عمه ساپورت پوش

    1393/2/3

    سلام خسته نباشید به همه اگر داستان طولانی هست شما خودتون یه جور تحمل کنید ولی داستانی رو که براتون تعریف میکنم کاملا واقعیه البته تا اونجایی که فکر کار کرده سعی کردم داستان واقعی بنویسم.تابستان بود هوا گرمای شدیدی داشت.معمولا توی شهریور فامیلا زیاد میومدن خونه ما.اول در مورد عمه یه توضیحی بدم.قدش 180 وزن75سایز پستان80 توی کل فامیلهای پدر و مادرم عمه خوشگلترین و آس ترین زن فامیل بود ومعمولا کفش پاشنه بلند هم میپوشید وقتایی که بیرون میرفت یه مانتو با یه دامن که زیر دامن چیزی نمیپوشید.من حدود دو سال بود که عمه الهام رو ندیده بودم. سن عمه الهام حدودا 35 بود دوتا بچه شیطون هم داشت که یکی هشت ساله یکیشم یک سال داشت.خونه ما چون توی شهری بود که از لحاظ اب و هوا تمیزی هوا عالیه بود و معمولا هر کدوم از فامیل میومدن راحت ده روزی میموندن.خونه بزرگ با حیاط سرسبز.کارم این بود که صبح ساعت نه میرفتم اتلیه عکاسی یک میومدم خونه دوباره ساعت چهار میرفتم ساعت ده میومدم خونه.روز پنجم شهریور ساعت چهار داشتم میرفتم سرکارم دروازه رو که باز کردم یه نفر جلو دروازه بوق میزد که من حواسم نبود گفتم شاید با کس دیگه ای کار داشته باشن.که دیدیم یه نفر صدا میزه میگه پوریا برگشتم دیدیم داییم با خانوادش بودن.رفتم جلو دست دادم گفتم دایی چرا بی خبر سر زده اومدی.گفت اول اجازه میدی بریم تو یا میخوای مارو اینجا نگه داری. دروازه رو باز کردم ماشین اوردن تو حیاط. بابا مامانم رو صدا زدم گفتم بیاین دایی اومده.خلاصه گفتم دایی این همه راه اومدین این احتمال نمیدادین که شاید ما نباشیم بریم مسافرت.گفت شما هر وقت برین مسافرت تو شهریور نمیرین چون مهمان زیاد برای شما میاد.با خودم گفتم اره اینم حرفیه چون شهریور هیچ وقت جایی نمیرفتیم.داییم اینا پنج نفر بودن که دختراش هم سنو سال من بود ولی پسرش تازه راهنمایی رو تموم کرده بود.روز بعدش عمه الهام زنگ زد که اگه خونه هستیم بیان پیش ما.که مادرم گفت فردا منتظرتون هستیم.شب شد شام خوردیم یه کمی صحبت با داییم کردم رفتم تو اتاقم به کارای فتوشاپ و چیزایی که به عکاسی ربط داره برسم روز بعد شد.روز بعد شد که ما منتظره عمه بودیم که کی میرسن که گفتن شما شام برای خودتون درست کنید بخورید ما دیر راه افتادیم به شام نمیرسیم.ساعت دوازه نیم شب بود که رسیدن.زنگ زدن دروازه رو باز کردم عمه از ماشین شاستی بلند پیاده شد روبوسی کردیم دروازه رو باز کردم که شوهرعمه ماشینو بیاره تو.تعارف کردم برن تو.برق سالن روشن بود.من پشتشون بودم عمه رو دیدم کف کردم مانتو سیاه تا بالای زانوهاش با یک ساپورت مشکی پوشیده برجستگی پاهش معلوم بودمادرم اومد احواپرسی کرد گفتش خسته اید برید بخوابید تا فردا.مادرم گفت اشکان ساکارو ببر تو اتاقت عمه ات اینا برن بخوابن اتاق خواب خالی دیگه نبود همش پر بود فقط واس من خالی بود که داشتم کارای عکاسی رو انجام میدادم منم اومدم تو سالن پذیرایی خوابیدم سالن پذیرایی خیلی بزرگ بود ولی چون مبل زیاد بود نمیشد خوابید.خلاصه من اون شبو سر کردم با هر زور بلایی. روز بعد شد من از سرکار اومدم خونه که دیدیم شوهر عمه ام داره میره گفتم کجا شما که تازه اومدی گفت من عمه اتو اوردم نگه دارم خودم برم کار زیادی رو سرم ریخته شوهر عمه رفت عمه خوشگل ناز موند خونمون. نمیدونم خوش شانسی من از کجا بود که عمه با من خیلی راحت بود.بعدازظهر بعدازرفتن شوهرعمه ام ناهار خوردم رفتم تو اتاقم عمه الهام با دو تا بچه ش. چون بقیه هر کدوم سرظهر داشتن استراحت میکردن.بچه کوچیکشو بغل کردم یه ذره بوسیدمش اوردم بچه رو بهش بدم دستم قشنگ رو سینهاش بود از روی پیراهنش دستم قشنگ مالیده شد به سینهاش .کیر راست شده بود طوری که اگه بلند میشدم میفهمید بخاطر همین اونجا پیشش نشستم گفت پوریا ما جای تو رو تنگ کردیم شرمنده گفتم ای بابا چرا این حرفو میزنی مگه ما پیش شما نمیایم.وقتی که من پیش عمه بودم روسریشو از سرش برمیداشت موهای طلایی نازش همه رو ریخته بود بیرون. گردنش چقدر سفید بود لامصب همه چیزو باهم داشت استیل زیبایی مهربونی.مادرم منو صدا زد گفت بیا بیرون بزار عمه ات بخوابه. عمه الهام برگشت گفت من راحتم بزار بشینه.من دیدم کاری باهام نداره رفتم رو صندلی نشستم کامپیوتر روشن کردم بهم گفت اگه تو این اتاق هستی مواظب شیلا( اسم دخترعممه)باش تا من یه کم بخوابم سرم درد میکنه. گفتم شما بخواب من حواسم هست.یک کمی برگشت چادرش رفت زیرش. وای چی داشتم میدیدم کیرم شق شق شد عمه دمر خوابیده بود ساپورت قشنگ جلو چشام بود خط شرتش هم معلوم بود یه شرت یقه هفت .کونش دو برابر کونم بود اب از دهنم داشت میریخت.تو اون شرایط نمیتونستم بیشر از این کاری کنم بخاطر همین رفتم یه ملافه از روی تختم اوردم روش انداختم تا اگه کسی درو باز کرد برای من بد نشه.رفتم سرکار فقط به عمه جون فکر میکردم شرایط رو باید خودم هموار میکردم بخاطر همین باید فکری میکردم.باید درست حسابی عمه رو توی مشت خودم میگرفتم.رفتیم خونه یه کمی نشستیم صحبت کردیم موقع شام شد.شامو خوردیم بعد مادرم به عمه ام گفت اگه اونجا راحت نیستی بیا تو اتاق زندایی پوریا.اخه خونه ما طوری بود مادرم با زندایی با بچهاش توی یه اتاق خواب بزرگه میخوابیدن بابام با دایی توی اتاق خواب بغلی و عمه الهام هم توی اتاق من.بعد عمه گفت نه اینجا راحتم.من خیالم راحت شد از اینکه قبول کرد اونجا بمونه.اومدم تو اتاق کامپیوتر روشن کردم کارامو انجام بدم الهام اومد تو اتاق. اومد نشست بعداز پنج دقیقه بچه کوچیکش بیدار شد شیر میخواست یه دفعه پیراهنو زد بالا یه دونه از سینهاشو انداخت بیرون منم دیگه نگاه نکردم چون بچه اش شیرمیخواست ضایع بود.شیر خورد دوباره خوابوندش.بعد عمه بهم برگشت گفت پوریااگه کارتو تموم شد تو هم تو همین اتاق بخواب من گفتم نه شاید شما راحت نباشی من اینجا بخوابم گفت من راحتم تو که جایی نداری بخوابی میخوای بری تو سالن پذیرایی بخوابی. گفت پس همین جا بخواب فقط حواست به شیلا(دخترکوچیکه عمم)باشه.من تا ساعت دو با کامپیوتر کار کردم بعد خوابیدم.صبح بیدار شدم صبحانه خوردم رفتم سرکار.هفت روز شرایط همین طور گذشت.یکروز حسابی خسته بودم اومدم خونه ناهار خوردم رفتم تو اتاقم رو تخت خوابیدم هنوز یک ربع از چرت زدنم نگذشته بود که دیدیم عمه اومد تو اتاق رو تختی که من خوابیده بودم اونجا نشست میخواست شیر بده من بعدش بدون اینکه تابلو کنم.شکمم رو چسبوندم بهش. کیرم رو کمرش بود درحالی که اون فکر میکرد من خوابیدم عکس العملش واقعا جالب بود اصلا خودش تکون نداد یا بلند شه بره. کیرم شق شق بود تابلو بود عمه داره احساس میکنه خوشش اومده.حدود چند دقیقه ای همینجور موندم بعد ابم ریخت تو شرتم نفس نفس زدم عمه فهمید که ابم اومده.بعدازچند دقیقه خوابیدم بیدار شدم عمه الهام با بچهاش خواب بودن من رفتم اشپزخونه چایی خوردم رفتم سرکار.من یه عکس از دو تا بچهاش گرفته بودم تو گوشیم داشتم اونارو با فتوشاب قشنگ با یه منظره تمیز درست کردم قاب گرفتم که شب بیارم به عمه خانم بدم.که مارو هم دریابه.شب شد رفتم خونه یه دوش گرفتم اومدم شام خوردیم.امدیم چند دقیقه ای تو سالن نشستیم همگی دور هم.من چون باید کارامو انجام میدادم زود رفتم تو اتاقم.قاب عکسو اوردم پیش کامپیوتر گذاشتم تا یادم نره بدم به عمه جون. در حال کار کردن بودم که عمه اومد تو اتاق.دختر کوچکش بغلش بود اورد گذاشت زمین بخوابه.منم قاب بهش دادم اول نگاه کرد کلی ذوق کرد که همچین چیزی درست کردم.بعدش کلی تشکر کرد گفت میتونی منو شوهرمو با بچهارو توی یه منظره بذاری گفتم عکس داری بده فردا درست کنم.بلوتوث کرد منم سیو کردم برای فردا.در حالی که جای خوابو داشت پهن میکرد چادرش افتاد بود زمین با ساپورت پیش من بود.طوری جای خوابو پهن کرده بود که جای خودش کنار تختم بود یعنی اگه من دستمو از تخت به طرف زمین می انداختم روی بدنش میوفتاد. بعد برگشت گفت من خودم اینجا میخوابم میترسم بیفتی روی بچها.تو دلم گفتم اره جون خودت تو گفتی منم باور کردم رک و راست بیا بگو هوس کیر کردم .گفت پوریا اگه برقو لازم نداری خاموش کنم.گفتم پنج دقیقه دیگه خودم خاموش میکنم فقط میخواستم توی روشنایی بدنشو ببینم .لامصب رانش از بس کلفت بود ادمو تحریک میکرد. نمیدونم بدنشو پشه خورده بود هی بدنشو میخواروند من داشتم میمردم از کارای عمه. دقیقا کنار تختم بود با اینکه کل کارام مونده بود اماده شدم بخوابم.اومدم دراز کشیدم فقط منتظر بودم تا دمر بخوابه من بتونم دست بکشم روش.بعد از بیست دقیقه بالاخره دمر شد منم اروم شروع کردم اول دستم رو گذاشتم رو کمرش یه ذره مالوندم.تا عکس العملشو ببینم اگه تکون میخورد بیخیال میشدم ولی اصلا انگار نه انگار. دستامو روی شونهاش گذاشتم شروع به ماساژ کردم چند دقیقه ای حسابی ماساژ دادم دیگه عقلم بهم فرمان نمیداد فقط کیرم بود که به من میگفت چکار کنم.رفتم زیر پاش اروم شروع کردم به لاپایی زدن کیرم قشنگ کیپ بود با رانش. بین دخترش با خودش یک کم فاصله بود رفتم اونجا دراز کشیدم شروع به دست زدن کردم اول به کونش دست زدم محکم بغلش کردم کیردمو چسبوندم به کونش همینطور مالوندم.اومدم بهش بگم عمه دیدیم یه چشمش بازه ولی همینکه من نگاهش کردم چشماشو بست چیزی نگفت.دیگه نمیدونستم باید چکار کنم رفتم رو تخت دراز کشیدم ولی مگه میتونستم طاقت بیارم چون کیرم اصلا نمیخوابید و همین جور شق بود.حدود نیم ساعتی گذشت بچه ش بیدار شد بهش شیر داد من خودم زدم به خواب.تا فکر کنه من خوابم.دیدم که خوابیده دوباره رفتم کنارش دراز کشیدم دستمو گذاشتم رو کمرش یه کمی مالوندم اومدم لاپایی زدم طاقت نیاوردم ابم ریخت رو ساپورتش.دیگه مخم کار نمیکرد یه ذره با دستمال پاکش کردم رفتم خوابیدم.صبح که بیدار شدم به عمه نگاه کردم دیگه دامن پوشیده .فکر کنم همون نصف شب خوابیده بودم عوض کرده بود.صبحانه خوردم رفتم سرکار.اول تا ساعت یک کارهای مشتریارو انجام دادم بعدتا ساعت دو وقت گذاشتم عکس عمه رو درست کنم نصف کاره موند رفتم خونه برای ناهار خوردم برگشتم سرکارم تا بتونم عکس نیمه کار رو تموم کنم.سه ساعتی روش وقت گذاشتم بالاخره تموم شد خیلی خوشگل شده بود قابش هم خیلی بزرگ بود اوردم خونه بردم تو اتاقم قایمش کردم تا اخر شب به عمه بدنم.دیگه امشب باید حال حسابی میکردم عمه اومدتو اتاق ساک دستی رو بهش دادم گفت این چیه گفتم خودت ببین بچه رو بهم داد قابو از توی ساک دستی برداشت. همین که دید گفت وای چقدر خوشگله خودت درست کردی پوریا.گفتم مگه به من نمیاد چیزی بلد باشم.همه خوابیدن من یه ذره اسپره زدم به خایم که امشب ضایع بازی در نیارم زود ارضا نشم. رفتن خوابیدم رو تخت همون دامنی که صبح پوشیده بود تنش بود اروم شروع کردم به مالوندن. دستم داشت میلرزید حسابی مالوندم بدنش گرم گرم شده بود.پیراهنش دکمه دار بود دوتا دکمه شو باز کردم تا دستم ببرم به سینه هاش بزنم.سوتینشو بوس میکردم لبمو میزاشتم روی خط سینهاش بوس میزدم. همین که اومدم سینها شو در بیارم از پیراهنش یه دستی رو کیرم اومد و کیرمو از شلوار گرفت حسابی باهاش ور رفت. برگشت گفت پوریا سر صدا نکن بچها بیدار میشن لبشو اورد جلوی لبم بوس کرد.برگشتم گفتم عمه خیلی دوست دارم دیگه وقت طلا بود رفتم از نوک انگشتای پاش شروع به خوردن کردم فقط تنها مشکل این بود که عمه الهام ناله میزد از شهوت زیاد کیرمو دادم دستش باهاش بازی میکرد منم سینهاشو میخوردم دیگه خسته شده بودم شورتش کشیدم پایین یه ذره تف زدم فرو کردم تو کوسش. عمه منو قفل کرد بخودش ابم داشت میومد نگذشت بریزم بیرون همه ریخته شد تو کوسش.بعدبهم گفتم اشکال نداره قرص دارم میخورم.شوهر عمه ام فردا اومد یه روز موند فرداش رفتن. دیگه نتونستم تا به الان دوباره اینکارو کنم.


    نوشته: تقی

  • 5

  • 0




نظرات:
  •   شیرجوان...
  • 2 سال،10 ماه
    • None

  • آی عمه ات رو . . . .


  •   ReyMan
  • 2 سال،10 ماه
    • None

  • الو صدا من میاد؟
    آزمایش میشه 1 2 3 الو الو


  •   ebiram ebiram
  • 2 سال،10 ماه
    • None

  • اولا که داد میزنه این داستان توهمات یک ذهن مجلوقه ولی اگه یه درصدم راسته خیلی بیوجود و لاشی هستی آدم با محارمش آخه سکس میکنه حیف خاک که بر سر تو بریزن انترخان
    راستی نفهمیدیم آخر تو تقی جقی هستی یا پوریا کونی؟


  •   آق بولاقی
  • 2 سال،10 ماه
    • None

  • :-| :-? 8-| :-| 8-/ :')


  •   كس مشنگ
  • 2 سال،10 ماه
    • None

  • اگه تو پوريايي پس اشكان كيه؟؟اگه تو اشكاني پس پوريا كيه؟؟؟؟يكي منو روشن كنه!!!!


  •   jende1365
  • 2 سال،9 ماه
    • None

  • این همه کس مفتی ریخته توی خیابون ها بعد شما (دور از جون بعضی از آقایون) میری با عمه ات حال می کنی؟
    دیدی میگن خاک بر سرت مجلوق
    حق میگن!
    اصلا کاربردش برای همین جاست!!!


  •   Ramezani.2002
  • 2 سال،9 ماه
    • None

  • اخه پوریا اشکان


  •   payam9
  • 2 سال،4 ماه
    • None

  • یه چیزی هست به اسم کس و شعر
    داستان تو کس و شعر بود


  •   Ebi tat
  • 2 سال،1 ماه
    • None

  • خوب بود ولی فک کنم کمی چاخان بود


  •   داریوشم
  • 1 سال،7 ماه
    • None

  • بچه جون مخم هنگ کرد biggrin چرا اینقدر حاشیه میری؟ نمودی مارو


    wacko


    dash1


    help


  •   Fighter...
  • 6 ماه
    • 0

  • قرار بود داستان سکسی باشه همش رفتن سرکار پایه کاممیوتر غذا خوردیم قاب دزگرست کردم بخشه سکسیش خیلی کم بود..


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو