داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

عمارت وزیران (۱)

1399/05/14

هاکان خان تسلیت میگم . غم آخرتون باشه
آقای وزیران تسلیت میگم … روحشون شاد …
جملات پر تکرار که دائما به گوش میرسید . هنوزم باورم نمیشه که عمه خانوم فوت کرده باشه … زن مهربونی که هیچکس رو تو این دنیا نداشت بغیر از پدر من که داداشش بود و منی که برادر زاده ش بودم . عاشقش بودم … عاشق مهربونیاش … عاشق حرفا و جملات قشنگ و دلنشینش … عاشقش بودم چون درکم میکرد و بر خلاف سن و سال بالایی که داشت همیشه از در منطق وارد میشد . پدرم دوسال پیش منع کرده بود که حق ندارم برم سراغش ، حق ندارم ببینمش . جالب اینجا بود که عمه خانوم بخاطر اینکه حرمت و احترام پدرم پیش من شکسته نشه ازم قول گرفته بود که حرف پدرمو زمین نزنم و طبق خواسته پدرم عمل کنم . اما من چطور میتونستم نسبت به عمه خانوم که هم حکم عمه منو داشت و هم جای مادر بزرگم بود و هم مثل یه مادر مهربون و دلسوز بود بی تفاوت باشم ؟ منی که دنیای کودکیم تو خونه عمه خانوم خلاصه میشد و جای جای این عمارت برام دنیایی از خاطرات شیرین کودکی و نوجوانی و جوانیم بود .
بعد رفتن مهمونا و اقوام دور بجز چند نفر از دوستان و خویشاوندان نزدیک کس دیگه ای نمونده بود .
من هاکان وزیران ، تنها پسر و تک فرزند آقای حشمت خان وزیران ، یا بهتره بگم آخرین نسل از خانواده وزیران تا به اینجا . دوسال پیش وقتی با یاشار که بهترین، قدیمی ترین و صمیمی ترین رفیق سالیان دراز تا امروز بود. میشه گفت خونه عمه خانوم دیگه پاتوقمون شده بود . عمه خانوم هم عاشق این بود که ما پیشش باشیم . یاشار که غریبه بود و نسبتی با عمه خانوم نداشت و فقط و فقط به واسطه من تو اون خونه رفت و آمد داشت وابسته ی عمه خانوم شده بود ، چه برسه به من که رو پاهای عمه خانوم بزرگ شده بودم .
خونه بزرگی که شاید چند صد متر فقط باغ داشت و یه عمارت خیلی قدیمی و بسیار بسیار زیبا . عمارتی که میشد چندین خونواده رو درش جا داد بدون اینکه کسی به زحمت بیافته . باغی که پر بود از درختای میوه ، گلهای رنگ و با رنگ ، شمشادهای زیبا و بلند ، دیوار های آجری قدیمی و در مرکز این باغ عمارت زیبای عمه خانوم با یه حوض یا بهتر بگم استخر زیبا به فاصله کمی از درب اصلی عمارت .
یروز عمه خانوم ازم خواست برم خونش تا گربه ای که گیر کرده بود و تنها همدمش بود رو از بالای سقف شیروانی براش پایین بیارم . پدر بارها بهش گفته بود : بابا بی خیال این گربه شو . آخر یروز کار دستت میده عمه خانوم .
_چیکار به کار من داری حشمت ؟ مگه من تو کار خونه و زندگی تو دخالت میکنم ؟ این گربه هم که نباشه من تنهایی دق میکنم .
_آخه مگه همین چند هفته پیش نبود که دنبال گربه رفتی خیابون ماشین زد بهت ؟ خدا رحم کرد که استخوان لگنت فقط مو برداشته بود و اتفاق خاصی نیافتاده بود .
بارها و بارها حشمت خان با عمه خانوم سر این گربه بحثشون شده بود . پدرم عقیده داشت که این گربه شومه ، نحصه ولی عمه خانوم مرغش یه پا داشت .

تا اینکه اون روز ….
بدنم رو کش و قوسی دادم تا دستم به گربه برسه و بگیرمش . طفلی نمیدونم چجوری رفته بود لبه پنجره اتاق زیر شیروونی و اونجا گر افتاده بود . منم خودمو از سقف رسوندم به بالا سرش تا بگیرمش که عمه خانوم و یاشار از پایین داشتن بهم گرا میدادن
هاکان جان پسرم مراقب باش نیافتی . همینجوری بابات رو نیلی (اسم گربه عمه خانوم) حساس هست . یه وقت زبونم لال از اون بالا بیافتی ….
هاکان مواظب باش زیر پات سره ها !!! بیافتی پایین من تورو نمیگیرم رو کولم ببرمت بیمارستان . رو من حساب نکن
یاشار مثل همیشه در حال وراجی بود که یهو زیر پام خالی شد و ….
وقتی بهوش اومدم تازه فهمیدم که دوروزه تو بیمارستانم . استخون پام از دوجا ، کتفم ، دوتا دنده و…. شکسته بود . خوشبختانه افتاده بودم رو تلی از برگهایی که چندروز پیش با یاشار از باغ و زیر درختها جمع کرده بودیم که بسوزونیمشون و نسبتا ضرب برخوردم با زمین رو گرفته بود وگرنه غیر ممکن بود زنده بمونم و همین اتفاق باعث شده بود که پدرم با عمه خانوم قهر کنه و من رو هم از رفتن به اونجا منع کنه . هرچند که بارها و بارها بدور از چشمش برا دیدن عمه خانوم رفته بودم اونجا .
یاشار برام تعریف کرد که وقتی بردنم بیمارستان میرفته شبا پیش عمه خانوم میمونده که یوقت از غم من سکته نکنه . یاشار میگفت هربار که منو میدید بغلم میکرد و زار زار هردو گریه میکردیم و دعا میکردیم که زودتر خوب بشی .

حالا دیگه نوشش دارو بعد مرگ سهراب . پدرم داشت سکته میکرد از فوت خواهرش . با اینکه منرو تحریم کرده بود و خودش هم رابطه نداشت با عمه ، اما قلبا عاشق خواهرش بود . بارها ازش شنیده بودم که به مادرم میگفت ؛ اگر عمه خانومو تنبیه نکنم بدتر میشه . فکر کردی من میتونم ناراحتی خواهرم رو تحمل کنم ؟ پیرزن هروز میره دنبال گربه . این گربه شده بلای جونمون . خدارحم کرده بهمون ، وگرنه معلوم نبود چه بلایی سر هاکان میومد .

با یاشار دوتایی نشسته بودم رو ایوان خونه عمه خانوم . جایی که هروز غروب عمه خانوم رو صندلی راکی مینشست و گرامافون قدیمی و آنتیکش رو روشن میکرد و با به فنجون چایی منتظر اومدن منو یاشار چشم به در باغ میدوخت . دوتا صندلی چوبی قدیمی هم سمت چپ و راستش بود که سهم منو یاشار بود .
یاشار یه سیگار روشن کرد داد دست من و یکی هم برا خودش و گفت : باورم نمیشه هاکان … باورم نمیشه که دیگه عمه خانومی در کار نیست .
بغض داشت خفم میکرد . دلم میخواست اینجا بود و سرمو رو پاش میذاشتم های های گریه میکردم . یاشار چشاش پر شده بود که دیدیم سر و کله یه اقایی پیدا شد . قیافش برام اشنا بود . بله … آقای حسینی که هشت نه سال پیش دیده بودمش و وکیل عمه خانوم بود .
آقا ناصر و خانومش فاطمه که سرایدار و باغبون این عمارت بودن همراه اقای حسینی داشتن به طرف ما میومدن و از پایین یه سلام و تسلیت گفتن و اومدن پیشمون.
آقای حسینی بعد از سلام و احوال پرسی و تسلیت گفتن و حرفهای کلیشه ای گفت ؛ مرحومه خانوم عشرت وزیران تقریبا دو سوم اموالشون رو بنام شما یعنی آقای هاکان وزیران زدن , از جمله این عمارت و چند دهنه مغازه و مقداری نقدینگی و … یک سوم اموال هم که ملک مسکونی و زمین زراعی هستش رو بخشیدن به اشخاصی که الان سالهاست به عنوان مستاجر این املاک در دستشونه .
دیگه نشنیدم اآقای حسینی چی میگه . باز گریم گرفت … چقدر این زن مهربون بوده … با اینکه مبلغی که از مستاجراش میگرفت پول چندانی نبود و گاها هم نمیگرفت ، با این همه ملک رو بهشون بخشیده .
یاشار از اقای حسینی پرسید پس حشمت خان برادر عمه خانوم چی؟
آقای حسینی گفت : این وصیت نامه سه سال پیش در حضور آقای حشمت وزیران و عمه خانوم تنظیم شده و ایشون (حشمت وزیران) خودشون با عمه خانوم اینجوری توافق کرده بودن . البته خودتون بهتر میدونین مرحومه وزیران بجز پدرتون فامیل دیگه ای که صلاحیت بدست گرفتن اختیار این اموال رو داشته باشن نداشتن بجز شما و پدرتون که عرض کردم حشمت خان نخواستن چیزی بنامشون باشه .

****سه ماه بعد ****
برف عمارت وزیران رو حسابی سفید پوش کرده بود و با یاشار کنار شومینه کلاسیک و قدیمی عمه خانوم نشسته بودیم و گپ میزدیم
پسر الان تو دقیقا چه مرگته ؟ همه چی داری . پول خونه مغازه باغ ملک و…دیگه باید بری جلو . دلت بحال مینو بسوزه آخه . تا کی منتظر تو نره خر باید بمونه .
_اینایی که میگی رو قبلن هم داشتم ولی کمتر
_کمتر؟ آخه اولاغ تو به اون لگن(206) میگی ماشین ؟ توی اون اپارتمان 80 متری که بابت برات خریده بود و الانم چند ساله دست مستاجره تو میتونستی زندگی کنی ؟ تو عادت کردی به این خونه . من دیگه تورو میشناسم هاکان .
لااقل بیا بریم یه ماشین درست و حسابی برا خودت بگیر .
مینو دختر یکی از دوستان پدرم بود که دوساله باهاش بودم . زیبا ، دلربا ، خوش اندام ، خوش زبون و خیلی محاسن دیگه ای که داشت .
یجورایی یاشار حق داشت . خیلی منتظرش گذاشتم . خدابیامرز عمه خانوم چقدر ذوق داشت منو تو لباس دومادی ببینه .
_هاکان ؟ رفیق؟ داداش؟ بخدا قسم عمه خانومم الان روحش در عذابه که تو داری اینجوری خودخوری میکنی . یادت میاد عمه خانوم چی میگفت ؟؟؟ میگفت وقتی کسی فوت میکنه تنها چیزی که روحشو عذاب میده گریه و زاری و. خودخوری اطرافیان و خونوادشه . میگفت ادم وقتی قراره پیش خدا بره چنان حال خوبی داره که هیچوقت این حالو تو زندگی و حیاتش تجربه نکرده . ببین رفیق شک نکن که روح اون خدابیامرز با دیدن تو و این حالت در عذابه . هاکان؟؟؟ عذابش نده !!!
یاشار حق داشت … حرف حساب میزد . نه تنها خودم بلکه یاشار …پدرم … مادرم و همه اطرافیانمو داشتم عذاب میدادم . پس بهتر بود به خودم بیام .
_پاشو …پاشو بریم بخوابیم فردا باید باها یجایی بیای .
_خیر باشه هاکان خان . چه خبره ؟ نکنه باز دیوانه شدی میخوای بری سر مزار ؟ بابا این هفته فقط دوبارشو با من رفتی .
_چقدر حرف میزنی یاشار . کی گفت میخوام برم سر مزار . شبخیر . برو بگیر بخواب دیوانه

فردا صبح یجور دیگه از خواب بیدار شدم . یه جور متفاوت . شاد و سرحال و پرانرژی . آقا ناصر با نون بربری تازه ای که تو دستش بود به طرف عمارت میومد و وقتی منو در حال نرمش کردن مقابل درب اصلی عمارت دید با خوشحالی گفت : فاطمه … فاطمه خانوم کجایی … بیا ببین آقا امروز از عمارت زده بیرون. اقا گوش شیطون کر امروز حالتون خوبه . انشاله همیشه همینطور شاد باشین .
در همین حین یاشار سرو کله ش پیدا شد و در حالی که میرفت سمت مش ناصر و از بربری توی دستش یه تیکه کندو گفت :مش ناصر چی شده صبح زود خونه رو گذاشتی رو سرت
_یاشار خان بخدا مردیم ما تو این خونه . بعد از خانوم این خونه رنگ شادی به خودش ندیده . خدا بیامرزه خانوم رو … جونش وصل بود به آقا هاکان . مور به قبرش بباره . حتما ایشونم الان روحشون شاده که هاکان خانو سرحال میبینن .
یاشار که مثل بهت زده ها به من زل زده بود و چشم ازم برنمیداشت به مش ناصر گفت : مش ناصر ؟؟ اینجا جنی …روح سرگردانی …از ما بهترونی ، چیزی که نداره ؟ این پسره یه شبه زده به سرش .
_نه اقا نفرمایین . دور از جون آقا
خلاصه اینکه مش ناصرو فاطمه خانوم رو هم دعوت کردیم که چهارتایی باهم صبحونه بخوریم . دوست داشتم امروزم متفاوت باشه ، خودمم خسته شده بودم از اینکه یا غذا نمیخوردم و یا تنها و با یاشار غذا میخوردم . دوست داشتم سر میز شلوغ باشه . دم فاطمه خانومم گرم که یه نیمرو مشتی برامون درست کرده بود .
_هاکان خان اشتهات باز شد یهو . تا دیشب التماس میکردیم بهت غذا بخوری ، اما الان تنهایی داری سفره رو درو میکنی .
_یاشار جون حسودیت میشه ؟ توام بخور . دست فاطمه خانوم درد نکنه ، نیمرو که کم نیست برا توام هست بخور .

یکساعت بعد با یاشار دوتایی رفتیم برا خرید ماشین . بعدشم یه هدیه برا پدر و مادرم . طبق معمول یاشارم دم من بود و هرجا میرفتم باهام میومد . تا اینکه رسیدیم جلو در خونه پدرم .
_تو کجا؟؟؟
_دارم میام تو دیگه !
_ تو خونه زندگی نداری یاشار؟ برو خونتون دیگه . حالا خوبه خونت یه در اونور تره (همسایه دیوار به دیوار بودیم)
_نچ .
_نچ؟ یعنی میخوای با من بیای ؟
_اوهوم . مشکلی داری ؟
دیگه باهاش بحث نکردم . کلیدو انداختمو وارد شدم و قبل من یاشار بلند بلند گفت : یالله …یالله … نامحرم نباشه …خاله خانوم کجایی که شازدتو آوردم برات .
خونمون یه خونه ویلایی 400متری تو منیریه بود . وقتی مادرم از پنجره منو یاشارو دید خوشحال شدو با گامهای بلند اومد به استقبالمون .
خدا هیچ بنده ای رو از نعمت مادر داشتن محروم نکنه . واقعا میگن مادر با یه نگاه زیرو بم بچش رو میفهمه درسته . مادرم تا منو دید فهمید که شارژ و شنگولم و اومد به سمتمو بغلم کرد و های های گریه خوشحالی سر داد .
خوش اومدی پسرم . خوش اومدی عزیزم . بخدا تو این سه ماه یه شب نتونستم بخوابم . پدرتم خیلی نگرانت بود .
_خاله خانوم قربونت برم گریه نکن . شازده از خطر تیمارستان دیگه در امانه . خاطر جمع باشین . تو این مدت اینقدر باهاش برادرانه حرف زدم و نصیحتش کردم که بالاخره سر عقل اومد . دیشب تا صبح باهاش حرف زدم آخرشم گفتم یا خودتو اصلاح میکنی یا من قید رفاقت برادری رو باهات میزنم .
_تو؟؟؟
_نه پس بابا؟ من دیگه .
_ تو که راست میگی .
مادرم هردومون رو برد داخل و برامون میوه چایی و …. آورد .
هدیشو بهش دادم دستشو بوسیدم و بابت اذیتی که تو این مدت شده بودن ازشون عذرخواهی کردم . تا خواستم حرف بزنم یاشار مثل میوه نشیته پرید وسط و گفت : خاله جون بگو چی شده ؟
_چی شده یاشار جان ؟ خوش خبر باشی . خیره انشاله
_اوففففف خیر … اونم چه خیری .
_پسر باز زد به سرت ؟ چی داری میگی از خودت
_هاکان بذار ببینم چی میگه .
_ مامان جان به چرت و پرتای این گوش نده . باز معلوم نیست چه چرندیاتی میخواد بگه .
_خاله جون تو تا حالا از من چرندیات شنیدی ؟
_ چی بگم والا خاله .
_خاله باید دیگه خودتو حشمت خانو اماده کنی برین برا خاستگاری .
_جان من ؟؟؟؟ اره هاکان ؟ راست میگه ؟ جان مامان راست میگه ؟
باز این پسره خودشو انداخت وسط . گردن شکسته نمیدونم از کجا فهمید که من امروز میخوام با پدر مادرم در مورد این موضوع صحبت کنم . البته در حضور مادرم و پدرم .
_چی بگم والا. بله راست میگه مامان.
_الهی من قربونت برم پسرم. الهی دورت بگردم .
اومد بغلم کردو بوسیدم زود رفت سمت گوشی تلفن تا به پدرم خبر بده .

(دوستان عزیز بنده نویسنده ای نیستم که به تمام فنون نویسندگی مسلط باشم . پس ازتون تقاضا دارم اگر انتقادی داشتین این موضوع رو در نظر بگیرین و توقع یک داستان بی عیب و نقص از بنده ی حقیر نداشته باشین . ضمنا در قسمت اول صحنه سکسی نبود و داستان با ژانر درام پیش رفت ، اما در قسمتهای بعدی سکسهای متعددی به داستان اضافه میشه )

ادامه...

نوشته: ارسلان H


👍 13
👎 2
7800 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

905521
2020-08-04 00:18:15 +0430 +0430

داداش حالا داستان جالبی بود ولی بیشتر شما کارگر کاخ عمه خانومتون بودید تا فامیلشون!

پ.ن: گربه از ارتفاع بی افته چیزیش نمی شه چون به راحتی رویه پنجه هاش فرود میاد پس کص خول بودی که خودتو زدی کَپِه کردی برایه یه گربه!

4 ❤️

905522
2020-08-04 00:18:43 +0430 +0430

دوستم ؛ خیلی مشتاقم بعدیش رو بنویسی

1 ❤️

905529
2020-08-04 00:22:23 +0430 +0430

قلمت بد نبود فقط یه کم کلیشه ای بود درضمن بعد از انقلاب هرکی تو فامیلش کلمه شاه و وزیر بود وقتی میرفت شناسنامه برای بچش بگیره وادار میکردن فامیلشو عوض کنه اگر این داستان مال زمان حاله فامیلی پسر نمیتونسته وزیری باشه

5 ❤️

905546
2020-08-04 00:38:42 +0430 +0430

من که خوشم اومد اما می‌تونستی روون تر هم بنویسی.

2 ❤️

905608
2020-08-04 01:30:31 +0430 +0430

پی نوشت: یادم رفت ازت تشکر کنم که پسره عمشو نکرد!! 😁

2 ❤️

905615
2020-08-04 01:42:30 +0430 +0430

داستانت کشش نداشت. خیلی سخت بود دنبال کردنش. منی که اینقد گربه دوستم هم تا همون تیکه گربش (نیلا بود اسمش؟) خوندم، بقیش رو اصلا رغبتی به ادامه نبود.

نظر میخوای، یه فکری برا این قضیه درگیر کنندگی بکن. هیجانی، احساسی (میگی درامه، درام حس میخواد)، طنزی … خیلی داستانت تهی ـه.

3 ❤️

905633
2020-08-04 02:46:24 +0430 +0430

راستش اون مدتی که هاکان بیمارستان بود فکر کردم یاشار ترتیب عمه خانوم رو میده که ختم به خیر شد
من نمی دونم چرا داستانی که قراره یه قسمت دیگه ازش آپ بشه باید اینقدر طولانی بشه
اگر اونجایی که شب رفتید برای خوابیدن داستان تموم میشد و بقیش می موند برای قسمت بعدی خیلی بهتر بود خواننده توی کف اینکه فردا قراره کجا برین و چه اتفاقی بیوفته میموند و مشتاق خودندن قسمت بعدی میشد ولی الان تا حدودی قسمت بعد معلومه که قرار چه اتفاقی بیوفته
یه چیز دیگه این که اصلا مشخص نشد شخصیت ها چند ساله هستن. این که نگفت هاکان هستم مثلا 30ساله خیلی خوبه ولی این که اصلا مشخص نشه که شخصیت ها چند ساله هستن هم جالب نیست. میتونست توی صحبت های یاشار بهش اشاره بشه وقتی که داره بهش میگه خونه و ماشین داری بهش میگفت که (مثلا) 30سالت شده و …

2 ❤️

905674
2020-08-04 07:46:03 +0430 +0430

داستانت خیلی عالی و خوب بود . و اینکه چجوری بدون یه صحنه سکس تونستی منتشرش کنی ؟ فک میکردم نزارن . و اینکه یه غلط املایی هم داشتی که نور رو مور نوشته بودی . منتظر قسمت بعدیشم

0 ❤️

905748
2020-08-04 12:43:08 +0430 +0430

کیر سلمان‌ خان تو کون بابات برا خودتو داستانت کونی

0 ❤️

905767
2020-08-04 14:11:52 +0430 +0430

به نظر از اون داستاناس که تهش با خیانت تموم میشه 😁

1 ❤️

906268
2020-08-06 09:12:08 +0430 +0430

خوب قدرت نوشتن داری لاااااااااااااایک.

1 ❤️

906886
2020-08-08 23:30:29 +0430 +0430

ارسلان عزیز

خوب بود.مرسی…از همه بهتر هم پاراگراف آخرت بودکه نشون میده چقدر باشخصیت و متواضعی دوست عزیز.هیچ بهونه ای واسه لایک نکردن وجود نداره.
لایک تقدیم مرام و معرفتتون.

0 ❤️







Top Bottom