر اتفاقی ترجیح داده بودم ، فقط نگاه میکردم و ترس از آبروریزی فقط اذیتم میکرد، پسره خم شد و سرش را کنار گوش مادرم برد شاید در حدود 1 دقیقه در گوشش نجوا کرد ، دوبار در این مدت مادرم با ناباوری برگشت و نگاهش کرد و بدون حرفی باز به حالت قبل بر گشت، پسره دوباره چسبوند ، ولی این بار مادرم نه تکان خورد و نه اعتراض کرد، ترجیح دادم نگاهم رو سوی دیگر کنم تا شاهد این صحنه ها نباشم و فقط از کون کبری لذت ببرم، مدتی گذشت هیچ یک از مسافرین متوجه کار ما نبودن یکی روزنامه میخواند یکی خواب بود یکی با گوشی بازی میکرد و بعضی هم صحبت میکردن، صدای دستفروشی که لواشک جومونگ می فروخته توجه ام را جلب کرد به سمت ما میآمد اصلا متوجه گذر ایستگاه ها نشده بودم ، دستفروشه متوجه جریان شده بود میخندید و وقتی از کنارشان رد شد به پسره گفت نوش جونت، کون حقی داره، حواسم به دستفروشه بود که به کسی نگه، و تا پیاده شدنش ، مواظب بودم،
    ناگهان با دیدن پسره که کیرش را از زیپ بیرون آورده بود، چشمانم گرد شد
    حداقل 3 برابر کیر کوچک من بود
    کبری هم دید و جوری که از خنده سرخ شده بود، سعی داشت کسی متوجه نشه


    مادرم متوجه این کار پسره نشده بود، پسره با. ست کیرش را لای کون مادرم میزان کرد و با زدن به پهلوش بهش فهموند کونش رو بده عقب ، مادرم هم در عین ناباوری تا جایی ممکن کونشو عقب داد ولی گویا پسره راضی نبود و جسورانه دستش رو کمر مادرم گذاشت و فرمان دولا شدن داد، شانس آوردیم کسی ندید ، انگار شهوت شجاع و نترسش کرده بود، با صدای کمی بلند بغل گوشش گفت جنده لاشی
    و یه چیزایی دیگه که معلوم تهدید کننده ست و فرمان تکون نخوردن
    پسره دستاشو گرفت به میله ها و جوری که به سمت جلو فشار میداد و خوشحال بودم دوتا ایستگاه دیگه رسیدیم صادقیه
    بعد از مطمئن شدن از تابلو راهنما ایستگاه های بالای در پیگیر مادرم و پسره شدم
    چهره پسره رو دیدم که با چشم بسته. چیزی نمونده ارضا شه، وای کیرش بیرون بود اگه ارضا میشد رو مانتو مادرم که خبر نداشت
    دعا میکردم ابش نیاد.زودتر برسیم....


    نوشته: مانی 666

  • 17

  • 22




  • نظرات:
    •   407TT
    • 1 ماه،2 هفته
      • 7

    • دیگه حدقالا فانتزی بیغیرتیتونو پیش خودتون نگه دارین-__-


      پسر جسور بیفته روت بی غیرت


      بیغیرتی= کیر خر!


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،2 هفته
      • 7

    • همون قطار از پهنا.............(biggrin)


    •   sj0087
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • خاطره اشتباه هس. تو مترو ی نفر هی کیرش میمالید به پسره این هی کیف میکرد حالا امده عوض کرد ادامه داستانت معلومه پسره بردت تو دستشویی کونت گذاشته


    •   Mester.kir
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • 1مترو زنونه و مردونش جداس
      2یعنی اون بین هیچکی نفهمید؟
      3کیرشو از زیپش در آورده بود؟عجب!
      4تو اون یکی ایران چه حالی میکنین شما ها!
      5بیغیرتو سگ گایید


    •   omidreaz
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • بچه کونی جلقی


    •   Nikan.aa
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • ببین داستانتو تا اینجا خوندم اول این یه جمله رو معنی کن تا بقیشم بشه خوند؟
      ” خانم با اون گنده مث بچه ها میترسه”
      خدایش خودت میفهمی چی نوشتی؟
      عقل همه ضایع شده حالا بدبختی ادامه ام‌ داره!!


    •   salitahna
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • والا ما همیشه ایستگاه امام خمینی تا صادقیه رو رفتیم هیچوقت اینجور چیزی ندیدیم اونم ک هواسمون ب همه جا بود


    •   19masoud13
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • کونی چجوری پسره چسبوند به مادرت که خاله و مادر بزرگت نفهمیدن؟؟
      بعد پسره هم کیرشو در اورد هیچ کسی توی اون مترو نفهمید؟!!!


      سگ اون مختو بگاد


    •   Saiid1365@
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • امروز یه سکس دوطرفه داریم .


    •   Siyavashhezarkhani
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • کاری به راست و دروغش ندارم. اما جمله بندی و داستان نویست که یه حسی به مخاطب میده برای خوندن تمام داستان خوبه. شاید خیلی ها داستان مینویسن و شایدم حقیقت داشته باشه اما جمله بندی و اینها رو درست بلد نیستن چه برسه که حس داشته باشه. در هر صورت ممنون


    •   ali80xx
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • حیف اون شیری ک مادرت تو بچگی بت داد
      اگه شیر سگ داده بود الان غیرت داشتی


    •   ساراکونگنده
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • از این اتفاقا تو مترو جای شلوغ زیاد می افته برا منم پیش امده


    •   Ządza
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • بقیه شو بنویس ...


    •   negarman2020
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • خیلییییییی خوب بود عالی بود
      دمت گرم
      ادانه بده


    •   یوراکان
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • این گوخورارو ولشون کن کارت درسته داستان نویسیت واقعا جذابه اگه واقعیم نیس ادامه بده چند قسمت خوب ازش در میاد اگه دوس داشتی باشی خیلی دوست دارم تو داستان نویسیت کمکت کنم


    •   مردتنها90
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • مگه میشه؟ مگه داریم؟ (dash)


    •   Antistar1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • فکر کنم دیگه وقتشه حتی اگه از جیزی خوشمون نمیاد باز بش احترام بذاریم
      حتی اگه کیری ترین حالت ممکنه ولی برای نویسنده لذت خودشو داشته
      پس صلاح مملکت خویش را خسروخان داند هرجور لذت میبری بنویس و زندگی کن


    •   Mehrad_madarjende
    • 1 ماه
      • 1

    • خیلی خوب بود


    •   Mahyar19teh
    • 1 ماه
      • 1

    • کاری به راستو دروغش ندارم داستان نویس خوبی هستی خوب فضا سازی میکنی برای ذهن مخاطب لطفا ادامه بده


    •   ali.122345
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • کسکشا انقدر ما پسرا رو بد جلوه ندید


    •   فاضل_حشری
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • ب غ س گ
      فقط همین.


    •   مولانا.شهوانی
    • 1 روز،8 ساعت
      • 0

    • تورو خدا زودتر بقیه اش رو بنویس، خیلی خوب بود.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو