داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

عمارتِ ویران

1399/07/23
  • بِجُمب دیگه!
    صداش از هیجان میلرزید، همینطور تن و بدن من! در حالی که استرس و هیجان زیادی رو تحمل میکردم و مواظب بودم تا کسی از لابه لای شاخ و برگها مارو نبینه شلوار و شُرتم رو دادم پایین که بلافاصله کیر شق شدمو تو دستش گرفت :
  • چقد سفته ‌
  • هیس هیچی نگو … یه پاتو بالا بگیر
    رها پشتشو به دیوار سنگی تکیه داد و پای راستشو برد بالا، دستمو بردم زیر رونش و پاشو دادم بالاتر. کیرمو چسبوندم به کسش که از قبل خوب لیسیده بودمش و همزمان با دخول لب هاشو بوسیدم. آه کشیده و بلندی از بین لبهاش خارج شد و درحالی که چشماشو بسته بود گوشه ی لبشو گزید. تشری بهش زدم تا سرو صدا نکنه و دستمو از زیر تیشرت به سینه های کوچیک و نابالغش رسوندم. دست دیگه مو از زیر پاش برداشتم و رسوندم به باسنش و سرعت تلمبه زدنمو بیشتر کردم، حالا خودش پاشو با دستش بالا نگه داشته بود. دست دیگه م رو هم از رو سینه ش برداشتم و گذاشتم روی باسنش و حالا دوتا لمبراش تو دستام درحال مالیدن بود و خودم با سرعت تو کس تنگ و خیسش تلمبه میزدم. عاشق این کار بودم! مالیدن کون نرمش درحالی که داشتم میکردمش لذت زیادی بهم میداد. کم کم داشتم تو کمر زدن حرفه ای میشدم! آه و ناله ش به اوج رسیده بود و من داشتم لذت جاری شدن آب کمرم به سمت بیرون رو حس میکردم که صدای پایی اومد و درحالی که جفتمون قبض روح شده بودیم صدای آقاجون بلند شد :
  • کی اون پشته؟
    کل این اتفاق تو دو ثانیه رخ داد و تو همین دو ثانیه تمام حس لذتی که یک ساعت از وقتم رو روش گذاشته بودم دود شد و به هوا رفت. به خودم اومدم و کمر رها رو گرفتم و مجبورش کردم رو خاک و خُلای کنار تنه درخت دراز بکشیم. دستمو رو دهنش گذاشتم تا صدای تند نفس هاش لومون نده. صدای پای آقاجون نزدیک و نزدیک تر شد و من فاتحمو خوندم. نگاهم به گربه ای افتاد که چند متر اونطرف تر کنار درخت انگور لم داده بود و داشت از روزنه های شاخ و برگا آفتاب می‌گرفت. سریع دست به کار شدم و تکه سنگی رو نامحسوس به سمت گربه پرتاب کردم. سنگ مستقیم به چشمش خورد و ناله خشن و دردناک گربه بلند شد، اونم درحالی که آقاجون به یک قدمیمون رسیده بود. خوشبختانه درخت تنه ی قطوری داشت و ما دوتاهم هنوز جثه درشتی نداشتیم و پشتش قایم شده بودیم. نفس تو سینه مون حبس شده بود که بالاخره آقاجون بدون گفتن حرف خاصی عقب گرد کرد و رفت. بعد از چند دقیقه که مطمئن شدیم خبری نیست آروم آروم صدای نفس ها و بعد صدای خنده مون بلند شد :
  • واااای امیر ینی من مردم از ترس! خیلی نزدیک بودا
    عرق رو پیشونیم رو پاک کردم و گفتم :
    آره واقعا، ریدم به خودم. پاشو بریم که الان آقاجون میفهمه نیستیم
    ناراضی بلند شدیم و درحالی که اعصابم از اون سکس نصف و نیمه به هم ریخته بود رفتیم به سمت عمارت. ساختمون قدیمی و بزرگی که معماری سنتی زیبایی داشت و تا به اون روز قشنگ تر از اون رو از نزدیک ندیده بودم. یه باغ بزرگ و قشنگ تو حیاط داشت که ما درحال تجربه سکس تو گوشه گوشه ش بودیم! سالهای سال چندین و چند خانواده کنار هم تو این خونه زندگی کردن و هنوزم اتاق خالی زیاد داشت. بزرگ خاندان آقاجون بود، مردی که با همین سن و سال کمم خوب فهمیدم بشدت مغرور و خودرأیه. دوتا پسر و یه دختر که همه ازدواج کردن و همگی تو همین خونه کنار هم زندگی میکنن. من تنها فرزند علی پسر دوم، رها دختر دوم از مهدی پسر اول، و درآخر عمه مبینام که یه دختر داره و همسرش هم تو تصادف رانندگی فوت کرده بود. از این جمع بلند بالای بالا اکثرا از تصمیمات آقاجون ناراضی بودند اما کی تخم می‌کرد چیزی بگه؟! جرأت کوچکترین اعتراضی نداشتند چون خشم آقاجون به ضررشون تموم میشد. خودم از همشون بدتر بودم! کافی بود یه اخم کنه تا من خودمو خیس کنم. یکی ازین تصمیمات نشون کردن من و رها تنها چند روز بعد از بدنیا اومدنمون بود. من تنها 3 روز ازش بزرگترم و یه هفته بعد از بدنیا اومدنمون آقاجون با ذکر “عقد پسر عمو و دختر عمو رو تو آسمون ها بستن” مارو بهم نشون کرد که درحال حاضر هیچکدوم ازین اتفاق ناراضی نیستیم. از 14 سالگی با مسائل جنسی آشنا شدیم و میدونستیم که قراره درآینده باهم ازدواج کنیم و سرنوشتمون بهم گره خورده. تو خاندان هم از همون اول مارو آزاد گذاشته بودند و لزوما هیچ کاری به ما نداشتند. البته به جز عمو مهدی بابای رها که انگار از ازل با من پدر کشتگی داشت. هیچ جوره آبش با من توی جوب نمی‌رفت و یادم نمیاد که تا بحال بهم لبخند زده باشه! نمیدونم جرمم چی بود. انگار تقصیر من بود که آقاجون دخترشو نشون من کرده بود. خلاصه همین شد که دو ماه قبل درحالی که تازه وارد هفده سال شده بودیم بکارت رها رو ازش گرفتم و بعد ازون مثله شکارچی درکمین فرصت مناسبی بودیم تا بالافاصله بعد از خالی شدن خونه یه سکس داغ رو تجربه کنیم.

شب شده بود و همه تو پذیرایی خونه بودن. با سردرد و اعصاب خرابی که از اثرات همون نیمه سکس بعد از ظهر بود از راه پله ها پایین رفتم و بلافاصله نازنین، دخترِ عمه مبینام با چشمهای نگران جلوم ظاهر شد : چیزی شده امیر؟ چرا چشمات قرمزه؟ سرت درد میکنه؟
با عصبانیت بهش توپیدم : تورو سننه؟! به تو چه مربوط که من حالم چطوریه؟ دوباره دور و برم نبینمت که وای به حالت!
چشمهای پر از اشک و بهتش رو ندید گرفتم و رفتم کنار رها نشستم و دستمو رو دستش رو دسته ی مبل گذاشتم. یکسالی بود که حس میکردم نازنین نگاهش بهم فرق کرده و یه جور خاصی بهم نگاه میکنه. ترجیح میدادم اینجوری غرورشو له کنم تا با وجود دونستن قضیه منو رها بازم ادای عاشق پیشه هارو درنیاره. نگاهمو تو جمع گردوندم و عمو مهدی رو ندیدم. طبق معمول! یکی از بزرگترین اختلافات تو این جمع بین آقاجون و عمو مهدی بود. آقاجون از همون اول دستور داده بود تو این خونه حجاب ممنوعه! و کسی حق گذاشتن روسری نداره ولی عمو مهدی که ازون مذهبیای تیر بود باهاش مخالفت کرد که بعد از تهدید آقاجون مبنی بر محرومیت از ارث دیگه جیکش درنیومد و تنها کاری که از دستش برمیومد این بود که به نشونه اعتراض یا هرچیز دیگه ای تقریبا هیچ وقت تو جمع ها حضور نداشته باشه. آقاجونم که انگار منتظر بهونه بود تا یکی رو از ارث محروم کنه! وقتی به عمو مهدی فکر میکردم دلم واسش میسوخت! میدونستم چقدر به اعتقاداتش پایبنده ولی زن و دختراش سرلخت تو خونه میگشتن و کاری از دستش برنمیومد! قطعا اگه می‌فهمید بدون نسبت موجه اونم تو این سن، دخترشو اونم از جلو! گاییدم قطعا سه تا سکته رو یه جا میزد.

یه سال بعد منو رها دانشگاه قبول شدیم که از هم جدا بود و به فرمان آقاجون قرار شد بعد از اتمام درسمون رسما ازدواج کنیم. شغل آینده م از همین الان مشخص بود. تو یکی از کارخونه های آقاجون یه سمتی بهم بهم می‌رسید. از فواید پارتی داشتن بود. خلاصه ما همچنان دور از چشم بقیه سکس های داغی باهم داشتیم و با گذشت زمان انواع رابطه ها در مکان های استرس زا رو تجربه کرده بودیم. اولین بار توی کمد لباسش باهم رابطه داشتیم و بعد از اون انگار زیر زبونمون مزه کرد که بازم دنبال این نوع رابطه بودیم. اکثر این ها به خاطر خود رها بود. اون بود که پیشنهاد این روابط رو میداد و در حقیقت خود رها کارگردان زندگی سکسیمون بود. سال بعد نازنین که یکسال از من کوچیکتر بود تو همون دانشگاهی که من درس میخوندم قبول شد و این شد یه دردسر تازه. بعد ازون شبی که از قصد ریدم بهش تا دیگه دمپرم نشه بهم نزدیک نشده بود. حالا مجبور بودم هر روز که میرفتم دانشگاه اون رو هم برسونم. آقاجون مجبورم کرده بود تا انتخاب واحدمون شبیه هم باشه و ساعت های رفت و آمدمون باهم یکی بشه و من چقدر ازین اجبار های آقاجون متنفر بودم.

آهسته در حموم رو باز کردم و به سمت رها که زیر دوش وایساده بود رفتم. پشت به من ایستاده بود و درحال لیف زدن اون باسن سکسیش رو با سخاوت به نمایش گذاشته بود. دستامو از پشت روی سینه هاش که حالا بزرگتر شده بود و ازش یه خانوم سکسی و جذاب ساخته بود گذاشتم که صدای جیغش بلند شد. برگشت و با دیدن من مشتی روی شونه م کوبید :

  • ترسیدم بی‌شعور! یه در بزن حداقل
    بی توجه گفتم :
  • عمه رفت بیرون
  • خب
  • خونه خالیه!
  • خب!
  • عشقم پیشمه
  • خب
    انگشتمو روی سوراخ باسنش گذاشتم و گفتم :
  • میخوام از پشت بکنمش
    با زدن این حرف بلافاصله برگشت و قطعانه گفت :
  • امکان نداره امیر. قبلا هم در این مورد صحبت کردیم
    با لحن ملتمسانه گفتم :
  • بخدا یه بار بدی عادت میکنی! تو یه بار بده اگه بد بود بزن تو گوشم!
    بازم جواب نه داد. از من اصرار و از اون انکار. عاقبت با اوقاتی تلخ و عصبی بیرون اومدم. دو ساعت بعد حاضر ‌شدم و با نازنین راه افتادیم تا به کلاس بعد از ظهرمون برسیم. نشستیم تو ماشین و درحالی که هنوز عصبی بودم یه دفعه نگاهم به رون های پر و سینه های برآمده نازنین افتاد. برای اولین بار تو عمرم نازنین رو به یه چشم دیگه نگاه کردم. حتی از قبلش هم خوشگل تر شده بود، اندامش هم رو فرم بود، منو هم که می‌خواست! البته از مورد سومی زیاد مطمئن نبودم اما فکرمو مشغول کرده بود. کمی سر صحبت رو با نازنین باز کردم و چند کلمه ای باهم صحبت کردیم. با اکراه جوابم رو میداد اما با زبون چرب و نرمم اونقدر چاخانش کردم که وا داد و راحت تر باهام حرف می‌زد. روزها گذشت و گذشت و من هر روز خودمو به نازنین نزدیک تر میکردم. دیگه خودمو قانع میکردم که اگه قراره با شخص دیگه ای رابطه داشته باشم قبل از ازدواجمه و رها حق اعتراض نداره. نازنین تو مشتم بود و معلوم بود هنوزم منو مثه قبل میخواد. دختره ی احمق و احساساتی خیلی راحت با چهارتا عزیزم و جمله محبت آمیز خر میشد. اونقدر رو مخش رفتم تا تونستم به رابطه ی جنسی راضیش کنم. بالاخره اون سوالی رو که مدت ها منتظرش بودم ازم پرسید :
  • پس رها چی میشه؟
  • هیچی! با بابا بزرگ حرف میزنم تا قضیه رو منتفی کنه
  • مگه الکیه؟ خودتم خوب میدونی آقاجون یه حرفی بزنه دیگه عمرا از حرفش برگرده
  • تو نگران این چیزا نباش. خودم همه چی رو حل میکنم
    خیالش راحت نشد اما باعث شدم حداقل دهنشو ببنده! دور از چشم بقیه تو یکی از اتاقای خالی طبقه دوم بودیم. به چهره پر از تشویشش نگاه کردم و سرمو بروم جلو. گونه شو بوسیدم و شروع کردم باز کردن دکمه های پیراهنش. بالاتنه شو لخت کردم و سرمو تو گردنش فرو کردم. کم کم صدای نفس هاش بلند شد. از روی سوتین کرمی رنگ نگاهم به سینه های درشت و سفیدش افتاد. بوسه ای بین دو سینه ش نشوندم و همچنان از بوسیدن لبهاش امتناع میکردم. دستمو رو کسش گذاشتم و از روی لباس شروع کردم مالیدن. بعد از پنج دقیقه ترشحات کسش از رو شلوار به دستم رسید و از داغی نازنین متعجب شدم. حالا صورتش ملتهب و قرمز بود و من به بوسیدن تمام صورتش به جز لبها ادامه میدادم. لبم رو پایین لبش گذاشتم و شروع کردم زدن بوسه های ریز به روی چونه ش. اونقدر این کار رو ادامه دادم تا خودش یقه مو گرفت و محکم و با حرص، ناشیانه لبهاشو به روی لبهام فشرد. همینو میخواستم! از دیدن دستپاچگی ها و بی تجربگی نازنین تو سکس لذت می‌بردم. تو همون حالت نشسته بلندش کردم و شلوارش رو دادم پایین. دستمو تو دهنش کردم که بی حرکت موند. کمی بعد خودش شروع کرد به میک زدن انگشتام. دستمو بردم تو شورتش و انگشت اشارمو که با آب دهن خودش خیس شده بود آروم تو سوراخ باسنش فرو کردم که “آخی” گفت. کم کم انگشتم جا باز کرد و اینبار آهسته انگشت وسطم رو هم اضافه کردم. بلافاصله آخ بلندی گفت و سعی کرد دستمو از تو شُرتش دربیاره. جلوشو گرفتم و دوباره با دست دیگه م کسشو از زیر شورت مالیدم. بازم خیس کرد که اینبار رهاش کردم و لباس هامو درآوردم. با چشهام به کیرم اشاره کردم تا ساک بزنه. مردد بود و معلوم بود خوشش نمیاد. به حال خودش گذاشتمش اون هم بعد از کمی این پا و اون پا راضی شد این فداکاری رو هم درحق من انجام بده. آروم کیرمو وارد دهنش کرد و شروع کرد ساک زدن. چندباری دندون زد که من برعکس بقیه لذت بردم! کیرمو کامل تو دهنش نمی‌کرد و تمام این حرکات مدرک بر این بود که نازنین هم اولین سکسش رو داره با من انجام میده. داگیش کردم و کیرمو آروم روی سوراخ کونش مالیدم. داشتم به آرزوی دیرینه م می‌رسیدم و اون گاییدن از کون بود. حالا سوراخ رها یا سوراخ نازنینش مهم نبود مهم فقط همون سوراخه بود! به سختی کلاهک کیرمو وارد کردم که داد بلندی کشید. چکی رو باسنش زدم و گفتم :
  • ساکت باش. میخوای به گامون بدی؟
    چیزی نگفت. درواقع نمیتونست چیزی بگه. بالش رو چنگ زد و سعی کرد تحمل کنه. مقدار بیشتری از کیرمو وارد کردم و اون همچنان آخ و اوخ می‌کرد. یه دفعه همه کیرمو فرو کردم داخل و شروع کردم آروم تلمبه زدن. بلافاصله صدای گریه ش به همراه “سوختم سوختم” گفتناش بلند شد.
    دلم براش سوخت و دستمو رسوندم به کسش و شروع کردم مالیدن. آروم آروم باسنش جا باز کرد و حالا دیگه با سرعت تلمبه میزدم. برخورد تنم به باسنش صدای بلندی ایجاد می‌کرد ولی اونقدر شهوتی بودم که حالا خودم هم برام مهم نبود کسی بفهمه. دیگه صدای نازنین نمیومد و حالا صدای نفس های تندش بلند شده بود. دستمو به سینه ش رسوندم و سعی کردم تحریکش کنم :
  • دوست داری نازنین؟ آره؟ خوشت میاد وقتی میکنمت؟
    چندباری همین کار رو کردم که درنهایت صداش بلند شد :
    آره دوست دارم. خوشم میاد وقتی میکنیم. خیلی دوسِت دارم امیر
    بی توجه به جمله ی آخرش جووونی گفتم و با گرفتن سینه هاش از دو طرف بدنشو بلند کردم و به خودم چسبوندم. به خاطر تنگیِ کونِ فابریکش داشتم ارضا میشدم. دستمو به کسش رسوندم و همزمان سرشو به سمتم برگردوندم و لبشو بوسیدم. لرزش کم بدنش رو حس کردم و با خروج کمی آب بی رنگ از کسش ارضا شد. صحنه تحریک کننده ای بود و باعث شد منم ارضا شم. آبمو تو باسنش خالی کردم و خودمو کنارش انداختم. این هم یکی از آرزوهام که بهش رسیدم! بدون حرف محبت آمیز و بوس و بغل پاشدم و لباسهامو پوشیدم. وقتی از اتاق بیرون اومدم چهره ی نازنین بهت زده شده بود. با این اتفاق تاریخ مصرفش برام تموم شده بود و دیگه کاری بهش نداشتم. مثله قبل!
    چند روزی گذشت و نازنین بی چاره که فکر می‌کرد تو سکس کار اشتباهی انجام داده هردفعه منو جایی گیر مینداخت و ازم عذر خواهی میکرد. هرچی میپیچوندمش فایده نداشت و دست بردار نبود. آخر یه دفعه بهش گفتم نمیخوامت و اینها همه ش یه بازی بود برای رسیدن به تنت. حالت صورت و قیافه شو هیچوقت از یادم نمی‌برم. با دیدن عکس‌العملش دلم براش سوخت اما تقصیر خودش بود. زیادی ساده بود و احمق. حالت چهره ش ترکیبی از غم، شکست، نا امیدی و… بود. وقتی گفت “یعنی هنوزم رها رو دوست داری؟” فهمیدم خیلی بیشتر ازون چیزی که فکر میکردم عاشقمه. شاید هرکس دیگه ای بود جیغ و داد راه می انداخت و منو آبکش می‌کرد اما اون فقط به فکر احساس من بود که یه وقت مال رها نباشه. نمیتونستم بیشتر ازین دلش رو بشکنم. حماقت کردم و بازهم به دروغ گفتم : اون یه تیکه رو راستشو گفتم. رها رو نمیخوام اما تورو هم نمیخوام
    مثلا میخواستم ابروشو درست کنم زدم چشمشو کور کردم! نازنین با دروغ من رفت ولی نمیدونستم اون دروغ قراره در آینده یقه مو بگیره. دیگه پاپی ام نشد و دیگه حتی جواب سلامم رو نمی‌داد. شده بود مثله باباش و تو هیچ جمعی نمیدیمش. حتی کلاس های دانشگاهش رو هم نمیومد. دیگه برام مهم نبود. من بیشتر ازین نمیتونستم وقتمو صرفش کنم. حالا منتظر بودم بعد از اتمام درس که فقط یکسال ازش مونده بود با رها ازدواج کنم.

ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و راه افتادم سمت عمارت. همزمان با نزدیک شدن به در ورودی صدای همهمه و حرف زدن بلند شد :

  • یعنی چی پدر من؟ چجوری این موضوع رو از ما مخفی کردین؟
    صدای بابام بود. متعجب در رو باز کردم و سلامی کردم که هیچکی تخمشم حسابم نکرد! لپ هامو از هوا پر و خالی کردم و نشستم یه گوشه. رها از کنار خواهرش صدف بلند شد و اومد پیشم. جریان رو ازش پرسیدم. بهت زده بهش نگاه کردم و گفتم واقعا؟ صدای آقاجون بلند شد :
  • این مسئله ای بود که به صلاح من باید مخفی میموند! حالا هم بهتون گفتم تا بدونید قضیه از چه قراره. پس فردا زینب و دخترش میان اینجا و برای همیشه اینجا می‌مونن. حالا هم پاشید برین که خسته م و میخوام بخوابم
    طبق معمول هیچکی جرأت نکرد اعتراض کنه. نگاهم به قاب عکس مادربزرگ و چهره ی مهربونش افتاد. خداروشکر زنده نبود تا ببینه این آقاجون چه آب زیرکاهیه!
    قضیه ازین قرار بود که قبل ازینکه من بدنیا بیام آقاجون ما احساس جوونی میکنه و یه زن و پنهونی صیغه میکنه. بعد از تموم شدن صیغه زنه گم و گور میشه اما بعد از این همه سال زنی پیدا شده و ادعا می‌کنه دختره آقاجونه! خود زنه فوت کرده و دخترش که عمه م میشه با آزمایش دی ان ای حرفشو ثابت کرده.

دو روز گذشت و با صدای جر و بحثی بیدار شدم. رفتم پایین و چشمم به زن میانسالی افتاد که خیلی با اعتماد به نفس کنار آقاجون وایستاده بود و هرچی بابا و عمو بهش تیکه مینداختن خیلی راحت جوابشونو میداد. معلوم بود دوتا تا برادر ازین خونسردیش عصبی شدن. نگاهم به چهره نا آشنای کنار عمه م که اسمشو یادم نبود افتاد. دختر چادری و محجبه ای که صورت خیلی خوشگلی داشت و می‌خورد همسن و سال خودم باشه. برخلاف حجاب سفت و سختش چشم‌هاش با جسارت رو همه خیره می موند و خوب آنالیز می‌کرد. بی توجه به صحبت هاشون که یکی میگفت این همه سال کدوم گوری بودین که حالا پیداتون شده و تشر های آقاجون رفتم بالا و دوباره خوابیدم. عمه ناتنیم به همراه دخترش که اسمش زهرا بود اومدن طبقه بالا ساکن شدند.
با گذشت زمان فهمیدم حجاب زهرا فقط یه پوسته بود که خیلی راحت شکست. اولین شبی که مهمون ما بود بدون کوچکترین جر و بحثی کشف حجاب کرد انگار نه انگار که چادری بود! خیلی هم اهل فیلم و موسیقی و این چیزا بود و خیلی زود با رها که اون هم به این چیزا علاقه داشت صمیمی شدند.

زمان گذشت و من و رها مدرکمون رو گرفتیم. طبق پیش بینی، آقاجون خودش سور و سات عروسی رو به پا کرد. شب عروسی بود و همگی خوش حال ازین پیوند وسط مجلس میرقصیدیم. طبیعتا عروسی مختلط بود و چه زن ها و دختر ها که اون وسط مالیده نشدن! عروسی تو باغ عمارت بود و من و رها درحال رقص بودیم. یه دستم رو کمرش و دست دیگه م تو دستش بود و آهسته و موزون به دور خودمون میچرخیدیم. عجیب بود که شب عروسیم به این فکر افتادم که واقعا ما دوتا همو دوست داریم؟! تنها جایی که به همدیگه ابراز علاقه کردیم تو تخت بود و به قول معروف همه تو تخت عاشق اند! جفتمونم جوون بودیم و شهوتی. سرمو تکون دادم و بیخیال این افکار شدم. شخص دیگه ای رو که دوست نداشتم درثانی واسه این حرفها خیلی دیر شده بود. نباید به خودم انرژی منفی میدادم. سرمو رو شونه رها گذاشتم که نگاهم به دختری افتاد. تو بغل یه مرد بود و داشت می‌رقصید و نکته قابل توجه کون بزرگش بود! لباس شب تنگی تنش کرده بود که اندامش رو قاب گرفته بود و از همه بیشتر کون بزرگش نمایان بود. زن سرشو برگردوند و درکمال تعجب چهره‌ی زهرا رو دیدم! سریع نگاهم رو دزدیدم تا ازین بیشتر رسوایی به بار نیاوردم! خوشبختانه مجلس به شدت شلوغ بود و کسی حواسش به من نبود. خیر سرم زنم تو بغلم بود اونم تو شب عروسیم و من داشتم کون یه زن دیگه رو دید میزدم. مثه کسخلا حدفاصل بین انگشت شصت و اشارمو گاز گرفتم و خواستم بزنم پس کله م که رها به حرف اومد : امیر میشه بگی داری چیکار میکنی؟
با یه حرکت انتحاری و سوسکی طور جوری که کسی متوجه نشه دستشو گرفتم و به ته باغ کشوندم. درحالی که اعتراض می‌کرد دنبالم راه افتاد. راستش یکم حشری شده بودم. اینو به خودش هم گفتم که خندید و گفت : بی‌شعور!
میدونستم کار خاصی ازم برنمیاد پس دستمو روی باسنش گذاشتم و درحالی که از مالیدنش لذت می‌بردم کر کر خندمون به راه بود. یه دفعه نگاهم به نازنین افتاد. با اخم های درهم و با قدم های سریع به سمتمون میومد. هر قدمی که به سمتم برمی‌داشت رنگ از رخم بیشتر می‌پرید! اگه جریان رابطه مون رو به رها میگفت بدبخت میشدم. کلا اون قضیه رو فراموش کرده بودم. اون موقع داغ بودم اما الان که شب عروسیم بود به گه خوردن افتاده بودم. نگاه رها که با تعجب به نازنین خیره شد همزمان شد با چک محکمی که به صورتم خورد. نازنین “چی شده؟ داری چیکار میکنی؟” رها رو بی جواب گذاشت و با بغض و عصبانیت فریاد می‌زد. همزمان مشت های ظریفش رو به سمت سر و صورتم روانه می‌کرد :

  • خیلی نامردی عوضی… توی آشغال منو بازی دادی
    دست هاش رو تو مشتم گرفتم و گفتم چه خبرته؟ و با چشم و ابرو به رها اشاره کردم اما اون بی توجه تمام پته م رو روی آب ریخت :
  • منو گول زدی حیوون… فک کردی الکیه بُکُنیم بعدم حاجی حاجی مکه؟! امروز آبرو برات نمیزارم
    درحالی که مثله سگ ترسیده بودم به رها نگاه کردم و خواستم توضیح بدم اما اون درکمال تعجب قدمی جلو گذاشت و رو به نازنین گفت :
  • ببین دختر خانوم! روابط امیر قبل از ازدواج به خودش مربوطه! نه به من ربط داره نه به تو و نه به بقیه! حالا هم راتو بکش و برو
    نازنین که هاج و واج به صورت رها نگاه می‌کرد به سختی گفت :
  • ولی… ولی شما دوتا باهم نامزد بودید
  • گفتم که… امیر قبل از ازدواج هر غلطی کرده به خودش مربوطه… حالا هم هری!
    نازنین بعد از کمی مکث با شونه های افتاده راه اومده رو برگشت و برای چندمین بار دلم براش سوخت! احتمالا با فهمیدن خبر ازدواجم آخرین ضربه رو هم به عشق نافرجامش زده بودم که این طور آتیشی شده بود. باید بعدا از دلش در می آوردم هرچند به نظر دیر شده بود. به سمت رها برگشتم و گفتم :
  • جون رها ناراحت نیستی از دستم؟ به خدا من نمیخواستم خودش منو گول زد!
    خونسرد دستمو گرفت و همزمان که به سمت جمعیت میکشیدم گفت :
  • همونطور که من کاری به روابط گذشته ت نداشتم انتظار دارم تو هم به روابط قبلا من کاری نداشته باشی
    با شک و سؤظن نگهش داشتنم و گفتم :
  • منظورت چیه؟ نکنه با کسی بودی؟
    شونه ای بالا انداخت و گفت :
  • بودم یا نبودم دیگه مهم نیست. بیا از آینده لذت ببریم!
    با عصبانیت گفتم :
  • رها به ولای علی اگه…
    با اومدن چندتا مهمون به سمتمون حرفم نیمه کاره تموم شد اما اعصابم همچنان بهم ریخته موند. شب عروسیمون به هر نحوی بود تموم شد اما من تا چند روز پاپیچش بودم تا درمورد حرفهاش توضیح بده ولی چیزی بروز نداد. منم کم کم عصبانیتم رنگ باخت و ترجیح دادم فک کنم فقط یه شوخی بوده نه یه حرف جدی!

نگاهمو با حرص به رها و زهرا دوخته بودم که آروم باهم حرف میزدن و ریز میخندیدن. از وقتی زهرا اومده بود تو این عمارت با سر و زبون چرب و نرمش همه رو شیفته خودش کرده بود من اما تنها حسی که بهش داشتم حسادت بود!
زیبا و جذاب بود و همه رو جذب خودش کرده بود. ازون دختر چادری و محجبه فقط یه خاطره مونده بود. رها دیگه رسما بیشتر وقتش رو با اون میگذروند و مثله قبل به من توجهی نداشت. هر چند هنوز اون سکس های پر ریسکمون به قوت خودش باقی مونده بود. سه ماه پیش که برای ماه عسل رفته بودیم شمال، درحالی توی چادر مسافرتی کیرمو تو کسش کرده بودم که تنها چند متر اونطرف تر چند خانواده ی دیگه ساکن بودند و اون رابطه قطعا یکی از لذت بخش ترین سکس های ما بود. این جسارت و فانتزی بازی های ما تو سکس، یه جورایی انگار جسورمون کرده بود. خیلی از موضوعاتی که قبلا حتی بهش فکر نمیکردم حالا به راحتی ذهنمو مشغول می‌کرد و اتفاقا ازشون لذت هم می‌بردم. درست سه هفته پیش بود که برای اولین بار کنار هم فیلم پورن دیدیم و چند روز پیش رها ازم درخواست دیلدو کرده بود که با مخالفت شدید من روبه رو شد. دوباره نگاهمو به اون دوتا دوختم. زهرا با لبخند بوسه ای روی گونه ی رها کاشت و رفت آشپزخونه. با تعجب یادم اومد که قبلا هم چندباری بی بهانه همو بوسیده بودند. به چه دلیل؟ نمیدونستم! رفتار رها برام عجیب بود که هیچوقت به نازنین روی خوش نشون نداد اما حالا مثه کنه به زهرا چسبیده بود.

فیلم و پلی کردم و نشستم کنار رها. تازه دانلود کرده بودم و ندیده بودمش. هنوز فیلم شروع نشده بود دستمو تو شرتش کردم که خندید : اووو آتیشت خیلی تنده ها… نترس جایی فرار نمیکنم
خواستم جوابشو بدم که فیلم شروع شد. داستانی بود. وسط سکس زن و شوهر، زن دیگه یه دفعه وارد اتاق خواب شد و بعد از کمی جر و بحث، خیلی ریلکس سه تایی رفتن روی کار! امان ازین فیلمای کصشر. اون شب سکس داغی داشتیم که مزه ی متفاوتی داشت. نمیدونم دلیلش چی بود که از اون شب به بعد نگاهم به زهرا تغییر کرد. هروقت میدیدمش یاد صحنه ای از فیلمه میوفتادم که کیر گنده ی مرده لای سینه های زنه بالا پایین میشد و زنه هم سعی می‌کرد کلاهک کیرش رو زبون بزنه. بی اختیار زوم اندامش میشدم و یه بار که ساپورت مشکی رنگی پوشیده بود برای دومین بار فرم محشر باسنش رو دیدم. فکر به اینکه بتونم به اون کون گنده ی پشت شلوار برسم کیرمو شق کرده بود. یه بار که داشتم دید میزدمش رها مچمو گرفت. انتظار داشتم بزنه جر واجرم کنه اما به روم نیاورد. این رفتار از رهای جیغ جیغو واقعا بعید بود. کم کم منم به سمت زهرا جذب شدم و حالا به راحتی باهاش حرف میزدم و باهم میخندیدیم. رفته رفته اونقدر بهم نزدیک تر شدیم که سه نفری میرفتیم خرید، شب نشینی میکردیم و…
حس میکردم رابطه بین اون دوتا کمی غیر عادیه اما احساس بدی به این موضوع نداشتم و با اینکه نمیدونستم دقیقا قضیه از چه قراره دوست داشتم با جریان آب شنا کنم. میدونستم قراره اتفاق بزرگ و جالبی برامون رخ بده و درست فکر می کردم.

با مرخصی چند روزه تصمیم به سفر تفریحی به کیش گرفتیم. آقاجون یه بار تو عمرش حرفی زد که به کام من خوش اومد : شما جوونید تا وقت دارید استفاده کنید
بقیه هم که درگیر بودن و خلاصه سه نفری سفر رو شروع کردیم. دو روز بعد از رسیدنمون به کیش، رها پاشو کرد توی کفش که تا اینجا اومدیم، واسه خرید یه سر دبی هم بریم! انگار چارتا خونه اونور تر بود. اونقدر اصرار کرد که خرج اضافی رو به جون خریدم و با تهیه بلیط به سمت دبی پرواز کردیم. هوای شرجی و گرم اذیتمون می‌کرد ولی با دیدن زیبایی اونجا جایی برای نارحتی نبود. یه عمر عرب ها رو کوبیدیم ولی حالا داشتن سروری میکردن!
بعد از کلی پیاده روی و متر کردن پاساژ ها با دیدن سر در رنگارنگ و قشنگ دیسکو ای واردش شدیم. با خنده پیک هارو بالا میدادیم و خاطره تعریف میکردیم. به خودم که اومدم مست و منگ زوم اندام اون دوتا بودم که وسط شلوغی بهم چسبیده بودن. خودم تنها رو صندلی نشسته بودم و صدای موزیک برام گنگ بود. تنها چیزی که بهش توجه داشتم اون دوتا حوری بی نظیر بود. رها دست هاشو روی لگن زهرا گذاشته بود و اون هم یه دستشو دور گردن رها انداخته بود. با بیس موزیک کمرشون به چپ و راست تکون می‌خورد و من حالی به حالی میشدم. لباس چرم براق و چسبون زهرا که پشتش بهم بود اندامش رو به زیبایی قاب گرفته بود. رها تو همون حالت بهم چشمکی زد و من با لبخند بوسی براش فرستادم. کمی بعد اومدن پیشم و دوباره بساط مشروب به راه شد. نگران رو به رها گفتم : عزیزم زیاده روی نمیکنی؟
خنده ای سرداد و زهرا به جاش گفت گفت : یه شب که هزار شب نمیشه امیر جان! بزار خوش باشیم
حرفی نزدم و اونها همچنان ادامه دادن. تازه ساعت 9 شده بود که رضایت دادیم و برگشتیم هتل. روی تخت دراز کشیدم و به  رها چشم دوختم که روبه روی آیینه آرایشش رو پاک می‌کرد. هنوز اثرات مستی تو صورتش مشخص بود. ثانیه هارو میشمردم تا کنارم دراز بکشه و کار همو بسازیم اما اون درحالی که به سمت خروجی میرفت گفت : میرم پیش زهرا… زشته امشب تنها باشه
با تعجب گفتم : چی؟ نه! کجا میری آخه؟ الان؟
برگشت و احتمالا نیاز رو از تو چشمهام خوند که گفت : نگران نباش… فردا که برگشتیم کیش برات یه سوپرایز به یاد موندنی دارم
و درآخر با چشمکی در رو بست. سوپرایز؟ منظورش چی بود؟ با کلی سوال تو ذهنم سعی کردم بخوابم اما نشد. تصویر تن و بدن اون دوتا جلوی چشمم میومد و خواب رو از چشمام می‌گرفت. نتونستم تحمل کنم و بعد از سال ها مجبور شدم گلنار به دست شم! بعد از خودارضایی با خیال آسوده به خواب رفتم. روز بعد با کلی خرید برگشتیم کیش تا یه روز دیگه هم اونجا باشیم و خستگی در کنیم. شب شد و تو سوییت مشغول تماشای تلویزیون بودم. رها تی وی رو خاموش کرد و پخش رو روشن کرد که با اعتراض من همراه شد.

  • عزیزم یادت رفت؟ گفتم برات سوپرایز دارم!
    قبل ازینکه جوابش رو بدم رفت دنبال زهرا و کشوندش وسط پذیرایی. زهرا دقیقا لباس های دیشبی رو تنش کرده بود. رها ولوم رو تا آخر بالا برد. صدای بلند موزیک بیس دار کمی اذیت کننده بود اما چرخش اندام سکسی اون و زهرا جایی واسه ناراحتی باقی نمیگذاشت. درست مثله دیشب تو دبی با هر ضرب موزیک باسن زهرا که دقیقا مثله دیشب پشتش به من بود تکون می‌خورد و باعث می‌شد قلبم از جا کنده شد! انگار می‌خواستند صحنه های دیشب رو شبیه سازی کنند. چسبیده بودم به مبل و زوم اون دوتا بودم. به پیک نصفه و نیمه تو دستم نگاه انداختم و تازه یادم افتاد پنج دقیقه هست که به خاطر حواس پرتی لب بهش نزدم. چند قلپ دیگه رو هم خوردم و از جام پا شدم. حینی که سمتشون میرفتم زهرا چونه ش رو روی شونه زهرا گذاشت و بهم لبخند زد که نیشم وا شد. دوتا دستش رو دو طرف باسن زهرا گذاشت، آروم به سمت بالا کشید و ولش کرد. شلوار تنگ زهرا موجی که به باسنش افتاد رو به زیبا ترین شکل ممکن به نمایش گذاشت و حس های مردونه م رو بیش از پیش تحریک کرد. درمقابل بی‌اختیار لبخندی زدم. با وجود همسر پایه ای مثه رها مگه میشد لبخند نزد؟! بهشون ملحق شدم و من هم شروع کردم به رقصیدن. رها دست زهرا رو که با اضافه شدن من تو جلد مظلومش فرو رفته بود و بی حرکت وایستاده بود گرفت و به سمت من کشوند. خودش پشت سرش ایستاد و دست هاشو به دور شکمش حلقه کرد. کمی بعد دست هاش به سمت بالا حرکت کرد و سینه هاش رو قاب گرفت. زهرا با مالیدن سینه هاش سرش به عقب خم شد و لب هاش از هم فاصله گرفت. احتمالا “آهی” گفت که من به خاطر سر و صدا متوجه نشدم. دوباره رها سرش رو از پشت روی شونه رها گذاشت و اینبار دستش به سمت پایین حرکت کرد. ورود دستش به داخل شلوار زهرا همزمان شد با چفت کردن پاهاش به هم. به خاطر جذب بودن شلوار حتی رد انگشت های رها هم مشخص بود. تکون دادن دستش باعث شد زهرا تکونی بخوره. چند بوسه پیاپی به روی گردنش زد و در آخر سر زهرا رو به سمت خودش چرخوند. با چشمهایی که برق میزد تو چشمهام زل زد و حتی با نشستن لب هاش به روی لب های غنچه شده ی زهرا هم این ارتباط رو قطع نکرد. من دیگه کاملا بی خیال رقص شده بودم و با پاهای خشک شده با حرکات اون دوتا نگاه میکردم. باورم نمیشد این اتفاق داره میوفته. نمیدونستم زن من این عشوه ها و حرکت های سکسی رو از کجا یاد گرفته بود اما مهم این بود که با همین حرکات کیر من به شلوار کتونیم چسبیده بود و برجستگیش کاملا مشخص بود. باز هم فاعل رها بود که با دست چپش دست زهرا رو گرفت و به سمت من حرکت داد. کمی ازشون فاصله داشتم پس نزدیکشون شدم که بلافاصله دست گرمش روی کیرم نشست. دو جفت چشم پر از شهوت و انتظار رو به روم بود و دیگه من از خدا چی میخواستم؟ مگه چندتا زن تو دنیا بود که یه زن دیگه رو به خواست خودش به سمت رابطه جنسی با همسرش سوق بده؟ قطعا خیلی کم و خوشبختانه رها هم یکی از اون ها بود. مشروب تازه داشت اثر میزاشت و گیجم می‌کرد. نفهمیدم کی وارد اتاق خواب شدیم فقط وقتی داغی و لزجی ای رو روی کیرم حس کردم دوباره هُشیار شدم. سرمو بالا آوردم و رها رو دیدم که سرش رو پایین تر برد و زبونش به روی خایه هام نشست؛ بدون مکث دستش رو روی سر زهرا گذاشت و هل داد سمت کیرم. اونهم هم از خدا خواسته تو فاصله ده سانتی متر با کیرم دهنش رو باز کرد و این نشون از اشتیاقش میداد. دوباره اون حس گرمی و لزجی لذت بخش رو روی کیر و تخم هام حس کردم و سرم رو روی تخت پایین انداختم. کم کم لذت تو بند بند وجودم نشست. تو اون شرایط با خودم فکر کردم شاید همه این ها رویاست و از اثرات مشروب اما همه چیز کاملا واقعی بود. سرمو دوباره بالا آوردم، دو نفری به کیرم زبون می‌زدند و رها موهای زهرا رو،
    زهرا هم موهای اون رو تو دست گرفته بودند تا مزاحم کارشون نشه. چقدر هماهنگ! احساس کردم این دوتا قبل ازین هم با همدیگه برنامه داشتن وگرنه مگه میشد دو نفر برای اولین بار انقدر باهم مچ باشن؟ با دردی که حس کردم از فکر بیرون اومدم و “آی” بلندی گفتم. رها با چشم های شیطون بهم نگاه می‌کرد و این دندون زدن قطعا کار خودش بود!
  • عزیزم داری چیکار میکنی؟
    جوابمو نداد و دوباره شروع کرد ساک زدن. دوباره با برخورد دندون هاشون به پوست نرم و نازک کیرم درد تو وجودم پیچید. بی شرفا داشتن میخندیدن!
  • به من میخندین؟ باشه نوبت منم میرسه
    دفعه سوم که دندون زدند پاهامو تو هم جمع کردم تا از گزند دندون هاشون که امشب مثه دندون شیر تیز شده بودند در امان بمونم! رها پاهامو یه سمت خودش کشید و گفت : باشه هانی چقد سوسولی تو! دیگه دندون نمی‌زنیم. اصن هرچی تو بگی
    بهش اعتماد نداشتم اما حس کردم دروغی درکار نیست. دوباره پاهامو رو تخت دراز کردم و منتظر دهن گرم اون دوتا موندم اما با دیدن کون سفید و گردی که رو به روم بود بی حرکت موندم. حریص و با ولع به شکاف لای پاهاش نگاه کردم که جدی جدی قرار بود کیر من داخلش فرو بره! رها گونه ش رو به کون زهرا چسبوند و با کف دست محکم بهش کوبید: اینم جایزه ی صبور بودنت!
    و بوسه ای محکم به کونش زد. درک این رفتار بی شرمانه و عجیب رها برام سخت بود اما الان که وقت این افکار نبود. باسن بزرگ زهرا آهسته به سمتم نزدیک شد و درست بالای کیرم متوقف شد. خیلی دوست داشتم سینه هاش رو هم ببینم اما پشتش به من بود. دست رها روی کیرم که کمی شل شده بود نشست و به سمت بالا کشیدش. کیرم با حرکت دستش به روی چوچول نرم زهرا عقب و جلو شد و دوباره شق شد
  • جوووونم… چقد سفت شده این… حالا خودم کیر شوهرمو میفرستم تو کس دوستم
    شنیدن این حرفها از زبون همسرم لذت وصف نشدنی ای بهم داد و این لذت با ورود کیرم به کس زهرا به اوج خودش رسید. زهرا پاهاش رو دوطرف لگنم رو تخت گذاشت و بدنش رو با سرعت بالا و پایین میکرد. سعی کردم تو همون حالت دستمو به سینه هاش برسونم تا حداقل یه لمسش بکنم اما هرچی به بدنم کش می آوردم دستم نمی‌رسید. باید بدنم رو بلند می‌کردم اما دراین صورت دیگه نمیتونست حرکتی انجام بده. سر رها که تا اون موقع نمیدونستم داشت چیکار می‌کرد از صورت زهرا بیرون اومد و به من نگاه کرد. با دیدن تقلا هام قهقه ای سر داد. کلافه بهش زل زدم و اون خندشو کنترل کرد. دست های زهرا رو گرفت و دو طرف بدنم روی زمین گذاشت. پوزیشن سختی بود اما حالا فقط کافی بود دستمو دراز کنم تا بالاخره به خواستم برسم. زهرا تو همون حالتی که انگار به صورت برعکس چهار دست و پاست روی من تکون می‌خورد. دستم روی سینه ش گذاشتم و چنگ محکمی زدم. نرم بود و بزرگ هرچند کونش یه چیز دیگه بود. چیزی نمی‌گفت و کلا خیلی ساکت بود اما با نیشگون محکمی که از کنار پستونش گرفتم “آخی” به زبون آورد. به این فکر کردم که من دیگه از خدا چی میتونم بخوام؟! همه چی تکمیله تکمیله، اما با نشستن زبون رها به روی کیر من و البته کس زهرا فهمیدم این لذت انتهایی نداره. اونقدر حشرم زده بود بالا که خودم هم داشتم کمر میزدم تا کیرم زودتر وارد کسش شه و این حرکت کمر من به سمت بالا و همچنین بالا و پایین شدن باسن زهرا باعث شدت گرفتن صدای برخورد بدن هامون شده بود. داشتم ارضا میشدم ولی نمیخواستم همه چی انقد سریع تموم شه. دستمو روی کمرش گذاشتم و آهسته از رو خودم بلندش کردم. از اونور دست رها رو گرفتم و محکم کشیدم و اون با خنده ای مستانه روی تخت دراز کشید. بدون مقدمه کیرمو تو کس آشناش فرو کردم و شروع کردم به تلمبه زدن. زهرا از پشت بین پاهام نشست و زبونش روی تخم هام نشست. تازه داشتم تو این حالت حال میکردم که بلند شد و اومد روبه روم. درحالی که پشتش به من بود زانوهاش رو اطرف سر رها گذاشت و کسش رو به دهنش چسبوند. درحال گاییدن رها چشمم به نقطه ی تیره و کوچیک لای شکاف عمیق کون زهرا افتاد. یعنی میشد؟! آروم انگشتمو خیس کردم و به سوراخش فشردم. صورتش رو جوری چرخوند سمتم که موهاش ریخت تو پیشونیش اما برخلاف تصورم چیزی نگفت. کمی جرأت به خرج دادم و انگشتمو فشار دادم. ورود انگشتم به اون فضای تنگ و گرم باعث شد بی اختیار کیرمو از کس رها بیرون بکشم. بلند شدم و پاهام رو اطرف بدن رها قرار دادم. دستمو رو کمر زهرا گذاشتم و به سمت جلو هلش دادم تا قشنگ قمبل کنه. کیرمو روی سوراخش عقب و جلو کردم و با یه فشار نسبتا محکم یه دفعه واردش کردم. انتظار داشتم بزنه زیر گریه و جیغ و داد راه بندازه اما واکنشش شدید نبود. نه اونقدری که فک کنی بار اولش بوده! با وجود این سوراخ کونش اونقدری تنگ بود که آب منو بیاره. خیلی سعی کردم مقاومت کنم اما فقط 3 دقیقه تو اون حالت دووم آوردم. درحالی که صورتم خیس عرق بود زیر لب چیزی گفتم.
  • چی؟
    اینبار واضح تر رو به رها گفتم : میگم دارم میام
    اونهم انگار که واسه این لحظه ثانیه شماری می‌کرد، سریع خودشو کنار کشید و همراه زهرا پایین تخت نشستند. این زن همیشه خدا منو سوپرایز می‌کرد! دقیقا شکل فیلم های پورن دوتا زن زیبا و خوش اندام کنار هم نشسته بودند و درحالی که سرشونو بالا گرفته بودند و دهنشون باز بود منتظر ارضا شدن من بودند. با عجله درحالی که ورود پر شدت آب رو به سمت کیرم حس میکردم روبه روشون وایستادم و برخلاف اکثر پورن استار های مرد که به دلیل رابطه جنسی زیاد آب زیادی ازشون خارج نمیشد چنان آب فراوان و پرفشارم روی صورت اون دوتا ریخت که چشم‌هاشونو محکم بسته بودند تا آبم تو چشمشون نره. قسمت جلوی موهاشون خیس خیس شده بود. درحالی که کیرم آخرین نبض های خودش رو میزد دوباره حشری شدم، صورت زهرا رو گرفتم و کیرمو با خشونت به لبهاش فشردم. سر کیرم رو به لب هاش مالیدم. لمس نرمی لب هاش با کیرم خیلی جالب بود. دهنشو باز کرد و کیرمو تو دهنش نگه داشت. با فشار دست هام مجبورش کردم چشم‌هاشو باز کنه و به من که داشتم دهنشو جلوی زنم میگاییدم نگاه کنه. این لحظه… این لحظه ای که کیرم تو دهنش بود و اون مطیع جلوی من زانو زده بود رو انگار مدت ها منتظرش بودم. اینکه زنی مثله زهرا که اونهمه حرصم رو درمی‌آورد و عصبیم می‌کرد، حالا کیرم دوتا سوراخ هاشو پر کرده بود و داشت واسم ساک میزد لذت عمیقی بهم میداد. بالاخره آخرین قطره رو هم توی دهنش خالی کردم و مثله مرده ها روی تخت افتادم. طولانی ترین، بهترین و خاص ترین ارگاسمی بود که تا به حال داشتم و احتمالا دیگه همچین چیزی رو تجربه نمیکردم. البته شاید! اونقد بی‌حال شده بودم که بدنم رو نمیتونستم تکون بدم. چشمهامو بسته بودم و به صدای اون دوتا گوش میدادم.
  • لعنتی کمر نیست که! یه گالن 20 لیتری باید با خودمون می‌آوردیم
    صدای خنده ی ریز زهرا بلند شد و 5 دقیقه بعد صدای دوش حمام نشون میداد که دو نفری به حموم رفتن

بعد از مسافرتی که قطعا تا آخر عمرم از یادم نمی‌رفت برگشتیم به عمارت. با وجود لذت بی نظیری که تجربه کردم اما درست بعد از اون شب یه فکر مثه خوره به جونم افتاده بود و ولم نمی‌کرد. حرفی که رها شب عروسیمون زد رو از یاد برده بودم اما با رفتار اون دوتا یکسره تو ذهنم تکرار میشد. اینکه اون دوتا فقط باهام رابطه جنسی دارند یا اینکه یه نفر سوم و احتمالا مذکر هم باهاشون هست و یا بوده داشت دیوونم می‌کرد. هرچقدر میخواستم مثبت فکر کنم نمیشد! امکان نداشت اون حرکات اغواگر و هماهنگشون توی سکس برای بار اول باشه و احتمالا دفعات زیادی باهم بودند. شاید بهتر بود صبر میکردم و منتظر سوتی دادنشون میموندم و حتی خودم کارآگاه بازی درمیاوردم تا سر از کارشون دربیارم. اما نه! این حسی که تو وجودم بود رو نمیتونستم آروم کنم. نمیتونستم صبر کنم. با دیدن رها که داشت از راه پله ها بالا می‌رفت به سمتش رفتم. حین بالا رفتن لمبر های کونش به شکل شهوت انگیزی بالا و پایین میرفت و خب این هم از رفتار هایی بود که مختص رها بود. قر دادن و ازین عشوه ها، هرچند زهرا ازون هم بدتر بود. فکر به این که ممکنه یه کیر دیگه غیر از کیر من وارد سوراخ های زنم شده باشه لرزه به وجودم مینداخت. با دو قدم سریع خودمو بهش رسوندم : رها؟
برگشت سمتم و با دیدن حالت صورتم جا خورد : جانم؟ چیزی شده امیر؟
شونه هاشو گرفتم و به دیوار چسبوندم. میخواستم مثلا با این کار روش نفوذ داشته باشم.

  • یه سوال میپرسم… فقط راستشو بگو
    با چشمهای گشاد شده تو سکوت بهم نگاه کرد. ادامه دادم : غیر از من با کی بودی؟!
    بلافاصله رنگش پرید. کمی بعد با خشونت شونه ش رو از زیر دستم بیرون کشید و راه افتاد : بی شعور!
    منم راه افتادم و از لای دندونام و با حرص از تمام دلایلم برای شک کردن بهش توضیح دادم. از اون حرفی که شب عروسیمون زد تا جریان اون شب با فاطمه. تنها کاری که کرد سکوت کردن بود. حرفی برای گفتن نداشت. انگار جدی جدی زنم بهم خیانت کرده بود، فقط مونده بود تا خودش به زبون بیاره.
  • خب نگفتی… اون شب که تو و زهرا رو میکردم که خوب نطقت باز بود حالا لال ش…
  • اینجا چه خبره؟
    با شنیدن صدای آقاجون از جام پریدم و به پشت سرم نگاه کردم. خون تو رگهام یخ زد. همیشه حس میکردم آقاجون یه روزی مچم رو میگره اما حالا؟ لعنت به این شانس. زل زده بود به ما دوتا بدبخت که مثه سگ به خودمون ریده بودیم و منتظر توضیح بود. ما رسما به فاک رفتیم!
  • شما دوتا چه گهی خوردین؟
    با عصاش به من اشاره کرد و ادامه داد : توی ابله با زهرا چیکار کردی؟
    و راه افتاد سمتمون. آروم آروم مثه دوتا بچه ی خطا کار عقب عقب میرفتیم و آقاجون به سمتمون میومد.
  • مایه ی رسوایی…
    آقاجون با صدای پچ پچ مانندی که از اتاق بغلیمون میومد ساکت شد.
    صدای عمو مهدی که داشت با یکی با عصبانیت حرف میزد آروم اما واضح به گوشمون رسید : صد بااار بهت گفتم… صد بار! گفتم بچه رو سقط کن برامون دردسر میشه اما تو چیکار کردی؟ تو چیکار کردی ها؟
    “ها” آخر رو تقریبا داد کشید. با تعجب و کنجکاوی به آقاجون و رها نگاه کردم که اونها هم دست کمی از من نداشتند. تعجب رها بیشتر بود چون یه طرف ماجرا پدرش بود.
  • نمیتونستم بی انصاف… بچه م بود پاره ی تنم بود… باید اون موقعی که منو حامله میکردی به عواقبشم فکر میکردی… فکر کردی اگه الان بفهمه تو پدرشی چیکار کنه؟
    صدای ممتد سوت توی گوشم پیچید. منگ به آقاجون نگاه کردم که با چشمهای گشاد شده به سینه ش چنگ زد. بی اختیار چند قدمی به عقب رفتم و کمرم از پشت خم شد، تصاویر روبه روم به پایین کشیده شد و ترلان رو دیدم که درحال دویدن سمت آقاجون با دیدن وضعیت من به سمت من دوید. سرم محکم به پارکت کف راه رو کوبیده شد. حالا فقط ساق پا‌ش تو دیدم بود. صداش گنگ و ناواضح به گوشم می‌رسید اما مشخص بود داره با تموم وجود گریه میکنه. ضربات آرومش به صورتم که رو به محکمی میرفت همزمان شد با بسته شدن چشمهام و سیاهی مطلق. صدا، صدای مادرم بود!

چشمهام رو باز کردم و با تعجب به سقف کاذب و سفید رنگ نگاه کردم. در حین کنکاش دور و اطراف به پارچ آب روی یخچال کوچیک کنار تخت نگاه کردم و سریع ازش آب نوشیدم. تشنه م بود! درحالی که از حس خنکی آب که داشت آتیش درونم رو خاموش می‌کرد لذت می‌بردم با هجوم یکباره اتفاقات آب توی گلوم پرید و شروع کردم به سرفه کردن های شدید. اشک تو چشمهام جمع شد و یه دفعه سردرد بدی بهم دست داد. پرستار بالافاصله کنارم ظاهر شد و شروع کرد وراجی کردن. پریدم تو حرفش : میخوام برم

  • بله؟
  • میخوام برم. ترخیصم کنید.
  • نمیشه
  • میشه… خودم رضایت میدم
    دوباره اصرار کرد ولی من انقدر پافشاری کردم که مردد نگاهم کرد و راه افتاد. میخواستم قبل ازینکه دوباره نگاهم به اعضای خانواده بیوفته خودمو گم و گور کنم. تنها چیزی که میخواستم فاصله بود. دکتر اومد و سعی کرد منو برای استراحت بیشتر مجاب کنه من اما با یکدندگی چندتا امضا دادم و از بیمارستان زدم بیرون. تو مسیر چندین بار به عابر ها خوردم و به سختی خودمو جمع جور کردم. هنوز نتونسته بودم موضوع رو هضم کنم. شبیه به یک کامپیوتر شده بودم که می‌خواست یه برنامه رو اجرا کنه اما برنامه زیادی سنگین بود و تنها واکنش کامپیوتر ری استارت بود! اشکهام رو گونه هام سرازیر شد. اون همه سریال های ترکی رو مسخره میکردم حالا زندگی خودم از اون سریال ها بدتر شده بود! خیانت در خیانت. بابای بی چاره م. این بابام نه ها اون بابام! بابای واقعیم نه اونی که عموم بود و فکر میمردم بابامه. ینی واقعا بابام عموم بود؟! زدم زیر خنده. نگاه متعجب بقیه برام ارزشی نداشت وقتی من داشتم تو خودم غرق میشدم. البته بهشون حق میدادم. یه مرد 25 ساله با لباس های راحتی و دمپایی بیمارستان!

هوا تاریک بود که زنگ خونه رو زدم. خودمم نمیدونستم اینجا چی میخوام. اصلا با چه رویی اومده بودم اینجا؟ هرچند جای دیگه ای نداشتم. میرفتم خونه دوستام با این حال و روز چی بهشون میگفتم؟ میگفتم من با خواهر خودم ازدواج کردم؟ دوباره گریه م گرفت که همزمان درب خونه باز شد. نازنین که از چشمی در منو شناخته بود رگباری شروع کرد به حرف زدن : با چه رویی…
با دیدن سر و وضعم حرف تو دهنش ماسید. چند ثانیه ای تو سکوت بهم زل زدیم و بعد صداش به گوشم رسید : بیا تو
و از جلوی در خودشو کنار کشید. خیلی وقت بود راهشو از ما جدا کرده بود. به عنوان یه زن خیلی جربزه ش از منِ به اصطلاح مرد بیشتر بود. من تخم نمیکردم بی اطلاع آقاجون آب بخورم. ولی اون به همه پشت کرده بود و زندگی خودشو می‌کرد. با یه لیوان آب اومد سمتم. امیدی نداشتم اما تیر در تاریکی بود : مشروب داری؟
برخلاف انتظارم سری تکون داد و با بطری مشروب برگشت. بهش نیاز داشتم، شدیدا! با بالا رفتن پیک اول به حرف اومدم : عوض شدی… خانوم شدی برا خودت…
اشاره ای به بطری کردم و گفتم : اوپن مایند شدی! ازون نازنین بی دست و پا…
پرید وسط حرفم : با این حال و روز اومدی بازم به من زخم بزنی؟ بس نبود اون همه سال؟
سکوت کردم. دو پیک دیگه رفتم بالا و شروع کردم به حرف زدن. از همه چی گفتم. به قسمت آخر حرفهام که رسیدم برای بار چندم اشکهام سرازیر شد. اعصابم ازین اشکهای بی اختیار خورد شده بود اما دست خودم نبود. نازنین با چهره ای مغموم و ناباور کنارم نشست و به نشونه همدردی دستشو روی شونه م گذاشت. اونقدر داغون بودم که غریبه یا آشنا فرقی نمیکرد. به یه تکیه گاه، به یه شونه برای خالی کردن غم هام نیاز داشتم. سرم که روی شونه ش نشست جا خورد اما حرکتی نکرد. شونه هام لرزید و یه دل سیر گریه کردم. دست نازنین روی موهام نشست و شروع به نوازش کرد. حس کردم دارم تحریک میشم. مشروب اثر خودشو گذاشته بود. سرمو از روی شونه ش به سمت صورتش چرخوندم و بوسه ای به گردنش زدم. سریع خواست پسم بزنه که محکم گرفتمش.

  • نکن!
    +…
  • میگم نکن… ولم کن عوضی…
    +…
  • داری ازم سؤاستفاده میکنی
    سرمو بالا آوردم و با چشمهای خمار بهش زل زدم : بهت نیاز دارم نازنین…
    تابه حال ازین فاصله رو چشمهاش دقیق نشده بودم. داشتم تو چشمهاش غرق میشدم. نازنین هم درسکوت به من نگاه می‌کرد. سرمو خم کردم و بوسه ای به لبهاش زدم. سرش رو کج کرد و سعی کرد از زیر دستم دربره. سریع سرش رو تو دستم گرفتم و چند بوسه پیاپی دیگه به رو لبهاش کاشتم. حالا ساکت شده بود و با چشمهایی که توشون اشک جمع شده بود به من نگاه می‌کرد. رام شده بود. برای چند ثانیه پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم. نفس های تندم تو صورتش پخش می‌شد و عجیب بود که از بوی الکل شکایتی نمی‌کرد. بدنش دیگه اون انقباض اولیه رو نداشت و شل شده بود. دستهام رو روی پهلوهاش گذاشتم و بالا و پایین کشیدم. مثه یه معتاد شده بودم که داشتم با ولع با مخدرم بازی می‌کردم تا با لذت مصرفش کنم. دستم روی دکمه پیراهنش نشست و همزمان دست اون روی دست من قرار گرفت. انگار میخواست مخالفت کنه اما نمیتونست. سرمو دوباره بردم جلو و لبهام رو آهسته به روی لبهاش کشیدم. اونقدر این حرکت رو تکرار کردم که بین لبهاش فاصله افتاد و نفس های تندش از بینشون خارج میشد. دوباره دستم روی پیراهنش نشست و اینبار بدون مزاحمت درش آوردم. سوتینی نداشت و سینه هاش لخت بود. از آخرین باری که یادمه جا افتاده تر و قشنگ تر شده بودند. آروم نوک سینه هاش رو مکیدم و آخرش مک های محکمی بهشون میزدم. نفس هاش تند تر شده بود ولی ناله نمیکرد. دوست داشتم خودشو انقد سفت نگیره و لذت ببره. میدونستم شهوتیه و به زودی صدای ناله هاش به گوشم می‌رسید. زبونم رو پایین و بین سینه هاش گذاشتم و کشیدم بالا، از قفسه سینه ش بالاتر اومدم، گلوش رو لیس زدم، رسیدم به چونه ش، از روی لب های وا مونده ش گذر کردم و به پیشونیش رسیدم. نمیدونستم سکس شروع نشده چجوری و چرا نازنین انقدر برام جذبه داشت. دوست داشتم همه کار باهاش بکنم. دوست داشتم سلول به سلول بدنش رو کشف کنم. احتمالا به خاطر مستی بود وگرنه این حجم از تغییر درون من عادی نبود. تا دیروز خودم نازنین رو از خودم می‌روندم و حالا داشتم تنش رو لیس میزدم! روی کاناپه درازش کردم و شلوار و شُرتش رو باهم درآوردم. ساعد دستش رو روی چشم‌هاش گذاشت و لبش رو گاز گرفت. برای دومین بار بود داشتم بدن لختش رو میدیدم اما این بار لذت خاصی برام داشت. زبونم رو روی کسش کشیدم و شروع کردم به خوردن. سریع تر از اون چیزی که فکر میکردم ارضا شد. اینو از ناله ی طولانی و حالت بدنش متوجه شدم. سریع لباس هام رو کندم و کیرم رو روی کسش گذاشتم. نمیخواستم اذیت شه پس خیلی آهسته سعی کردم واردش کنم. لعنتی خیلی تنگ بود! اصلا وارد نمیشد. دستمو تف مالی کردم و سر کیرم کشیدم. این دفعه با کمی خشونت فشار دادم و بالاخره کیرم وارد فضای تنگ و داغی شد و…
    نازنین جیغ خفیفی کشید و کمرش رو بلند کرد.
  • چی شده؟
    از حالت صورتش مشخص بود داره درد میکشه. کیرمو که تا نصفه داخل کسش بود بیرون کشیدم و با دیدن خون کرک و پرام ریخت. یک درصد هم احتمال نمیدادم نازنین پرده داشته باشه. یعنی واقعا بعد این همه سال دست نخورده بود؟
  • نازنین عزیزم؟ حالت خوبه؟
    بالاخره نگاهم کرد و به سختی گفت :
  • آره… خوبم… ادامه بده
  • مطمئنی؟
    سرشو به تأیید تکون داد. منم از خدا خواسته دستمال کاغذی از رو مبل برداشتم و با پاک کردن خون از روی آلت هامون دوباره کیرمو وارد کسش کردم. تنگی کس نازنین و شهوت بی اندازه خودم داشت ارضام می‌کرد. اصلا این رابطه جنسی متفاوت ترین رابطه عمرم بود. با وجود اون همه سکس های هیجان انگیز و البته اون تریسام لذت بخش، اما این یکی یه لذت خاصی داشت. زیادی داشتم به طرف مقابلم بها میدادم و دوست داشتم اون بیشتر حال کنه و خودم ازین موضوع لذت می‌بردم. پاهاش رو که دو طرفم بود رو ول کردم و دستم رو روی قسمت داخلی رون های پُرش، درست نزدیک به کسش گذاشتم. حین تلمبه زدن با انگشت شستم رون و اطرف کسش رو نوازش میکردم و این کار چقدر لذت بخش بود.
  • چند بار اومدی؟
    جوابی نداد.
  • بگو دیگه چند بار اومدی؟
    دوباره اصرار کردم و آخرش به حرف اومد : سه بار!
    ابروهام بالا پرید. بزنم به تخته بهش میخورد حشری اما نه دیگه انقدر! خودمو روش خم کردم و بوسیدمش. این بار خودش هم لبهاش رو غنچه کرد و جواب بوسه هام رو داد. دست هاش رو به دور گردنم حلقه کرد و سمت خودش کشید. حالا اون منو ول نمیکرد! حین بوسیدنم پاهاش رو به دور کمرم حلقه کرد. نفس نفس زد و احتمالا برای بار چهارم ارضا شد. لحظه ی آخر خودش رو بهم چسبوند و هرچند زیر لب اما واضح گفت : عاشقتم
    با شنیدن این حرف حس عمیقی بهم دست داد. درحال حاضر من محتاج این جمله ها و این رابطه بودم و نازنین با این کارهاش داشت کاری میکرد که احساس عجیبی نسبت بهش داشته باشم. ضربات آخر رو زدم و تمام آبم رو توی کسش خالی کردم. تو همون حالت بدون اینکه کیرم رو از تو کسش دربیارم خودمو آروم روش انداختم و بغلش کردم. دوباره شروع کردم عشق بازی و بوسیدمش. خودمو به سختی کنارش جا دادم و دونفری روی کاناپه دراز کشیدیم. با رها معمولا هیچوقت بعد از سکس عشق بازی نمیکردم. اصلا انگار فقط برای ارضای شهوتمون باهم رابطه برقرار میکردیم و احساسی توش دخیل نبود اما این سکس… اصلا خود احساس بود! شاید تحت تأثیر مشروب این حس بهم دست داده بود اما من واقعا عشق رو حس کردم. برای اولین بار!

دو ساعت بعد از خواب بیدار شدم و سعی کردم با یه دوش خودم رو جمع و جور کنم و ازین وضعیت دربیام. هرچند بعد از رابطه مون انگار ذهنم سبک شده بود. راحت تر و بدون ترس به اتفاقی که برام افتاده بود فکر میکردم. دنبال مقصر این ماجرا میگشتم و غیر از عمو مهدی یا همون بابام! و مادری که سر پاکیش قسم میخوردم کسی رو پیدا نمیکردم. درمورد رها هم سعی می‌کردم بهش فکر نکنم اما نمیشد. اون واقعا خواهرم بود؟ یا زنم؟! سر آقاجون چی اومده بود؟ نازنین که از اتاق اومد بیرون از فکر بیرون اومدم. ازش پرسیدم : نازنین… میگم… اون حرفی که زدی از ته دلت بود؟

  • کدوم حرف؟
  • همون که… همون که گفتی عاشقمی
  • من؟! من کی گفتم؟!
    با تعجب بهش نگاه کردم. مطمئن بودم اشتباه نشنیدم اما اون داشت خیلی طبیعی حرفشو تکذیب می‌کرد. نمیدونستم چی باید بگم. رفتم بغلش نشستم و اون دوباره تو خودش جمع شد و منقبض شد. دستشو تو دستم گرفتم و گفتم : میدونم فایده ای نداره… میدونم خیلی دیره اما به خاطر تمام اون بلاهایی که سرت آوردم و تمام حرف هایی که بهت زدم ازت معذرت میخوام… امیدوارم منو ببخشی
    و بوسه ای به پشت دستش زدم. اشک تو چشم‌هاش جمع شد.
  • خوبه خودت میدونی فایده ای نداره
    سرمو به تأیید تکون دادم
  • خوبه خودت میدونی خیلی دیره
    دوباره سرمو تکون دادم
    به شوخی زد پس کله م و گفت : خیلی بیشعوری امیر… خیلی بیشتر از خیلی
    “خیلی بیشتر از خیلی” رو با بغض و حرص گفت. دوباره سرمو تکون دادم. چی میگفتم؟ حرفهاش عین حقیقت بود. اشک‌هاش رو گونه هاش ریخت و شروع کرد درد دل کردن : هیچوقت درک نمیکنی چه حسی داره کسی که عاشقشی مثه یه دستمال کاغذی ازت استفاده کنه و بعدم بندازتت دور. همین که عاشقت بودم…
  • بودی؟!
    چشم غره ای بهم رفت و ادامه داد : همین که عاشقت بودم منو میسوزوند. اگه یه آدم معمولی یا غریبه بودی که مهم نبود. بعد از اون ماجرا نمیتونستم تورو ببینم که کنار رها سُر و مُر و گنده میخندی ولی من به این حال و روز افتادم… واسه همین از اونجا رفتم… واسمم مهم نبود که دارم به خانواده م پشت میکنم… زخمی که تو بهم زدی اونقدر عمیق بود…
    دستمو رو لبهاش گذاشتم تا ساکت شه. سرشو تو بغلم گرفتم و موهاش رو بوسیدم. الکل پریده بود اما هنوز برام جذاب و خواستنی بود. دوباره به حرف اومد : از همه اینها سخت تر میدونی چیه؟ بعد از همه این بلا و بدبختی هایی که سرم آوردی اومدی خونم… خواستی باهام سکس کنی اما… اما من احمق بازم نتونستم جلوتو بگیرم… میدونی به خاطر این چقدر از خودم بدم میاد؟ میدونی ازینکه هنوزم عاشق توی عوضیم چقد از خودم متنفرم؟
    بعد از حرفهاش اولین احساسی که بهم دست داد حماقت بود. چقد احمق بودم که هیچوقت به نازنین توجه نکردم. چقد کور بودم که این همه سال جلوی چشمم ندیدمش. با وجود تمام نامردی هام در خونه ش رو به روم باز کرد و بهم پناه داد، آغوشش رو بهم هدیه داد و برای چندمین بار به عشق چندین و چند ساله ش اعتراف کرد. پیشونیش رو محکم بوسیدم و تو بغلم فشردمش. دیر پیدا کرده بودمش اما از این بابت مطمئن بودم که دیگه هیچوقت و تحت هیچ شرایطی قرار نیست از دستش بدم. نمیدونستم واقعا هنوزم میخواد من باها‌ش باشم و منو قبول میکنه یا نه ولی من پا پس نمی‌کشیدم. اگه تا قیام قیامت هم منو رد می‌کرد عقب نمی نشستم. الان که تو آغوشم بود حس آرامش عجیبی تو رگهام جاری بود. عجیب ازین نظر که همین چند روز پیش فهمیدم مادرم با عموم خیانت کرده و من بچه اون هام، از همه بدتر اینکه من با خواهر ناتنیم ازدواج کرده بودم. قطعا تا سال های سال با اعضای اون خانواده روبه رو نمی‌شدم. یه نوع حس انزجار نسبت بهشون پیدا کرده بودم و ازشون بدم اومده بود. اون عمارتی که از بچگی توش بزرگ شده بودم و شاهد بزرگ شدنم بود برای من خراب شده بود و تو ذهنم تبدیل به خرابه شده بود. هرچند به جاش جواهری پیدا کردم که تازه ارزشش رو فهمیده بودم. از خودم جداش کردم و زل زدم به چشم‌هاش. لبخندی زدم و گفتم : بدتر از همه اینهایی که گفتی میدونی چیه؟! اینه که قراره بیشتر از قبل اذیتت کنم
    حس تعجب تو قهوه ای چشم‌هاش پیدا شد. ادامه دادم : میدونستی من تو خواب لگد میپرونم و خر و پف میکنم؟ چون تا آخر عمر ور دل خودتم
    تعجب از نگاهش رنگ باخت و حالا… نمیدونم چطور توصیفش کنم… انگار یه چراغ تو چشم‌هاش روشن شد. طرح لبخندی که میرفت روی لبهاش بنشینه رو با بوسه م خراب کردم و دوباره تو قهوه‌ ای چشم‌هاش خیره شدم. چشم هایی که پتانسیل اینو داشت منو مجنون خودش کنه

پایان

[نکته اول : تمامی داستان‌ و شخصیت ها ساخته ذهن نویسنده است. پس لطفا قبلا ازینکه کامنت فحش بزارید به این نکته توجه کنید.
نکته دوم : دوستانی که به موضوعات بی غیرتی، محارم و… علاقه دارند تو کامنت ها اعلام کنند تا اگه تعدادتون زیاد بود ازین موضوعات هم بنویسم]

نوشته: ImConstantine


👍 66
👎 11
40400 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

923982
2020-10-14 00:57:01 +0330 +0330

نویسنده محترم خجالت نمیکشی بی غیرتی و محارم رو باب میکنی؟؟؟
فحش نمیدم!! برو به کار های بدت فکر کن!!
نه به بی غیرتی و محارم


923991
2020-10-14 01:04:24 +0330 +0330

بفروشش جم تیوی!! 😁


923993
2020-10-14 01:08:39 +0330 +0330

رها رو كردي
نازنينو كردي
زهرا رو كردي
فقط آقاجونت موند اونم ميكردي سكس محارم كامل ميشد


924002
2020-10-14 01:18:04 +0330 +0330

اینو باید سریال میکردی تو چندتا فصل تولید میکردی


924007
2020-10-14 01:29:21 +0330 +0330

حیف نیست همچین قلمی درباره محارم نوشته بشه!!!
این موضوعات زیاد جالب نیست


924015
2020-10-14 01:45:08 +0330 +0330

اوووه جنگه مگه؟
چه خبره خب کتاب مینوشتی‌.
به قول بچه ها اگه قرار بود انقدر بخونیم خب درسمون رو ادامه میدادیم.
چون نخوندم نه لایک، نه دیسلایک

2 ❤️

924061
2020-10-14 04:09:50 +0330 +0330

عالی بود…حتما بنویس منتظریم


924064
2020-10-14 04:41:38 +0330 +0330

خوب بود ، امیدوارم در آینده بیشتر ازت بخونم


924085
2020-10-14 07:49:21 +0330 +0330

کسکشششش محارم ننویس لاشییییی

1 ❤️

924088
2020-10-14 08:01:03 +0330 +0330

بی اغراق بگم با اینکه شخصیت اول داستانت یکی از کسکش ترین افراد در تاریخ بشریته و من همیشه مخالف نوشتن این داستانا اینجام (چون اکثریت فعال های سایت نوجوان و جوونن و رو ذهنشون تاثیر میذاره و بی بند و بار میشن) ولی خیلی قشنگ و بی نقص نوشته بودی! لایک گرفتن از منی که داستان های خودمم لایک نمیکنم و حتی گاهی به مهران و سپیده و امثالهم هم دیسلایک دادم حقیقتا کار ساده ای نیست اونم با این تگ! نوش جونت :)
چندتا نکته داستانت داشت مثلا اینکه تقریبا هممون میدونیم رها قبلا با کس دیگه ای هم سکس کرده ولی اینکه اعتراف نکرد و نذاشت اون حس کنجکاویمون ارضا بشه خیلی لذتبخش بود، توصیفاتت از صحنه های سکس به قدری قوی بود که انگار داشتم فیلمش رو نگاه میکردم (راستشو بگو کلک، نکنه برای هر کدوم از سکسا پاشدی رفتی رو کار 😁 ) غلط املایی خاصی هم ندیدم ازت و راستش انقدر توی داستانت غرق بودم که اگه ایراد نگارشی هم جایی بوده اصلا متوجهش نشدم هرچند فکر نکنم از این نظر هم مشکلی بوده باشه
فقط دوتا نکته اینکه اگه داستان رو یکم کوتاه تر بنویسی قطعا مخاطب های بیشتری رو جذب میکنی، دوم اینکه به قول دوستمون همچین قلمی حیفه صرف بیغیرتی بشه، طرفدارای استریت هم قطعا بیشترن پس توصیه میکنم قلمتو اینوری خرج کن :)
لایک و ممنون ازت…


924090
2020-10-14 08:18:12 +0330 +0330

kiei

0 ❤️

924092
2020-10-14 08:42:04 +0330 +0330

نخوندم

ولی شاشیدم به بیغیرتی و نا مردی و حماقت. واقعا مفهوم سکس رو هم نمیفهمید. تا آزمایش دی ان ای خوندم. این افکار که به پدر میگفتن آقاجون و عقد بچه‌ها را از تو شکم مادراشون میبستن و همه خانواده وقتی ازدواج هم میکردن توی خونه آقاجون زندگی میکردن میدونی مربوط به کدوم زمانیه؟ مربوط به زمان دایی‌جان ناپلئونه. مربوط به سی یا چهل سال قبله، اون زمان آزمایش دی ان ای انجام میشد؟ اصلا کسی نمیدونست دی ان ای کیلو چنده. تا همینجا خوندم و فهمیدم که بقیه داستانت آبکیه و ادامه ندادم. اونجا هم که نازنین را احمق خطاب کردی، در واقع خودت احمق بودی که گولش زدی و بهش تجاوز کردی. شاشیدم به چرندیات.

ها کـُ‌کا

3 ❤️

924101
2020-10-14 09:31:15 +0330 +0330

عالی بود ، خیلی حال کردم با فرمت
بازم بنویس 👍


924102
2020-10-14 09:33:56 +0330 +0330

با قلمت*

1 ❤️

924103
2020-10-14 09:47:23 +0330 +0330

داستانت واقعا قشنگ بود ولی کاشکی تو چند قسمتش میکردی چون خیلی طولانی بود ودر کل خیلی قشنگ مینویسی لایک

5 ❤️

924104
2020-10-14 09:48:01 +0330 +0330

خوب بود

5 ❤️

924105
2020-10-14 09:50:00 +0330 +0330

خب چطور پدر و عموت میدونستن تو رها بهم محرم هستین گذاشتن شما ازدواج کنین

2 ❤️

924106
2020-10-14 09:57:57 +0330 +0330

با اشتیاق همه داستان را خوندم .
نقد : فضا سازی ها خوب بود بجز زمانی که متوجه میشه با زنش خواهر برادر هستند
جا داشت بیشتر روش کار کنی ولی با عجله میخواستی به نازنین برسونی


924116
2020-10-14 11:05:52 +0330 +0330

من که نخوندم داستانتو دیوث کتاب نوشتی
ولی کامنتارو خوندم فهمیدم سود کردم که نخوندم😂😂😂

2 ❤️

924126
2020-10-14 11:34:00 +0330 +0330

فضاسازیش و اون تیکه ای که با خواهرش بود رو انگار از رمان گندم اسکی رفتی البته تغییراتیم داشت
ولی اون رمانم دقیقا چند تا خانواده کنار هم بودن توی عمارت و اقاجونشونم سخت گیر و مستبد بود و یکی از شخصیت های اصلیشم با خواهرش نامزد میشه و سکس میکنه پس نگو تمام داستان ساخته ذهن نویسندس!
قلمت در کل خوب بود معلومه استعدادشو داری ولی کاش ایده ی اصلیشم از خودت بود و یه رمانو با جم تی وی تلفیق نمیکردی 😂

5 ❤️

924137
2020-10-14 13:11:01 +0330 +0330

داستانت قشنگ بود این کصخلارو هم ول کن فقط بیغیرتی یا محارم ننویس

6 ❤️

924140
2020-10-14 13:22:47 +0330 +0330

از اول تا آخرش رو خوندم عالی بود
و شخصیت نازنین رو مثل یه عاشق تمام عیار جلوه دادی که تو این روزا سخت پیدا میشه
مرسی ازت و واسه قلمی ک داری بهت تبریک میگم
بازم بنویس حتما


924143
2020-10-14 13:45:57 +0330 +0330

من جای نازنین بودم کون شحصیت رو پاره میکردم و وقتی اومد خونه و مشروب خواست مشروبو مزنم تو سرش اینقدر میزنمش تا عصبانیتم خالی شه مرتیکه ی کصکش . این نقد به شخصیت داستان بود . داستان طولانی بود و بهتر بود در چند قسمت اپ میشد

5 ❤️

924159
2020-10-14 15:38:45 +0330 +0330

باید آقاجونت نزدیک میشد صدای میومیو در میآوردی 😂😂میو میو 🐈🐈

5 ❤️

924168
2020-10-14 16:18:07 +0330 +0330

بی اغراق بهترین داستانی بود که خوندم 👏پیچیده و زیبا. داستان‌ هاتو که دنبال میکنم مشخصه قلمت داره پخته تر میشه همین فرمون ادامه بده


924169
2020-10-14 16:21:50 +0330 +0330

خیلی قشنگ بود خدایی خیلی قشنگ بود من نمیدونم یه سری دنبال چی اند که فحاشی میکنن؟ داستان‌ ازین باحال تر میخوای؟ کنستانتین به بقیه توجه نکن و بیشتر داستان‌ بنویس

6 ❤️

924171
2020-10-14 16:25:35 +0330 +0330

موافق محارم نیستم اما قلمت اونقدر خوبه که هر موضوعی بنویسی دنبال میکنم 👏 بیگ لایک

5 ❤️

924178
2020-10-14 18:34:41 +0330 +0330

خیلی خوب بود . دمت گرم

3 ❤️

924187
2020-10-14 21:04:25 +0330 +0330

خیلی خوب نوشته شده بود . من خودم از fmf زیاد خوشم نمیاد بیشتر برعکسش و دوست دارم ولی بازم انقدر خود داستان برام کشش داشت و تا آخرش و با اشتیاق خوندم . محارم و بی غیرتی هم دوست دارم امیدوارم بنویسی .

4 ❤️

924190
2020-10-14 21:15:09 +0330 +0330

کسی هست برای سکس چت و سکس تصویری؟

0 ❤️

924209
2020-10-14 23:45:27 +0330 +0330

متاسفانه انقدر طولانی و خسته کننده ش کردی که نتونستم کامل بخونمش.یعنی اون وسطا انقدر جذابیتش کم شد که بیخیالش شدم.
اما اینم بگم که اوایل خوب و جذاب بود.

1 ❤️

924220
2020-10-15 00:17:58 +0330 +0330

عمارت بود یا جنده خونه

1 ❤️

924299
2020-10-15 02:05:10 +0330 +0330

بعد مدت ها داطتان خوب خوندیم

3 ❤️

924344
2020-10-15 08:58:12 +0330 +0330

خوب در کل… بگذريم ازینکه ار سریال پدر سالار تو دهه شصت وام گرفتی وسکسیش کردی… دفع بعد خلاقیت بخرج بده

1 ❤️

924348
2020-10-15 09:22:36 +0330 +0330

کنستانتین کجایی بیا جواب اینارو بده 😑

2 ❤️

924356
2020-10-15 10:43:40 +0330 +0330

عالی بود، از سکس با محارم بیشتر و بیشتر بنویس و سعی کن طولانی باشه، چون قدرت نوشتنت خیلی عالیه ❤️

5 ❤️

924402
2020-10-15 15:33:15 +0330 +0330

آفرین
بازم بنویس

6 ❤️

924405
2020-10-15 15:42:49 +0330 +0330

باز هم ما را مهمان قلم زیبای بکن زیبا می نویسی ocean is here for you sexy now thank you

4 ❤️

924412
2020-10-15 16:25:26 +0330 +0330

در جواب “آقای حشفه” :
خجالت بکشم؟ چرا؟ بیشترین لایک یک داستان‌ تو این سایت (تا جایی که من دیدم و مطمئن نیستم) مربوط به تگ محارمه
هر روز یه فیلم جدید میاد بیرون که طرف زنشو داده دست رفیقش
من خجالت بکشم؟ من بی‌غیرتی و محارم رو باب میکنم؟ :)))


924413
2020-10-15 16:27:07 +0330 +0330

خدایی ‌‌؟ ناموسا؟؟ داستان‌ رو نمیخونید چون طولانیه؟ بی خیال چیزی نگم سنگین تره
حداقل یکم بخونید اگه خوشتون نیومد نخونید نه اینکه نخونده میگید چون طولانیه نمیخونم


924414
2020-10-15 16:29:08 +0330 +0330

در جواب “Don Andres” : مرسی ازت نظرت حس خوبی بهم داد. در جواب سوالت بگم متأسفانه هنوز دست به گلنارم و صحنه های سکس ساخته تخیلاتمه


924415
2020-10-15 16:32:44 +0330 +0330

در جواب “negarmmm” :
گندم کیه؟ من تو این سایت غیر دلورس و لاولی گرل و چند نفر دیگه که اسمشونو یادم نیست نویسنده ی دیگه ای نمیشناسم. نیازی به اسکی رفتن از داستان‌ بقیه ندارم اونم سایت سکسی! اگه از کسی کپی کنم زیر داستان‌ ذکر میکنم. در کل مرسی که نظر دادی.

6 ❤️

924416
2020-10-15 16:38:38 +0330 +0330

در جواب “kokarostam” :
دلیل نمیشه چون به پدربزرگ میگفتن آقاجون داستان‌ مربوط به قبل انقلاب باشه. هنوزم این جور خانواده ها پیدا میشن خاطرت جمع.
درمورد نظرت در مورد امیر. من دقیقا همینو میخواستم! اینکه امیر یه آدم لاشی و خودخواه به نظر بیاد و مشخصه تو خلق این شخصیت خوب عمل کردم. بزار یه مثال بزنم. بازیگر شخصیت “جفری” تو سریال گات زندگی حرفه ایش نابود شد چون اونقدر نقش شخصیت منفورش رو عالی بازی کرده بود که هرکی تو خیابون میدیدش بهش توهین می‌کرد. من اما اگه ببینمش میگم شیر مادر حلالت. این از قدرت بازیگری تو بود که انقدر این نقش رو عالی بازی کردی. اما تو آقای کاکو رستم. تو جزو اون دسته ای که به بازیگر شخصیت جفری فحاشی میکنی.


924417
2020-10-15 16:42:34 +0330 +0330

تصویب شد! منتظر داستان‌ های محارم باشید. همون اول داستان‌ هم هشدار میدم که محتوای داستان‌ چیه. لطفا داستان‌ ها رو بخونید بعد نظر بدید. نه فقط داستان‌ های منو بلکه همه داستان‌ هارو.

6 ❤️

924419
2020-10-15 16:53:50 +0330 +0330

ککا رستم نابود شد. ها کُکا

1 ❤️

924423
2020-10-15 17:44:51 +0330 +0330

بابا دمت گرم.
الحق و انصاف گل کاشتی و خیلی خوب و زیبا تصویر سازی کردی.
خسته نباشی.

لایک طلایی داری 👍 👍 👍 👍 👏 👏 🌹

4 ❤️

924424
2020-10-15 17:46:40 +0330 +0330

رمان گندم نوشته ی آقای مودب پور منظورمه
فضاسازیش خیلی منو یاد اون انداخت!
ولی صحنه های اروتیکی که نوشتی خیلی خوب بود و در کل قلمت روونه
اگه ام که واقعا نخوندی رمانو و از اون تاثیر نگرفتی که میشه گفت عالی بوده داستانت ،موفق باشی 😀 ❤️

1 ❤️

924425
2020-10-15 17:51:34 +0330 +0330

با اینکه طولانی بود قلم رسا و روان شما وادارم کرد تا آخرش بخونم. داستان جذابی بود. هر چند میشد حداقل تو دو قسمت منتشر بشه. به نظرم ارزش لایک رو داشت 👍

3 ❤️

924427
2020-10-15 18:13:53 +0330 +0330

داستان کشش خوبی داشت و قلم روان و قوی داری. بنظرم در مورد اینکه چرا عموش (بابای واقعیش) اینهمه سال متوجه نشده بود که امیر بچه اونه و اینکه چرا این موضوع رو مادرش زودتر به آقا مهدی (پدر واقعی امیر) نگفته و مانع ازدواج امیر و رها نشده، بیشتر می پرداختی. ترس مادر امیر از آقاجون و عذاب وجدان طولانی مدت و در آخر اعتراف دیرهنگامش میتونست بیشتر توضیح داده بشه. در کل نویسنده خوبی هستی ولی ایده داستان مال خودت نیست. منتظر داستانهای بعدیت هستم. دمت گرم. لایک سی و پنجم از من

4 ❤️

924431
2020-10-15 18:59:40 +0330 +0330

کون لق این کصخلا هیچی حالیشون نیس
جدی شون نگیر
قلمت عالی بود

3 ❤️

924513
2020-10-16 01:30:59 +0330 +0330

بنویس هرچی دوسداشتی ما که کلا دروغ تو این سایت می‌خونیم حداقل از نویسنده ای بخونیم ک بلده بنویسه

3 ❤️

924607
2020-10-16 09:31:09 +0330 +0330

همون چیزی که ازت انتظار داشتم👏

1 ❤️

924666
2020-10-16 15:53:34 +0330 +0330

چقدر طولانی بود

1 ❤️

924679
2020-10-16 18:20:19 +0330 +0330

aaali bod be karet edame bede kheili khob neveshti

1 ❤️

924793
2020-10-17 02:17:36 +0330 +0330

قلمت خیلی خوب بود

1 ❤️

924825
2020-10-17 04:11:14 +0330 +0330

دوست عزیز، قلم بسیار خوبی داری و منتظر خواندن داستان های بیشتری از شما هستم.
فقط چند موردی را دیدم که خواننده را از فضای داستان خارج می کرد، اول اینکه چند غلط املایی داشتی مانند میزاشت و یا **بالافاصله **( تا **بالافاصله **بعد از خالی شدن خونه) و (مشروب تازه داشت اثر **میزاشت **)، دوم اینکه در دیسکو دبی، به جای زهرا، اشتباهاَ دو بار نام رها را آوردی(دوباره **رها **سرش رو از پشت روی شونه **رها **گذاشت)، سوم اینکه شخصیتی به نام **ترلان **، ناگهان از کجا پیدا شد(**ترلان **رو دیدم که درحال دویدن سمت آقاجون…) و چهارم مجدداَ دختر دیگری را، به نام **فاطمه **در داستان نام بردی( تا جریان اون شب با فاطمه. تنها کاری که کرد) که باز مشخص نیست شخصیت فاطمه، کجای این داستان بوده است.
به هر حال خسته نباشی و ممنون.

2 ❤️

924898
2020-10-17 12:23:29 +0330 +0330

نسبت به طولش کشش زیادی نداشت

1 ❤️

924908
2020-10-17 14:09:48 +0330 +0330

قلم خیلی خوبی داری
از سکس محارم ننویس
یه سبک دیگه بنویس

1 ❤️

924924
2020-10-17 16:12:31 +0330 +0330

با اینکه از موضوع محارم خوشم نمیاد، ولی خیلی قشنگ نوشته بودی. خلاصه که قلم زیبایی داری فقط موضوعات بهتریو انتخاب کن :)♡

3 ❤️

925180
2020-10-19 01:48:43 +0330 +0330

تم داستان شدیداً کپی برداری شده از رمان گندم نوشته میم مودب پور بود

1 ❤️

925220
2020-10-19 04:05:02 +0330 +0330

عااااالیییی بود… فقط حیف که کم بود… دوست داشتم بدونم شخصیت داستان دوباره چجوری با خانوادش رو به رو میشه… چجوری تو چشمای زنش (خواهرش) نگاه میکنه… سرنوشت اون پیرمرد چی شد… کاش میشد ادامشو بنویسی… ❤️

1 ❤️

925440
2020-10-20 02:13:30 +0330 +0330

نمیدوم چرا بعضیا م1در ج4نده بازی درمیارن و به خانواده نویسنده توهین میکنن… بعضیا از این جور داستانا خوششون میاد بعضیام نمیاد دیگه… توهین واسه چیه…؟ داستان نوشته م1درتو نگ11یده که… (صلوات بفرس)

1 ❤️

925503
2020-10-20 12:06:46 +0330 +0330

داستانت از نظر من ایرادی نداره و خیلی هم خوبه ولی من از شخصیت اول داستانت خوشم نیومد هر چند که در واقعیت همچین آدمهایی وجود دارند .
نکته آموزنده داستانت اینه که باید بدونیم زمین گرده و دنیا مثل چرخ و فلک و باید بدونیم آدمهایی که تحقیرشون میکنیم ، یه روزی که ما در بدترین و حقیرترین و ترحم برانگیزترین حالت زندگیمون هستیم در اوج بینیازی به ما و یا حتی در اوج قدرت باما روبرو میشوند.
به قول قدیمی ها :
چراغ از بهر تاریکی نگهدار!

1 ❤️

925846
2020-10-22 01:44:54 +0330 +0330

گاییدی مارو این طومارو از کجات در آوردی

0 ❤️

925874
2020-10-22 06:18:29 +0330 +0330

واقعا قوه تخیلت نویسنده بیست بیست !!! 😂😂

1 ❤️

925916
2020-10-22 12:52:06 +0330 +0330

عالی بود، براوووو

0 ❤️







Top Bottom